وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

کوکاکولا و خرگوش!




اختلاف نظر بین دولت و اعضای کنگرة ایالات متحد پیرامون «سقف» بدهی‌های دولت به نقطة بسیار حساسی ‌رسیده.    هر چند در ساختاری که حاکمیت ایالات متحد در آن شکل گرفته،   سخنگویان جریانات مختلف سیاسی پیوسته نقش کلیدی «دولت فدرال» یا همان تشکیلات موجود در واشنگتن را به عناوین متفاوت به زیر سئوال می‌‌برند؛  و آن را بی‌مصرف و بی‌دلیل معرفی می‌کنند،   دولت مرکزی در این کشور از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.   این اهمیت تا حدی است که عملکرد و موجودیت تقریباً تمامی دولت‌های ایالتی و بنیادهای رنگارنگ منتخب «رأی‌دهندگان» وابسته به تصمیمات دولت فدرال شده. 

البته آن‌ها که به هر دلیل نقش کلیدی دولت مرکزی را در مسائل مالی و اقتصادی آمریکا  «نفی» می‌کنند و در نوشته‌ها و سخنرانی‌ها‌ی‌شان آن را به سخره می‌گیرند،   همگی بر شبه‌فرضیه‌ای پوچ و دست‌ساز تکیه دارند که وجود مرکزیت مالی و اقتصادی در ایالات متحد را نفی می‌کند!  اینان در مسیر توجیه پوچ‌‌بافی‌های‌شان حتی تزریق چند صد میلیارد دلار نقدینگی در بانک‌ها را که در دوران بوش صورت گرفت نادیده می‌گیرند.  ریشه‌های این «نظریه‌بافی‌های» بچگانه،   طی دهه‌ها موجودیت سرمایه‌داری ایالات متحد از همان «لیبرالیسم» فرضی مالی و اقتصادی‌ای تغذیه کرده که امروز توسط شمار قابل توجهی از اقتصاددانان و متخصصین علوم مالی به طور کلی مردود شمرده می‌شود.   «سخنوری‌» پیرامون بیهودگی دولت مرکزی  در ایالات متحد بیشتر یک «شوخی» خنک  به شمار می‌رود تا یک نظریه‌پردازی.   

ولی اگر یک آمریکائی «مستقل» را در نظر بگیریم که در دشت‌های سرسبز و بی انتها  از طریق شکار خرس و خرگوش زندگی می‌کند،  و به اعتراض‌های احتمالی کلانتر و دولت مرکزی با شلیک گلوله‌ پاسخ می‌دهد،   تا حدودی به ریشه‌های تاریخی و سنتی این برخورد با دولت مرکزی در «باورهای» آمریکائی متوسط‌الحال پی‌ می‌بریم.   این «تصویر» هر چند امروز دیگر از «مد» افتاده،  همان است که در سینمای هولیوود به کرات مورد استفاده قرار گرفته.   با این وجود،   تجربه نشان می‌دهد که «عوام‌الناس» از این نوع «تصاویر سنتی» و به اصطلاح خوشایند که «باورهای‌شان» را به آرامی نوازش می‌دهد،   مشکل دست برمی‌دارند.   نمونة این «باوردوستی‌ها» امروز در ایران در برابر چشمان‌مان قرار گرفته.   به همین دلیل علیرغم این اصل کلی که دولت مرکزی در ایالات متحد طی چند دهة گذشته هر روز بیش از پیش تصمیم‌گیرنده شده،  هنوز آنقدرها قبول عام نیافته.  تصمیم‌گیری دولت فدرال به هیچ عنوان در چارچوب مراودات و مقاولات بین‌المللی،   یعنی به شیوه‌ای که قانون اساسی آمریکا بر آن تأکید دارد صورت نمی‌گیرد؛   این تصمیمات امروز در مسیر شکل دادن به زندگی روزمرة آمریکائی‌،  خوراک،  پوشاک و حتی دستمزد و «شیوة مصرف» او حاکم شده. 

درگیری‌ای که امروز بین دولت اوباما و کنگرة ایالات متحد به راه افتاده برخلاف آنچه عنوان می‌شود یک برخورد صرفاً «سیاسی ـ  عقیدتی» نیست؛   برخوردی است اجتماعی و اقتصادی که می‌تواند حتی از ابعاد استراتژیک در سیاست‌های بین‌المللی برخوردار شود.  در این بحران دو نکتة اساسی قابل تشخیص است.   نکتة نخست به تغییر مسیر سیاست‌ها در چارچوب سرمایه‌گزاری‌ها و «دخالت‌های» دولت فدرال در داخل مرزها و منزوی کردن نظریة «دولت فدرال هیچکاره» در فضای سیاست کشور مربوط می‌شود.  و نکتة دوم به نقش ایالات متحد در صحنة بین‌المللی بازمی‌گردد. 

پس مطلب را با «نکتة نخست» ادامه دهیم.  در قفای نظریه‌بافی‌هائی که طی دهه‌ها،  خصوصاً پس از آغاز جنگ اول جهانی و دوران ریاست جمهوری ویلسون،   تحت عنوان «استقلال مالی و اقتصادی» ایالت‌ها و شرکت‌ها و بنیادها و غیره در فضای سیاسی آمریکا پا گرفته،  برخلاف آنچه عنوان می‌شود نه لیبرالیسم اقتصادی و «فردمحوری»،  ‌ که طیف گسترده‌ای  از منافع مالی «محافل» و مجموعه‌هائی قرار گرفته که ارتباط بسیار محدودی با «انسان» و انسان‌محوری دارند.   

خلاصة کلام،  از دیرباز در چارچوب تبلیغات دولتی،   ساده‌ترین راه جهت توجیه بهره‌کشی شرکت‌ها،   محافل و بنیادها از نیروی کار،   و پیشبرد سیاست‌های فرامرزی این محافل،   خصوصاً در آمریکای مرکزی و جنوبی،   این شیوة «سخنورانه» یا بهتر بگوئیم،‌  این تبلیغات حاکم اصلی بوده.   بر اساس تبلیغات مذکور،   «دولت با نظام سرمایه‌داری کاری ندارد!»   به عبارت دیگر،   ما خودمان می‌سازیم،  می‌فروشیم،  می‌خورانیم و می‌خوریم؛   نهایت امر عوام‌الناس نیز می‌بایست می‌پذیرفت که این «جریان» مالی و اقتصادی ریشه در عملکرد چند میلیاردر دارد که به صورتی کاملاً «اتفاقی» و شاید به دلیل «هوش و ذکاوت فوق‌العاده» کنترل صدها میلیارد دلار نقدینگی در شاخه‌های مختلف اقتصادی را به چنگ‌ آورده‌اند!   نتیجة این «سخنوری‌ها» در فضای اقتصادی و مالی کاملاً روشن است،  «عوام»‌ راهی جز قبول «برتری» و خوش‌اقبالی میلیاردرها نخواهند داشت،   چرا که بر اساس «تبلیغات»،   حتی دولت «انتخابی» نیز نمی‌تواند بر این روند تأثیری بگذارد!  

همانطور که می‌توان حدس زد تمامی این «فلسفه‌بافی» از پایه و اساس جفنگ و مزخرف است؛   اگر حمایت دولت فدرال از این قماش شرکت‌ها،  محافل و بنیادها وجود نمی‌داشت،   از دیرباز،   یعنی از همان دوران «سه شوالیه» ـ   هاردینگ،  کولیچ و هوور ـ  بساط این شرکت‌بازی‌ها و محفل‌سازی‌ها با فروپاشی و شکست توأم شده،    دکان‌ حضرات بکلی تعطیل می‌شد.  در اینمورد نیز تعداد چشم‌گیری از مورخان متفق‌القول‌اند. 

عملکرد دولت مرکزی در میانة میدان سرمایه‌داری ظاهراً «لیبرال» بر این اصل استوار بود که جهت تأمین امتداد «مالی ـ اقتصادی» در جامعه می‌باید منابع داخلی و خارجی به صورتی به کار گرفته شود که این شرکت‌ها و محافل روز به روز قدرتمندتر و ثروتمندتر شده،   از این مسیر بتوانند کنترل «مطلوب» بر روند مسائل اجتماعی،  فرهنگی و سیاسی اعمال کنند.   به عبارت ساده‌تر،  طی دهه‌های متمادی دولت مرکزی از طریق تزریق نقدینگی،  تأمین اعتبار و  حمایت‌های مقطعی و حتی درازمدت،  سیاست ایالات متحد را در مسیر حمایت از این محافل به پیش ‌رانده.   اگر چنین حمایتی در کار نمی‌بود،   نه کوکاکولا با تولید و فروش چند  نوشابه می‌توانست به مواضع جهانی دست یابد،   و نه پپسی‌کولا به طرف مذاکرات سال‌های 1970 بین دولت‌های جمهوریخواه و مسکو تبدیل می‌شد!  ولی تبلیغات جهت توجیه موجودیت این نوع «لیبرالیسم» نیست‌درجهان کارساز دو محفل عمدة جهانی بود:    بولشویک‌ها و مک‌کارتیست‌ها.  گروه اول جهت معرفی یک «دشمن» خونخوار،  و گروه دوم،   جهت توجیه یک نظام فراگیر اقتصادی و مالی که خود را وامدار نظریات آدام اسمیت می‌دانست و دم از «آزادی» می‌زد.                                

با این مختصر به صراحت می‌بینیم که مسیر اقتصادی و مالی‌ای که دولت مرکزی ایالات متحد از همان سال‌های بحران‌زدة «هاردینگ» پای در آن گذاشت چه بوده:   تزریق قدرت مالی روزافزون در چنتة بعضی شرکت‌ها و محافل.   البته اگر هنگام شروع این برنامه،   «بهانة» سیاسی دولت ایجاد نوعی «آرامش و ثبات» در سطح جامعه عنوان شد،   این عملیات نهایت امر کار خود را کرد و «بده ـ ‌بستانی» دوجانبه از آن سر برآورد؛   هم این شرکت‌ها و محافل به دولت وابسته شدند،   و هم دولت‌ها به اینان.

تغییر مسیر سرمایه‌گزاری‌های دولتی در ایالات متحد امروز با مقاومت شدیدی روبرو ‌شده.   مقاومتی که با پلاکاردهای «تی‌پارتی»،   «جمهوریخواهان آزادمنش» و کنگرة «دست‌راستی» ایالات متحد خود را به نمایش می‌گذارد،   و در بوق «وام‌های» کلان و بی‌جائی می‌دمد که گویا دولت فدرال از بانک‌ها دریافت کرده.   ولی همین حضرات که برای افزایش چند صد دلار سرمایة‌ دولتی در مدارس طبقات کم‌درآمد جیغ‌وفریادشان از «دیکتاتوری دولت فدرال» به آسمان می‌رود،    زمانیکه جورج بوش برای آغاز جنگ‌های غیرقانونی و ضدانسانی خود در افغانستان و عراق از بانک‌ها وام‌های چند صد میلیارد دلاری طلب می‌کرد،   صدای‌شان در نمی‌آمد،‌  چرا؟  ‌ چون پدیدة «جنگ» در اقتصادی که ایالات متحد در آن پای گذاشته نهایت امر تبدیل به نوعی «کاتالیزور» اقتصادی و مالی شده.   به عبارت ساده‌تر،  محافل و شرکت‌هائی که دولت‌های ایالات متحد به نمایندگان‌شان تبدیل شده‌اند،   از طریق همین جنگ‌افروزی‌ها منابع مالی و اقتصادی داخلی و حتی منابع چپاول شدة خارجی را به درون سیستم صنعتی خود سوق داده،   از آن نقدینگی و یا «سرمایه» می‌سازند.  صورتبندی روشن است،   هر چه جنگ بیشتر و بیشتر به طول بیانجامد اینان ثروتمندتر خواهند شد.    به همین دلیل است که وام‌های چند صد میلیون ‌دلاری جهت رونق بازار جنگ در عراق و افغانستان با چنان سادگی و سهولتی از طرف کنگره به امضاء می‌رسد که واقعاً حیرت‌آور است.

البته در این نوع «اقتصاد»،  همچون دیگر انواع اقتصادها،   «خودی‌ها» را فراموش نکرده‌اند و  مسائل و مشکلات طبقات ثروتمند ایالات متحد بخوبی حل ‌‌شده!   سربازی در اینکشور اجباری نیست،   و فقط جوانان طبقات بسیار کم‌درآمد که معمولاً مهاجران نسل اول و دوم را شامل می‌شوند به این جنگ‌ها اعزام خواهند شد.   و همانطور که دیدیم دولت «منتخب» نیز بودجة عمومی را که اغلب توسط همین طبقات کم‌درآمد پرداخت می‌شود به «تلاش‌های» جنگ اختصاص می‌دهد!    تلاش‌هائی که منافع‌اش به کیسة پولدارها سرازیر خواهد شد.   باید بگوئیم که طی تاریخ بشر چنین صحنه‌آرائی‌ بیشرمانه‌ای،  آنهم تحت عنوان «سیاست مالی و اقتصادی» بی‌سابقه بوده.  جمهوریخواهان و محافلی از قماش «تی‌پارتی» خواهان تداوم همین بساط هستند!       

با این وجود،  همانطور که می‌بینیم مقاومتی در برابر این «شیوة» ادارة امور کشور در حال سازمان‌یابی است،   و سخنوری‌های اوباما به صراحت نشان می‌دهد که دولت فعلی قصد دارد خود را در رأس این «مقاومت» بنشاند.   ولی نمی‌باید در بررسی و تحلیل «تمایل» و دلائل دولت اوباما دچار خوش‌بینی و خوش‌خیالی شد.    امروز در برابر ایالات متحد دو راه‌حل بیشتر وجود ندارد:  پیوستن به الگوی آمریکای لاتین،   یعنی الگوهائی نظیر برزیل،   آرژانتین و خصوصاً مکزیک،   و یا تن دادن به برقراری نوعی «نظم دولتی» در برابر یکه‌تازی‌هائی که سرمایه‌های داخلی با تکیه بر «دولت همراه» پس از پایان جنگ اول در آمریکا به راه انداخته‌اند.   ظاهراً الگوی نخست دل از جمهوریخواهان و «تی‌پارتی» ربوده،   و اینان در مقام «طبقات حاکم» در کشورهای برزیل و آرژانتین و شیلی خواستار دستیابی به همان «پان‌آمریکن‌ایسم» هستند که از اواخر قرن نوزدهم در بوق آن‌ ‌دمیده‌اند.    شواهد نشان می‌دهد که الگوی دوم از نظر دولت اوباما اهمیت پیدا کرده،   یعنی سازماندهی نوعی نظارت دولتی در چارچوبی فراتر از آنچه مک‌کارتیست‌ها در مسیر منافع مالی خود در تبلیغات توده‌پسند و ابله فریب‌شان «لیبرال ـ  دمکراسی» لقب داده بودند.

طبیعی است که الگوی نخست ایالات متحد را به سوی قارة آمریکا،‌   و گسترش روابط «میان ـ قاره‌ای»،   و الگوی دوم واشنگتن را به سوی اروپا و ارتباطات بین‌المللی خواهد راند.   و دقیقاً در همین مقطع است که به «نکتة دوم» می‌رسیم.  نکته‌ای که در آغاز مطلب به آن اشاره داشتیم.   چرا که،   در قلب درگیری‌های «جناحی‌ای » که در واشنگتن به راه افتاده،   اینکه ایالات متحد پای به اروپا بگذارد،‌   یا از اروپا کنده شده و در آمریکا منزوی شود،   اهمیتی  استراتژیک دارد.   

پای گذاشتن در الگوی آمریکائی «مستقل» و شکارچی و کوه‌نشین،   که نه دولت لازم دارد و نه ملت،   هر چند به دهان خیلی‌ها خوشمزه و آبدار آید،   دیگر نمی‌تواند از آینده‌ای سیاسی در ایالات متحد برخوردار شود.    «پان‌آمریکن‌ایسم» که تی‌پارتی و دیگر «راست‌گرایان» مبلغ آن شده‌اند،    الگوی این آمریکائی «مستقل» نخواهد بود.   این پان‌آمریکن‌ایسم الگوی توده‌های فقیر و پرشماری می‌شود که توسط ثروتمندان کم‌شمار و معدود اداره خواهند شد.   ثروتمندانی که با تکیة هر چه بیشتر بر نیروهای «رسمی» و لباس‌شخصی‌ها در  محله‌های ثروتمند خود را اسیر برج‌وباروی غیرقابل نفوذ خواهند کرد!   این الگو هر چند برای برخی اعضای هیئت حاکمة آمریکا بسیار خوشایند باشد آینده‌ای ندارد،  و نهایت امر جامعة آمریکا را به فروپاشی کامل خواهد انداخت.      

از سوی دیگر،  چرخش به سوی دولت «مسئول»،   یعنی به سوی الگوئی که اعضای تی‌پارتی و راستگرایان به شدت با آن مخالف‌ هستند،   نمی‌تواند در چارچوب شرایط سیاسی،  مالی و اقتصادی فعلی به وقوع بپیوندد.   ساختار شبکة خدمات،  ادارات و تشکیلات دولتی در ایالات متحد پس از استقرار ریگان‌ایسم و تأثیرات مخرب «اقتصاد عرضه»،   آنچنان از هم فروپاشیده که در کوتاه‌مدت غیرقابل ترمیم است.   به طور مثال،   از زبان آمریکائی‌ها این جمله را کم نمی‌شنویم:   «اگر می‌خواهی نامه‌ات به مقصد برسد،  آن را پست نکن!»  خلاصه،   شبکة پستی که سازمانی است متعلق به دولت مرکزی،  سال‌هاست که عملاً از کار افتاده.  اگر فروپاشی «پست» را با اینترنت و فاکس جایگزین کرده‌اند،   خدمات بهداشتی،  آموزشی،  فرهنگی و رسیدگی به آوار‌گان و بی‌خانمان‌ها را نمی‌توان با «اینترنت» درست کرد.   این «عملیات» نیازمند شبکه‌ای است که دولت ایالات متحد نه هیچگاه در مورد آن به صورت جدی تحقیق کرده،   و نه در برقراری آن اصراری از خود نشان داده.  حال باید دید چگونه می‌توان کاری را که می‌بایست در سدة بیستم شروع می‌شد،   با یکصد سال تأخیر آغاز نمود؟

به استنباط ما،   هم جمهوریخواهان و هم دولت اوباما،   هر دو بر طبل‌های تبلیغاتی،   توخالی و «مجازی» می‌کوبند.   اینان بخوبی می‌دانند که نه می‌توان به آمریکای «خالص شکارچی‌های خرس» بازگشت،  و نه می‌توان از این سرزمین یک سوئد یا انگلستان و ژاپن جدید درست کرد.  ساختار دولتی آمریکا بیش از آنچه می‌نماید وامدار سرمایه‌داری‌هاست،‌   و نظام سرمایه‌داری حاکم نیز نانخور اصلی «دولت فدرال!»   در نتیجه،   در صورت عقب‌نشینی هر یک از اینان،  آن دیگری نیز تضعیف شده،   امکان اشغال مواضع رها شدة «رقیب» را نخواهد داشت. 
      
همانطور که گفتیم،   دعواهای «سیاسی» در واشنگتن بیشتر ساختگی به نظر می‌رسد تا پایه‌ای؛  هر دو جناح سعی دارند با رزمایش‌های تبلیغاتی تعداد رأی‌دهندگان خود را در حوزه‌ها به حداکثر برسانند.   و تا آنجا که به مسائل داخلی ایالات متحد مربوط می‌شود،‌   طرح دیگری در شرایط فعلی نمی‌توان از این «دعواها» ارائه داد.   ولی در ابعاد بین‌المللی مسائل کمی متفاوت است،  و بررسی ابعاد بین‌المللی این «دعواها» مفصل و جالب! 

گستردگی ابعاد بین‌المللی این درگیری‌ها اجازه نمی‌دهد که در این مختصر به همة آن‌ها اشاره داشته باشیم.   به طور مثال،   فقط در بعد تأمین هزینة نیروهای نظامی در افغانستان به صراحت می‌توان دید که چگونه سایة «دعواهای سیاسی» در واشنگتن می‌تواند بر سر سیاست‌های مسکو،  چین و هند در آسیای مرکزی سنگینی ‌کند!   و یا می‌توان حدس زد که،   هر گونه تأخیر در «پرداخت‌های» دولت فدرال چگونه اقتصادهای کوچک در آسیای جنوب شرقی را به بحران پایه‌ای دچار کرده،   امنیت نظامی و اطلاعاتی متحدان آمریکا،   به طور مثال،   کشور ژاپن را به صورت جدی به خطر بیاندازد.   در نتیجه،  باید مطمئن باشیم که «در خروجی» از این «بحران» از هم اکنون توسط بازیگران سیاسی واشنگتن گشوده شده است،  می‌ماند همانکه بالاتر عنوان کردیم،  یعنی ادامة بازی‌های انتخاباتی!

ماهیت دولت اوباما به ساختار دولتی اجازه نخواهد داد که از الهامات پساجنگ‌سرد به نفع ملت‌ها بهره‌برداری کند؛   صریح‌تر بگوئیم،   چنین تمایلی نیز اصولاً وجود ندارد.  ولی علیرغم این «خیره‌سری‌ها»،  این امر دیگر قطعی است که در پاسخ به تغییرات جهانی که نتیجة‌ فروپاشی اتحاد شوروی است،   تغییرات در ایالات متحد،  چه آقای اوباما بخواهند و چه نخواهند غیرقابل اجتناب خواهد بود.  و طی سال‌های آینده،   این تغییرات مسلماً از حیطة «سخنوری‌های» معمول ایشان نیز به مراتب فراتر خواهد رفت.         












...


Share



۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

ابتکار یا انتحار؟



به دستور علی خامنه‌ای،  رهبر حکومت اسلامی اخیراً نهاد جدیدی به نام «هیات عالی حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه» تشکیل شده.   نهاد مذکور تحت نظارت آیت‌الله شاهرودی،   رئیس سابق قوة قضائیة حکومت شروع به کار کرده.   همینجا بگوئیم،  تشکیل چنین نهادهائی عملی فراقانونی است.    نه در قانون اساسی چنین تشکیلاتی پیش‌بینی شده و نه مصوبه‌ای رسمی و قانونی می‌تواند در چارچوب «قانون اساسی» فعلی به عملکرد چنین ساختاری «قانونی‌ات» بخشد.   با این وجود،   «تلاش‌هائی» از این دست از روز نخست در حکومت اسلامی دیده شده.

برقراری مجالس من‌درآوردی و مسخره از قماش «خبرگان رهبری»،   «مجمع تشخیص مصلحت»،  و ... و مسلماً بسیاری «محافل» پنهان و ناپیدا داستانی است تکراری که بیش از آنچه نشانه‌ای از تلاش‌های قانونمندانة دولتمردان حکومت اسلامی برای پایه‌ریزی یک جریان «قانونی» تلقی شود،   ترجمانی است از ناتوانی این حکومت جهت ایجاد مجموعه‌ای از روابط «قانونی» و درون ساختاری.    

البته اشارة‌ ما به «روابط قانونی» هیچ ارجاعی به «ارتباط حکومت با شهروند» نمی‌دهد؛  این حکومت هرگز کاری با شهروند نداشته و ندارد.    از روز نخست ارتباط قانونی بین حکومت و شهروند با عربده‌های روح‌الله خمینی و ژست‌های «هیتلرمآبانة» این آخوند فریبکار،  ابله و خودفروخته از هم گسست و نابود شد.  در نتیجه،   مشکل حکومت اسلامی نه در ارتباط با ملت ایران که در ایجاد روابط درون ساختاری است. 

به صراحت بگوئیم،   حکومت اسلامی،   همچون دیگر نمونه‌های تاریخی‌اش که دولت کودتائی رضامیرپنج و دولت 28 مرداد 32 شاید بهترین آن‌ها به شمار می‌روند،    در واقع به دلیل ماهیت ویژة استبدادی و کودتائی‌ خود طی سه دهه نتوانسته از منظر سیاسی و تشکیلاتی ساختاری منسجم و بادوام در کشور به وجود آورد.   آیا این ناتوانی تعجب‌آور است؟  به هیچ عنوان!   این شرایط قابل پیش‌بینی بوده،   و این «ناتوانی» در همین مسیر ادامه خواهد یافت.    در واقع،  آنچه باعث تعجب نویسندة این سطور می‌شود «ابراز تعجب» صاحبنظران پیرامون ضعف ساختاری حکومت اسلامی است!   خلاصه بگوئیم،   عملکرد تشکیلات کودتا در حکومت اسلامی از تاریخ 22 بهمن 57 تا به امروز هیچ تناقضی با پیش‌شرط‌های یک ساختار  استبدادی و دست‌نشانده نداشته و ندارد.   مطمئن باشیم که در آینده نیز این اصول همچنان حاکم باقی خواهد ماند.   

آنچه امروز خبرگزاری‌ها تحت عنوان «تلاش‌های» علی خامنه‌ای جهت ایجاد هماهنگی بین «قوای سه‌گانة کشور» مطرح می‌کنند،  همان حکایت «اصول نوین» و من‌درآوردی‌ای‌ است که محمدرضا پهلوی هر از گاه به «انقلاب سفیدش» اضافه می‌کرد.    به عبارت ساده‌تر،  علی خامنه‌ای همچون محمدرضا پهلوی،   با تکیه بر تشکیلاتی غیرقانونی از موضع یک دیکتاتور دست‌نشانده می‌کوشد به عملیات «فراقانونی» خود وجاهت قانونی هم بدهد!    نیازی به توضیح نیست که بگوئیم چنین عملیاتی از پایه و اساس مفتضح و محکوم است؛   در تاریخ بشر هیچ حکومتی نتوانسته با تکیه بر سرنیزه و سرکوب عمومی برای خود وجاهت قانونی کسب کند که آقای علی خامنه‌ای بتوانند!   امروز ایشان پای برهنه و دوان دوان در پی تأمین چنین وجاهتی برآمده‌اند.    

نام «عملیات» علی خامنه‌ای و عنوان «مجامع» نوینی که برای رتق‌وفتق امورشان همه روزه «اختراع» می‌فرمایند هر چه باشد،   هیچ تغییری در مسیر آتی کشور به وجود نخواهد آورد.   علی خامنه‌ای و به طور کلی «رهبری» حکومت اسلامی همچون نمونه‌های گذشته و تاریخی‌ استبدادهای مشابه در ایران،   آنقدر به این «ابتکارات احمقانه» ادامه خواهند داد،  تا همان «اصول نوین»،   همان مجالس و مجامع،   همان  «شوراهای من‌درآوردی» و همان محافل و «شخصیت‌هائی» که گویا قرار است «بحران‌های رژیم» را حل کنند،   همه و همه روی سر خودشان و رژیم‌شان افتاده،   دست در دست یکدیگر به زباله‌دان تاریخ بپیوندند. 

ملت ایران حساب خود را با این رژیم از سال‌های سال پیش روشن کرده؛‌   از همان سال‌ها که توحش و سبعیت این رژیم دست‌نشانده و استعماری هدفی جز به سکوت کشاندن ملت ایران دنبال نمی‌کرد.   سکوتی که ظاهراً از جانب صاحبان زور و زر علامت «رضا» تلقی ‌شد،  ولی حکم تاریخ جز این خواهد بود.   این سکوت را امثال علی خامنه‌ای به مفهوم پیروزی ملا جماعت بر تاریخ و روابط اجتماعی کشور ایران تلقی کرده‌اند؛   زهی خیال باطل!    تجربه نشان داده که این نوع سکوت‌ها هر چه فراگیر‌تر باشد،   و عقب‌نشینی ظاهری ملت ایران در برابر استبداد وحشی و خونریز استعماری هر چه «علنی‌تر»،   واکنش نهائی در برابر سرکوب‌گران تندتر و کوبنده‌تر خواهد بود.  

مسلم بدانیم که در بزنگاه‌های آینده فریاد اعتراض ایرانی به این رژیم خون و آتش آنچنان رسا خواهد شد که این نوع «مجامع» مسخره و شوراهای دست‌ساز دیگر معنا و مفهوم‌شان حتی برای «ارباب رژیم» نیز به تعلیق بیفتد.  آقای خامنه‌ای هنوز می‌توانند با برخورداری از حمایت اجنبی برای ملت ایران «شورای دست‌ساز» سر هم کرده،  به خیال خودشان ملتی را «سر کار» بگذارند.  حال آنکه هیچ رژیم سرکوبگر و دست نشانده‌ای تاکنون نتوانسته،  ‌ و هرگز نیز نخواهد توانست با «خلق» چند مجمع و شورا هم به خود مشروعیت بخشد و هم عمر خود را طولانی‌تر کند.  به گواهی تاریخ،   برای یک رژیم دست‌نشاندة استعماری این قماش «ابتکار» بیشتر جنبة «انتحار» دارد.   




         



۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

نژاد و نروژ!



حوادث اخیر در نروژ چند مسئله را از مرحلة حدس و گمان بیرون آورده در برابر طراحان سیاسی قرار داد.   در مرحلة نخست این حوادث نشان داد که «بحران» در اروپا دیگر یک رویا و یا به قولی ناشی از توهمی «دائی‌جان ناپلئونی» نیست.   مدت‌هاست که این بحران در ابعاد مالی و اقتصادی آغاز شده و آخرین مورد آن همین چند روز پیش از طریق افزایش مهلت پرداخت و کاهش بهرة بدهی‌های دولت یونان گویا «سروسامان» گرفته بود!   ولی ابعاد دیگری از این بحران را در لیبی،   یعنی در حوالی مرزهای آبی فرانسه شاهدیم.  

پس از شروع جنگ در لیبی این بحران به درگیری نظامی ارتش‌های فرانسه و انگلستان با «طرف‌هائی» تبدیل شد که مشکل می‌توان به قبیله و دفترودستک معمر قذافی مربوط‌شان کرد.   اینک پس از انفجارات مرکز شهر اوسلو،   و سلاخی‌‌هائی که گویا نیروهای پلیس در میان جوانان رنگین‌پوست طرفدار حزب کارگر نروژ به راه انداختند،   این «بحران» ابعاد اجتماعی و فرهنگی خود را نیز در کشوری که مسائل و مشکلات نژادی از مدت‌ها پیش در آن ریشه دوانده بروز داد.  

از سال‌ها پیش حکومت‌های اروپائی بر پایه‌هائی لرزان تکیه کرده بودند.   در بررسی احوالات اروپا سئوالات فراوان مطرح می‌شود.   به طور مثال،   در مرکز اروپا،‌  حکومت امثال آنجلا مرکل،   آخرین سخنگوی دولت آلمان شرقی و عضو رسمی «استازی» (پلیس سیاسی حزب کمونیست آلمان شرقی) تا کی می‌تواند به شیوه‌ای که شاهد بوده‌ایم ادامه داشته باشد؟   یا اینکه حکومت برلوسکنی که هر روز بیش از پیش به دستگاه موسولینی و لات‌واوباش وی شبیه می‌شود،  با تکیه بر یک ساختار ظاهراً پارلمانی و از طریق تکیه بر «فاشیست‌های شمال» تا چه وقت می‌تواند ایتالیا را به صورت یک دمکراسی «بزک» کند؟ 

مسئله مسلماً در مورد فرانسه و انگلستان نیز به یک‌سان مطرح خواهد شد.  آنچه امروز در اینکشورها می‌گذرد با آنچه «طبیعتاً» می‌بایست در یک دمکراسی پارلمانی حاکم باشد کاملاً متفاوت است.  ملت‌ها،  روزنامه‌ها،  مخالفان پایه‌ای سیاست‌های دولت و ... روز به روز در صحنة سیاست اینکشورها غایب و غایب‌ترند،   و چنین تصویری با آنچه دمکراسی می‌خوانیم هزاران سال نوری فاصله دارد. 

از روزی که دولت فرانسه جنگ در لیبی را آغاز کرد،   هیچ روزنامه،  مجله و سخنگوی سیاسی و حزبی به خود اجازه نداده این جنگ را به زیر سئوال ببرد!   به عبارت ساده‌تر فرانسوی‌ها در کشوری زندگی می‌کنند که تمامی احزاب،  گروه‌های سیاسی،  روزنامه‌ها و مجلات و محافل و رسانه‌ها از چپ‌افراطی گرفته تا فاشیست‌ها در مورد یک «جنگ» به «وحدت کلمه» رسیده‌اند!   چنین توافقی جز «مزخرفات» نیست؛   در یک دمکراسی نمی‌توان چنین شرایطی به وجود آورد.   در نتیجه،  آنچه به زیر سئوال خواهد رفت موجودیت دمکراسی سیاسی در اینکشورهاست. 

انفجارات اوسلو و سلاخی‌هائی که در جزیرة اوتوئیا به وقوع پیوست نشان داد که بحران کذا دیگر از مرحلة درگیری محافل «دولت‌ساز»،   چه بانک‌ها و رانت خواران‌ و چه احزاب گذشته و پای به میان گروه‌های افراطی،  خصوصاً به عرصة نیروهای نظامی و انتظامی گذاشته.   شاهدان عینی حوادث جزیرة مذکور همگی اذعان دارند که مورد تهاجم فرد و یا افرادی ملبس به یونیفورم پلیس قرار گرفته‌اند!   جالب‌تر اینکه تلفن‌های مکرر به پلیس نروژ جهت کمک‌ به کسانیکه مورد تهاجم قرار گرفته بودند هیچ نتیجه‌ای به بار نیاورده و پلیس برای رسیدن به محل «فاجعه» بیش از دو ساعت وقت ‌گذاشته!   گرفتن انگشت اتهام به سوی مسئولان واقعی این کودتای «پلیسی ـ نظامی» در نروژ،    کشوری که عملاً توسط ارتش آمریکا به اشغال درآمده،   آنقدرها کار مشکلی نیست!  هر بچه دبستانی‌ای می‌تواند مقصر اصلی را در پس این پردة «دود و خون» به نام خطاب کند.  ولی مسئولان واقعی این کشتار هر که هستند،    در اصل مسئله تغییری به وجود نخواهد آمد؛   این نوع عملیات فقط بازتابی است از عدم صحت و سلامت سیاسی در اروپای غربی.      

از منظر تاریخی،   وجود گروه‌های افراطی در کشورهای «دمکراتیک اروپا» یکی از مشکل‌آفرین‌ترین مسائل در این ممالک به شمار می‌رود.   ولی به دلائلی که در حال حاضر امکان تحلیل‌شان وجود ندارد،   موجودیت این «محافل» تندرو،   آتش‌افروز و معمولاً مجرم و جنایتکار از طرف حکومت‌ها تحت عنوان «احترام»‌ به دمکراسی تحمل می‌شود!   حال این سئوال پیش می‌آید که اگر این گروه‌ها می‌توانند از طریق شستشوی مغزی مشتی احمق،  زمینة قتل‌عام نزدیک به یکصد تن را در کمتر از دو ساعت فراهم ‌آورند،   آیا باز هم می‌توان تحت عنوان حمایت از دمکراسی «فرضی»،‌   اینان را به بازی‌ «صندوق‌های» رأی دعوت کرد،   و به خاطر چند روز دولت‌سازی جان ده‌ها انسان را به صورتی که دیدیم به خطر انداخت؟   اگر حضور اینان فقط برای «گرم» کردن بازار دمکراسی است،  شاید پاسخ به این سئوال مثبت باشد.   ولی می‌بینیم که موجودیت اینان بهترین «بهانه» جهت توسل به عملیات ایذائی در سطوح دیگری شده؛  سطوحی که دیگر ارتباطی با صندوق‌های به اصطلاح رأی و «افکار عمومی» ندارد.   

ماه‌ها پیش در همین وبلاگ گفتیم،‌   اینبار نیز تکرار می‌کنیم،   سرمایه‌داری‌های اروپای غربی دیگر نمی‌توانند همچون سال‌های 1930 از طریق شوخ‌چشمی و همنشینی با فاشیسم و نازیسم،  و با امید بستن به همیاری‌های «برادر آنسوی آتلانتیک» خود،   خطر فروپاشی این سرمایه‌داری‌ها را از میان بردارند.   امروز طرحی نوین در ارتباطات اجتماعی و مالی در این قاره الزامی شده،   چرا که اینبار تحرکات فاشیست‌ها مفری جهت خروج سرمایه‌داری از بحران نخواهد بود؛   بر موجودیت سیاسی و بین‌المللی اروپا نقطة پایان خواهد گذارد.              




۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

هو و هگل!




امروز به موضوعی می‌پردازیم که به ارتباط حاکمان و حکومت‌شوندگان با یکدیگر مربوط می‌شود.   اگر می‌گوئیم «حاکمان» بی‌دلیل نیست؛   در هر جامعه،   گروهی حاکم‌اند.   حتی در جوامعی که به شیوة دمکراتیک اداره می‌شود،   علیرغم وجود تمامی شبکه‌های «مشروعیت‌ساز»،   گروه حاکم تا حد زیادی «قدرت» خود را از برون مجاری‌ «شبکة» مذکور اخذ کرده.   به طور مثال،   اینکه فردی رنگین‌پوست همچون باراک اوباما در ایالات متحد به ریاست قوة مجریه دست می‌یابد اگرچه نشان از «بلندنظری» سیاسی آمریکا دارد،   به هیچ عنوان اوباما را در جایگاه هر رنگین‌پوستی که در ایالات متحد زندگی می‌کند قرار نخواهد داد.   

باراک اوباما با تکیه بر پایه‌ها و ستون‌هائی در مسیر سیاسی خود حرکت کرده که در اختیار همة رنگین‌پوستان قرار نخواهد گرفت.   اگر رخدادی که به ریاست جمهوری وی انجامیده، تاریخی،  شخصی و یا مقطعی تلقی شود،   در تکیة وی بر ستون‌های علنی مشروعیت‌ساز،   و همزمان در تغذیة او از پایه‌های «غیرعلنی» تردیدی نمی‌توان داشت.    در نتیجه،  ساختار «قدرت»،  یا آنچه وابستگان به جناح چپ معمولاً از آن به عنوان «حاکمیت» یاد می‌کنند،   صرفاً در مسیر تحرکات اجتماعی تعیین نمی‌شود؛   ساختاری است مجزا،   منفرد و اغلب اوقات تا حد زیادی «خودسر» که «منطقی» از آن خود دارد.

حال که به صورت شتابزده شمه‌ای از موضع «حاکمان» و پایه‌های مشروعیت‌ساز «آشکار» و پنهان‌شان ارائه دادیم،‌   از حکومت‌شوندگان نیز سخن به میان آوریم.   حکومت‌شوندگان همان‌های‌اند که یا همچون شهروندان «عادی» از ارتباط با شاهرگ‌های «حاکمیت» بی‌نصیب مانده‌اند،   و یا از جمله آندسته «خواص» به شمار می‌روند که در مسیر زندگی‌شان حاضر به قبول روابط «قدرت ـ حاکمیت» نشده،   انزوای سیاسی را برگزیده‌اند.   اینان متحمل «سیاستی» می‌شوند که از سوی حاکمان بر جامعه اعمال می‌گردد.

در جامعه،  «روابط سیاسی» در بطن ارتباطاتی رشد می‌کند که از همایش دو پدیدة بالا یعنی «حاکمان» و «حکومت‌شوندگان» به وجود می‌آید.   این دو قطب اجتماعی و سیاسی طی تاریخ بشر پیوسته وجود داشته،   هر چند در هر دوره به مقتضای شرایط،   صور و شیوه‌های متفاوت به خود گرفته.   از دورانی که جادوگران و روسای قبائل بر انسان‌ها حاکم بوده‌اند،  تا به امروز که شبکة جهانی ارتباطات انسان‌ها را به یکدیگر پیوند داده،   دو عامل تعیین‌کنندة «حاکم»‌ و «حکومت‌شونده» در زندگی بشر وجود داشته.   از این دو عامل گریزی نیست،  در نتیجه در هر بحث فراگیر سیاسی و ایدئولوژیک از پذیرش موجودیت ایندو ناگزیر خواهیم بود.     

از آنجا که بحث سیاسی ما بیشتر مربوط به کشورمان،  ایران می‌شود،   بهتر است ایندو بازیگر اصلی در فضای سیاست ایران را بهتر و بیشتر بشناسیم.   ویژگی‌های ایندو «عامل» را به درستی «کشف» کرده،   سعی در ارائة شناخت بهتری از آن‌ها داشته باشیم.   ولی در بررسی احوالات ملل همیشه با پدیده‌هائی برخورد خواهیم نمود که از جمله «ویژگی‌های‌شان» است.   به طور مثال،  در فلات قارة ایران که شامل کشور ایران،   منطقة قفقاز،   افغانستان،  مناطق جنوبی عراق و بسیاری از جمهوری‌های آسیای مرکزی می‌شود،   پیوسته با نقش پررنگ و تحکم‌آمیز «حاکمان» روبرو می‌شویم.  در برابر اینان،   «حکومت شوندگان» نقش‌هائی به مراتب کم‌رنگ‌تر‌ ایفا کرده‌اند.   توضیحاتی که فلاسفه و مورخان در این باب ارائه می‌دهند،   بیش از آنچه روشنگر شرایط تاریخی و اجتماعی این منطقة گسترده و کهن‌سال باشد،  خود عامل افزودن بر ابهامات می‌شود. 

به طور مثال،  پیتر سینگر،   فیلسوف معاصر استرالیائی در اثر خود،   «هگل:  یک مقدمة بسیار کوتاه»،   پدیدة «حاکمیت ویژه» در مناطق آسیای جنوب غربی را از منظر هگل به شیوه‌ای بسیار ساده بیان می‌کند.   در چارچوب نظریه‌ای که سینگر از هگل‌ایسم «تاریخی» ارائه ‌کرده،   اگر ارتباط میان «کشور ـ شهرهای» یونان باستان با یکدیگر در شبکه‌ای سنتی و به صورت کاملاً «اتفاقی» به وقوع پیوسته،   امپراتوری رم توانست ملت‌های متعددی را خارج از هر گونه ساختار «طبیعی» پدرسالارانه و یا حتی سنتی گرد هم آورد.   استدلال سینگر به اینجا می‌رسد که جهت برقراری چنین «انسجامی» تکیه بر عامل «قدرت» و سازماندهی الزامی بوده.    ولی در همین مقطع به گفتة سینگر،   هگل بین سازماندهی به شیوة رمی‌ها و پارسیان تفاوت قائل می‌شود.  او می‌گوید،   تفاوت میان رمی‌ها و پارسیان در این است که پارسی‌ها فردیت‌ها را در برابر «حاکمیت» قربانی کردند،  و در هیچ مقطعی «فرد» را به عنوان مرکز تصمیم‌گیری نپذیرفتند،   ولی در رم بین «حاکمیت» و «فردیت» پیوسته جدالی سیاسی،  اجتماعی و فرهنگی در جریان اوفتاد. 

البته آنچه سینگر در این مقطع می‌گوید به هیچ عنوان برای نویسندة این سطور تازگی ندارد،  بسیاری از فلاسفه در توضیح این «تفاوت‌ها» به استدلالاتی مشابه آنچه سینگر می‌گوید متوسل شده‌اند.   در اینکه «حکومت‌شونده» در جوامع «فلات قارة ایران» پیوسته مغلوب و منکوب «حاکمان» بوده‌،   و در مغرب زمین این سرکوب نتوانسته به صورتی پایدار و پیگیر الهامات فردگرایانه را از میان بردارد جای تردید نیست؛   فقط این سئوال مطرح می‌شود که چرا چنین بوده؟   اینبار نیز فلاسفه توضیحات ویژة خود را دارند،   ماتریالیست‌ها از کمیابی آب شیرین و ساختارهای قبیله‌ای در این منطقه می‌گویند،   و خداجویان،  از هم‌جواری فلات بلند با خطة «پیغمبرخیز» خاورمیانه قصص و داستان سر هم می‌کنند.   با این وجود،  همانطور که پیشتر نیز گفتیم این توضیحات راهکاری جهت آینده ارائه نمی‌دهد.   خلاصه بگوئیم،   تاریخ شیوه‌ای جهت بیان رخدادهای گذشته نیست.  تاریخ موضعی است امروزین که مورخ در برابر گذشته‌ها اتخاذ می‌کند.   تکرار سخنان هاوارد زین،  مورخ سرشناس آمریکائی در اینجا شاید کارساز باشد.   وی در کتاب «سیاست‌های تاریخ» می‌گوید:

«تاریخ در دو مسیر معنا و مفهوم می‌گیرد.  در مسیر نخست رخدادی در گذشته‌ها امروز ما را متأثر کرده،   این معنا متعین بوده و از دسترس ما خارج است.   ولی بازنویسی گذشته‌ها‌ بر شیوة برخورد ما با امروزمان تأثیر خواهد گذاشت؛   این معنا در ید اختیار ماست.»      

با تکیه بر نگرش هاوارد زین،  به استنباط ما شناخت «تاریخی» از پدیده‌های «حاکمان» و «حکومت‌شوندگان» در گرو نوعی بازنگری امروزین از آنان خواهد بود.  نتیجتاً هر چند شناخت‌مان الزاماً ریشه در گذشته‌ها دارد،   اگر بخواهیم این «شناخت» را به چراغ راه امروز تبدیل کنیم،   در این مسیر ارتباطات بین دو عامل اصلی «سیاست» کشور یعنی حاکم و حکومت‌شونده از طریق بازتولید نگرش مورخین و فلاسفة گذشته به هیچ عنوان کارساز ما نخواهد شد.    چرا که مورخین گذشته،   هنگام «تولید» این نگرش،  با تجربیات امروزین ما بیگانه بوده‌اند.  به عبارت دیگر،  اینان از «شناخت» ما بهره‌ای نداشته‌اند.   به همین دلیل در کشوری چون ایران که نگارش تاریخ فی‌نفسه «جرم» به شمار می‌رود،    ایرانی جهت خروج از بن‌بست به ارتکاب همین «جرم» ناگزیر خواهد شد.   جرمی که نهایت امر پایه‌های بسیاری از پیشداوری‌ها را متزلزل خواهد نمود،   حتی پیشداوری‌هائی که «مورخ» هنگام ساخت و پرداخت نظریة خود قصد تکیه زدن بر آنان را دارد!     

این نوع «فروپاشانی» نیاز اصلی امروزین تفکر سیاسی،   اجتماعی و فرهنگی ایران است.   به طور کلی می‌باید این اصل را بپذیریم که این «فروپاشانی» منطقاً می‌تواند جامعه را در برابر عامل «تکرار» مقتدر و قدرتمند کند.   همان «تکراری» که تجربیات اجتماعی و سیاسی کشور را از یکصد سال پیش به بن‌بستی رسانده که امروز شاهد آن هستیم.   بن‌بستی که از یک‌سو،   نقش فراگیر و همه‌ جانبة «فردیت» در جامعة مصرف زدة امروز را به عنوان شاه‌کلید قدرت اجتماعی مطرح می‌کند و تکیه بر «انتخابات» از مظاهر همین فردیت‌هاست.    و از سوی دیگر،  این بن‌بست همزمان بر محوریتی تکیه کرده که «فردپرستی» و حاکم‌پرستی را عامل انسجام همین جامعه می‌داند!   به صراحت بگوئیم،  در چنین بن‌بستی این تناقضات ریشه‌ای،  فروپاشانی را غیرقابل اجتناب خواهد کرد؛   چه بهتر که این فروپاشانی در قالب یک تفکر منسجم اجتماعی،  فرهنگی و سیاسی شکل گیرد،   تا در قوالبی «سنتی» بی‌دروپیکر و رایج،‌  و بی‌شکل و شمایل. 

در مورد اینکه به چه دلیل ایران پای در الگوی «جامعة مصرفی» گذاشته به هیچ عنوان نمی‌باید دچار توهم شد.   برخلاف تبلیغات حکومت اسلامی،    این ضدانقلاب نبود که کشور را به سوی این الگو راند؛    ایران فقط و فقط به دلیل وابستگی به اقتصاد جهانی به این روند پیوسته و خلاصه راه دیگری در میان نبوده و نیست.    در ساختار فراگیر و گستردة اقتصاد جهانی   حکومت اسلامی مهره‌ای است کم‌ارزش و بی‌اختیار.  جنجال و هیاهوی اوباش حکومت پیرامون «مبارزه با مصرف‌گرائی» و خصوصاً مخالفت با «فردگرائی» فقط به این نتیجة ملموس رسیده که حضور ایرانی در جامعة مصرفی جهانی پرهزینه‌تر،   مشکل‌تر و پردردسرتر شود.   به طور مثال،    شیشة عینک رهبر حکومت اسلامی،   علیرغم هارت‌وپورت‌های معمول نه در صحرای کربلا ساخته می‌شود و نه در جزیره‌العرب!   این شیشه‌ها را در غرب تولید می‌کنند و اگر این «کالای غرب» در خدمت ایشان قرار نگیرد،  همه روزه با سروکلة شکسته می‌باید کورمال کورمال به دیدار رهبرانی بروند که احمدی‌نژاد دم‌شان را گرفته و به بارگاه ضحاک می‌آورد.    این فقط نمونه‌ای است از میلیاردها نمونة دیگر!   

در نتیجه،  تلاش حکومت اسلامی جهت «امتزاج» فردپرستی و استبداد سنتی که از دوران کهن در فلات‌ قارة ایران رسم و راه حکومت بوده،    با پدیدة «فردیت»،‌  که نتیجة مستقیم حاکمیت جامعة «مصرف‌گرا» است تلاشی عبث است؛   در قفای این تلاش فقط استعمار ایستاده.   چرا که امروز استبداد،‌  فردپرستی و نفی «فردیت‌ها»‌ به بهترین وجه منافع استعمارگر را در ایران تأمین می‌کند.   پس مسیر مبارزه کاملاً روشن است:  فراهم آوردن زمینة کسب اقتدار،  حقوق و آزادی عمل هر چه گسترده‌تر برای «حکومت شونده»،   و اینهمه در مصاف با حاکم.  

تردیدی نیست که  این مسیر می‌باید «تقدس‌ها» را که ریشه‌های اصلی فردپرستی و تحکم آمرانه‌اند،   چه در صور بومی و چه در انواع دینی و قومی به زیر پای بگذارد.   گسترش جشن و شادمانی،   برگزاری مراسم دست‌افشانی و رقص و پایکوبی،   و فراگیر کردن ادبیات و رمان‌های  سنت‌شکن،   هزلیات،   فکاهیات و اشعار «تند»،   مشابه سروده‌های  شاعران صدر انقلاب مشروطه از الزامات این تحرک اجتماعی است. 

کسانیکه امروز در خارج از کشور تحت عنوان «آزادیخواهی»،   از  زنان ایران به عنوان  «بانو» یاد می‌کنند؛  و تیتر «دکتر»،  «مهندس»،  «آیت‌الله» و یا سید و غیره به این و آن می‌بندند،  و هدایت و عارف قزوینی و دیگر مفاخر ایران را مورد انتقاد قرار می‌دهند،   اگر نمی‌دانند بهتر است بدانند که در مسیر استبداد‌ گام برمی‌دارند.   این «احترامات فائقه» و انسان‌ستیز مختص جوامع استبدادزده و گلة مستبددوست‌ است.   به فرزندان‌مان بیاموزیم که در دبستان و دبیرستان‌،  همکلاسی‌های‌شان را به نام کوچک خطاب کنند؛   در حد امکان در ادارات و دوائر دولتی همکاران‌مان را به نام کوچک‌شان مخاطب قرار دهیم  و از به کاربردن واژة «آقا» یا «خانم» اجتناب کنیم.   این الگوها بسیار ساده‌ است؛  و در همینجا بگوئیم برخلاف آنچه بوق‌های استعمار مکرراً به ملت یادآوری می‌کند،   مبارزه جهت تأمین حقوق شهروندی بیشتر از این مسیرها می‌گذرد تا از بیراهة «تظاهرات» ساخته و پرداختة محافل یا «انتخابات» خشک و مسخرة دولتی و نیمه‌دولتی.          

استبداد را می‌باید نخست در درون خود بکشیم؛  در کلاس‌های درس آنرا از میان برداریم؛    در ارتباطات خانوادگی منزوی‌اش کنیم؛   در محل کار نابوداش کنیم!    اگر به چنین اهدافی دست یافتیم،  می‌توان امید داشت که بر رابطة سنتی و سرکوبگرانة حاکم و حکومت‌شونده در ایران نقطه پایان بگذاریم.   در غیر اینصورت،   در هنگامة «مبارزه» با «حاکم مستبد»،‌  حاکمان مستبد دیگری را به دست خود خواهیم ساخت.     

راه‌های مبارزة «شهروندی» فراوان است.  یکی از مهم‌ترین راه‌ها جهت تحقق حقوق شهروندی بازتسخیر فضاهای اجتماعی است،  فضاهائی که متعلق به شهروند است و حاکمان به عنف آن‌ها را اشغال کرده‌اند.   به همین دلیل بجای گریز از روضه‌خوانی‌ها،   تعزیه‌ها و حتی نمازهای جماعت محله‌ در جوارشان حضور به هم رسانیم،  همزمان با روضه‌خوان آوازهای دستجمعی بخوانیم.   سعی کنیم وزنة حضور «شهروند» را هر چه بیشتر در فضاهائی که حاکمان اشغال کرده‌اند سنگین و سنگین‌تر کرده،   شادی،  پایکوبی و طنز و خنده را بر فضای «تقدس‌» مستبدان حاکم کنیم.   بجای فرار از مراسم سینه‌زنی و پناه گرفتن در گوشة خانه‌ها،   به صورت دستجمعی به این مراسم برویم،   و «مقدسان» زنجیرزن و سینه‌زنان را با هلهله و شادی و سوت و کف و هیاهو «همراهی» کنیم!   این‌هاست روش‌های مبارزة شهروندی جهت به انزوا کشاندن هر چه بیشتر حاکم مستبد.   با تظاهرات سیاسی و فریاد «مرگ بر این،  و زنده باد آن»،   مشکل مملکت نه تنها حل نمی‌شود که معضلات بیشتری در برابرمان ایجاد خواهیم کرد.    فراموش نکنیم که آغازگر سقوط حکومت سرهنگ‌ها در یونان لحظه‌ای بود که دانشجویان پلی‌تکنیک آتن «جناب سرهنگ» اصلی را هنگام سخنرانی «هو» کردند.  

هو کردن را به خاطر بسپار،  
دیکتاتور رفتنی است!    
   
 












...











Share