وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

تیپ و تیپا!




مصاحبه‌های اخیر بشار اسد، رئیس‌جمهور سوریه‌ و سرگئی لاورف،  وزیر امور خارجة روسیه از بسیاری مسائل پنهان ‌پرده برداشت.   مسائلی که معمولاً در رسانه‌های وابسته به سازمان‌های اطلاعاتی غرب از آن‌ها سخنی به میان نمی‌آید.  با این وجود،  جهت دستیابی به عمق این مسائل «پنهان» نه صرفاً متن این دو مصاحبه‌،   که معنا و پیام‌های‌شان را می‌باید مورد بررسی قرار داد.  پس در وبلاگ امروز می‌پردازیم به مسائلی که در ایندو مصاحبه مطرح شده و طبق معمول،  به صورت «اتفاقی» از چشم تیزبین تحلیل‌گران و مفسران به دور مانده!

در راستای این تحلیل‌ها،  نخست با تکیه بر اظهارات بشار اسد،  به بررسی نقش «پنهان» حکومت اسلامی جمکران در مسائل سوریه و عراق می‌پردازیم.  سپس با در نظر گرفتن اظهارات لاورف،   نگاهی خواهیم داشت به روابط حکومت اسلامی با روسیه.  پس ابتدا برویم به سراغ مصاحبة «پوژاداس» با بشار اسد. 

یادآور شویم،   مصاحبه با بشار اسد توسط تلویزیون رسمی و دولتی فرانسه ( کانال 2) صورت گرفته.   این کانال «رسمی» به همان دولتی تعلق دارد که تا چند ماه پیش خواستار سقوط بشار اسد و به قدرت رسیدن اوباشی بود که آنان را نمایندگان منحصربه‌فرد ملت سوریه می‌خواند،‌   و به عنوان «اسلامگرایان معتدل» به خورد خلق‌الله می‌داد.   در نتیجه،   اعزام «پوژاداس»،   ستارة خبرسازی شبکة دولتی فرانسه به کاخ ریاست جمهوری سوریه نشان از تحولاتی دارد که مسلماً نمی‌تواند فروپاشی دولت بعث سوریه را نوید دهد.   به عبارت دیگر،  دولت فرانسه در برنامه‌های سوری خود شکست خورده و تلاش دارد جهت خروج از بن‌بست «باخت،  باخت» مفری بیابد.   باری،   بشار اسد در این مصاحبه اطلاعات باارزشی در مورد نقش ایران ارائه کرده،   که در سایت‌های فارسی‌زبان به شیوة معمول به ماستمالی و «کی بود؟  کی بود؟» گذشته.  به طور مثال،  بشار اسد می‌گوید:

«ما حزب‌الله را دعوت کردیم،  اما ایران را نه؛   هیچ نیروی ایرانی در سوریه حضور ندارد و آن‌ها سربازی نفرستاده‌اند.»
منبع: فارس،  اول اردیبهشت‌ماه 1394

اکثر سایت‌های دولتی و نیمه‌دولتی جمکران،‌  به عنوان «سند» عدم دخالت حکومت اسلامی در بحران سوریه،  در کمال حماقت و با اهن‌وتلپ فراوان این اظهارات را بازتاب داده‌اند،  بدون اینکه بپرسند،  اگر رئیس دولت سوریه حضور نیروی نظامی وابسته به تهران را در کشور خود نفی می‌کند،  با شواهدی که حضور نیروهای نظامی وابسته به حکومت اسلامی را در سوریه به اثبات می‌رساند چه می‌توان کرد؟   در واقع  بشار اسد به زبان بی‌زبانی می‌گوید،  «اگر این حضرات در سوریه هستند به درخواست ما نیامده‌اند،  دیگران اینان را فرستاده‌اند!»   سئوال را روشن‌تر مطرح کنیم،  اگر دولت سوریه از نظامیان جمکرانی برای شرکت در درگیری‌ها دعوت نکرده،  و همزمان حضور نیروهای حکومت اسلامی در عملیات نظامی سوریه به اثبات رسیده،   پس چه کسانی این حضرات را به سوریه فرستاده‌اند؟   این «ابهامی» است که هیچیک از رسانه‌ها تلاشی جهت زدودن آن به خرج نمی‌دهد.  ولی حضور نیروهای نظامی وابسته به حکومت اسلامی در جنگ سوریه از روز هم روشن‌تر است:

«[...] پیش از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ایران و پیروزی [...] روحانی [یک] گروه 4 هزار نفره،   [...] برای دفاع از منافع ملی سوریه و به نفع رژیم بشار اسد به میدان نبرد فرستاده [شده‌اند].»
منبع: صدای روسیه به نقل از روزنامة ایندیپندنت چاپ لندن،  مورخ  28 خرداد 1392

به عبارت ساده‌تر،  هیچیک از رسانه‌ها نمی‌گوید،‌  در گیرودار حضور محمد مرسی،  رئیس دولت تشکل تروریستی اخوان‌المسلمین مصر در تهران ـ 31 اوت 2012 ـ  و سخنرانی وی در  محکومیت حزب بعث سوریه و شخص بشار اسد،  و همچنین حمایت صریح او از «انقلابیون» سوری،   و سپس حضورش در بیت‌رهبری و بوسیدن و لیسیدن ریش‌وسبیل بوگندوی علی خامنه‌ای،  نیروهای نظامی جمکران در سوریه دست‌اندرکار چه «عملیاتی» بوده‌اند!   جالب اینجاست که،  در همین دیدار،   علی خامنه‌ای از اهداف مشترک انقلاب‌های «مصر و ایران» داد سخن داده بود،  و پس از کودتای ارتش مصر کم نبودند بادمجان‌دورقاب‌چینانی که «شکست» انقلاب اسلامی مصر را نتیجة غیبت ولی‌فقیه و نبود یک «رهبری آگاه» در رأس امور اینکشور معرفی کردند:

«استاندار فارس گفت:  ولی فقیه رمز ماندگاری و پایداری انقلاب اسلامی است.  اگر در مصر،  لیبی،  سوریه،   و... رهبری ولی‌فقیه وجود [می] داشت امروز شاهد این گرفتاری‌ها نبودیم.»
منبع:  مهرنیوز، مورخ 12 بهمن ۱۳۹۳   

به صراحت می‌بینیم که الگوی مطلوب حکومت اسلامی جمکران با آنچه در کشورهای منطقه می‌گذرد بسیار متفاوت است.   ولی اگر شرایط «سیاسی ـ نظامی» در مصر و لیبی از منظر اینان «غیرقابل قبول» شده،   باید پرسید به چه دلیل یک مقام رسمی وزارت کشور حکومت اسلامی،  دولت دوست و برادر سوریه را نیز «گرفتار» معرفی کرده؟   جالب اینکه،   با در نظر گرفتن اظهارات استاندار مذکور به این نتیجه می‌رسیم که،  از منظر اینان اگر سوریه «گرفتار» شده فقط به این دلیل است که الگوی «ولایت فقیه» بر اینکشور حاکم نیست.  به عبارت ساده‌تر،  «گرفتاری» ملت سوریه به این دلیل است که حکومت اسلامی و ملاسالاری در قدرت سیاسی قرار نگرفته و حزب‌ بعث و لائیسیته از میان نرفته!   بله،   به همین ترتیب است،  که به صورت زیرجلکی و مزورانه،   عمال حکومت اسلامی جمکران سال‌هاست،   حزب بعث سوریه را مسئول شرایط نابسامان اینکشور معرفی می‌کنند،   و بر علیه ایندولت موضع‌گیری کرده،   سعی دارند چهرة جنگ‌سازان واقعی را که در واشنگتن و لندن نشسته‌اند و این وحشیگری‌ها را بر ملت سوریه تحمیل کرده‌اند،  با ترهات پراکنی «پنهان» دارند.

حال که دیدیم جنگ‌سازان،  و عمال خودفروخته‌شان با کمک چه کانال‌ها و جریاناتی شرایط غیرانسانی فعلی را بر ملت سوریه حاکم کرده‌اند،   و در رأس این جریانات،  چگونه حکومت اسلامی با وقاحت تمام ضدیت با ملت‌ها و همگامی با سیاست‌های امپریالیسم آمریکا را جاسازی می‌کند،‌   نگاهی داشته باشیم به همان قماش مسائل «پنهان»،  که اینبار در نشست مطبوعاتی اخیر سرگئی لاورف،  وزیر امور خارجة روسیه «اعلام» شده.     

لاورف با صراحت از «رمز و رازی» که محفل مزدور «شیخ‌وشاه» پیرامون روابط پنهان و به اصطلاح «مگوی» حکومت اسلامی با روسیه و شخص پوتین سر زبان‌ها انداخته،   تبری جسته و اعلام می‌دارد،   هیچگونه رابطة نظامی و امنیتی بین ایران و روسیه وجود نداشته و ندارد و نیازی نیز به چنین روابطی نیست:

«سرگی لاوروف در پاسخ به پرسش مربوط به همکاری نظامی روسیه و ایران بیان داشت: اتحادیة نظامی نه برای روسیه و نه برای ایران لازم نیست.   ما هیچ پیشنهادی از طرف ایران دریافت نکرده‌ایم. " این کاملاً غیرواقع‌بینانه بوده و لازم نیست."»
منبع: سپوتنیک،  مورخ 22 آوریل 2015

این سخنان معنای دیگری نیز در خود پنهان دارد.   و آن اینکه فکر حضور حکومت اسلامی در مقام عضو رسمی پیمان شانگهای باید از سر خیلی‌ها بیرون برود.   اظهارات لاورف همچنین پاسخی است به برخی محافل.  همان‌ها که سعی دارند حکومت اسلامی را پشت قبالة مسکو و پوتین بیاندازند.  چگونه می‌توان یک حکومت دست‌نشاندة محافل آنگلوساکسون در ایران را «متحد روسیه» جا زد؟  آنهم در شرایطی که شمار فراوانی از فراری‌های صاحب جاه و مقام حکومت اسلامی در بلاد غرب ـ  لوس‌آنجلس،  واشنگتن،  نیویورک و لندن و پاریس ـ  لنگر انداخته‌اند!   کدام شخصیت والامقام جمکران را می‌شناسیم که به قهر و یا به اعتراض به مسکو رفته باشد؟   بالاخره وابستگی می‌باید به شیوه‌ای خود را به نمایش بگذارد،  صرفاً با ادعای پوچ که نمی‌توان یک دولت را به یک قدرت جهانی «وصله» کرد.  حکومت اسلامی،‌   چه طی جنگ 33 روزة لبنان،   و چه در جریان اشغال افغانستان و عراق،  و به ویژه طی جنگ سوریه و بحران اوکراین به صراحت نشان داد که چرخ‌پنجم‌ ارابة جنگی پیمان آتلانتیک شمالی است.   هیچ ابهامی در اینمورد وجود ندارد.  و تکرار مواضع استعماری حکومت اسلامی در مورد یمن بار دیگر به صراحت نشان داد،   هر آنجا که آمریکا آتشی بیافروزد،  حکومت جمکران جهت دامن زدن به آن حی‌وحاضر خواهد بود.  

ولی نمی‌باید از نظر دور داشت که،   آنچه در سوریه می‌گذرد و آنچه آتلانتیست‌ها علاقمندند بر ایران حاکم کنند یک الگوی واحد و یک‌سان دارد؛   الگوئی به نام شرایط جنگ داخلی!  و برای حاکم کردن این «الگو» و به راه انداختن این جنگ از آنجا که «یک دست صدا ندارد»، ترفندهای ویژه‌ای اتخاذ شده.   به این ترتیب که آمریکا همچون تجربة «بهارعرب» عمل می‌کند؛   در کشورهای مورد نظر با استفاده از دولت‌های دست‌نشانده‌اش شورش به راه می‌اندازد،  و تشکیلات دولتی،  پلیس و ارتش نیز مانند آخوند،   در کنار «مردم» قرار می‌گیرند،  و دست در دست شورشیان،  به «رژیم» حمله‌ور می‌شوند.   
این همان سناریوئی است که در دوران آریامهر نیز در ایران به چشم دیدیم.  نتیجة این هماهنگی همه‌جانبه روشن است؛  رژیم طی چند روز ساقط خواهد شد؛  «انقلابیون» به قدرت می‌رسند!   ولی پایه و اساس ساختار استعماری ـ ارتش،  سازمان‌های اطلاعاتی و پلیس ـ  دست نخورده باقی می‌ماند.   در مصر دقیقاً همین سناریو بازتولید شد.

اگر بنا به ادعای واشنگتن،  آمریکا خواستار دمکراسی در مصر می‌بود،  می‌توانست با برنامه‌ای گام به گام دولت حسنی مبارک را به سوی نوعی دمکراسی سیاسی رهمنون شود.  ولی واشنگتن خواهان دمکراسی نبود؛  دروغ می‌گفت.   چرا که دقیقاً خلاف این مسیر را طی کرد.  آمریکا سازمان تروریستی و مافیائی اخوان‌المسلمین را مورد حمایت قرار داد و با استفاده از آشوبی که پلیس و ارتش دست‌نشانده‌اش در مصر به راه انداخت،   کودتائی به نفع اخوان‌المسلمین سازمان داد.   خلاصه بگوئیم،  دقیقاً همان پروسه‌ای را دنبال کرد که روز 22 بهمن 57 در ایران برای خمینی و لش‌ولوش‌های طرفدارش به راه انداخت.  ولی از آنجا که داده‌های سیاست بین‌المللی تغییرات فراوان کرده،   کودتای اسلامی آمریکا در مصر نتوانست همچون کودتای خمینی به «پیروزی» درازمدت قشر آخوند منجر شود؛  کودتا شکست خورد.  و پس از این شکست،  در طرفه‌العینی خبرسازی‌ها تغییر مسیر داد،   و جهانیان «کشف» کردند که اکثریت ملت مصر با آخوند و حکومت اسلامی مخالف است!   شکست کودتا در صحنة سیاست بین‌المللی،   در داخل مصر،   به این خلاصه شد که بجای استقرار یک حکومت انسان‌ستیز و ملاپرست به رهبری محمدمرسی،   رئیس جمهور اسلامی راهی زندان شود!   و وزیر امور خارجة آمریکا،   خانم هیلاری کلینتن نیز که معمار اصلی شورش‌های بهارعرب و کودتای مصر به شمار می‌رفتند،  به دلیل همین «شکست»،  وزارت امور خارجه ینگه دنیا را «ترک» کرده به گوشة آشپزخانه خزیدند.   ولی نتیجة نهائی همان شد که پیشتر نیز حاکم بود؛   ارتش مصر که یک‌بار برای مرسی کودتا کرده بود،   دوباره دست به کودتا زد،  ‌ و آمریکا از طریق همین ارتش خودفروخته،   بساطی مشابه خیمه‌شب‌بازی حسنی مبارک را بار دیگر بر مردم مصر تحمیل نمود.   

آمریکا این سناریوی مصری را در تمامی مناطق «بهارزده»،  ‌ در ویراست‌های مختلف دنبال کرده.  و «برنامه» در ایران و سوریه نیز دقیقاً همین است.   فروپاشاندن رژیم با استفاده از ارتش،  پلیس و اعضای فعال همان رژیم؛  جایگزینی آن با رژیمی هم‌سان و تأمین چندین سال فرجه جهت گسترش چپاول و سرکوب.   ولی به دلائلی،   در سوریه و ایران،   روسیه در برابر این سیاست قد علم کرده،  و نمی‌خواهد در ایندو کشور پروژة «بهار عرب» تکرار شود.   به همین دلیل،   شبکة خررنگ‌کن خبرسازی غرب،   تقابل روسیه با طرح‌های استعماری‌اش را تحت عنوان «حمایت مسکو از حکومت اسلامی جمکران و حزب بعث سوریه» به خورد جهانیان می‌دهد. 

بارها در این وبلاگ مواضع حزب بعث سوریه را تحلیل کرده‌ایم.   این حزب ریشه‌اش در انگلستان است.  و بشار اسد،   رئیس فعلی حکومت را،   پدر کودتاچی ایشان برای تحصیلات دانشگاهی به لندن فرستاده بود.   در همین شهر نیز بشار اسد با همسر فعلی خود که متولد و بزرگ‌ شدة انگلستان است و در «سیتی» وکیل تجاری و امور مالی بوده آشنا می‌شود.  تعطیلات زوج خوشبخت هم،‌  همانطور که ولادیمیر پوتین در مصاحبه‌اش گفته معمولاً در هتل‌های لوکس لندن و پاریس می‌گذرد.  حال باید پرسید اینفرد و حکومت وی کجای‌اش «روسی» است که می‌خواهند بشار اسد را بیخ ریش روسیه بچسبانند؟ 

در آغاز بحران اسلامگرائی،   وظیفة اصلی بشار اسد همچون سرهنگ قذافی،  حسنی مبارک و بن‌علی،   فراهم آوردن زمینة شورش و فرار به خارج از کشور بود.   ولی اگر مرسی نتوانست در کاخ ریاست جمهوری بماند و به گوشة سلول زندان افتاد،  به همان دلائل نیز بشار اسد نتوانست دولت و ارتش را به دست ملاها داده به لندن بگریزد.  از اینرو،  موضع‌گیری‌های فعلی بشار اسد را می‌باید در چارچوب همین شکست سیاست استعماری تحلیل کنیم.  شکستی که ترکش‌های‌اش به حکومت جمکران اصابت خواهد کرد.  و بی‌دلیل نیست که چند روز پس از آنکه اسد در مصاحبه با «پوژاداس»،  هر گونه حضور نظامی جمکرانی‌ها را در سوریه نفی نمود،   بی‌بی‌سی،  شبکة خبرسازی بریتانیا پتة جمکرانیان را بر آب ‌انداخت و از اعزام مزدور شیعه به سوریه پرده بر‌داشت: 

«‌گزارش‌هائی که برخی از رسانه‌های ایرانی منتشر می‌کنند حاکی از آن [است] که ایران از میان شیعیان افغان و پاکستان دو تیپ موسوم به "فاطمیه" و "زینبیه" تشکیل داده تا به سوریه بروند و برای دفاع از دولت بشار اسد بجنگند.»
منبع:  بی‌بی‌سی، 23 آوریل 2015

البته در اینکه «تیپ‌‌های» متعددی،  چه ایرانی و چه خارجی،  توسط حکومت اسلامی جمکران مسلح می‌شود و برای خرابکاری به اینسوی و آنسوی می‌رود،  بحث و گفتگو نداریم!   ولی در اینکه اینان در محل مأموریت چه‌ها می‌کنند؛   برای چه کسانی و به نفع چه دولت‌هائی می‌جنگند جای بحث فراوان خواهد بود.    منطقاً دلیلی نمی‌بینیم که حکومت اسلامگرای خشک‌فکر و پوسیدة ولی‌فقیه،  برای حفاظت از یک رژیم «سوسیال‌ـ ناسیونالیست عرب» به قول بی‌بی‌سی «تیپ‌های متعدد» اعزام کند.  ولی اطمینان داریم که با افشاگری بی‌بی‌سی در مورد تیپ‌های کذا،  بزودی تیپای جانانه‌ای نصیب ملایان جمکران خواهد شد.  البته در شبکه‌های خبرسازی در بوق انداخته‌اند که حمایت حکومت اسلامی از بشار اسد به دلیل «علوی» بودن وی است!    این حرف‌ها خنده‌دار است؛  بشار اسد اصلاً دین اسلام را قبول ندارد،   و پس از آنکه مجبور شد در مقام خود باقی بماند،   بارها و بارها در میعادهائی که شکست در جبهة شورشیان اوفتاده بود،  در سخنرانی‌های‌اش شکست «اسلام سیاسی» را به عنوان شکست تروریسم به ارتش سوریه «تبریک» گفته.       

در کمال تأسف برنامة آتلانتیست‌ها هنوز در ایران و سوریه همان است که پیشتر بوده؛   این پروسه هنوز گام به گام دنبال می‌شود.   و علیرغم «بیانیة لوزان» که در عمل می‌بایست پایان‌نامه‌ای بر سیاست جنگ‌افروزی آمریکا در ایران تلقی شود،   اظهارات اخیر مقامات واشنگتن به وضوح نشان می‌دهد که در کنار «بیانیة لوزان»،   هم طرح آشوب‌آفرینی سیاسی در ایران مد نظر قرار دارد،   و هم گزینة‌ تهاجم نظامی! ‌ خلاصه بگوئیم،  حکومت آمریکا به این سادگی‌ها لقمة لذیذ «ایران اسلامی» را از دست نخواهد داد.  و در صورت بازگشت هیلاری کلینتن به کاخ سفید،  اینبار به عنوان رئیس جمهور،   مسلماً عطش واشنگتن برای اسلام‌پرستی شدت نیز خواهد گرفت.



     



   

    



 



۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

گربه و خاورمیانه!




آنچه گروه 5+1 را با حکومت اسلامی پای یک میز نشانده و در رسانه‌ها «مذاکرات هسته‌ای» خوانده می‌شود،   اهداف متفاوتی دارد،   اهدافی که اغلب‌شان،  اگر نگوئیم تمامی‌شان در پرده‌ای از ابهام فروافتاده.   ابهامی که حکومت اسلامی و طرف‌های غربی مذاکره،   سعی دارند به آن دامن بزنند.  از سوی دیگر،   بر این ابهام موضع‌گیری‌های «ضدونقیض طرف‌های مذاکره» نیز اضافه شده،  و کل مسئله را باز هم پیچیده‌تر کرده.   چرا که معلوم نیست هر یک از اعضای گروه 5+1 تا چه مرحله‌ای حاضر است در این مذاکرات شرکت داشته باشد،  و یا اینکه تا چه حد حاضر خواهد بود در منافع و مطالبات‌ استراتژیک خود در ارتباط با دیگر مذاکره‌کنندگان بازنگری کند.   نهایت امر زمانیکه،  هم اهداف نامشخص باشد و هم موضع مذاکره‌کنندگان در ابهام فروافتد،  پر واضح است که سرنوشت مذاکرات نیز نامعلوم و مبهم بماند.   با این وصف نمی‌باید از نظر دور داشت که آغاز این مذاکرات از روز نخست،  جهت از میان بردن همین «ابهام» استراتژیک بوده.   در نتیجه،  مذکرات در هر حال ادامه خواهد یافت و گام به گام شاهد بازسازی دیپلماتیک منطقة‌ خاورمیانه،  آسیای مرکزی و خصوصاً خلیج‌فارس و دریای عرب خواهیم بود.   پس در این فرصت نگاهی داشته باشیم به مواضع روسیه و آمریکا،   دو قدرت‌ تعیین‌کننده  و چرائی حضور آمریکا در این مذاکرات!

بازگشت قدرتمند روسیه به معادلات بین‌المللی که در دوران ولادیمیر پوتین آغاز شد،  در ایالات‌متحد بحرانی ساختاری به وجود آورد.  بحرانی هم‌سان بن‌بست «اجتماعی ـ سیاسی‌» که طی دوران پساجنگ دوم ایجاد شده بود.   خلاصه بگوئیم،  اگر جامعة آمریکا از منظر صنعتی بسیار پیشرفته به شمار می‌آید،   از نظر «اخلاقیات اجتماعی» و راه‌ورسم زندگی جامعه‌ای است بسیار استخوانی، ‌ واپس‌مانده و مرتجع.   این جامعه که بازساخت جمعیتی خود را بر پایة «مهاجرت»،  خصوصاً‌ مهاجرت از جوامع عقب‌ماندة جهان سوم تأمین می‌کند،  عملاً فاقد فرهنگ در معنای «تاریخی ـ  ساختاری» است.  

فرهنگ در ایالات‌متحد فقط به راه‌ورسم زندگی گروه‌های مهاجر و منزوی ـ  انگلیسی، آلمانی،  هندی،  چینی و ... ـ  محدود می‌ماند،  و در جامعه‌ای که فاقد بستر تاریخی فرهنگی است،  رشد به صورت ساختاری و فراگیر وجود خارجی نخواهد داشت.   آمریکا به دلیل همین ویژگی آزاردهنده‌اش،   هم در دهة 1960،  و هم پس از شکست سیاست‌های «کلان استراتژیک» نئوکان‌ها در خاورمیانه و آسیای مرکزی با بحران ساختاری روبرو شد،   و اجباراً به بازنگری در سیاست‌های کلان استراتژیک خود پرداخت. 

الزام تجدیدنظر در سیاست‌های کلان آمریکا،   نخست به ریاست جمهوری جان. اف. کندی در دهة 1960 منجر شد،  و امروز نیز اوباما را بر مسند ریاست جمهوری نشانده.   حاکمیت آمریکا در هر دو میعاد ـ  ریاست جمهوری کندی و اوباما ـ  تلاش کرده،   بر خلاف ادعاهای دهان‌پرکنی که به خورد خلق‌الله می‌دهد،  و آمریکا را تافتة جدابافته در جهان معرفی می‌کند،   جامعة اینکشور با تحولات جامعة بین‌المللی تا حد امکان همگام نماید.  عملی که مسلماً به مراتب بیش از یک یا دو دهه به طول خواهد انجامید.  خلاصة کلام،  آمریکا اگر ادعای رهبری جهانی دارد،  می‌باید الگوئی آمریکائی و «قابل احترام» نیز به میانة میدان بیاندازد،  و آنزمان که الگوهای جهانی دچار دیگرگونی ‌شده و الگوهای آمریکائی را غیرمعتبر کرده،   مجسمة مرمرینی که ایالات‌متحد از خود ساخته ترک برمی‌دارد.  به همین جهت قبل از آنکه مجسمة کذا خرد شده و فروریزد،   سنگ‌تراش‌های دولتی سعی می‌کنند آن را با ارزش‌های نوین بیارایند.    البته این  مبحث بسیار مفصل تر از آن است که  در یک وبلاگ بگنجد،   ولی ما سعی می‌کنیم روند تعمیر مجسمة کذا را از دریچة اجبار ایالات‌متحد به بازنگری سیاست‌های‌اش در ایران بررسی نمائیم.

امروز روشن است که پس از کودتای میرپنج،  حکومت در ایران عملاً به عارضه‌ و دنبالیچه‌ای از سیاست انگلستان تبدیل شد.   این ساختار پس از کودتای 28 مرداد 1332 تبدیل شد به آپاندیس آتلانتیسم ـ  لندن و واشنگتن.   و این شرایط با کودتای 22 بهمن 57  تا به امروز همچنان ادامه دارد.   ولی به دلیل تغییر سیاست‌های کلان روسیه دنبالیچة کذا دیگر پاسخگوی نیازهای آمریکا نیست.  به همین دلیل نیز واشنگتن پای میز مذاکره رفته.  در این مذاکرات روشن‌ترین مواضع از آن روسیه است.  و مقامات طراز اول اینکشور بارها و بارها مواضع خود را در مجامع بین‌المللی تکرار کرده‌اند.  مواضع رسمی روسیه چنین خلاصه می‌شود:

حق برخورداری ایران از انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز و حتی تحقیقات هسته‌ای و غنی‌سازی اورانیوم،  تحت نظارت مستقیم آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای. 

این موضع حقوقی هیچگونه ابهامی ندارد،   و از منظر قانونی نیز بی‌عیب و نقص است،  ولی  اشکالی عمده ایجاد می‌کند.     این نگرش حقوقی به مسائل ایران،  منافع آمریکا و خصوصاً جایگاه اوباش و لات‌ولوت‌هائی را که روز 22 بهمن 57 سازمان سیا به عنوان «انقلابیون اسلامی» در ایران به قدرت رسانده متزلزل خواهد کرد.   دلیل نیز روشن است.  ارتباط گستردة ایرانیان با همسایگان که پس از فروپاشی قرنطینة «جنگ سرد» عملاً به کشورهای قفقاز،  روسیه و حتی چین و هند گسترش خواهد ‌یافت،   انحصار ارتباطات ایران با آتلانتیسم و کنترل تجارت منطقه از طریق گردن‌کشی‌های ارتش ترکیه،  و دکان‌ها و بانک‌های انگلیسی در امارات متحده را مختل می‌کند.  نهایتاً آمریکا و به دنبال آن انگلستان و کل اروپای غربی زمینة تجاری‌شان در ایران تضعیف شده،  و در همین مقیاس اهرم‌های امنیتی، سیاسی و سیاستگزاری‌های‌شان متزلزل خواهد شد.  در نتیجه،  حکومت اراذل و اوباش و دولت‌های خیابانی تکیه‌گاه خود را از دست می‌دهد.  روشن است که،  ‌ اوباش حکومت اسلامی برای جایگزین کردن تکیه‌گاه ـ  پدر ـ  و کسب حمایت و سرسپردگی به هر دری خواهند زد!   روسیه،  هند و چین،  هیچ تفاوتی  ندارد!

به همین دلیل است که در برابر مواضع حقوقی و روشن روسیه،   واشنگتن و لندن مواضع مبهم،  نامعلوم،  اگر نگوئیم «زیرمیزی» اتخاذ کرده‌اند.  هیئت حاکمة ایالات‌متحد با بهره‌گیری از شبکة اوباشی که در تهران به قدرت رسانده سعی دارد این مذاکرات را که به ناچار آغاز کرده،  در چارچوب منافع‌اش به مسیرهای پیچ‌درپیچ و مبهم بکشاند.  مسیرهائی که از چند ویژگی برخوردار می‌شود.  و ما در این میانه به ارائة فهرستی مختصر از آن‌ها اکتفا می‌کنیم:   کشاندن مذاکرات هسته‌ای به مسیری خارج از الزامات شورای امنیت سازمان ملل؛   دستیابی به توافقی «دوجانبه» با اوباش جمکران و به انزوا کشاندن روسیه و مواضع مسکو در منطقه؛   بهره‌گیری از عملیات شبکة نوکران واشنگتن در آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای جهت مخدوش کردن روند مذاکرات؛   حفظ زمینة «تهدید اتمی روسیه» در قالب فعالیت‌های اتمی در ایران برای اعمال فشارهای استراتژیک به مسکو؛  قرار دادن تحریم‌های «حقوقی شورای امنیت» در ترادف با تحریم‌های غیرحقوقی و غیرالزام‌آور دولت و کنگرة ایالات‌متحد؛‌   بازی کردن با کارت‌های چین و هند و به طور کلی فشار بر دولت‌های عضو «بریکس» جهت تضعیف مواضع روسیه و به ارزش گذاردن سیاست‌های منطقه‌ای آمریکا؛  و ...  و این رشته سر دراز دارد.

در این میدان است که حکومت اسلامی نیز سر‌درگریبان نشسته،  و همچون آفتاب‌پرستان دامنة البرز هر لحظه به رنگی در می‌آید.   اظهارات ضدونقیض و مسخرة وزارت امورخارجه،  بیت‌رهبری،  شخص رئیس دولت،   و حتی «مراجع تقلید» که در این میان برای خود حق اظهارنظر شرعی و فقهی «هسته‌ای» قائل شده‌اند،   و عربدة «فرماندهان» ارتش و سپاه،   پیرامون «بیانیة لوزان» به صراحت نشان می‌دهد که حکومت کودتای 22 بهمن 57 قادر نیست موضعی معین و منسجم اتخاذ کند.   یک روز مهم‌ترین مقام نظامی حکومت اسلامی،‌ فیروزآبادی بیانیة لوزان را به «مقام معظم» تبریک می‌گوید،   روز دیگر،   علی خامنه‌ای با تندی و ترشروئی تأکید می‌کند،  «بی‌خود به من تبریک نگوئید!»‌

یک روز حسن روحانی در گیلان می‌گوید،  طرف مذاکرات هسته‌ای،   گروه 5+1 است نه کنگرة آمریکا،   سپس در همانجا اعلام می‌دارد که اگر تمامی «تحریم‌ها» لغو نشود توافقی صورت نخواهد گرفت!   در شرایطی این سخنان ابراز می‌شود که اکثریت مطلق تحریم‌ها بر علیه ملت ایران،  هیچ ارتباطی به شورای امنیت ندارد،  و از سوی دولت و کنگرة آمریکا اعلام شده.  همانطور که حکومت اسلامی دولت اسرائیل را تحریم کرده،  پارلمان آمریکا نیز حکومت اسلامی را تحریم کرده،  و این مطلب را مسلماً حسن روحانی بهتر از هر کس دیگری می‌داند!   به عبارت دیگر،  آنچه از منظر اقتصادی برای رژیم ملایان ایجاد اشکال کرده موضع‌گیری «سیاسی ـ تجاری» آمریکا است؛   ارتباطی با گروه 5+1 و مذاکرات هسته‌ای ندارد!  حال باید پرسید،   اگر اینگروه نقشی در بر طرف کردن تحریم‌ها ندارد و نمی‌تواند داشته باشد،   و واشنگتن در این میان تصمیم‌گیرنده است،  چرا حکومت اسلامی با 5+1 مذاکره می‌کند؟ 

در واقع آنچه روحانی شهامت ندارد بر زبان ‌آورد،  همین اصل کلی است که طرف مذاکره اگر آمریکا نباشد،  از منظر تجاری و اقتصادی مذاکره با گروه 5+ 1 هیچ ارزشی نخواهد داشت.  به عبارت دیگر،  این مذاکرات زمانی می‌تواند با 5+1 ثمربخش باشد که آمریکا خارج از میدان منافع «فعلی» خود بنشیند و همین امر برای حکومت ملایان ناخوشایند شده.    چرا که،  همزمان با این مذاکرات در کل نظام مالی،  تجاری و اقتصادی کشور نیز می‌باید تجدیدنظر اساسی صورت گیرد.  یعنی،   لایه‌های تصمیم‌گیرندة اقتصادی‌ای که آمریکا و لندن در رأس آن‌ها نشسته‌اند در ایران منزوی شده،   با طرف‌های دیگر جایگزین گردند.   این تجدیدنظر مسلماً منافع‌ محافل بازاری و تجاری حاکم در تهران و شهرهای بزرگ را مخدوش می‌کند،   و این است دلیل تذبذب و «چه‌کنم،  چه‌کنم» و نگرانی‌های حکومت اسلامی و مخالف‌نمایان‌اش. 

خلاصه بگوئیم،  شبکة مالی و تجاری‌ای که از هنگام کودتای میرپنج بر کشور حاکم شده و در رأس آن محفل منفور «شیخ‌وشاه» جا خوش کرده،  هم برای هیئت‌های حاکمة کودتاچی در ایران از اهمیت برخوردار است،   و هم جهت حفظ سیادت غرب بر منطقه الزامی است.   در نتیجه،  حفظ این شبکة استعماری از نان شب برای حکومت ملایان واجب‌تر شده.  به همین دلیل همزمان از سوی آمریکا و حکومت اسلامی تلاشی آغاز شده تا این شبکة منفور دست‌نخورده باقی بماند.  تلاشی که به استنباط ما،  و با در نظر گرفتن شواهد و داده‌های منطقه‌ای عبث و بیهوده خواهد بود.  

در بررسی تناقض‌گوئی‌های جمکرانی‌ها در مورد مذاکرات هسته‌ای نمونه‌ها فراوان است.  به طور مثال،  طی چند هفتة گذشته در چارچوب همین تلاش‌های مذبوحانه شاهد بودیم که دولت اسلامی سعی می‌کرد تا به صورت جداگانه با آمریکا در چارچوب مذاکراتی «دوجانبه» به توافق برسد.  عملی که در چارچوب قوانین بین‌الملل «غیرحقوقی» است و هیچ ارتباطی به شورای امنیت نمی‌تواند داشته باشد.   در واقع،   نوعی «کودتای نرم» توسط ظریف و کری به صورت خزنده در جریان اوفتاده بود،  تا زمینة قدرتنمائی آتلانتیسم را در منطقه افزایش دهد.  ولی پتة‌ این عملیات مسخره و سرشار از ناپختگی و حماقت،   پس از شکست لشکر شیعیان از داعش در جنگ «تکریت»،  و فروپاشیدن سنگر جمکرانیان در یمن بر آب اوفتاد.   و نهایت امر با اعلام ارسال موشک‌های «اس 300» به ایران به طور کلی ناکام شد.  روسیه به این ترتیب،  به زبان بی‌زبانی به طرف‌های کودتاچی اعلام داشت:  «توافق دوجانبه‌ای نمی‌تواند در میان باشد!»  و به دنبال شکست موضع‌گیری احمقانة ظریف بود که علی‌اکبر ولایتی،  از آفتابه‌داران بیت‌رهبری از سایه‌ها بیرون پریده،   دستپاچه اعلام داشت:  «به هیچ عنوان توافق دوجانبه نمی‌خواهیم!» ـ  ایریب،  مورخ 18 آوریل 2015.   سپس علی خامنه‌ای هم از خواب پریده،  تلویحاً از ارسال موشک‌های اس 300 به ایران «تقدیر و حمایت» به عمل آورد!‌ 

ولی همانطور که گفتیم مسئله به هیچ عنوان به بازی موش‌وگربة یانکی‌ها و نوکران‌شان پیرامون امضاء و یا عدم امضاء توافقنامة نهائی محدود نمی‌ماند.  توپ داژبال دیگری نیز توسط «آژانس بین‌المللی انرژی اتمی»،  در مقام پارکابی یانکی‌ها به دست مقامات نظامی حکومت اسلامی اوفتاده.   آژانس کذا بر اساس مقررات جاری گویا حق دارد از مراکز نظامی‌ای که احتمال تولید سلاح هسته‌ای در آن‌ها می‌تواند وجود داشته باشد «بازدید» کند.  ولی این «بازدید» با مخالفت شدید مقامات نظامی حکومت جمکران روبرو می‌شود.   اینان ادعا دارند که فعالیت آژانس در مراکز نظامی غیرقانونی است!   ولی این کشاکش خررنگ‌کن و جنگ زرگری مسخره که همزمان توسط آژانس و طرف‌های نظامی جمکرانی به وجود آمده،   برای آمریکا امکانات فراوان به همراه می‌آورد.   واشنگتن امکان می‌یابد تا در نظام رسانه‌ای از ایران به دلیل عدم همکاری با «آژانس» انتقاد شدید به عمل بیاورد،   و طرف‌های دیگر از قبیل دولت اسرائیل،  جمهوری‌خواهان،‌  کنگره،  دیوید کامرون و ... هر کدام به میدان بیایند و با تهدید ایران به حملة نظامی،  فشار سیاسی و نظامی را بر ملت ایران افزایش دهند.  اینهمه در شرایطی که،  حکومت اسلامی یک مجموعة دست‌نشاندة آتلانتیسم  است و ارتش این حکومت،  در مفهوم واقعی کلمه فاقد «اسرار نظامی» است.   باید پرسید حکومتی که 37 سال است،   علیرغم میلیاردها دلار دست‌ودل‌بازی به نفع آقازاده‌ها،  هنوز نتوانسته در کشور موتور خودرو،  تفنگ شکاری،  موتورسیکلت و دوچرخه و خصوصاً‌ محصولات خانگی تولید کند،  در صنایع نظامی‌اش چه «اسراری» می‌تواند داشت باشد که نمی‌خواهد بر ناظران بین‌المللی مکشوف گردد؟

در این مقطع تلاش می‌کنیم تا خلاصه‌ای هر چند شتابزده از چشم‌انداز «مذاکرات هسته‌ای» ارائه دهیم.  همانطور که بالاتر گفتیم،  آمریکا به دلیل جابجائی اساسی‌ای که در پایگاه‌های مهم منطقه‌ای‌اش به وجود آمده،   بالاجبار به این مذاکرات تن داده.  ولی اگر روسیه معمار این «جابجائی‌ها» است،  مسلماً برای آن نبوده و نیست که آمریکا در خروجی این مذاکرات بار دیگر عین گربة مرتضی‌علی روی چهار دست‌وپا سر کاسة شیر بنشیند.   در نتیجه،  آمریکا مجبور خواهد شد مواضع روسیه را مدنظر قرار دهد.  از سوی دیگر،  در میانة این «دعوا» نقش نوکران جمکرانی یانکی‌ها،  آژانس بین‌المللی انرژی اتمی،  و دیگر طرف‌های نانخور یانکی‌ها خصوصاً دولت‌های آلمان و فرانسه در این خلاصه می‌شود که شرایطی فراهم آورند تا گربة مرتضی‌علی تا حد امکان کم‌تر زیان ببیند!   

طی روزهای گذشته شاهد بودیم که تهدیدات واشنگتن حتی بجائی کشید که فشارها از منطقة آسیا و خاورمیانه نیز گذشته به برزیل و آفریقای جنوبی و دیگر اعضای بریکس رسید ـ  فروپاشی‌های سیاسی و اقتصادی در برزیل،  آشوب‌های شهری در آفریقای جنوبی،   تلاش فرانسه جهت فروش جنگ‌افزار فوق‌پیشرفته به هند،   و تهدید چین توسط اوباما به دلیل موضع‌گیری‌های اقتصادی پکن ـ  نمونه‌ای از همین تلاش‌هاست.    

با این وجود،  خاورمیانه دیگر نمی‌تواند همان خاورمیانة سابق باشد.  و خواب و خیال‌های میرپنجی یانکی‌ها دیگر محلی از اعراب نخواهد داشت.    در این میان شرایط برای تمدید موجودیت محفل «شیخ‌وشاه» در ایران نیز هر لحظه «مشکل‌تر» می‌شود.   اعضای این محفل که در عمل شامل تمامی «فعالان سیاسی» کشور،  چه در داخل و چه در خارج می‌شود،   از یک‌سو به دلیل شرکت علنی آمریکا در مذاکرات هسته‌ای سنگ روی یخ شده‌اند،  و جایگاه خود را به عنوان «طرف صحبت آمریکا» از دست داده‌اند،   و از سوی دیگر به دلیل وابستگی‌ ساختاری به واشنگتن قادر نیستند چرخشی به سوی مسکو داشته باشند.  از اینرو در فضای سیاست کشور گروه‌ها و تشکیلاتی به فعالیت‌ مشغول خواهند شد که تاکنون ناشناس بوده‌اند.    در واقع،  خاورمیانة جدیدی در راه است.   در این خاورمیانه‌ گربة مرتضی‌علی از آن کاسة شیر یکصد ساله تا حدودی محروم خواهد شد.

    
ه  

      



     


۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

فاطمه سین هسته‌ای!




در پی انتشار «بیانیة لوزان»،  چندین گزینة «سیاسی ـ استراتژیک» به صور مختلف،  و گاه متخالف و متناقض پای به میانة میدان گذارد.   سنای آمریکا،  بر خلاف تمامی هنجارها و قوانین بین‌الملل،  و حتی در تقابل با قوانین فدرال ایالات‌متحد رسماً اعلام داشت که تعهدات رئیس‌جمهور در برابر مراجع بین‌المللی را به زیر پای خواهد گذارد؛   دولت‌های وابسته به آتلانتیسم ـ  در رأس آن‌ها آلمان و فرانسه ـ  هر کدام تحلیل مضحکی از بیانیه ارائه دادند؛   و نهایت امر در ایران،   رهبر حکومت اسلامی بیانیة مذکور را عملاً‌ فاقد هر گونه اهمیت دانسته،   حاضر نشد در مورد آن موضع‌گیری صریح به عمل آورد.  از سوی دیگر،  حسن روحانی،  که ظاهراً «طرف» اصلی در تهیة بیانیه لوزان معرفی می‌شود،  دبه در آورد که اگر تمامی تحریم‌ها یک‌جا لغو نگردد، ‌ توافقی در کار نخواهد بود!   مسلماً این برخوردهای عجیب و غریب با یک مسئلة مهم و استراتژیک اتفاقی نیست؛   این گونه‌گونگی به صراحت نشان می‌دهد که در پس این به اصطلاح «مذاکرات هسته‌ای» مسائلی به مراتب مهم‌تر از چند کیلوگرم «اورانیوم» خوابیده.   در عمل،   تفسیر‌های مضحک و نابجا از سوی این و آن فقط نشاندهندة عمق واقعی مسائلی است که می‌باید تحت تأثیر این مذاکرات تغییر یابد.  همین «تغییر» موضوع اصلی وبلاگ ما خواهد بود.

ولی در این راستا،  بررسی اظهارات طرف‌های مذاکره،  و کارگزاران جانبی که معمولاً جهت «رد‌گم‌کردن» دست به هیاهو ‌می‌زنند،  به کار تحلیل نخواهد آمد.  چرا که،   این اظهارات بیشتر جنبة هیاهوی تبلیغاتی دارد و کمکی به بررسی نمی‌کند.   ولی ورای این اظهارات ضدونقیض،  و در واقع «بی‌ارزش»،   شاهدیم که در ابعاد استراتژیک،   سه ساختار اصلی در منطقه به لرزه افتاده:   «پیمان سنتو»؛  نقش منطقه‌ای عربستان در معادلات «امنیتی ـ نظامی»؛  و نهایت امر تزلزل نفوذ آتلانتیسم.  در نتیجه،  بالاجبار می‌باید تبعات «بیانیة لوزان» را در چارچوب عکس‌العمل دولت‌های تعیین‌کننده ـ  روسیه و آمریکا ـ  بررسی کنیم.  و در این راستا ابتدا می‌رویم به سراغ کرملین.

دیربازی است که پس از آشکار شدن شکاف‌های جدی بین آمریکا و روسیه،  کرملین به بازی با «دولتک‌های» دست‌نشاندة آمریکا ـ  افغانستان،  پاکستان،  جمکران،  عربستان و ترکیه ـ  مشغول شده.  خلاصه بگوئیم،  با سپری شدن دورانی که واشنگتن هر چه در منطقه می‌خواست انجام می‌داد،   نقش روسیه ـ  ‌این نقش توسط شبکة رسانه‌ای غرب به شدت سانسور می‌شود ـ  هر روز چشم‌گیرتر شده.   به طور مثال،  در افغانستان و پاکستان،  کرملین «کارت طالبان» را رو کرده.   این بازی بجائی کشیده که،  امروز تمیز عملیات گروه‌های متفاوت نظامی طالبان،  و شناخت منابع الهام سیاسی،  ‌ ایدئولوژیک و حتی لوژیستیک آن‌ها از یکدیگر عملاً غیرممکن شده.  طالبان که در آغاز حیات شاخکی از القاعده به شمار می‌رفت،  و تحت فرمان واشنگتن و به هزینة عربستان سعودی در «جنگ مقدس» اسلام با بلشویسم شرکت کرده بود،   امروز تشکیلاتی است با چندین شاخک عملیاتی و مستقل از یکدیگر که هر کدام از منابع مختلف «دستور» می‌گیرد.  با این وجود،  در تحلیل دچار اشتباه نشویم،  «کارت طالبان» فقط در دو کشور افغانستان و پاکستان از اهمیت «نظامی ـ امنیتی» برخوردار نیست.  چرا که،   به دلیل شرکت فعالانة ریاض در شکل‌ دادن به «جنبش اسلامی» آسیای مرکزی،   بازی با «کارت طالبان» در واقع به نحوی از انحاء به معنای بازی با سرنوشت عربستان سعودی هم خواهد بود.   مسکو از این طریق عملاً دست به بازی با سرنوشت حکومتی زده که از پایه و اساس نانخور و فرمانبر واشنگتن به شمار می‌رود،   و جز تعظیم و تکریم در برابر اهداف و فرمایشات آتلانتیسم برای خود هیچ هدفی نمی‌شناسد.   
 
دقیقاً به دلیل همین فشار روزافزون مسکو بر عربستان ـ  از طریق بازی با کارت طالبان ـ  است که آمریکا دوان دوان این‌در و آن‌در می‌زند تا «فلسفة وجودی» نوینی در منطقه برای ریاض تأمین نماید.  و در این میانه،  بحران شاخ آفریقا و خلیج‌عدن که در رسانه‌ها آن را جنگ «حوثی و وهابی» می‌خوانند،‌  تحت نظارت واشنگتن و با همراهی زیرجلکی جمکران و پاکستان و ترکیه و مصر به راه افتاده.   بی‌دلیل نیست که طی «مذاکرات» به اصطلاح هسته‌ای،  لات‌ولوت‌های حکومت اسلامی با طرف‌های غربی جلسه‌ای نیز در «حضور» سلطان قابوس عمانی بپا کرده بودند!   آن روزها بسیاری می‌پرسیدند،   مذاکرات هسته‌ای جمکران چه ارتباطی با سلطان قابوس دارد؟   حال با رخدادهای یمن و نقش روزافزون سلطان‌نشین عمان در گسترش جنگ و برادرکشی و همچنین حمایت مصر از این جنایات،  مسلماً اینان پاسخی برای پرسش‌های‌شان یافته‌اند.     

بی‌دلیل نیست که،‌   دقیقاً پس از نزدیک شدن جمکرانی‌ها به نتایجی ملموس در «مذاکرات هسته‌ای»،‌  شاهد حضور جدی‌تر ارتش استعماری حکومت اسلامی در جنگ و درگیری‌های یمن می‌شویم.   به عبارت دیگر،   آتلانتیست‌ها که با «بیانیة لوزان» از بحران‌سازی در داخل مرزهای ایران و دکان اصلاح‌طلبی و «سبزبازی» ناامید شده‌اند،   تلاش دارند با تبدیل حکومت ملایان به «طرف» تعیین‌کننده در جنگ‌های عراق،‌  سوریه و یمن،  راه نفوذ روسیه را در منطقه سد کنند.   این است دلیل «رنگ‌وروغن» زدن یانکی‌ها به نعلین و دستار بوگندوی آخوند؛  تعلیق مذاکرات به دلیل فوت مادر حسن فوتبال؛  و دخیل بستن به کفن فاطمه،  و تبریک گفتن «روز زن» آخوندی به «ایرانیان!»   بله،   دلائل شدت گرفتن جنگ استعماری «حوثی ـ وهابی» را در همین سیاست ارائة تصویر قدرقدرت از آخوند جمکرانی و شیخ وهابی می‌باید تحلیل کرد.   خلاصه،   با حمایت مستقیم واشنگتن،  دو حکومت دست‌نشاندة‌ آمریکا در ریاض و تهران‌ امکان یافته‌اند از منظر رسانه‌ای نقش «داور منطقه‌ای» ایفا نمایند!   و در «خروجی» این خیمه‌شب‌بازی،  واشنگتن می‌خواهد حکومت‌های پوشالی جمکران و ریاض،   یا بهتر بگوئیم مترسک‌های شیعه و وهابی خود را به «قدرت‌های»‌ منطقه‌ای تبدیل کند.   

ولی اگر با دقت بیشتری به این چشم‌انداز بنگریم،   به صراحت خواهیم دید که ادعاهای حکومت جمکران در حمایت از «شیعه» طبل توخالی است؛   در قفای شیعه‌های یمن انگلستان نشسته.   و تاریخچة یمن نشان می‌دهد که مناطق «حوثی‌نشین» از دیرباز ـ  حتی پیش از تجزیة اینکشور به دو منطقة شمالی و جنوبی در دوران جنگ سرد ـ  پایگاه اصلی ارتش انگلستان به شمار می‌رفت.   و به احتمالی «مذاکرات هسته‌ای» در سلطان‌نشین عمان جهت تعیین‌تکلیف سرنوشت مناطق سنی‌نشین،  یا بهتر بگوئیم ایالات «وهابی‌تبار» اینکشور پس از فرجام «مذاکرات هسته‌ای» صورت گرفته بود.  می‌بینیم که شرکت جمکرانی‌ها در جنگ و برادرکشی یمن از ماه‌ها پیش با چه دقتی برنامه‌ریزی شده.

در همین چارچوب است که می‌توان نقش ترکیه و دولت رو به مرگ اردوغان را نیز تحلیل نمود.  طبیعتاً در این شرایط،   ترکیه به عنوان عضو اصلی و مهم‌ترین پناهگاه سازمان آتلانتیک شمالی در اروپای شرقی و آسیای غربی بیشترین فشار را از جانب سیاست مسکو  متحمل می‌‌شود.  خصوصاً که،   امروز راه ورود ترکیه به اتحادیة اروپا عملاً بسته شده،   و آرزوی حکومت «اسلامی ـ نظامی» اخوان‌المسلمین ترکیه را بروکسل نقش برآب کرده.   از سوی دیگر،  شرکت فعالانة آنکارا در «بهار عرب» و سناریوهای اسلامگرائی آتلانتیسم در خاورمیانه که‌ با افتضاح و شکست روبرو شده،   دولت ترکیه را به بز گر اسلامگرائی تبدیل کرده.   بزی که همة گله‌ها سعی دارند او را از خود برانند.   فقط عربستان،  پاکستان،‌ حکومت اسلامی جمکران و سازمان تروریستی حماس را در کنار ترکیه مشاهده می‌کنیم.  

از سوی دیگر،  پروژة بازسازی «خلافت عثمانی» که با لو رفتن شبکة آمریکائی مستقر در پنسیلوانیا بر آب اوفتاد،  بزرگ‌ترین ضربة سیاسی را به باند اردوغان وارد آورده،   و به دنبال تغییرات منطقه،  یانکی‌ها ترجیح دادند ژنرال ال‌سیسی،  کودتاچی مصری را بجای اردوغان در رأس شبکة «جهان عرب» و امپراتوری کذا بنشانند.   و در همین چارچوب است که سفر اخیر اردوغان به تهران معنا و مفهوم می‌گیرد.   گویا روی میز طراحی یانکی‌ها جهت تجدید حیات و تأمین فلسفة وجودی برای اردوغان و اسلامگرائی ترکیه «طرح نوینی» قرار نگرفته.   به همین دلیل نیز اردوغان شتابان به سیخ و سنگ می‌کوبد؛   باشد که مفری بیابد.  یک روز در عربستان یواشکی با ال‌سیسی ملاقات می‌کند،   روز دیگر در کی‌یف،  حامی حقوق تاتارهای کریمه می‌شود و به روسیه چنگ و دندان نشان می‌دهد، و ... و اینروزها با نزدیک شدن به باند حکومت اسلامی جمکران تلاش دارد همزمان با حمایت از ائتلاف ال‌سیسی کودتاچی و شیخ‌های عربستان،  حمایت جمکرانی‌ها را نیز جلب نماید؛  و در این جبهه از آمریکائی‌ها «گدائی» محبت ‌کند.   خلاصه،   تلاش ترکیه جهت حضور در تمامی جبهه‌های استعماری منطقه به صراحت نشان می‌دهد که این «جبهه‌ها» دست‌سازند و از سیاست‌های آتلانتیسم پیروی می‌کنند.  با این وجود،  ضعف ساختاری دولت ترکیه به آمریکا امکان نمی‌دهد تا در معادلات منطقه‌ای حسابی «چشم‌گیر» برای آنکارا باز کند. 

پس در این فرصت بد نیست نگاهی شتابزده به نقش آمریکا و اتحادیه اروپا در رابطه با «بیانیة لوزان» نیز بیاندازیم.  مسائل مورد نظر آمریکا را در اینمورد به دو دستة داخلی و خارجی تقسیم می‌کنیم.   در داخل،  واشنگتن تلاش دارد تا با جوسازی پیرامون مخالفت‌های «شدید» سنا با طرح‌های اوباما،‌  هم به روسیه پیام بفرستد که زیاده‌خواهی نکند،  چرا که،  دست اوباما آنقدرها که مسکو فکر می‌کند در این زمینه باز نیست.   و هم به افکار عمومی داخلی نشان دهد که پرزیدنت «صلح‌جو» را چگونه جنگ‌طلبان مورد اذیت و آزار قرار می‌دهند!   نوعی جبهه‌گیری برای انتخابات ریاست جمهوری آینده به نفع دمکرات‌ها.

ولی کشاکش اوباما با بیانیة کذا،  در میدان خارجی از مفاهیم دیگری برخوردار می‌شود.  می‌دانیم که کشورهای اروپائی،  خصوصاً آلمان،  فرانسه و ایتالیا اگر در روابط سیاسی‌شان با ایران تحت تأثیر آتلانتیسم هستند،  از منظر تجاری روابط بسیار گسترده‌ای با ایران دارند؛   روابطی به مراتب مستحکم‌تر از آمریکا.   و اگر قرار باشد با گشوده شدن دروازه‌های تهران به روی سرمایه‌گزاری‌ها،   هجوم اروپائی‌ها به تهران آغاز شود،  چه بسا که در این دوران وانفسا که دیگر قرنطینه‌های دوران «جنگ سرد» نیز وجود خارجی ندارد،  روسیه بتواند بدون باج‌دهی به واشنگتن مستقیماً پای به خلیج‌فارس بگذارد.  فاجعه‌ای که برای آمریکا در منطقه مرگ‌آور است،   به همین دلیل جیغ‌ویغ اوباما در آمریکا درآمده.  کاخ‌سفید از یک سو تلاش دارد ورود اروپائی‌ها را تحت کنترل درآورد،   و از سوی دیگر،   به طرف‌های ایرانی‌نمای خود میدان می‌دهد تا با اظهارات ضدونقیض از قبیل آنچه علی خامنه‌ای و حسن روحانی طی روزهای اخیر بر زبان رانده‌اند،  بسیاری از اروپائی‌ها را از حضور تجاری و بازرگانی در تهران منصرف نماید.   البته نقش مسخرة اسرائیل و غرغرهای خاله‌زنکی نتانیاهو و برخی لابی‌نشین‌های مجلس نمایندگان آمریکا نیز جالب است؛   اینان به خیال خود می‌خواهند به «شرایط» شیرین گذشته بازگردند؛   همچون علی خامنه‌ای و جماعت «دل‌واپسان» در جستجوی بهشت گمشده‌اند.
         
ولی «چشم‌انداز» منطقه در پرتو عادی‌سازی روابط حکومت جمکران با دنیای خارج،  داده‌های جالب‌تری در قلب خود پنهان داشته.  «پیمان سنتو» که از دیرباز سه کشور ترکیه،  ایران و پاکستان را به چرخ پنجم ارابة جنگی آتلانتیسم تبدیل کرده بود به سرعت فلسفة وجودی‌اش را از دست می‌دهد.   از سوی دیگر،   جایگزین کردن سنتو با طرحی «شبیه»‌ طرح‌های گذشته نیز،   با در نظر گرفتن شرایط فعلی غیرممکن می‌نماید.  شاید به همین دلیل باشد که آمریکا از طریق «جنگ سازی» در یمن،  عراق،  سوریه،  و ... قصد  جبهه‌سازی‌های مصنوعی دارد،  تا به صورت دست‌ساز اتحادیه‌هائی «نظامی ـ استراتژیک» جهت تداوم حضور نظامی خود در منطقه به وجود آورد.  ولی به استنباط ما امکان دستیابی به این نوع اتحادیه‌ها  فراهم نخواهد آمد.  چرا که،  در هر گام آمریکا بالاجبار تکیة بیشتری به سیاست‌های مسکو خواهد داشت،   و به دلیل همجواری‌های جغرافیائی،   دست مسکو برای جذب نیروهای محلی همیشه به مراتب از واشنگتن بازتر است.  خلاصه،   در جبهة «جنگ‌سازی»،   بازی «باخت باخت» برای آمریکائی‌ها به مراتب بیش از «برد» قابل پیش‌بینی است.  

روشن‌تر بگوئیم،   تکیة روزافزون آمریکائی‌ها به مسکو در منطقه،   اگر به معنای عقب‌نشینی کامل از منطقه نباشد،  معنای برد نیز نخواهد داشت.  آمریکائی‌ها از دوران جنگ سرد عادت کرده‌اند که با تغییر رئیس‌جمهور در واشنگتن،   در سیاست‌ خارجی‌شان نیز به صورت یک‌جانبه تجدیدنظرهائی اعمال کنند.   ولی این «عادت» ناپسند دیگر متعلق به گذشته است.   چرا که،   این «گزینه» در شرایط فعلی دیگر غیرممکن به نظر می‌آید.   در واکنش به همین بن‌بست است که سنای آمریکا با جنگ‌طلبی‌های «علنی» تلاش دارد تا به خیال خود امکان یک‌جانبه‌گرائی یا تجدیدنظر در سیاست خارجی را همچنان «زنده» نگاه دارد.   ولی عمل سنا،  و این هیاهوی مسخره،   فقط شانس جمهوری‌خواهان را در هماهنگی نیروهای منطقه‌ای با سیاست‌های واشنگتن تهدید می‌کند.   به صراحت بگوئیم،   ادامة وضعیت یک‌بام و دو هوا در واشنگتن،   فقط به این نتیجه منجر خواهد شد که بدون در نظر گرفتن حزب برنده در انتخابات آیندة ریاست‌جمهوری،   ادامة سیاست منطقه‌ای دمکرات‌ها برای واشنگتن تبدیل شود به نوعی «اجبار!»  

اگر به این تصویر که برای سیاست‌بازان ینگه‌دنیا خیلی «دردناک» است،   پایان شرایط جنگی در اسرائیل را نیز بیفزائیم دلنگرانی‌ جمکرانی‌ها و نتانیاهو و جمهوری‌خواهان را بهتر درک می‌کنیم.   جنگ زرگری «تل‌آویو ـ  قم» که امروز به آخر خط رسیده،  در قلب خود مسائل بسیاری مهمی را پنهان داشته.    نخستین مسئله قرار گرفتن پروندة «عقب‌نشینی» اسرائیل به مرزهای 1967 است.   گزینه‌ای که بیش از هر زمان دیگر «منطقی» و قابل قبول شده.   از سوی دیگر،   با بی‌اعتباری روزافزون اسلامگرائی،  بحران‌سازی پیرامون درگیری‌های برحق «شیعه ـ سنی ـ  وهابی» از صحنه بیرون می‌رود،  و دولت‌های اسلامگرای تهران،  آنکارا،  پاکستان،  افغانستان و ریاض که طی دهه‌های اخیر خون ملت‌ها را به نفع آمریکا به شیشه کرده‌اند مشکل خواهند توانست،   حتی با کمک و همیاری آمریکا برای خود فلسفة وجودی «نوین» تأمین کنند.

در این راستاست که سرنوشت دو کشور ایران و ترکیه در ابهام فرو می‌رود.  اینکشورها به دلیل همجواری مستقیم با روسیه،   منطقاً تأثیرات «سیاسی ـ استراتژیک» شدیدی از تغییراتی که بالاتر عنوان کردیم متحمل خواهند شد.   هر چند،  ساختارهای دولتی،  ارتش و نیروهای امنیتی حکومت‌ها در ایران و ترکیه،‌   در عمل وابسته به سازمان آتلانتیک شمالی و واشنگتن باقی می‌ماند.  در روزهای آتی،   این دوگانگی «ساختاری» در قوالبی نه چندان قابل پیش‌بینی،  خود را به منصة ظهور خواهد رساند.