وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۵ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

جنگ ورای پرووپاگاند!

 

 

ارتش‌های اسرائیل و آمریکا همچنان به حملات‌شان بر علیه ملت ایران ادامه می‌دهند.  حکومت ملایان نیز بجای ارائۀ‌ گزارش جامع در مورد صدمات جانی،  مالی‌ و تشکیلاتی‌ای ‌ که ایرانیان طی این حملات متحمل می‌شوند،  به تکرار آیات قرآن و حدیث و روایت اکتفا  کرده.  پر واضح است که در این شرایط،   دست دولت‌های مهاجم در تبلیغات جنگ و فراهم آوردن خوراک مناسب برای افکارعمومی جهان کاملاً باز باشد. 

 

آمریکا و اسرائیل در اظهارات رسمی‌شان بارها کشور ایران،  ملت ایران و خصوصاً دولت ملایان را در کفن پیچیده و به خاک سپرده‌اند،   ولی علیرغم مصاحبه‌های مکرر و تأکیدات ترامپ  در مورد «نابودی ایران»،   هنوز موشک‌های نقطه زنِ ظاهراً ایرانی،   مراکز فرهنگی،  تجمعات نظامی،  و موسسات تحقیقاتی «دشمن» را هر روز دقیق‌تر و موثرتر مورد تهاجم قرار می‌دهند!  

 

تحلیل‌گران می‌‌پرسند،  قضیه از چه قرار است؟  اگر دولت در تهران بر اساس ادعای واشنگتن «مرده»،   پس این موشک‌ها از کجا می‌آید و اگر دولت هنوز زنده است،  چرا سروصدائی از این دولت شنیده نمی‌شود؟   در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا در حد امکان نیم‌نگاهی به ابعاد این جنگ،  ورای تبلیغات جهانی داشته باشیم.  پس در گام نخست ببینیم آمریکا و اسرائیل واقعاً در پی چه اهدافی می‌توانند باشند. 

 

همانطور که بارها عنوان کرده‌ایم،  حکومت ملایان آشی است که آمریکائی‌ها در دهۀ 1980 میلادی برای ملت ایران روی بار گذاردند.   در نتیجه،  پر واضح است که عوامل و جریانات متعددی در ساختار دولت اسلامی ایران بتوان یافت که مستقیماً در ارتباط با چارچوب مطالبات واشنگتن‌ عمل می‌کنند.  به عبارت ساده‌تر،   تعداد کثیری از سرداران،   ملایان،  بسیجی‌ها و حتی مخالفان «دربار» ولایت‌فقیه،  چه در خارج و چه در داخل،   از جمله همین سیاهی‌لشکرهای واشنگتن‌ هستند.  و اگر بسیاری از این ملایان،   جوجه‌ملایان و صیغه‌های حکومتی ‌توانسته‌اند در یک حرکت آنی خیمۀ تهران را با واشنگتن طاق بزنند،   و به آنچه «اپوزیسیون» رسمی ـ  بخوانید باند دست‌ساز واشنگتن ـ  نام گرفته  ملحق ‌شوند،  دقیقاً به دلیل همین رابطۀ اندام‌وار میان حاکمیت ملایان و دستگاه پهلوی‌هاست.   خلاصۀ کلام اینان بین خودشان «خودی» به شمار می‌روند؛   با هم کنار می‌آیند؛  با هم بر سر یک سفرۀ واحد نشسته‌اند،  هر چند هر گروه در بوق مخصوص خودش می‌دمد. 

 

برنامۀ دولت آمریکا در ایران از دیرباز ـ  خصوصاً پس از هنگامۀ اصلاح‌طلبی تا به امروز ـ  کاملاً روشن بوده،  جایگزین کردن کارت‌های صاحب قدرت در حکومت اسلامی،   و جابجائی‌شان در مسیر بهینه کردن منافع و پاسخ مناسب به مطالبات نوین آمریکا در منطقه.  این برنامه نخست در قالب «انتخابات» به راه افتاد؛  با درگیری‌های خیابانی ادامه یافت؛  به تظاهرات گسترده بر علیه حکومت کشید؛  و ... و نهایتاً امروز ارتش آمریکا را به جنگ با ملت ایران کشانده.   به عبارت ساده‌تر،  آنچه امروز در جریان است،  جز ادامۀ بحران اصلاح‌طلبی و مطالبات معوقۀ آمریکا در ایران نیست.

 

طی اینمدت مدید،  در هر گام،   سیاست‌های مخالف آمریکا در منطقه ـ   چین،  روسیه و ... ـ  زیر پای مهره‌های وابسته به واشنگتن را در تهران کشیدند؛  چوب هم لای‌ چرخ برنامه‌های آمریکا گذاردند.   پر واضح است که امروز نیز علیرغم تغییرات با اهمیت اخیر در منطقۀ خاورمیانه،   و جنگ خانمان‌سوزی‌ای که به راه اوفتاده،   «در» همچنان بر همین پاشنه بچرخد.   به عبارت ساده‌تر،  تمامی ترورهائی که پس از کودتای 22 بهمن 57 در ایران صورت گرفت،   بازتابی است مستقیم از همین فعل‌وانفعالات.   به استنباط ما،   امروز همین تحولات است که به دلیل اهمیت روزافزون‌شان صورت جنگ و برخورد نظامی به خود گرفته.   

 

ولی عدم موفقیت آمریکا،  در پیش‌انداختن مهره‌های مورد نظرش طی تلاش‌های پیشین،     نهایتاً واشنگتن را به این صرافت انداخت تا از طریق عوامل درونی‌اش در هیئت‌حاکمۀ اسلامی،  و با کارگیری تمامی ابزارهای موجود ـ  درگیری‌های خیابانی برای حجاب،  سرکوب بی‌پایه و اساس مردم ایران در میعادهای مختلف،  هیاهو بر سر دارو،  دلار،  بنزین،  حقوق بازنشستگی،  اعتصابات و ... ـ  دست به سنگین‌تر کردن وزنۀ باندهائی  بزند که سازمان سیا در خارج از مرزها تشکیل داده.   و امروز شاهدیم که همین باندها که قسمت اعظم‌شان ـ  خصوصاً در کنار رضا پهلوی ـ  از همکاران سابق حکومت اسلامی به شمار می‌روند تبدیل شده‌اند به حامیان حملۀ نظامی آمریکا به کشور ایران. 

 

روند ادامۀ جنگ در منطقه ـ  چه در ایران و چه در لبنان ـ   به صراحت نشاندهندۀ چند مسئلۀ اساسی است.   میزان مقاومت جریانات مخالف آمریکا و اسرائیل بسیار بالاست؛   دقت ضربات نظامی و حملات موشکی روز به روز افزایش می‌یابد؛   عکس‌العمل آمریکا و اسرائیل بجای ارائۀ‌ راهکارهای سیاسی صرفاً بر حملات نظامی و بمباران متکی شده،  و این خود نشانی است از نبود چشم‌انداز روشن نزد ارتش و دولت کشورهای مهاجم.     

 

طبق آخرین داده‌ها این احتمال وجود دارد که ایالات‌متحد سریعاً از صحنۀ جنگ خارج شود.  بله،  نبود برنامۀ سیاسی در دنبالۀ حملات نظامی؛  فشارهای سیاسی در داخل آمریکا؛  عدم حمایت توده‌های ایرانی از مهاجمان؛  و ... کار را به جائی کشانده که دونالد ترامپ اعلام می‌دارد،  «آن‌ها که نفت می‌خواهند،  زحمت کشیده،  خودشان به تنگۀ هرمز بروند!»  واقعیت اینجاست که آمریکا نیازی به نفت خلیج‌فارس ندارد،  خصوصاً پس از «پیروزی» در ونزوئلا،   و اگر قرار باشد مقابله با ایران به اوج‌گیری هر چه بیشتر بهای نفت خام بیانجامد،  برای ترامپ دردسرساز خواهد شد!   

 

با این وجود،  علیرغم عقب‌نشینی علنی دونالد ترامپ،  بررسی پیروزی یا شکست ایران در این نبرد می‌باید بر پایۀ استدلال‌هائی چندگانه مورد بررسی قرار گیرد.  و در گام نخست از شکست‌ها می‌گوئیم!  

 

ملت ایران طی اینمدت متحمل ضرر و زیان فراوانی شده،   ورای ابعاد هولناک تلفاتِ جبران ناپذیر انسانی و فروپاشی خانواده‌ها،   لازم به یادآوری است که ده‌ها مرکز صنعتی،  تحقیقی،  دانشگاهی،  نظامی،  اداری،  و ...  با بمباران‌های آمریکائی به ویرانه تبدیل شده‌اند،   و جهت بازسازی‌شان دهه‌ها تلاش و سعی و کوشش و هزینه لازم است.   از سوی دیگر،  تمامی نیروی هوائی،  دریائی و قسمت عمده‌ای از تأسیسات هسته‌ای کشور عملاً از میان رفته،   و این داده‌ها،  دست‌دردست بحران انسانی‌ای که این تهاجم وحشیانه به بار آورده،  می‌تواند زمینه‌ساز اغتشاشات گستردۀ اجتماعی،  سیاسی و حتی نظامی شود.  بحران‌هائی که عصای دست اوباش،  زورگویان،  وابستگان به محافل سرکوبگر و ... شده،  مسلماً برای هیچ ایرانی‌ای منفعتی به همراه نخواهد آورد.   این پرسش مطرح است که اگر امروز در این شرایط،  ترامپ از منطقه عقب‌نشینی کند تکلیف ملت،  دولت،  نیروهای انتظامی،  شبکۀ تولید و توزیع مایحتاج عمومی،  و ... چه خواهد شد؟  پرسشی است که متأسفانه آنقدرها پاسخ مشخص نخواهد داشت.                    

 

ولی از سوی دیگر،  شاهد فروپاشی هستۀ مرکزی وابسته به آمریکا در رأس هیئت‌حاکمۀ ملائی نیز هستیم.   به صراحت بگوئیم،   طی تصفیه‌های درونی که تحت پوشش «حملات سرنوشت‌ساز اسرائیل» به خورد ملت داده شد،  گروه کثیری از وابستگان به سیاست‌های غرب در ایران از میان رفته‌اند؛  این خود دستاورد مهمی است.  چرا که شاهد بوده‌ایم طی نیم‌قرن اخیر،   اینان با چه ترفندهائی تلاش داشته‌اند تا رابطی باشند میان سازمان سیا،  باندهای فاشیست وابسته به پهلوی در خارج و داخل،  و خصوصاً سازمان‌های نظامی و انتظامی درون مرز.   اینک باید دید در غیبت اینان از صحنۀ سیاست کشور چه گروه‌هائی خواهند توانست پای به دایرۀ قدرت بگذارند؛  چه تصمیماتی گرفته خواهد شد؛  چه اهدافی مطرح می‌شود،  و اینکه گروه‌های جدید چگونه خواهند توانست از بن‌بستی که «انقلاب اسلامی» نامیده می‌شود،  و همانگونه که شاهدیم کشور را به بلاتکلیفی دچار کرده،  پای بیرون بگذارند.

 

اگر فرض را بر این بگذاریم که دونالد ترامپ از صحنۀ جنگ و درگیری در خلیج‌فارس بزودی خارج خواهد شد،  چند گزینۀ اساسی را می‌توان به عنوان داده‌های ممکن ارائه داد.  در گزینۀ نخست،  دولت ملایان را می‌بینیم که با تکریم و تشکر از ترامپ،  چشم بر ضرر و زیان‌هائی که ارتش آمریکا بر ملت ایران روا داشته می‌بندد،   و پای در همان مسیر پیش از جنگ می‌گذارد؛   سرکوب اجتماعی و سیاسی و فرهنگی،   دین‌فروشی،  سانسور و ... و خصوصاً‌ چپاول ملت از طریق محفل‌بازی!   در چنین چشم‌اندازی به دلیل معضلاتی که جنگ بر جامعه تحمیل کرده،  مشکل بتوان عمری طولانی برای این حکومت متصور شد.   تحرکات مخالف با سرعت تمام بر موجودیت این حکومت نقطۀ پایان خواهد گذارد.

 

ولی اگر حکومت،   متنبه از تجربیات گذشته‌اش،‌  مسیر حرکت را تغییر داده،  ملاسالاری،  دزدپروری،  دین‌پناهی،  لات‌ستائی و ... را به کناری زده،  بر آنچه آمریکا در ایران انجام داده چشم نبندد و خواستار جبران مالی حملات نظامی بر علیه کشور شود،  می‌باید جهت حفظ موجودیت‌اش با سیاست‌های آمریکا در منطقۀ خاورمیانه نیز با جدیت برخورد کند.   به عبارت ساده‌تر،  تمامی مراکز نظامی و امنیتی آمریکائی‌ها می‌باید در منطقه تعطیل شود؛   شرکت‌های وابسته به آمریکا تحت رصد امنیتی قرار گیرند و از دخالت‌شان در امور منطقه جلوگیری به عمل آید؛   موضع‌گیری دولت‌های منطقۀ خلیج‌فارس و حتی اردن،  سوریه و لبنان در چارچوب واحدی در منطقه معین شود،  و ...  به عبارت ساده‌تر سایۀ منحوس «تحریم، جنگ، تهدید» از سر ایرانیان به کناری رود.   در اینصورت است که خروج آمریکا از منطقه نه فقط عملی خواهد بود،  که بازگشتی نیز در چشم‌انداز آینده برای واشنگتن نمی‌توان پیش‌بینی کرد. 

 

آیندۀ نزدیک نشان خواهد داد که چه محافلی در درون حکومت خواهان خروج واقعی آمریکا از منطقه هستند،  و در این مسیر با اتخاذ سیاست‌های داهیانه خواهند توانست از حمایت قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای نیز بهرهمند شوند.   یا اینکه کدامین‌شان به صورت زیرجلکی همچنان به لقمه گرفتن برای واشنگتن،  همراهی‌ با آنچه «افکار عمومی آمریکائیان» می‌خوانند،  و جاده‌صاف‌کنی در راه سیاست‌های «سلطنتی» ادامه خواهند داد،  به این امید که باز هم تهدید نظامی جدیدی در منطقه آغاز شود.    

 

 

 

         

 

 

         

 

     


۱۴۰۵ فروردین ۱, شنبه

نوروز در جنگ!

 

 

نوروز امسال را ایرانیان در دامان جنگ،  خون و بمباران می‌گذرانند.  در کنار شکوفه‌های به خون نشستۀ گیلاس،  آنجا که بانگ شادی‌آفرین سورنای نوروزی در نعرۀ پرندگان آهنین سرکوبگران گم شده.   چگونه می‌توان نوروز جمشیدی را به فرزندان این سرزمین شادباش گفت،   که شادی در دل‌ها نیست،   و سوگ از دست شدگان بر دل‌هائی سنگین شده که نه جنگ‌سازان را می‌خواهند و نه جنگ‌بازان را؟  

 

در تاریخ پرتلاطم ایران کم نبوده‌اند افشین‌های خائن و خودفروخته،   ولی پیروزی از آن اینان نبوده و نیست؛  خرم‌دینان‌اند که پرچم ظفرمند این سرزمین را از سیلاب حوادث تاریخ گذرانده و به دست ما سپرده‌اند.   آنان که افشین‌وار سر در خدمت متجاوز بیگانه گذارده، سرسپردگی و ضدیت با ایران را مخالفت با جمهوری اسلامی می‌نامند،  فراموش نکنند منطق تاریخ این سرزمین و سرانجام ایران‌ستیزان را.

 

امروز هرچند نوروزمان رنگ شادی ندارد،  مسلم بدانیم که پیروز خواهد بود.  و چنین است حکم تاریخ این سرزمین.   

 

            

 

 

 

 

      


۱۴۰۴ اسفند ۲۴, یکشنبه

ترامپ، تله، توهم!

 

 

از آغاز جنگ استعماری در ایران بیش از دو هفته می‌گذرد و برخلاف خوش‌خیالی‌های اولیۀ واشنگتن و تل‌آویو،  به هیچ عنوان چشم‌انداز مشخصی برای پایان آن نمی‌توان دید.  در تبلیغات رسانه‌ای،   ارتش‌های ایالات‌متحد و اسرائیل به نابودی  اهداف نظامی و امنیتی حکومت ملایان مشغول‌اند،  هر چند شواهد به صراحت نشان می‌دهد که بمباران‌های کور، بیش از شاهرگ‌های رژیم،  ‌کودکان،  خانواده‌ها و مناطق غیرنظامی را تخریب کرده و به خاک‌وخون کشیده.   از سوی دیگر،   در برابر جنایات جنگی و تخریب شاهرگ‌ها و زیرساخت‌های کشورمان که متعلق به تمامی ایرانیان است،  شاهد سکوت سنگین در پایتخت‌های قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای نیز هستیم. 

 

موضع‌گیری اینان در عمل به هیچ عنوان علنی نشده.   سخنگویان‌شان صرفاً به محکوم کردن جنگ،   تشویق طرفین درگیر به مذاکرات،   و حمایت‌های «افلاطونی» از صلح و آرامش و روابط حسنه بسنده کرده‌اند.  از این گذشته در داخل کشور،  و در قلب حاکمیت ملایان،   شرایط ایجاد شده به دلیل حملات نظامی،  نبرد پنهان راست‌گرایان متمایل به واشنگتن با چپ‌گرایانی که به قول خودشان چرخش به شرق را پیشنهاد می‌کنند،   پای به مراحل حساس گذارده.   و در این میانه ملت ایران،  زنان، کودکان و خانواده‌های‌اند که می‌باید تاوان سنگین تمامی این ایده‌های پوچ و واقعیات تکاندهنده را بر دوش کشند.  در مطلب امروز سعی خواهیم داشت تا از ایده‌های پنهان در قفای این جنگ استعماری،  ابزارهای سیاسی و نظامی‌‌ای که هر جبهه قصد بهره‌برداری از آنان را دارد،   و خصوصاً‌ چشم‌انداز آیندۀ ایران سخن به میان آوریم.  پس در گام نخست بپردازیم به ایده‌ها و توهمات. 

 

ایدۀ اصلی و اساسی برای باند دونالد ترامپ در این جنگ کاملاً روشن است؛  کسب یک پیروزی سریع،  سرازیر کردن صدها میلیارد دلار بودجۀ دولت به حلقوم صاحبان صنایع نظامی،  کسب حمایت اینان و در نتیجه حفظ اکثریت پارلمانی در انتخابات میاندوره‌ای،‌  و نهایت امر جلب حمایت اساسی و پایه‌ای محافل یهودی ساکن آمریکا!   البته کنترل کامل واشنگتن بر منابع نفتی خاورمیانه و به دور نگاه داشتن روسیه،  هند و چین از این منابع قالبی است که تمامی اهداف مطرح شده در بالا را در آن جای داده‌اند.   ولی می‌باید اذعان داشت که شرایط منطقه به صراحت نشان می‌دهد،   ایده‌های اصلی ترامپ آنقدرها با واقعیات ارتباطی ندارد.   نخست فراموش نکنیم که همین دونالد ترامپ دست‌دردست همین نتانیاهو،  طی ماه‌های متمادی جنگ در نوار غزه و جنوب لبنان نتوانسته‌اند گروه‌های مسلح حماس و حزب‌الله را خلع‌سلاح کرده،  یا از میان بردارند.   پس این سئوال منطقی مطرح می‌شود،  که اگر اینان پس از ماه‌ها درگیری نظامی قادر به پیروزی بر حماس و حزب‌الله نبوده‌اند،   با چه منطقی پای به جنگ با کشور ایران گذارده‌،   و چه نوع پیروزی‌ای می‌توانند انتظار داشته باشند؟    

 

از سوی دیگر،  در این جنگ ایدۀ اصلی در خیمۀ نتانیاهو نیز روشن است؛  پروژۀ بی‌بی‌گوزکی اسرائیل بزرگ از فرات تا نیل!  بله،  فراموش نکنیم که جناح متوهمان راست‌گرا و افراطیون مذهبی اسرائیل،   هدفی جز این دنبال نکرده و نمی‌کند،  و به امید برداشتن گامی هر چند کوچک به سوی این «ایده‌آل» گنُگ،  هر زمان که دولت آمریکا در منطقۀ خاورمیانه بساط جنگ و درگیری و خونریزی به راه بیاندازد،  دولت تل‌آویو نیز،  کشور اسرائیل و خصوصاً غیرنظامیان‌اش را در برابر لولۀ توپ ارتش آمریکا خواهد نشاند. 

 

حال نگاهی به ایده‌های اصلی از سوی قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بیاندازیم.  چشمان دولت روسیه در این بحران به شاهرگ «شمال ـ جنوب» خیره مانده.   همانطور که شاهد بودیم،  طی سالیان دراز،  جناح متمایل به روابط گرم‌ونرم با آمریکا در قلب حکومت ملایان،  تمامی تلاش‌اش را به خرج داد تا در راه احداث شاهرگ‌های ارتباطی ـ   بزرگ‌راه و خطوط راه‌آهن ـ  میان روسیه و خلیج‌فارس سنگ‌اندازی کند.  کار بجائی کشید که جهت جلوگیری از این پروژه‌ها،   دست به ترور رئیسی،  رئیس‌جمهور پیشین ملایان نیز زدند.  از سوی دیگر،  چین جنگ فعلی را در چارچوب نیازهای ژئوپولیتیک و انرژتیک ویژۀ خود بررسی می‌کند،  و به عنوان قدرت اقتصادی،  نظامی و مالی روبه‌رشد قصد دارد در میانۀ این درگیری نظامی جائی برای پکن به عنوان قدرت تعیین‌کنندۀ منطقه‌ای بجوید.  به این ترتیب،  ایدۀ اصلی  پکن کاهش وابستگی‌ به نفت روسیه،‌  تأمین زیرساخت‌های سیاسی در منطقۀ خاورمیانه،  و احتمالاً حضور دائمی نظامی و امنیتی در خلیج‌فارس خواهد بود. 

 

ولی ایده‌هائی نیز در میانۀ این جنگ در درون حکومت ملایان به چشم می‌خورد.  پس از فروپاشی اتحادشوروی که به نابودی راه‌بندهای امنیتی در منطقه منجر شد،   «خطر» جدیدی برای رژیم‌های وابسته به غرب در خاورمیانه پای به میدان گذارد.    آنچه سابقاً «نفوذ مخرب کمونیست‌ها» می‌خواندند،  و به صور مختلف ـ  سرکوب جریانات چپ،  سانسور نشریات،  قتل‌عام اقلیت‌ها،  بهرهمندی از حمایت‌های امنیتی غرب و ... ـ  به مورد اجراء می‌گذاردند،   با حضور مستقیم کرملین در ساختارهای دولتی،  اقتصادی،  مالی و ... جایگزین شده بود.  رژیم‌های وابسته به غرب جهت مبارزه با این نوع «حضور» به هیچ عنوان آمادگی نداشتند.  ایالات‌متحد نیز به نوبۀ خود حاضر نبود برای پیشگیری از این «حضور»،  دست به سرمایه‌گزاری لازم در اینکشورها بزند.   به همین دلیل نیز برخلاف منطق استراتژیکی که برای واشنگتن معنائی جز خروج از اسلامگرائی نداشت،  پس از فروپاشی اتحاد شوروی،  آمریکا خود تبدیل شد به مُبلغ اصلی اسلامگرائی؛   بدون سرمایه‌گزاری و قبول مسئولیت.   واشنگتن با قرار دادن توده‌های مسلمان در برابر کرملین قصد داشت به اهداف منطقه‌ای خود دست یابد.   امروز مرده‌ریگ همین سیاست نابسامان است که در رأس سیاست ملایان جا خوش کرده.  در خروجی جنگ فعلی،  گروه‌های خواستار روابط گرم‌ونرم با واشنگتن دل به گسترش روابط با آمریکا داده‌اند،  و گروه‌های متمایل به شرق بر این استدلال تکیه کرده‌اند که زمینۀ چرخش به سوی شرق بیش‌ازپیش فراهم آمده!                

    

حال که در حد امکان،  و تا حدودی ایدۀ طرف‌های درگیر مشخص شده،  چه بهتر که نیم‌نگاهی بیاندازیم به ابزار لازم و موجود جهت عملی کردن همین ایده‌ها،  در هر جبهه!  در خیمۀ‌ دونالد ترامپ هیچ ابهامی در مورد ابزار کذا وجود ندارد؛  حملۀ نظامی،  تخریب،  ایجاد وحشت،  قتل‌عام غیرنظامیان،  تحریک اقلیت‌ها قومی به جنگ با «فارس‌ها» و  ...   بله،  روی کاغذ واشنگتن به این نتیجه رسیده که با تکیه بر این نوع عملیات به حامیان روابط گرم‌ونرم با واشنگتن در ایران و گروه‌های ایرانی‌نمای وابسته به سازمان سیا در خارج مرزها میدان خواهد داد تا پای به جنگ با رژیم ملائی بگذارند!   نتیجۀ این عملیات حداقل روی کاغذ از نظر واشنگتن روشن است؛  پیروزی آمریکا در منطقه! 

 

ولی اگر عملیات نظامی و بمباران ملت ایران با دقت فراوان دنبال شده،   تا آنجا که مربوط به پیش‌فرض‌های عملیاتی در داخل کشور می‌شود تیر دونالد ترامپ کاملاً به سنگ خورده.  نه ملت ایران برای حمایت از بمباران زیرساخت‌های کشور به خیابان‌ها آمده و پرچم آمریکا به آسمان برده‌،  و نه گروه‌های ایرانی‌نمائی که سال‌ها سازمان سیا آن‌ها را در آب‌نمک خوابانده محبوبیت بیشتری در داخل و خارج کسب کرده‌اند.  کاملاً بر عکس،  به دلیل وحشت از شرایط نامعلوم و خطرآفرین،  صفوف ایرانیان پیرامون حمایت از حکومت فشرده‌تر هم شده است.   از سوی دیگر،   طبیعی است که چکمه‌های نظامیگری گروه‌های خارج از کشور،  حامیان حملۀ نظامی به ایران هر روز کوچک‌وکوچک‌تر ‌شود.   تا جائی که از وحشت فروپاشی مشروعیت سیاسی‌شان،   برخی از آنان وادار به اعتراض به این جنگ شده،  خط‌شان را عوض کرده،  و سر از سوی دیگر درآورند.        

 

ولی اشتباه نکنیم،  جناح سیاسی‌ای که در ایالات‌متحد حامی دونالد ترامپ در این ماجراجوئی ضدبشری است از این بیدها نیست که به این بادها بلرزد!  جنگ برای اینان هر چه طولانی‌تر  و پرخرج‌تر،  محبوب‌تر!   بودجۀ دولت را به درون صنایع نظامی تزریق می‌کنند؛  نمایندگان و سناتورهای ایالات را از طریق همین سرمایه‌ها و مشاغل ایجاد شده و مالیات‌های محلی با رأی عوام به مجلس می‌فرستند،  و به این ترتیب جنگی که قرار بود چند روزه تمام شود،  می‌تواند همچون کره،  ویتنام،  افغانستان و عراق،  سال‌های دراز به طول انجامد!  ارسال نیروی زمینی،  اشغال برخی مناطق ایران،  جنگ‌های داخلی و تجزیۀ کشور و ... همه می‌تواند زمینۀ پول‌سازی برای صنایع نظامی آمریکا باشد!‌  در نتیجه،  ترامپ صد کفن هم بپوساند،  در اتوماتیسم این جنگ هیچ تغییری ایجاد نخواهد شد.  به عبارت ساده‌تر،  ترامپ اینک در پروژه‌ای گرفتار آمده که هیئت‌حاکمۀ آمریکا و شرایط اقتصادی کشور در برابرش قرار داده‌اند.  کسی که بتواند در برابر این جنگ و ابعاد ضدبشری‌اش قدعلم کند،  برنامه‌های مشعشعانۀ باند ترامپ،  هگ‌ست و «ماگا» و ...  نیست،   قدرت‌های دیگر جهانی‌اند.            

 

در این مرحله،  بررسی ابزار اسرائیل جهت عملی کردن ایده‌های‌اش آنقدرها جالب توجه نخواهد بود،   چرا که اینکشور قدرت کافی برای چنین عملیاتی ندارد.   تل‌آیو به عنوان قارچی بر پیکر ارتش آمریکا به اینسوی و آنسوی می‌دود.  اگر جنگ ادامه یابد،  اسرائیل نیز دنباله‌روی خواهد کرد،  و اگر هر لحظه ترامپ و محافل حامی جنگ به دلائل مختلف ـ  شکست در افکار عمومی و از دست رفتن اکثریت پارلمانی،  وحشت از عکس‌العمل قدرت‌های تعیین‌کنندۀ‌ دیگر،  و ... ـ  پای از میدان جنگ بیرون گذارند،  بادبادک جنگاورانۀ اسرائیل در آسمان منطقه «غیب» شده، ‌ تل‌آویو به میدان گیس‌کشی با فلسطینی‌ها بازخواهد گشت.        

 

در نتیجه،  چه بهتر که در این مرحله نیم‌نگاهی به ابزار موجود در خیمۀ قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بیاندازیم.  در گام نخست همانطور که بالاتر نیز گفتیم،   قدرت‌های کذا آنقدرها اصراری به موضع‌گیری مستقیم ندارند؛   ترجیح می‌دهند دولت ملایان با تکیه بر ابزار نظامی و تشکیلاتی‌ای که در اختیار دارد،  و یا اینان در هر مرحله از جنگ در اختیارش قرار خواهند داد،   زیرساخت‌های نظامی آمریکا را هر چه بیشتر در منطقه نابود کند،  و یا حداقل قدرت آتش‌‌شان را کاهش دهد.  به این ترتیب،  برای غربی‌ها مشکلی اساسی به وجود می‌آید؛   حمایت از سرمایه‌گزاری‌های‌شان در منطقه که به هزاران میلیارد دلار بالغ می‌شود و با تکیه بر قدرت‌آتش همین زیرساخت‌ها مورد حمایت قرار می‌گیرد،  در بن بست قرار خواهد گرفت.  و از آنجا که درآمد مالی و بهبود شرایط اقتصادی برای دولت‌های غرب ـ  خصوصاً آمریکا ـ  اساسی‌ترین اصل در روند مسائل سیاسی به شمار می‌رود و ایدئولوژی،  حقوق‌بشر،  دمکراسی و ...  بیشتر دکوراسیون‌های صحنه‌اند،  ادامۀ جنگ برای محافل حامی دونالد ترامپ مشکل‌آفرین خواهد شد.  

 

دقیقاً به همین دلیل است که برخی محافل آمریکائی و اروپائی پای پیش گذارده،  مرتباً خواستار آتش‌بس و مذاکرات‌اند!   و دولت ملایان نیز رسماً‌ به دفعات اعلام داشته که مذاکره‌ای در کار نخواهد بود،   آتش‌بس غیرممکن است،  و فقط پیمان صلح تحت حمایت سازمان‌های بین‌المللی می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد.   به عبارت دیگر،  آمریکا می‌باید قبول کند که در ماجراجوئی‌اش شکست خورده،  غرامت بپردازد،  و احتمالاً از منطقه به طور کلی خارج شود.  ابزار قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بر این اصل استوار شده که در صورت ادامۀ وضعیت فعلی ـ  بمباران‌های وحشیانۀ آمریکا و موشک‌اندازی‌ ملایان ـ  شکل‌گیری امواج وطن‌پرستانه در میان ایرانیان کاملاً منطقی خواهد بود.  امواجی که از سَبقۀ تاریخی و زمینۀ سنتی شکوهمندی برخوردار است،  و به هیچ عنوان از رصد تحلیل‌گران سیاسی و استراتژها بیرون نبوده و نیست. 

 

به عبارت ساده‌تر،   قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای نیز همچون آمریکا و اسرائیل روی عکس‌العمل ایرانیان سرمایه‌گزاری کرده‌اند.   اگر امواج وطن‌پرستانۀ ایرانیان در چارچوب پروژۀ قدرت‌های منطقه‌ای متحول شود،   به صراحت بگوئیم،  نه فقط شانسی برای پیروزی پروژۀ آمریکا وجود ندارد،  که موجودیت پادگان‌ها،  تأسیسات،  شرکت‌ها و حتی مجموعه‌های اطلاعاتی و سفارتخانه‌های غرب نیز در منطقه به شدت مورد تهدید قرار خواهد گرفت.  و از سوی دیگر،  همگامی‌ قابل پیش‌بینی ملت‌های منطقه  ـ  عراق،  سوریه،  لبنان،  و ... ـ  با این امواج روابط منطقه‌ای را به طور کلی دگرگون می‌کند.   سیطرۀ غرب بر نفت خاورمیانه به این ترتیب به نقطۀ پایانی خواهد رسید،  چرا که امواج کذا می‌تواند به قدرت‌یابی طیف متمایل به شرق در درون حکومت ملایان و دیگر حکومت‌های منطقه انجامیده،  کار آمریکا را به طور کلی در آسیای جنوبی به نقطۀ پایانی بکشاند.   البته همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  در مرحلۀ فعلی هدف بررسی ابزارهائی است که قدرت‌های منطقه‌ای روی آن سرمایه‌گزاری کرده‌اند؛  اجرای این پروژه‌ها در عمل،  مسئلۀ دیگری خواهد بود.         

 

شرایط فعلی در کشور ایران از دو شِق مشخص برخوردار است،   ادامۀ جنگ و یا عقب‌نشینی یکی از طرف‌های درگیر.  در صورت ادامۀ جنگ،  شق‌های مختلفی از قبیل جنگ داخلی،  ورود ارتش‌های متحد آمریکا به جنگ،‌  درگیری دولت مرکزی با اقلیت‌های قومی،  تجزیۀ کشور،  و ... تماماً روی میز طراحی آمریکائی‌ها قرار گرفته.   مسئله اینجاست که کدام گزینه از نظر واشنگتن بیشتر مورد تأئید قرار خواهد گرفت،  و اینکه ساختار نظامی و سیاسی حکومت اسلامی تا کجا قادر است از منافع خود به عنوان قدرت مرکزی دفاع کند.   شواهد نشان می‌دهد که اگر حمایت قدرت‌های منطقه‌ای در حدی باشد که دستگاه حکومت مرکزی بتواند در برابر این پروژه‌ها مقاومت چشم‌گیری صورت دهد،  شکست آمریکا قطعی خواهد بود.  در این شرایط،  منطقاً اگر جنگ ادامه یابد،  علیرغم تمایلات کنگرۀ آمریکا به فروش و تولید هر چه بیشتر تسلیحات،   واشنگتن به دلیل فروپاشی ساختارهای مالی،‌  اقتصادی و تشکیلاتی در منطقه،  با مشکلات فراوانی روبرو می‌شود،   و پیروزی سیاسی و نظامی از افق  ناپدید خواهد شد.  در نتیجه،  پرواضح است که جناح متمایل به غرب در حکومت ملایان منزوی شده و به طور کلی از صحنه خارج شود.   

 

اگر آمریکا و یا دولت اسلامی هر کدام در این میانه دست به عقب‌نشینی بزنند،  پر واضح است که جناح متمایل به غرب در ایران قدرت را به دست گیرد،‌  چرا که حمایت قدرت‌های منطقه‌ای به دلائلی یا غیرممکن شده،  و یا ناکافی است.  این عقب‌نشینی به این معنا خواهد بود که یا ارتش آمریکا در دم قدرت اجرائی را در دست می‌گیرد،  یا اینکه همچون نمونۀ عراق پس از چند سال دست به حمله‌ای وحشیانه‌تر جهت تغییر حکومت خواهد زد.  نتیجتاً  در صورت آتش‌بس و عقب‌نشینی،   تغییر حکومت اسلامی به سود آمریکا در چشم‌انداز سیاسی قابل رویت است؛   قدرت‌‌های منطقه‌ای شکست می‌خورند و آمریکا نه فقط سیطره‌اش را تأمین می‌نماید که مسلماً‌ آن را مستحکم‌تر نیز خواهد کرد.

 

با این وجود،  خروجی این جنگ هر چه باشد،  نقطۀ پایانی است بر پدیدۀ «انقلاب اسلامی» که نوعی «فولکلور» فروهشتۀ شیعی با خود به همراه آورده بود.   چه امواج‌ وطن‌پرستانۀ ملت ایران منطقه را منقلب ساخته،  سیطرۀ آمریکا را در خاورمیانه به پایان برساند،  و چه عوامل وابسته به غرب بتوانند در تحولات داخلی ایران دست‌بالا را داشته قدرت را قبضه نمایند،  تا آنجا که به سرنوشت «انقلاب اسلامی» مربوط می‌شود هیچ تفاوتی ندارد.   پدیدۀ «انقلاب اسلامی» در صور سنتی‌اش به پایان خط رسیده،   و این مرحله،   نقطۀ پایانی است بر موجودیت‌اش.  اگر مصائبی که ملت ایران از 22 بهمن 57 تا به هم‌امروز متحمل شده‌‌اند با خروج از فولکور «انقلاب اسلامی» به پایان خود می‌رسد،   فراموش نکنیم که فصل نوینی گشوده خواهد شد،   و تلاش می‌باید در مسیری باشد که فصل نوین شامل تبعاتی انسانی‌تر از فصول گذشته شود.     

 


۱۴۰۴ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

پدر، جنگ، سیاست!

 

 

جهت بررسی شرایطی که ظاهراً به تقابل حکومت اسلامی با ایالات‌متحد و اسرائیل انجامیده نیم‌نگاهی به تاریخچۀ تحولات ایران طی نیم قرن اخیر الزامی می‌نماید.  و در این راستا،  دلائل فروپاشی سلطنت کودتائی پهلوی‌ها،   شکل‌گیری آنچه انقلاب اسلامی خوانده می‌شد،  و تحولاتی که پس از پایان دوران «فرهمندی» اتحاد شوروی به دنبال آمده،  از اهمیت اساسی برخوردار است.  چرا که این روزها کشورمان،‌   از منظر ژئوپولیتیک پای در تغییر مسیری اساسی گذارده که بازتابی است از تمامی این تحولات.  در مطلب امروز،   نخست ژئوپولیتیک دوران خمینی را مطرح می‌کنیم،  و سپس تبعات پایان جنگ‌سرد و نهایت امر تمامیت‌خواهی آمریکا را در منطقۀ خاورمیانه تا حد امکان می‌شکافیم.   پس ابتدا برویم به سراغ ژئوپولیتیک دوران خمینی.

 

عواملی که زمینۀ قدرت‌یابی خمینی و حواریون‌اش را در ایران فراهم آورد،  در ارتباط کاملاً اندام‌وار با بحران افغانستان بود.   به دلائل متفاوت،  در این دوران چک‌سفید امضاء پنتاگون در دست خمینی اوفتاد.   چرا که از یک‌سو وحشت سرمایه‌داری غرب از گسترش نفوذ اتحاد شوروی در منطقه،  از طریق پایه‌ریزی قدرتی نزدیک به مسکو در افغانستان مطرح می‌شد.  و از سوی دیگر،  این امکان وجود داشت که بحران ناشی از این نوع تحولات به تزلزل سیاسی پهلوی دوم منجر شده،   سیلاب منطقه‌ای آریامهر و منافع واشنگتن را نیز با خود به ناکجاآباد ببرد.  به همین دلیل نیز خمینی کارت سفید از دست ایالات‌متحد دریافت داشت،‌  و آن را نزد عوام‌الناس نمایه‌ای از «قدرت اسلام» معرفی کرد.   

 

با به روی کار آوردن خمینی،  آمریکا مطمئن شد که حضور روحانیت شیعه در رأس حکومت،   نفوذ اتحاد شوروی را به حداقل خواهد رساند. از اینرو، جهت به حاشیه راندن جریانات چپ‌گرا،  دست خمینی را برای تهاجم لفظی به آمریکا و عموماً کشورهای غربی نیز باز گذارد.  به این دلیل بود که نعره‌های «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند،  آمریکا ببر کاغذی است،  آمریکا از اسلام سیلی خورده و ...» فضای انقلاب اسلامی خمینی را کاملاً اشباع کرد.  در این شرایط واشنگتن می‌توانست با خیال راحت به سراغ مشکلات‌اش در افغانستان برود. 

   

طی سالیانی که خمینی در قید حیات بود،   ژئواستراتژی «مرگ بر آمریکا» در حکومت ملایان به تدریج تبدیل شد به کارت ورودی به محافل حکومتی.  هر کس می‌خواست در این دستگاه جایگاهی بیابد،  می‌بایست کارش را حداقل در شعار،   با «نبرد با آمریکا» آغاز می‌کرد!  و از آنجا که به دلائل استراتژیک،  آمریکا منفعتی در به پایان رساندن این توهمات نمی‌دید،   خود هر چه بیشتر به آن دامن می‌زد.   در این میانه،  فولکلوریست‌های شیعه‌مسلک که عموماً متعلق به پست‌ترین و فروهشته‌ترین قشرهای اجتماعی‌اند،  فرصت را غنیمت شمرده،  ورای مقولۀ سیاسی و به اصطلاح ایدئولوژیک ضدروسی،   از سیاست جاری و مورد تأئید واشنگتن نهایت امر مجموعه‌ای از آداب و رسوم و رفتار اجتماعی نیز استخراج نمودند.  حجاب اسلامی،  تفکیک جنسیتی،  ممنوعیت رقص و اختلاط مرد و زن،  ممنوعیت مشروبات الکلی،  گسترش کودک‌همسری،  تعدد زوجات و ... جملگی تبدیل شد به نوعی ایدئولوژی سیاسی!   و طی چند سال،   نمونه‌های دیگری از این نوع «فرهنگ‌سازی حکومتی» در کشورهای دیگر منطقه نیز به بازار آمد.  در ابعادی به مراتب گسترده‌تر،  در افغانستان و پاکستان،  و در ابعادی ضعیف‌تر در ترکیه.

 

ولی پس از پایان جنگ استعماری با عراق،‌   و مرگ خمینی و سقوط امپراتوری شوروی،  حکومت ملایان که بر پایۀ الزامات استراتژیک واشنگتن تکیه داشت،  پای در بحران گذارد.   ابتدا مرحلۀ مال‌اندوزی‌ها،  رفیق‌بازی‌ها،  و پشت‌هم‌اندازی‌های سرداران سازندگی آغاز شد،  و سپس دوران تجدیدنظر سیاسی با اصلاح‌طلبان پای به میدان گذارد.   تمامی این تحولات درونی که از طریق واشنگتن رصد و هدایت می‌شد به دلیل برخورد با دیواره‌های مقاومت منطقه‌ای ـ  روسیه،  چین و هند ـ  که فروپاشی اتحاد شوروی در منطقه فعال کرده بود،   به بن‌بست رسید.   حکومت اسلامی همچون روح سرگردان در دوران جنگ‌سرد غوطه می‌خورد؛   در عمق ایدئولوژی‌های متعلق به آن دوران گیر اوفتاده بود،  و شرایط استراتژیک نیز امکان خروج از بن‌بست را فراهم نمی‌آورد.   چرا که جهش علنی به سوی آمریکا بحران داخلی خلق می‌کرد،  و کشش به سوی روسیه نیز با عکس‌العمل‌های تند محافل آشکار و نهان در درون ‌حکومت روبرو می‌شد.  آخرین نوع این تلاش‌ها  جهت خروج از بن‌بست کذا،   از سوی خامنه‌ای و با ریاست جمهوری رئیسی آغاز شد و  فرجام آن نیز از توضیح بی‌نیاز است!   بله،   در این دوران ایدئولوژی «مرگ بر آمریکا» به بن‌بست رسیده بود و می‌بایست جهت خروج از آن تدبیری می‌اندیشیدند؛  ولی «دست‌شان» کوتاه بود و خرما بر نخیل!‌   چرا که نه چنین جُربزه و پتانسیلی از روز نخست در حکومت ملایان وجود خارجی داشت،  و نه صاحب‌نظرانی حضور داشتند که قادر به پیش بردن چنین برنامه‌ای باشند.

 

حکومتِ پادرهوای جمهوری اسلامی طی این مدت همه روزه از یک بحران به بحران دیگری  می‌پرید.  و امکان هر گونه سیاست‌گزاری جهت خروج از بن‌بست را نیز از دست داده بود.   اقتصاد،  امور مالی و پروژه‌های رفاهی،  بهداشتی،  آموزشی و ... جملگی در بن‌بست بود؛ پروژه‌های تبلیغاتی حکومت در برابر الهامات ملت بی‌اعتبار و پوسیده می‌نمود؛  مشروعیت حکومت در سراشیب سقوط بود؛   اعتبار منطقه‌ای و جهانی حکومت در بدترین شرایط قرار داشت،  و ...  در چنین شرایطی،  استبداد حاکم جهت حفظ موجودیت‌اش،‌ در حیطۀ داخلی  هر روز قربانیان پرشمارتری می‌طلبید،  و در صحنۀ منطقه‌ای نیز تمامی امکانات‌اش را برای گسترش نفوذ سیاسی به کار می‌گرفت.  باشد تا هم از داخل مطمئن گردد،  و هم از خارج!      

 

ولی طی این مدت،  مشکل اصلی،  ‌ نه حکومت اسلامی،  که سیاست‌ها و مطالبات تمامیت‌خواهانۀ واشنگتن،  اداره‌کنندۀ این حکومت بوده.   منطق آمریکا روشن است،  جهت حفظ سیطره‌اش در منطقه،  هیچ جایگزینی جز حکومتی تماماً آمریکائی در ایران مورد قبول نخواهد بود.  گزینه‌ای که بدیهی است دیگر قدرت‌های جهانی ـ  روسیه،  چین و هند ـ  با آن همراهی نکنند.  از دوران سرداران سازندگی تا هم‌امروز،   هر تلاشی جهت خروج ایران از بن‌بست «سیاسی ـ اقتصادی» که شامل تمایلی هر چند ضعیف به دیگر قدرت‌های جهانی  ـ  حتی قدرت‌های اروپای غربی باشد،  از طرف واشنگتن وتو شده است.   وتوی برجام توسط دونالد ترامپ،‌  اگر مهم‌ترین‌شان باشد،   فقط یک نمونه‌ها از آن‌هاست.  به عبارت ساده‌تر،  به سیاق دوران آریامهر و خمینی،   ایران برای واشنگتن گوسفندی است که صرفاً می‌باید در مسیر منافع منطقه‌ای،  اقتصادی و مالی آمریکا کباب شده،  روی میز نهارخوری کاخ‌سفید در بشقاب قرار گیرد.   واشنگتن هر صورت‌بندی دیگری را با تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی پاسخ داده،  امروز هم کارش به حملات نظامی و بمباران ملت ایران کشیده.     

 

پس از پایان دوران جنگ‌سرد،   هیئت‌حاکمۀ آمریکا تمامی تلاشش را در سطح جهان بر این متمرکز نمود تا عواملی بی‌بُته و بی‌اهمیت را در کشورهای تحت سیطره‌اش به قدرت برساند،  سیاستی که امروز در کشورهای اروپای غربی،  ژاپن،  کره جنوبی و ...  کاملاً قابل رویت است.  از شما چه پنهان!   همین سیاست عیناً در واشنگتن نیز اعمال شده است.   به عبارت ساده‌تر،  حال که «سیاست» به نفع «اقتصاد» از میدان به در شده،  و دور به دست میلیاردرهای تازه به دوران رسیده افتاده،   چه بهتر که کشورهای تحت سیطره را با احمق‌ترین و هالوترین‌ها اداره کنیم؛   ادعای‌شان فراوان است،   ولی مزاحمت‌شان به مراتب کم‌تر خواهد بود! 

 

این همان سیاستی است که در ایران نیز در پیش گرفته‌اند،  و در همین چارچوب اپوزیسیونی هم‌باد با ایدئولوژی کذا پای به میدان گذارده.   افرادی فاقد وجهۀ‌سیاسی،  ‌ به دور از نظریه‌پردازی،  و بیگانه با مسائل حیاتی جامعه سر از صندوقچه‌های سازمان سیا بیرون آورده‌اند.  و واشنگتن می‌خواهد به ضرب توئیتر و شبکۀ ایکس و مصاحبه و عکس‌وتفصیلات و «لایک» و غیره،‌  حتی اگر لازم باشد با فحاشی و تهدید مخالفان‌شان از این حضرات «شخصیت‌سیاسی» بسازد.   

 

در چارچوب همین شخصیت‌سازی‌هاست که بعضی‌ها در واشنگتن به این صرافت افتاده بودند که با فروانداختن چند بمب بر سر مردم،   ملت ایران یک‌دل و یک‌صدا به واشنگتن پیوسته،  از این سیاست‌بازان «شنبه ‌بازار» کمک خواهند طلبید.  حسابی که از پایه و اساس بی‌ربط از آب در آمده.   ایدۀ ایرانیان از سیاستمداران،   آنقدرها با تولیدات هولیوود و والت‌دیزنی ارتباطی ندارد،   فرهمندی سیاستمدار یکی از پایه‌های اساسی در فرهنگ ایرانیان است؛   و دقیقاً به دلیل نبود فرهمندی،  امثال رضا میرپنج و آریامهر نیز در دوران حاکمیت‌شان هیچگاه مورد تأئید ملت ایران قرار نگرفته بودند.                                 

 

در شرایط حساس امروز مشکل بتوان با تکیه بر داده‌ها،  خروجی بحران فعلی را مورد تحلیل قرار داده،  و خصوصاً گمانه‌ای جهت آیندۀ ملت ایران ارائه داد.  ولی آینده هر چه باشد،  ویژگی‌ ملت‌ها تغییری نمی‌کند.   برخلاف تبلیغات و سروصداها،  نبرد امروز آمریکا در عمل با روسیه،  چین و تاحدودی با بریتانیاست.

 

همانطورکه می‌بینیم بریتانیا از همراهی با ارتش آمریکا و «فی‌فی» اسرائیلی واشنگتن در تهاجم نظامی به ایران خود داری کرده،  اسپانیا هم  به همچنین،  چرا که از دسترسی یانکی‌ها به جنگنده‌های‌شان ممانعت به عمل می‌آورد!   همزمان پارلمان اروپا نیز به ناچار وحشیگری‌ کدخدا را در ایران،  حداقل به صورت رسانه‌ای محکوم کرده است! 

 

البته موارد روسیه و چین و هند بسیار متفاوت است!   مودی،  نخست‌وزیر هند از ترس تروریست‌های کشمیر،   همین چند روز پیش در دیدار از اسرائیل،  اینکشور را «پدر» و هند را «مادر»‌ معرفی نمود،  در نتیجه،  پیرامون درگیری «پدر» با ایران حرفی برای گفتن نخواهد داشت.   روسیه نیز به دلیل تعلق خاطر به «خاک پاک اورشلیم»،  صرافی‌های اسرائیلی،  و به ویژه قدرت اقتصادی محافل یهودی در داخل مرزهای‌اش‌،  عملاً به لکنت‌زبان افتاده.   از سوی دیگر،   مائوتسه تونگ  نیز نان‌اش در گرو صادرات نفت خلیج فارس است،   راه نفسی که «بعضی‌ها» در تنگۀ هرمز بسته‌اند،  و مسلماً برای خلاصی از بحران انرژی هر آنچه آمریکا دیکته کند خواهد پذیرفت!  

 

و نهایت امر،‌  حکومت خودفروختۀ‌ ملایان علیرغم 47  سال عربده‌جوئی و نفس‌کش‌طلبی و هل‌من‌مبارزطلبی،  هیچ امکاناتی برای دفاع از آسمان کشور فراهم نیاورده؛  ‌ هیچ پناهگاهی نیز برای حفاظت از جان غیرنظامیان نساخته،  و  ...   تنها راه حلی که ارائه داده،  اعلام 7 روز تعطیلی و 40 روز عزای عمومی است! و به مردم هم توصیه کرده از تهران خارج شوند تا آمریکا بتواند بدون نگرانی از واکنش منفی افکار عمومی در غرب،  شهر تهران را آنچنان که میل دارد شخم بزند!  خلاصه بگوئیم،  ملت ایران در میانۀ این نبرد نابرابر  و ناجوانمردانه  تنهاست!