وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۳ دی ۲۹, شنبه

کینگ‌لاف و تاواریش‌گاف

 

 

حضور قریب‌الوقوع باند دونالد ترامپ در کاخ‌سفید زمینه‌ساز رایزنی‌های گسترده‌ای در مورد مسائل جهانی شده.   از آن جمله است،  تغییرات عمده در روابط بین‌الملل،  سرنوشت جنگ در خاورمیانه و اوکراین،  مواضع جدید آمریکا در برابر روند توسعۀ اقتصادی سرسام‌آور چین و ... و خصوصاً وضعیت دفاعی کشور ایران که تحت نظارت ملایان عملاً پای به بحرانی غیرقابل کنترل گذارده.  با این وجود،  اگر مواضع سخنورانۀ ترامپ کاملاً «روشن» به نظر می‌رسد،   شرایطی که به دولت وی اجازه دهد تا در صحنۀ داخلی و یا خارجی به این «سخنوری‌ها» جامۀ عمل بپوشاند به هیچ عنوان روشن نیست.  ترامپ فردی است که می‌خواهد با یک دست چندین هندوانه از زمین بردارد؛   عملی که غیرممکن است.  به طور مثال اظهارات ترامپ جهت پایان دادن به جنگ در اوکراین،   اگر آب به دهان بعضی‌ها ‌انداخته،   برای صاحبان صنایع نظامی در آمریکا و بسیاری کنترات‌چی‌های غربی و شرکاء آسیائی‌شان خبری بسیار نگران کننده‌ است.   از سوی دیگر،  تهدید ترامپ علیه چین،  مکزیک و کانادا که با سِلاح «افزایش» تعرفه‌های گمرکی و تحت عنوان حمایت از صنایع داخلی صورت می‌گیرد،  نتیجه‌ای جز افزایش چشم‌گیر تورم در داخل مرزها نخواهد داشت،   و باند حامی ترامپ بخوبی می‌داند که یکی از دلائل سقوط بایدن تورم افسارگسیخته بوده.   ازین گذشته، سیاست ترامپ در  مبارزه با مهاجرت نیز بن‌بست‌هائی از آن خود دارد که در این مطلب به آن نمی‌پردازیم.   در نتیجه،  دور از انتظار نخواهد بود که شکاف‌های مسلم میان «سخنوری» ترامپ و لایه‌های «اجرائی»،   نهایت امر به شکاف در جبهۀ ظاهراً «مونولیتیک» حزب جمهوریخواه منجر شود،  پدیده‌ای که طی هفته‌های آینده شاهدش خواهیم بود.    

 

به عبارت دیگر،  مشکل بتوان در قاموس ترامپ «سوپرمنی» افسانه‌ای رویت کرد که در یک چشم بر هم زدن مشکلات و معضلات کشور را حل و فصل ‌کند؛  ورای آن،   به استنباط ما اصولاً هیچ مشکلی در آمریکا به طور کلی حل نخواهد شد.  چرا که اینکشور پای در دوران جدیدی گذارده؛   با عظمت افسانه‌ای گذشته‌اش بسیار فاصله گرفته.  فاصله‌‌ای که  هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود.  نتیجتاً تلاش‌های ترامپ فقط باعث تضعیف متحدان جهانی آمریکا و بالا بردن سطح توقعات قشرهائی در داخل خواهد شد.  پر واضح است که تضعیف متحدان آمریکا فروپاشانی را به داخل آمریکا می‌کشاند،  و در کنار توقعات برنیامدۀ قشرهای متفاوت اجتماعی،  این فروپاشی هر لحظه سرعت بیشتری خواهد گرفت.   

 

با این وجود،  با آغاز کار ترامپ برخی تحولات قابل پیش‌بینی است.  به طور مثال روابط روسیه با آمریکا،   موضع‌گیری‌های دولت آمریکا در مورد حکومت ملایان در تهران،   روابط سیاسی با دولت‌های اروپائی و ... مسلماً پای در تحولاتی خواهد گذارد.  مسئله اینجاست که این تحولات تا کجا و تا چه حد می‌تواند به پیش رانده شود!  و برای روشن شدن حد و مرز این تحولات می‌باید نیم نگاهی به ارتباط روسیه با استراتژی‌های «فرضی» ترامپ بیاندازیم!          

 

دولت روسیه،  سرمست از عقب‌نشینی آمریکا از افغانستان،  پای در تله‌ای گذارد که واشنگتن برای‌اش در اوکراین تعبیه کرده بود.   با این وجود می‌باید اذعان داشت که در بحران اوکراین،   مسکو در واقع مقهور راست‌اندیشی مضحک و خیالی خودش شد؛  منکوب ایده‌ای شد که می‌بایست تجربۀ گرجستان را از نو در اوکراین نیز عملی کند.  خلاصه بگوئیم،  کرملین بجای تلاش جهت فتح پایتخت و شهرهای عمده؛  فروپاشاندن رژیم سیاسی و نهایت امر قبول مسئولیت در قبال آیندۀ اوکراین،  فرار از مسئولیت را هدف اصلی قرار داد.  سیاستی که ارتش روسیه را در دهات شرقی اوکراین درگیر جنگی فرسایشی کرد.   و به این ترتیب،  جوزف بایدن،  رئیس‌جمهور وقت آمریکا موفق شد با گشودن «جعبۀ پاندورا»،  بر اسطورۀ ارتش شکست‌ناپذیر و آهنین‌پنجۀ سرخ نقطۀ پایان بگذارد.   

 

پرواضح است که ترامپ با تکیه بر فروپاشی نیروی نظامی روسیه،  و علنی شدن نقاط ضعف پرشمارِ سیستم سیاسی،  اقتصادی و حتی اجتماعی اینکشور،  مطالبات ژئواستراتژیک گسترده‌ای را در مذاکرات آینده در برابر مسکو قرار دهد.  مطالباتی که برای روسیه آنقدرها خوشایند نخواهد بود.  در مذاکرات آینده مقوله‌هائی از قبیل نقش روسیه در خاورمیانه و دریای بالتیک و قطب شمال مورد رایزنی قرار خواهد گرفت،   و همزمان مقولات اقتصادی،  مالی و خصوصاً مواد کانی ـ  نفت،  اورانیوم،  طلا و ... ـ  مسلماً‌ از هم‌اکنون روی میز مذاکره قرار گرفته است.  در عمل،  فرار عجولانۀ ارتش روسیه از برابر تروریست‌های مسلح القاعده و داعش در سوریه،   به احتمال قریب‌به‌یقین نخستین برگ از همین مُجلد می‌باید تلقی شود.          

 

بله،   امروز به دلیل شرایطی که ایجاد شده،   توپ در میدان مسکوست،  و مشکل بتوان انتظار داشت که روسیه در برابر هجمۀ سازمان‌یافتۀ ژئواستراتژیک آمریکا عکس‌العمل چشم‌گیری از خود نشان دهد.   حتی اگر در مذاکرات آتی،  معضل اوکراین به نفع مسکو  ـ  به همان شیوه‌ای که تمایل دارد؛  همچون برنامۀ کرملین در گرجستان ـ  سرانجام یابد،  برگ‌های دیگرِ ژئواستراتژی نوین آمریکا برای مسکو بسیار ناخوشایند خواهد بود.  خلاصه بگوئیم،  برخلاف آنچه نظام رسانه‌ای از ماه‌ها پیش اعلام ‌کرده بود،   مسکو از بازگشت ترامپ به کاخ‌سفید ‌آنقدرها هم سرخوش و راضی نیست.

 

از این‌ها گذشته،  شکست روسیه در صحنۀ سیاست خاورمیانه نتایج فوق‌العاده با اهمیتی به همراه آورد.  به صراحت بگوئیم،   این شکست به نوبۀ خود جعبۀ پاندورای نوینی در منطقه گشوده.   در حال حاضر شاهد اوج‌گیری مطالبات «سنتی»،   اگر نگوئیم استعماری لندن و پاریس در لبنان و سوریه و الجزایر هستیم.  این مطالبات در عمل سایۀ پیروزی متفقین در جنگ اول جهانی را بر سر منطقه فروانداخته.  و از سوی دیگر،   سیاست‌های اسلامگرایانۀ انگلستان در خاورمیانه جان تازه‌ای گرفته،   و تمایلات گسترش‌طلبانه و اسلامگرایانۀ آنکارا جهت تأمین زمینۀ مناسب برای مطالبات لندن،  در مناطق کردنشین سوریه به میانۀ میدان اوفتاده.  جای تعجب نخواهد بود که این مطالبات پاریس را ناخشنود کرده،   زمینه‌ای باشد جهت درگیری‌های دیپلماتیک آینده میان دول فرانسه و انگلستان!   

 

ازسوی دیگر  نتانیاهو که تا چندی پیش در چند گامی سلول زندان قرار داشت،   نهایت امر با حمایت آمریکا تبدیل به نوعی «مرد صلح‌طلب» خاورمیانه شده،   و عربستان را نیز به عزیزدردانۀ آمریکا تبدیل کرده!   چرا که سوای شرایط نگران‌کنندۀ لبنان و سوریه،  سرنوشت بسیاری کشورهای دیگر در خاورمیانه و شمال آفریقا (اردن،  عراق،  مصر و ...) نیز در ابهام کامل فرورفته،   و آمریکا جهت پاسخ به این معضلات،  ریاض را به عنوان عصای دست برگزیده.  جالب اینکه،   اگر تا چند سال پیش آمریکا قصد کودتا در ریاض و سرنگونی شیخ‌های حاکم را داشت،   اینک با حمایت از نشست اخیر در پایتخت اینکشور،   و اعزام گروه چشم‌گیری از کشورهای منطقه به این نشست،  تلاش دارد با توسل به شیخ‌ها،   روسیه را به طور کلی از منطقه دور نگاه دارد.

 

در چنین شرایطی است که پزشکیان،  رئیس‌جمهور منتخب بیت‌رهبری را جهت امضاء آنچه «سند توافق راهبردی ایران و روسیه» می‌خوانند،  به مسکو می‌فرستند.  ولی با نیم‌نگاهی به شرایط موجود،  می‌باید اذعان داشت که امضاء سند فوق بیش از آنچه ابزاری جهت تأمین امنیت ایران به شمار آید،   زنگوله‌ای خواهد شد بر تابوت منافع ملی.  

 

از یک‌سو،  سه سال است که مسکو نتوانسته از درگیری با اوکراین سر بلند کرده،  نتایج ملموسی به دست آورد.   در نتیجه،  ‌ باید پرسید حمایت روسیه از حکومت ملایان چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟!   از سوی دیگر،   مسکو از منظر تاریخی،  در افغانستان و سپس در عراق،  لیبی و نهایت امر در سوریه ثابت کرده که آنقدرها هم برای حمایت از متحدان‌اش پستان به تنور نخواهد چسباند.   نهایت امر ملایان ادعا دارند که به دلیل عدم نیاز به کشورهای دیگر برای دفاع از مرزهای کشور،   بند دخالت نظامی در صورت تعرض ارضی به ایران را نیز از این توافق‌نامه حذف کرده‌اند!  هر چند،  به استنباط ما،   حذف مادۀ کذا «ابتکار» مسکو بوده است!   چرا که حمایت نظامی از ملایان در شرایط فعلی،  خصوصاً پس از ورود ترامپ به کاخ‌سفید می‌تواند هزینۀ سنگینی برای روسیه به بار آورد. 

 

خلاصه اگر امضاء این «سند»،  همانطور که بالاتر به صورت فشرده نشان دادیم،   فاقد هر گونه ارزش ژئواستراتژیک است،  در عوض نتایج منفی‌اش ـ  اوج‌گیری روس‌ستیزی و آمریکاپرستی در خیمۀ دولتی‌ها،   غیرقابل تردید خواهد بود!  به استنباط ما امضاء این سند در شرایط فعلی،   فی‌نفسه اشتباه جدیدی است که مسکو در سیاست‌های خاورمیانه‌ای خود مرتکب شده است.  این «سند» جایگاه روسیه در امور سیاسی ایران را هرچه بیشتر در ابهام فرو می‌برد و در درون هیئت دولت گروه‌هائی را متهم به روسوفیلی و خیانت به «آرمان‌های انقلاب اسلامی» می‌کند!  در نتیجه برای گرو‌ه‌های مخالف در درون هیئت حاکمه،  یک فرصت طلائی فراهم خواهد شد تا تحت عنوان «سر و سامان» دادن به امور کشور و حفظ امنیت و تمامیت ارضی»،  ایران و منافع ملی را به دامان آمریکائی‌ها بیاندازند!           

 

بله،  شاهدیم که دولت «اصلاح‌طلب» پزشکیان در عمل پای در همان بیراهۀ‌ محمد خاتمی و جنبش سبز گذارده؛   کشور را به درون سیلاب‌های اجتماعی و درگیری‌های اصلاح‌طلبی با اصولگرائی فروانداخته است.  جالب اینکه همزمان با امضاء «سند راهبردی» کذا با کرملین،  شاهد اوج‌گیری نامه‌نگاری و پیغام و پسغام مقامات «انقلاب اسلامی» با آمریکائی‌ها هم هستیم!   پیغام‌هائی مبنی بر اینکه «مذاکره می‌کنیم»،  «سرمایه‌گزاری کنید»،  «روابط تاریخی ایران و آمریکا» و ...  حال این سئوال مطرح می‌شود که اصولاً دولت ملایان سیاست مشخصی در زمینۀ روابط بین‌المللی دارد یا اینکه ناخدائی در کار نیست؛   بساط هرکی‌هرکی به راه اوفتاده؟!   مسلماً این پیغام و پسغام‌ها،  به طمع کاخ‌سفید جهت گسترش نفوذ عوامل‌اش در درون ایران و تهدید ارضی روسیه هر چه بیشتر دامن خواهد زد،   و همزمان مسکو را نیز پیرامون حمایت «فرضی» از ایران دچار دودلی می‌کند. 

 

ولی اگر مواضع مقامات «انقلاب اسلامی» در هاله‌ای از ابهام و دوگانگی فرورفته،   موضع اوپوزیسیون این حکومت که نزدیک به نیم‌قرن است خواب حکومت بر ایران و سرکوب ایرانیان را می‌بیند کاملاً روشن است.   اینان باز هم «دکان» دیرینۀ جنگ‌های «شاه‌بابا» با تزارها را افتتاح کرده،   با تابعیت‌های آمریکائی و انگلیسی‌شان دم از وطن‌پرستی می‌زنند،  و فصل تازه‌ای جهت بررسی‌های «دقیق» قراردادهای «ننگین» گلستان و ترکمن‌چای برای عوام‌ گشوده‌اند.  بی‌رودربایستی بگوئیم،   اینکه قراردادها و جنگ‌های دویست سال پیش معیاری جهت بررسی روابط امروز میان ملت‌ها باشد،   از آن حرف‌هاست که فقط می‌تواند  بر زبان اوپوزیسیون عوام‌زده و خودفروختۀ ایران جاری شود.         

 

امروز ایرانیان با فروپاشی کامل اقتصاد ملی روبرو شده‌اند.  و این شرایط نتیجۀ سیاست‌های نابخردانه،   منفعت‌جویانه و روابط استعماری‌ای است که ملایان پس از کودتای 22 بهمن 57  با محافل غرب برقرار کردند.   نزدیک به نیم‌قرن است که اینان نقش «دلقک آمریکا» در خاورمیانه را ایفا می‌کنند،   و با این مسخرگی‌ها زمینه‌ساز دکان دیگری شده‌اند؛   دکان اوپوزیسیون آبکی و آش و آبگوشتی‌ای که ظاهراً با اسلامگرائی مخالف است؛  ظاهراً حامی دمکراسی و آزادی بیان است،   و خصوصاً با وعده‌های سرخرمن پیرامون بهبود سریع وضعیت اقتصادی،   ملت سرکوب‌شده را مسخِ سیاست‌های خاورمیانه‌ای امثال ترامپ و جرج‌بوش و دیگران کرده.   مسلم است که با چنین شرایط خرتوخری در داخل،  و چنین اوپوزیسیون خودفروخته‌ای در خارج،  مشکل بتوان برای ایران آیندۀ قابل احترامی پیش‌بینی نمود.

 

 

 

  

 

 


۱۴۰۳ دی ۱۵, شنبه

کازینو، یهوه، بنی‌امیه!

 

 

در اواخر ماه دسامبرِ سال 1991 اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید.  به این ترتیب،  «سوسیالیسم علمی» که حاکمیت اتحادشوروی موجودیت‌ تاریخی‌اش را بر اساس آن توجیه می‌کرد به نقطۀ پایانی رسید و چشم از دنیا فرو بست.   با این وجود فروپاشی امپراتوری کارگری تبعاتی را که دهه‌ها کمونیسم و «جنگ‌سرد» به همراه آورده بود به هیچ عنوان از میان نبُرد.  امروز پس از گذشت بیش از سه دهه از فروپاشی اتحاد شوروی،  شاهد پس‌لرزه‌های عظیمی در سطح جهان هستیم،  و علم تاریخ بیش از هر مقطع دیگری یادآوری می‌کند،  که تحولات دهه‌های گذشته،  همواره بر روند مسائلِ حال و آیندۀ ملت‌ها تأثیری غیرقابل تردید اعمال خواهد کرد. 

 

مطلب امروز را به بازگشت عظمت‌طلبی ملت‌ها و اقوام در مناطق مختلف جهان اختصاص می‌دهیم.   فروپاشی اتحاد شوروی نخست ناقوس جنگ و برادرکشی را در «شکم نرم» اروپا ـ این عنوانی بود که چرچیل،  نخست‌وزیر وقت انگلستان به کشورهای بالکان داده بود ـ  به صدا درآورد.  سپس قفقاز،  آسیای مرکزی و خاورمیانه ملتهب شد و... و پس از آن ویروس عظمت‌طلبی به روسیه،  اروپای شرقی و حتی اروپای غربی سرایت کرد،  و نهایت امر کار بجائی رسید که آمریکا نیز پای در Make America great again  گذارد!  

 

شرایطی در جهان به وجود آمده که مشکل بتوان از درگیری‌ خونین میان اقوام و ملل مختلف پیشگیری نمود،   و به صراحت بگوئیم،  جهان ما و بنیادهای موجود بین‌المللی فاقد ابزار کافی جهت جلوگیری از چنین درگیری‌هائی‌ هستند.   ملت‌ها،  بی‌توجه به بنیاد‌ها و توافقنامه‌های جهانی به جان یکدیگر می‌اوفتند،  و جهان با ابزار قرن بیست‌ویکم،  پای در جنگ‌های کنوانسیونلی به شیوۀ قرن هجدهم میلادی می‌گذارد‌.   مبحث امروز را با بررسی شتابزده‌ای پیرامون عظمت‌طلبی در جمهوری‌های سابقاً شورائی،  کشور ترکیه و منطقۀ خاورمیانۀ عربی آغاز می‌کنیم.   سپس تبعات عظمت‌طلبی را در ابعادی گسترده‌تر مورد بررسی قرار می‌دهیم.  پس از جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز آغاز کنیم.

 

نخستین موضوع قابل بررسی در مورد کشورهای سابقاً شورائی،  تمایل این مناطق جهت بازگشت به گذشته‌ای «تاریخی» است.  تمایلی که در مورد فدراسیون روسیه نیز صحت دارد.  اشکال از آنجا آغاز می‌شود که مرزهای «قراردادی» ـ  این مرزها در عمل تقسیمات داخلی اتحادشوروی بوده است ـ   در اکثر این جمهوری‌ها به هیچ عنوان بازتاب گذشتۀ تاریخی و سیاسی‌شان نیست.  از اینرو تقابلی که امروز روسیه و اوکراین را عملاً درگیر جنگی خونین کرده،  نمایه‌ای است از درگیری‌های آیندۀ جمهوری‌های مذکور پیرامون مسائل ارضی!     

 

از یک‌سو،   برخی از جمهوری‌های سابقاً شورائی،  از قبیل آذربایجان،  گرجستان و ترکمنستان تاریخچه‌ای بس پرفرازونشیب داشته‌اند،  و به دلیل نفوذ عمیق امپراتوری‌های همسایه‌ عملاً مشکل بتوان برای آن‌ها گذشتۀ تاریخی و سیاسی‌ ویژه‌ای مشخص نمود.  و از سوی دیگر،  گذشتۀ تاریخی برخی دیگر نیز از قبیل ارمنستان،  تاجیکستان،  ازبکستان و قرقیزستان،  آن‌ها را در ارتباط مستقیم با تاریخ سیاسی و اجتماعی دیگر قدرت‌های منطقه ـ  امپراتوری‌های ایران،  روسیه و عثمانی،  چین و هند ـ  قرار می‌دهد.  به عبارت ساده‌تر،  نبود یک شناسنامۀ «تاریخی ـ سیاسی» معتبر و متُقّن،  خواهد توانست به سهولت این مناطق را به شکارگاه‌ قدرت‌های خارجی تبدیل کند.   در گام نخست نیم‌نگاهی به جمهوری ازبکستان بیاندازیم.  

 

برای ازبک‌ها تیمور گورکانی که ایرانیان او را تیمورلنگ می‌خوانند همان است که کوروش هخامنشی برای ایرانیان؛   بنیانگزار کشور،   قهرمان ملی،  فاتح قدرتمند،  سیاستمدار بزرگ و ...  و البته اگر گورکانیان در ایران دیری نپائیدند،  در مجموع سه سده موجودیت تاریخی داشته‌اند،   و نادرشاه افشار بود که عملاً بر این سلسله نقطۀ پایان گذارد.   در حال حاضر  فشارهای بین‌المللی،  خصوصاً از سوی غرب،  در ازبکستان به تحمیل ترک‌زبانی و گسترش اسلام سیاسی متمرکز شده،  حال آنکه زبان‌ها و ادیان متفاوتی در این کشور وجود دارد.   زبان‌های فارسی و تاجیکی،  هندی،  ترکی و روسی،   و ادیانی از قبیل بودائی،  مسیحی،  یهودی و ...  در کنار مذاهب گوناگون اسلامی در ازبکستان به حیات خود ادامه می‌دهند.   در واقع تُرکی جغتائی و اسلام سیاسی مطلوب غرب،   فقط زبان و دین بخشی از «عوام‌الناس» به شمار می‌رود.   

 

از سوی دیگر،  خصوصاً در دوران گورکانیان،  و پیش از فراگیر شدن زبان روسی در اوائل قرن بیستم،   زبان فارسی،   زبان طبقات حاکم،  دربار،  شعرا و اهل ادب به شمار می‌آمده است!   فراتر از این شواهد،  تیمورلنگ،  فردی که امروز بنیانگزار کشور ازبکستان معرفی می‌شود،  بر اساس مدارک تاریخی همیشه خود را پادشاه ایران و یا هند خوانده،  نه پادشاه ازبکستان!  فراموش نکنیم که ازبکستان از ابداعات بلشویسم بوده.

 

کشور تاجیکستان نیز در همسایگی ازبکستان یکی دیگر از همین ابداعات است.  اینکشور که در نهایت مرزهای شرقی فلات بلند ایران واقع شده،  فارسی‌زبان است،  هر چند همچون دیگر مناطق آسیای مرکزی مردمانش به زبان‌های مختلف،  خصوصاً شاخه‌هائی از زبان ترکی،  روسی و هندی نیز سخن می‌گویند.   مردم اینکشور خود را «آریائی» می‌دانند،  و سلسلۀ سامانیان را که یکی از قدرتمندترین و بافرهنگ‌ترین سلسله‌های ایرانی‌نسب پس از حملۀ تازیان به شمار می‌رود،   بنیانگزار کشورشان معرفی می‌کنند.  از سوی دیگر،   وابستگی عمیق به ایرانیت و فارسی‌زبانی تضادهای گسترده‌ای میان اقوام و مذاهب مختلف در تاجیکستان به وجود آورده.   از اینرو در این خطه نیز استعمارغرب جهت کشاندن عوام‌الناس به جانب «اسلام سیاسی»،  و خصوصاً ترک‌زبانی فعال شده است.   به همین دلیل گروه قابل توجهی از جوانان تاجیک ـ  خصوصاً جهت پاسخگوئی به نیازهای مالی ـ  به گروه‌های تروریست اسلامگرا پیوسته‌اند.   در هر حال رابطۀ تاجیک‌ها و ازبک‌ها در اینکشور به هیچ عنوان دوستانه نیست؛   تقابل میان ایندو به دلائل ارضی،  تاریخی و خصوصاً زبانی می‌تواند در سال‌های آینده زمینه‌ساز درگیری‌ها و جنگ‌های گستردۀ منطقه‌ای شود.  حال بپردازیم به منطقۀ قفقاز.

 

فروپاشی اتحاد شوروی در قفقاز بحران ریشه‌دارتری به وجود آورده.   چرا که سازمان آتلانتیک شمالی این منطقه را روی کاغذپاره‌های‌اش دنبالۀ قارۀ اروپا به شمار می‌آورد،  و همه می‌دانیم که در دکترین ناگفته و نانوشتۀ ناتو،   قارۀ اروپا ارث پدری سرمایه‌داری غرب است!   از اینرو تلاش‌های گستردۀ‌ محافل غربی جهت کشاندن مناطقی چون گرجستان،  ارمنستان و آذربایجان به دامان «اتحادیۀ اروپا» دیربازی است که آغاز شده.   در این میانه،  جمهوری‌های ارمنستان و گرجستان مسیحی‌نشین به شمار می‌روند،  هر چند مشکل بتوان اخوت و همبستگی‌ای میان کلیسای ارتدوکس گرجی‌ها،  با کلیسای ارامنه پیدا کرد.  برخلاف پیشداوری‌های متداول،  تجربۀ تاریخی ثابت کرده که هم‌کیشی قادر به حذف تضاد‌های فزایندۀ میان مذاهب نیست،   و اینکه درگیری هم‌کیشان همیشه سکۀ رایج بوده است.  قاعده‌ای که ایندو جمهوری پساشوروی نیز از آن مبرا نخواهند بود.                

 

ولی موضع آذربایجان در قلب قفقاز از ویژگی دیگری برخوردار است.  اگر از منظر تاریخی،  گرجی‌ها بتوانند خود را «بازماندگان» امپراتوران باستانی «ایبری» به شمار آورند،   و ارامنه  با توسل به تاریخچۀ ارمنستان باستان برای خود پیشینه‌ای رقم بزنند،  و یا هر دو ادعا داشته باشند که فقط قسمت‌هائی از کشورشان به امپراتوری‌های ایران و عثمانی و تزاری تعلق داشته،  مورد آذربایجان جز این‌هاست.   تمامی اینکشور جزء لایتجزای ایران بوده،  و مذهب فراگیر شیعی اثنی‌عشری در اینکشور نیز شاهدی است بر همین مدعا.  این منطقه پس از شکست ایران در جنگ‌های دوران قاجار به روسیه واگذار شد،  و آنچه جمهوری آذربایجان عنوان می‌شود،  به هیچ عنوان نمی‌تواند برای خود پیشینۀ تاریخی‌ای مجزا از ایران دست‌وپا کند.  از سوی دیگر،   منابع غنی نفت و گاز در این جمهوری،  هم دیگ طمع شرکت‌های غربی را به جوش آورده،  و هم باعث وحشت مسکو شده.   چرا که روسیه از دسیسۀ شرکت‌های نفتی و کشاندن ملایان شیعه به سوی عوام‌الناس در آذربایجان نگران است.  و از منظر مسکو از دست دادن تمامی نفوذش در این منطقۀ زرخیز به نفع ملایان،  جز واریز کردن منافع مخازن زیرزمینی‌ آذربایجان به کیسۀ‌ واشنگتن نتیجۀ دیگری نخواهد داشت.  دقیقاً به همین دلیل مسکو با آذربایجانی‌ها بیشتر مماشات می‌کند،  تا با دو جمهوری دیگر قفقاز!

 

مسلماً بررسی شتابزدۀ جمهوری‌های پساشوروی را نمی‌باید بدون نیم‌نگاهی به روسیه و اوکراین به پایان برسانیم.   اگر روسیه خود را وارث اتحادشوروی جا ‌زده،  شبکۀ خبرسازی جهانی نیز فراموش کرده که جمهوری خلق‌الساعۀ اوکراین،   همچون دیگر جمهوری‌های پساشوروی از ابداعات بلشویک‌ها بوده است!   از منظر تاریخی خروشچف،  که خود دهقانی اوکراینی بود،  تمایل زیادی داشت تا در بادبان «کشور اوکراین» باد بیاندازد.  وی از سرمایه‌گزاری‌های کلان صنعتی،  هسته‌ای و نظامی در این منطقه رویگردان نبود،  و حتی شبه‌جزیرۀ ارشمند و استراتژیک کریمه را نیز تحت نظارت آنچه «جمهوری اوکراین» خوانده می‌شد قرار داد.  اعزام هزاران متخصص و تکنیسین از مناطق مختلف اتحادشوروی به اوکراین جهت «آبادی» این منطقه در دورۀ خروشچف صورت گرفته است.   مسلماً در آن دوران احدی تصور نمی‌کرد که بلشویسم مسکویت مار در آستین می‌پروراند!  و  بی‌دلیل نبود که پس از فروپاشی شوروی،   نخستین تلاش‌های نفوذی قدرت‌های غربی متوجه اوکراین در مقام یکی از صنعتی‌ترین مناطق اتحاد شوروی شد.  

 

جنگ در اوکراین برخلاف ادعای کرملین،  «عملیات ویژه» و فاشیست‌زدائی نیست؛   تلاشی است مذبوحانه جهت ترمیم «سلاویسمی» که عوام‌فریبی و خودنمائی بلشویسم آن را به خطر انداخته است.  روسیه تمامی تلاش خود را به خرج می‌دهد تا این «سلاویسم» را بازسازی کند،  و پر واضح است که سیاست‌های غرب در مسیر عکس آن،  یعنی کشاندن اوکراین به جانب غرب؛   ابداع ریشه‌های نژادی و مذهبی مجازی برای «خلق اوکراین»؛   و ... حرکت کرده، باشد تا این منطقه را بکلی از روسیه مجزا کند.   

 

امروز جنگ خانمانسوز اوکراین می‌تواند نمایه‌ای غیرقابل تردید از آیندۀ  دیگر جمهوری‌های پساشوروی نیز ترسیم نماید. آینده‌ای تیره‌ و ظاهراً غیرقابل اجتناب که کرملین تلاش دارد با توسل به قراردادهای رنگارنگ ـ  پیمان شانگهای،  پروژه‌های اوراسیا،  پیمان امنیت جمعی،  و ... ـ  تا حد امکان تحقق‌اش را به تأخیر بیاندازد.  حال جمهوری‌های پساشوروی را رها می‌کنیم و سری می‌زنیم به ترکیه،  که هر روز بیش از پیش خود را نه آتاتورکی،  که عثمانی می‌بیند!  

 

امپراتوری عثمانی که توسط غلام‌بچگان ترک‌نسب آسیای مرکزی بر ویرانه‌های بیزانس بنا شد،  علیرغم قدرت‌نمائی‌های نظامی،  همچون دیگر سلسله‌های ترک‌تبار در فلات بلند ایران و آسیای مرکزی،  فاقد بازده فرهنگی چشم‌گیری بود.  در هر حال پس از نخستین جنگ جهانی،   ترکیۀ آتاتورکی بیش از آنکه «ترک» باشد،   خادم سیاست‌های انگلستان از آب درآمد.    نتیجه آنکه  امروز پس از هزارسال حاکمیت ترکان عثمانی و دهه‌ها حاکمیت ارتش ناتو بر اینکشور،  مشکل بتوان فصول معتبری از ادبیات، هنر،  روابط اجتماعی و معماری ترک به میراث جهانی افزود.   

 

با این وجود،  پس از فروپاشی اتحادشوروی و تعلیق نسبی تخاصمات «جنگ‌سرد»،   شاهد گشایشی در روابط آنکارا با جهان بوده‌ایم.   ولی تلاش‌های ناکام دولت‌های پیاپی ترکیه برای پیوستن به اتحادیۀ اروپا،   و فشار شدید مسکو در دریای سیاه،   به تدریج نگاه ترکیه را از غرب منحرف کرده،  به جانب خاورمیانه کشاند.    به این باور جان داد که آیندۀ ترکیه،  نه در قلب اروپای مسیحی،  که در آغوش جهان اسلام می‌باید جستجو شود!   پر واضح است که از منظر تاریخی،  برای ترک‌ها،  جهان اسلام معنائی جز بازیافت «عظمت» امپراتوری عثمانی نداشته باشد.  و از آنجا که فرهنگ و هنر ترک فصولی نانوشته شمار می‌رود،  عظمت کذا فقط از طریق سرکوب نظامی،‌  اشغال ارضی و گسترش دین‌پناهی میسر خواهد بود.   فصولی که نزد مقامات بلندپایۀ پنتاگون از جمله «اصول» کشورداری به شمار می‌رود،   و این است دلیل حضور فراگیر،   آشکار و یا نهان دولت ترکیه در سازماندهی‌های تروریستی،  جنگ‌های منطقه‌ای،  دسیسه‌های «سیاسی ـ نظامی»،  و ... که آخرین‌شان اعزام ارتش اینکشور جهت اشغال سوریه و به قدرت رساندن تروریست‌های پنتاگون در دمشق بود.   تروریست‌هائی که به سرعت با «فکل‌کراوات» دگردیسی یافته،   وگویا «اعتبار جهانی» نیز کسب کرده‌اند!  خلاصه کنیم،  امروز پنتاگون فهرست وظائف جدیدی برای آنکارا نوشته،   هر چند امپراتوری «نئوعثمانی» که در این فهرست از جایگاهی رفیع برخوردار شده،  در واقع چیزی نیست جز «نئوپیشخدمت» پنتاگون!  

 

از سوی دیگر،  همزمان با عملیات «قهرمانانۀ» ارتش ترکیه برای به قدرت رساندن امثال «ال‌گولانی» در سوریه،   مقامات پنتاگون خطوط «قرمز» نظامی و سیاسی جدیدی نیز ترسیم کردند.   بمباران تبلیغاتی جهت معرفی سوریه به عنوان مسقط‌الرأس جهان اسلام آغاز شد،  و شبکه‌های غربی باد فراوانی در بادبان سلسلۀ «بنی‌امیه» انداختند!   اگر تاریخچۀ بنی‌امیه را به درستی دریابیم و به عظمت این سلسله که از قُلل هندوکش تا جنوب اسپانیا را درنوردیده بود  نیم‌‌نگاهی بیاندازیم،   پیام پنتاگون بسیار روشن می‌شود.   محتوی پیام این است که امپراتوری «نئوعثمانی» می‌باید الزاماً در همجواری «بنی‌امیه» به موجودیت‌اش ادامه دهد،  و اینکه عظمت‌طلبی این امپراتوری در مرزهای جنوبی ترکیه می‌باید متوقف شود.   بله،  فروپاشی اتحاد شوروی حتی در خاورمیانه نیز به گذشتۀ «پرافتخار» ملت‌ها و کشورها میدان داده،  ولی پیشینه‌ستایان نمی‌باید فراموش کنند که همگی بدون استثناء در زمین منافع پنتاگون توپ می‌زنند.  در آینۀ همین داده‌هاست که درمی‌یابیم به چه دلیل ساختار جمهوری بعث سوریه،‌  می‌بایست به یک‌باره خوراک باند الگولانی شده،  و اینکشور را در تبلیغات جهانی به «مسقط‌الرأس» دین اسلام تبدیل نماید!          

 

ولی راه دور نمی‌باید رفت!   اگر در کشور سوریه «نوادگان» بنی‌امیه حاکم شده‌‌اند،  در مرزهای جنوبی‌اش نیز می‌توان «نوه ـ  نتیجه‌های» بنی‌عباسی را رویت کرد؛  خلاصه پیشینه‌پرستی در این منطقه به عثمانی و بنی‌امیه محدود نمی‌ماند.  بنی‌عباس هم از جمله مشتریان پروپاقرص این دکان است!   و فراموش نکنیم که کلک بنی‌امیه را عباسی‌ کَند.   شکل‌گیری پیشینه‌پرستی در خاورمیانه زمینه‌ای به وجود آورده که امروز با الهام از گذشته‌ها به راحتی می‌توان از تضاد تاریخی «سوری ـ عراقی» نیز بهره‌برداری نموده،  درگیری‌های گسترده‌ و پرآب‌ونانی در این منطقه خلق کرد.   

 

ولی اگر در آسیای مرکزی اسلام‌سیاسی و ترک‌زبانی ابزار غرب در به راه انداختن حمام خون به شمار می‌رود،  در خاورمیانه به هیچ عنوان نیازی به این دستاویزها نیست؛  اسلام سیاسی در صور متفاوت حضور بی‌قیدوشرط دارد،  و زبان مشترک  ـ عربی ـ نیز به حاکمان و ملت‌های منطقه امکان خواهد داد تا دشمنی‌ها و برادرکشی‌های‌‌شان را بدون نیاز به مترجم به یکدیگر ابراز دارند.  در خاورمیانه فقط یک مسئله همچنان باقی است، ‌  «کدام» اسلام را می‌توان بهتر سیاسی کرد؟!   و اینکه کلانتر منطقه که می‌باید تمامی بچه‌های شرور و پیشینه‌پرست را اداره کند،   کیست و کجا نشسته؟!

 

اینجاست که نقش دولت اسرائیل علنی می‌شود.  همانطور که می‌دانیم ماه‌هاست فردی به نام بنیامین نتانیاهو،  که گویا هیچکس،  حتی اسرائیلی‌ها هم چشم دیدنش را ندارند،  بر سرنوشت اینکشور حاکم شده.   به دلائلی که هنوز مبهم باقی مانده،  ایشان در شرق و غرب،  و در شمال و جنوب،   با لشکریانی که تعدادشان از شمار بیرون است،  با استفاده از لجُیستیکی پایان‌ناپذیر دست به عملیات زده‌اند!   عملیاتی که نیازمند لجیستیکی است که به انبارهای اسلحۀ پنتاگون و چین و روسیه می‌گوید «زکی!»   خلاصه،  با این امکانات که معلوم نیست از کجا به دست ایشان رسیده،   نتانیاهو لطف کرده و تمامی منطقه را به توپ و بمب بسته‌؛   ملت‌ها قتل‌عام می‌شوند،   و البته آمریکا‌ئی‌ها هم نتانیاهو را شدیداً سرزنش ‌می‌کنند!  بله،  منطقۀ خاورمیانه کلانتری پیدا کرده به نام نتانیاهو که نه اسرائیلی است؛  نه آمریکائی؛  از شما چه پنهان شاید آدم هم نباشد!  صورتکی است هولناک بر چهرۀ کریه پنتاگون!  

 

 اگر صورتک کذا در امور محوله به موفقیت دست یابد که چه بهتر؛  یخ‌نشینان سوئدی یک جایزۀ نوبل صلح خرج‌اش خواهند کرد.  اگر هم موفق نشد،  اشکالی ندارد!   بجای جایزه،  یک گلوله حرامش خواهند کرد؛   به این امید که صورتک بعدی موفقیت بیشتری داشته باشد!   خلاصه،   برای واشنگتن یک بازی  «بُرد، بُرد» به راه اوفتاده،   بدون آنکه لکه‌ای بر دامان کبریائی عموسام بنشیند.

 

حال که سخن از پیشینه‌پرستی به میان آمد چه بهتر که نیم‌نگاهی هم به دربارهای دوران قدیم بیاندازیم!  در آن ادوار دربارها همیشه یک کلانتر داشتند که مسئول کشت‌وکشتار و خصوصاً جمع‌آوری مالیات و تأمین منافع مالی برای شخص پادشاه بود.  و همانطور که بالاتر گفتیم،   امروز در درباری که غربی‌ها در خاورمیانه افتتاح کرده‌اند،  وظیفۀ کذا به شخص نتانیاهو واگذار شده است.  ایشان می‌کشند،   کیسۀ ارباب را هم پُر می‌کنند.   ولی دربارها همیشه یک دلقک هم داشتند؛  باشد تا ادا و اطوارهای‌اش احوالات اعلیحضرت را جلا داده،  خُلق ایشان را «گشُاده» نماید.  و ظاهراً این وظیفه در دربار خاورمیانه‌ای غربی‌ها  به ملایان شیعه واگذار شده است.   

 

همانطور که شاهد بوده‌ایم،  با انقلاب اسلامی،‌   ملایان شیعۀ اثنی‌عشری در واقع آغازگران پروسۀ عظمت‌طلبی بودند.  ولی نهال عظمت‌طلبی‌شان پس از چند دهه رشد و نمو نسبی،  از ریشه خشکید.   در آغاز کار جملگی کفن‌پوش و آمادۀ شهادت‌ بودند،  و سال‌ها بر «ارزش» شهادت‌طلبی پافشاری ‌‌کردند،  هر چند از این اسوه‌های شهادت در خارج از مرزها آنقدرها اثری به منصۀ‌ظهور نرسید.   در داخل بود که هنگام هجوم به خانه‌ها، حمله به دختربچه‌ها،  سرکوب کارمندان معترض،  ضرب و شتم دانشجویان ناراضی،  لگدمال کردن ایرانیان  مال‌باخته،  و خصوصاً دستگیری و شکنجۀ کارگران حقوق از دست داده،  و ... شهامت و شجاعت‌شان را نشان می‌دادند.   در این میادین بود که شیعه به قول شاعر «دل شیر نر دارد و زور پیل،  دو دستش به کردار دریای نیل!»   ولی در هنگامۀ شاخ‌توشاخ با قدرت‌های نظامی،   آنقدرها جسارت و شجاعت و شهادت‌طلبی از اینان ندیدیم.  به طور مثال جنگ برده با عراق را به شکست کشاندند،  و بجای سیاستگزاری دست به تروریسم زدند.   چشمۀ حکمت و شجاعت‌شان به سرعت خشکید!   بُزدل ‌شدند؛   دست به فرار زدند؛  جاخالی ‌دادند؛  سرشوخی و مزاح باز کردند؛   برخی اوقات حتی چشمک زده،  تقاضای مذاکره ‌کردند؛   عشوه شتری هم آمدند،  و ... خلاصه کارهائی کردند که بیشتر دلقک‌های دربار جهت انبساط خاطر اعلیحضرت می‌کرده‌اند.  و از آنجا که در مطلب امروز سخن از تمایل جهت بازگشت به پیشینۀ تاریخی به میان آمده،   ملایان نیز مسلماً از این قاعده مستثنی نخواهند بود.  ولی جایگاهی که اینان پس از چهل‌وشش سال برای خود گشوده‌اند بیشتر جایگاه دلقک دربار را تداعی می‌کند. 

 

در میدان عظمت‌طلبی ،  که امروز «مُد» جهانی شده،  ملایان شیعه به شدت تضعیف شده‌اند.  و پس از آنکه «کلانتر» در میادین فلسطین و لبنان گوشمالی‌شان داد،  و ترکیه با ارسال ال‌گولانی زیر پای‌شان را در سوریه کشید،‌  به یک‌باره سایۀ هولناک جنگ چالدران و شکست تشیع از خلیفه‌گری عثمانی بر سرشان سنگین شده .  خلاصه بگوئیم،   عظمت‌طلبی ملایان به بن‌بست رسیده،   به همین دلیل است که در خارج از مرزها، اسلام‌گرایان مدعی مخالفت با حکومت ملا،  با عظمت‌طلبی‌های ویژه‌ خودشان جان تازه‌ای گرفته‌اند.  حال نیم‌نگاهی به تبعات درگیری‌های آتی در آسیای مرکزی و خاورمیانه بیاندازیم.

 

در منطقۀ آسیای مرکزی،   به استنباط ما تحولات آتی،  یعنی درگیری‌های قومی و نظامی میان جمهوری‌های پساشوروی،   نهایت امر زمینه‌ساز قدرت‌یابی هند و خصوصاً چین خواهد بود.   قدرت نفوذ روسیه،‌   به دلیل تزلزل «سیاسی ـ نظامی» مزمن کرملین بسیار محدود می‌نماید.  و همانطور که دیدیم،   روسیه به دلیل همین تزلزل ساختاری که ریشه در تاریخ تمدنش دارد،  جنگ اوکراین را که می‌توانست در عرض 48 ساعت به پایان برساند به جنگی سه‌ساله با صدها هزار قربانی و مجروح،   و نتایجی گنگ و مبهم و ناملموس تبدیل کرده است.  مشکل بتوان قبول کرد که کرملین با تکیۀ صرف بر چند «پیش‌نویس» توافقنامه در آسیای مرکزی نقش قابل توجهی ایفا کند.   از این گذشته شاهدیم که از هم‌اکنون فروپاشی‌ سنگرهای غرب در قلب آسیای دور و جنوبی آغاز شده.   کرۀ جنوبی،  ژاپن و پاکستان از منظر سیاسی،  امنیتی و خصوصاً‌ اقتصادی پای در فروپاشی گذارده‌اند و تنها کشور منتفع از این فروپاشی می‌تواند چین باشد.        

    

در خاورمیانه درگیری‌ها چشم‌انداز دیگری خلق کرده.   روسیه ظاهراً جهت بهینه کردن شرایط سیاسی انگلستان،  پای خود را عقب کشیده،  به این امید که میدان ترک‌تازی برای باند ترامپ آنقدرها هم بدون دست‌انداز نباشد.   در نتیجه روسیه،  چین و هند از این منطقه خارج خواهند شد،   و اگر رابطۀ انگلستان با اسلامگرایان اخوانی در ترکیه،  سوریه،  عراق و خصوصاً مصر بتواند در سطح بین‌المللی از حمایت کرملین برخوردار شود،   شاید اسلامگرائی تحت حمایت لندن برای خود میدانی جهت رزمایش دوبارۀ سیاسی بیابد.   به همین دلیل نیز اصلاح‌طلبان ایران را می‌بینیم که آمادۀ خدمت در رکاب ارباب‌اند!  بله نه تنها در خاورمیانه،  که در کانادا و گروئنلند نیز درگیری مستقیم آمریکا و انگلستان شاید غیرقابل اجتناب باشد،  درگیری‌ای که می‌تواند در همۀ ابعاد،  فرهنگی،  دینی،  اقتصادی و حتی جنگ نیابتی،  لندن و واشنگتن را در برابر یکدیگر قرار دهد.