دونالد ترامپ پس
از هیاهو و جنجالی که پیرامون جنگ با حکومت ملایان ایران به راه انداخت، اینک سروکلهاش در پکن، پایتخت چین آفتابی شده. تحلیلها پیرامون این
سفر که در اوج بحران خلیجفارس صورت میگیرد،
متفاوت است. شبکۀ رسانههای غربی
در چارچوب منافع اقتصادی دولتهای متبوعشان چنین وانمود میکنند که رایزنیها و
مذاکرات پیرامون وضعیت جزیرۀ تایوان، جنگ
در اوکراین، تعرفههای گمرکی، روابط پکن با مسکو، و نهایت امر «گشودن» تنگۀ هرمز به روی جریان
نفت خواهد بود. رسانههای شرقی نیز به عادت مرضیه سکوت و گنگگوئی
را ترجیح میدهند، هر چند گهگاه سخن از مذاکرات
«سازنده» به میان میآورند! در مطلب
امروز نیمنگاهی خواهیم داشت به مسئلۀ جنگ در ایران و تبعاتاش. پس نخست
برویم به سراغ وضعیت کشور ایران.
در اینکه ملت
ایران به گروگان حکومتی ضدایرانی تبدیل شده که مذهب شیعۀ اثنیعشری را به سلاحی
ایدئولوژیک تبدیل کرده، جای بحث و گفتگو
نیست. در اینکه ایرانیان به عناوین مختلف توسط
حکومتی سرکوب میشوند که در ارتباط با ملت، فاسد، شقی و سرکوبگر است، و در ارتباط با قدرتهای بینالمللی متظاهر، سخاوتمند
و سازشکار، و به قول معروف اهلبخیه جای
بحث ندارد! خلاصه بگوئیم، شرایطی ضدانسانی بر ایرانیان حاکم شده است. ولی
حملات نظامی آمریکا به ملت ایران که گویا بر اساس تبلیغات و انتظارات کودکستانی
اوپوزیسیون خارجنشین قرار بوده برای ملت دمکراسی و آزادی و «محصولاتی» از این
قبیل به ارمغان آورد، تأثیری کاملاً
معکوس داشته. آمریکا در فروپاشاندن زیرساخت سیاسی حکومت شکست
خورده، و نتیجتاً جناحهای تندروتر سُکان
را در دست گرفتهاند. جناحهای میانهرو
نیز به دلیل شرایطی که جنگ ترامپ به راه انداخته عملاً جرأت عرض اندام
ندارند.
البته دولت
آمریکا به عادت همیشگی ادعای «پیروزی» دارد؛
از حق نگذریم، سفارشات کلان دولت واشنگتن به شرکتهای اسلحهسازی
تا حال صدها میلیارد دلار به حلقوم محافل مشخصی سرازیر کرده. در
نتیجه حداقل در اینمورد موفقیت ترامپ بیعیب و نقص بوده، ولی پیروزی در جنگ حاصل نشده؛ واشنگتن شکست خورده. و به
استنباط ما در چارچوب همین شکست می باید به تحلیل مذاکرات اخیر در پکن
پرداخت.
ارتباطات
اقتصادی و مالی میان پکن و واشنگتن گسترده و متعدد است. آمریکا بازار اصلی تولیدات چین به شمار میرود
و سرمایهگزاری وسیعی در اینکشور انجام داده. چین نیز وابستگی اساسیای به مواد اولیۀ وارداتی
از مناطقی دارد که برخی از آنها تحت سیطرۀ واشنگتن روزگار میگذرانند. ولی برخلاف ارتباطات سنتی واشنگتن با دیگر قدرتهای
صنعتی ـ اروپای غربی، ژاپن، کره جنوبی و ... ـ حاکمیت چین به هیچ عنوان نه متحد واشنگتن به
شمار میرود، و نه موجودیت اقتصادیاش وابسته به تصمیمات
بانکهای نیویورکی است. در نتیجه این
ارتباطات به صراحت به تخاصمات میان دو پایتخت تبدیل میشود و به دلیل رقابتهای
علمی، صنعتی و تولیدی، ابعادی
امنیتی در سطح منطقه و حتی جهان مییابد. آنچه
امروز در خلیجفارس میگذرد نمایانگر یکی از ابعادی است که این تخاصمات میتواند
ایجاد کند.
ولی تحلیل
بحران خلیجفارس صرفاً به عنوان بازتابی از ارتباطات چین و آمریکا نیز خبط و به
دور از واقعیت خواهد بود؛ این بحران همچون
سیاهچالههای کهکشانی، همه را به درون
خود کشانده. روسیه،
هند، دیگر کشورهای منطقه و حتی
بسیاری کشورهای ورای منطقه به درون آن کشیده شدهاند. به عنوان نمونه، روسیه با تکیه بر این بحران خواستار دور زدن
محافلی است که در حکومت ملایان طی دههها در دسترسی مسکو به آبهای گرم خلیجفارس
و دریای عمان سنگاندازی کردهاند؛ هند در این بحران سعی دارد تا از قِبَل همگامی با
آمریکا و اسرائیل، اسلامگرائی را در درون
کشور و مرزهای شمالی و شرقیاش تا حد امکان تضعیف کند؛ آنکارا با بهرهبرداری از وحشت اروپائیان از
نتایج احتمالی این جنگ خود را به عنوان شوالیۀ ناجی اروپا جا زده و بار دیگر
پروندۀ عضویت ترکیه در اتحادیۀ اروپا را بیرون کشیده؛ و ... پرواضح است که کشورهای اروپائی از قبیل
انگلستان، فرانسه و آلمان نیز به دلیل
وابستگی به نفت خلیجفارس تا گریبان در این سیاهچاله فروافتاده باشند.
ولی همانطور
که بالاتر عنوان کردیم، اگر قبول کنیم که
شکست نظامی آمریکا در این میانه «کلید» خورده،
ورای انتظارات و خواستههای منطقی و غیرمنطقی دولتها و همسایگان و ... مسئلۀ
اصلی در منطقۀ خلیجفارس به این اصل کلی بازمیگردد که چه قدرتی کنترل خلیجفارس را
به دست خواهد گرفت. تحلیل شرایط نظامی در
منطقۀ خلیجفارس نیازمند بررسیهای عمیق و چندجانبه نیست؛ آمریکا قبایلی از محلیها را به عنوان «دولت»
در سواحل جنوبی خلیجفارس مستقر کرده ـ امارات متحدۀ عربی، کویت،
قطر و بحرین! این مجموعهها را
مشکل بتوان «کشور» خواند؛ ساکنانشان را
نیز نمیتوان «ملت» نامید! در اینکشورهای
کمجمعیت، اکثریت نیروی کار، چه کارگران ساده، چه ماهر و چه غیر، از مهاجران آسیائی، آفریقائی و گاه اروپائی تشکیل شدهاند. مهاجرانی که به هیچ عنوان حاضر به ایفای نقشهای
نظامی در قبال درگیریهای مسلحانه نخواهند بود.
از سوی دیگر، ارتش اینکشورها فاقد ارزش نظامی است. چرا که خریدهای کلانِ تسلیحاتی شیخنشینها از
آمریکا و اروپا بیشتر جهت خالی کردن اعتبار ارزی اینان، و جلوگیری از تورم ارزی در بانکهای غربی صورت
میگیرد. تورمی که پیامد منطقی صادرات بیرویۀ
هیدروکربورها به کشورهای صنعتی است. در
نتیجه ارتشهای اینان فاقد کارائی رزمیاند.
خلاصه کلام، با در نظر گرفته
شرایطی که عملیات شکست خوردۀ ترامپ در منطقه به ارمغان آورده، عقبنشینی واشنگتن خلاء گستردهای در منطقه به
وجود خواهد آورد. خلائی که میباید در اسرع وقت پُر شود، و به دلیل بیاعتباری گستردۀ واشنگتن در منطقه
امکان قرار دادن دوبارۀ سُکان سفینۀ خلیجفارس در دست آمریکا از میان رفته. تلاشهای اخیر تلآویو در راه همکاریهای
فراگیر با شیخنشین امارات در عمل نشاندهندۀ همین نگرانیها است. ولی به دلائلی که بالاتر عنوان کردیم این تلاشها
مسلماً قادر نخواهد بود صرفاً با تکیه بر اسرائیل، امنیتی
را که شیخنشینها در جستجوی آن هستند برای هیئتهای حاکمه فراهم آورد.
به
علاوه، قدرتهای دیگر جهانی نیز مشکل
بتوانند نقشی تعیینکننده ایفا کنند؛ روسیه درگیر جنگ در اوکراین است؛ ترکیه تحت نظارت دولت اخوانیها با خلیجفارس فاصلۀ جغرافیائی زیادی دارد؛ پاکستان از توان اقتصادی و نفوذ منطقهای کافی
برخوردار نیست؛ و ... فقط میماند تهران
یا پکن! به استنباط ما، محور اصلی مذاکرات آمریکا در پکن، سوای تمامی ابعاد اقتصادی و نظامی و ... مسئلۀ ادارۀ خلیجفارس، دریای عمان و مسئلۀ صادرات هیدروکربور ـ گاز و نفت ـ
از سوی شیخنشینها پس از خروج «افتخارآفرین» ارتش یانکیهاست.
مسلم است که
آمریکا به هیچ عنوان حاضر نیست هم در سطح جهانی شکست در جنگ را بپذیرد، و هم «میدان» خلیجفارس را در تمامیتاش به
حریفی واگذار کند که ظاهراً جهت نابودیاش پای به میدان گذارده بود. اینجاست
که نقش محُلل چین میتواند برای آمریکائیها سرنوشتساز شود. به عبارت سادهتر، چین به عنوان «ناجی» ایران پای به میدان میگذارد؛ آمریکا از مواضع نظامیاش عقبنشینی میکند؛ «شکست نظامی» آمریکا از حکومت ملایان از روی
تابلوها پاک شده، و بجای آن توافقات «پکن
ـ واشنگتن» مینشیند! این گزینه در صورت
تحقق میتواند واشنگتن را نجات دهد، ولی به مطالبات دیگر چین نیز میدان خواهد داد.
مطالباتی که ابعاد مختلف دارد، و در حال حاضر مشکل بتوان جزئیاتشان را مورد
بررسی قرار داد.
بر اساس
گزارشات واصله، مذاکرت ترامپ با دولت چین
صرفاً دو ساعت به طول انجامیده. سرعت
مذاکرات میتواند نشاندهندۀ دو مطلب باشد؛
یا قضیه از پیش مورد تأئید بوده و نیازی به طولانی کردن مذاکرات دیده نشده،
یا اینکه اصولاً توافقی در چشمانداز وجود
نداشته. ولی با در نظر گرفتن اینکه، پیش از ورود ترامپ به پکن، رئیس خزانهداری آمریکا با همتای چینیاش در کره
جنوبی ملاقات و گفتگو داشته، میتوان
نتیجه گرفت که مذاکرات اصلی پیش از ورود ترامپ صورت گرفته بود!
ولی اگر
مذکرات در پکن به بنبست برسد، ترامپ میباید
پیه جنگ جدیدی را در منطقه بر تن بمالد و بحرانی گسترده در بازارهای نفت و گاز
جهانی به راه بیاندازد. بحرانی که نه صرفاً حزب جمهوریخواه که تمامی
هیئتحاکمۀ ایالاتمتحد را با خود به اعماق سیاهچالی خواهد کشاند که خروج از آن
به دههها زمان نیاز دارد. با این وجود، حتی
اگر معادلات آنچنان که ترامپ خواستار آن است تحقق یابد، باز هم نمیباید در میانمدت، تبعات شکست آمریکا در ماجراجوئی خلیجفارس را در
منطقه نادیده گرفت. حکومت ملایان، چه توافقی میان پکن و واشنگتن صورت گیرد، و چه غیر،
از آزمون جنگ پیروز بیرون آمده؛ آمریکا به هیچیک از اهداف از پیش تعیینشدهاش دست
نیافته! و این واقعیت در میان ساکنان
مناطق خلیجفارس، کشورهای مسلماننشین و در
قلب ملتهای آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی تبعاتی خواهد داشت که میتواند دهههای
طولانی خواب از چشمان واشنگتن برباید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر