وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۳ مهر ۸, یکشنبه

شاخ سلطان حسین خرکی!

 

 

خبرها حاکی از آن است که حملات هوائی منتسب به اسرائیل،   نهایت امر به قتل شیخ حسن نصرالله،  رهبر جنبش حزب‌الله لبنان منجر شده.   این رخداد از اهمیت فزاینده‌ای برخوردار است،   که مسلماً ارزش سیاسی و نظامی شخص نصرالله در این میانه به هیچ عنوان مطرح نخواهد بود.   نصرالله اهمیت چندانی نداشت و تشکیلات حزب‌الله نیز اهمیت اجتماعی و سیاسی‌اش را پس از انتخابات اخیر لبنان بکلی از دست داده بود.  در نتیجه هر شیخ شیعۀ لبنانی خواهد توانست به سرعت نصرالله را جایگزین شود.   در واقع،  اهمیت نمادین این عملیات ابعاد دیگری دارد که مسلماً نیازمند توضیح و تفصیل خواهد بود.   به همین دلیل مطلب امروز را به بررسی عملیات تروریستی آمریکا و اسرائیل طی چند سال گذشته در منطقۀ خاورمیانه اختصاص می‌دهیم.

 

فراموش نکرده‌ایم که نورچشم علی خامنه‌ای،  «سردار» سلیمانی چندی پیش در کشور عراق طی عملیاتی که به ارتش آمریکا منتسب شد،  به قتل رسید.   اهمیت سلیمانی بیشتر در این بود که ارتباط تنگاتنگی با اکثر شبکه‌های نظامی منطقه،  حتی ارتش آمریکا و آندسته از نظامیان محلی که تحت نظارت آمریکا‌ئی‌ها فعالیت می‌کردند،   برقرار کرده بود.  و به دلیل همین روابط گسترده،  این خطر وجود داشت که وی به صورتی هماهنگ در رأس یک سیاست نظامی متشکل و منطقه‌ای دست به عملیاتی بزند.   عملیاتی که حتی می‌توانست تحت نظارت سیاست‌های مخالف کاخ‌سفید،   از درون ایالات‌متحد و برخلاف سیاست‌های اعلام شدۀ دولت فعال شود.   این ویژگی حساسیت فزاینده‌ای به وجود آورده بود؛   دولت و ارتش آمریکا که خود در تولید،  آموزش و پرورش امثال سلیمانی‌ها دست بالا را دارند،  ترجیح دادند با حذف وی،   بر چرخش‌های سیاسی و نظامی منطقه همچنان نظارت عالیۀ خود را حفظ کنند. 

 

به دنبال این ترور «موفق» شاهد ترورهای دیگر در جرگۀ سپاه قدس و برخی «شخصیت‌های» انقلابی و اسلامی در منطقۀ خاورمیانه نیز بودیم؛   حمله به اماکن دیپلماتیک حکومت ملایان در دمشق مسلماً برجسته‌ترین‌شان به شمار می‌رود.  ولی قضیۀ ترورهای «هدفمند» ادامه یافت تا رسیدیم به قتل رئیسی و باند همراه وی!   ویژگی دوران رئیسی،   خارج از مزخرفاتی که تحت عنوان «دکترین انقلاب اسلامی» تحویل عوام ‌دادند،    نزدیک شدن همزمان ملایان به مسکو و واشنگتن بود.   رئیسی از طریق وزیر امور خارجه‌اش،   از یک‌سو در عمان پیزی انگلستان و متحدان‌اش را در منطقه جا می‌انداخت،   و از سوی دیگر در آغوش کرملین و روابط دوجانبۀ «روسیه ـ ایران» می‌لولید.   به دلیل گسترۀ فعالیت‌های دیپلماتیک،  حذف رئیسی نیز در دستور کار قرار گرفت،  و تبدیل شد به سیاست اصلی واشنگتن در منطقه.  با این وجود،   هر چند آمریکا مسئولیت ترور رئیسی را بر عهده نگرفته،  به همان دلائل که بالاتر در مورد سلیمانی به آن اشاره کرده‌ایم،   حذف وی به احتمال قریب‌به‌یقین نقشۀ آمریکا بوده.    

 

پس از حذف رئیسی،‌  ترورهای منطقه‌ای همچنان ادامه یافت تا با قتل ناجوانمردانۀ هنیه،  میهمان دولت ملایان در قلب شهر تهران به اوج خود رسید.   واشنگتن با ترور هنیه که در عمل تحت نظارت انگلستان در قطر زندگی می‌کرد،  به صراحت نشان داد که قصد الحاق نوار غزه به کشور اسرائیل را دارد،  و در این راه حاضر به هیچ نرمشی نیست.  ولی در شرایطی که دولت نتانیاهو رسماً مسئولیت عملیات تروریستی را در تهران بر عهده گرفته،   عکس‌العمل مضحک،  نابجا و خصوصاً «فکاهیاتی» که تحت عنوان پاسخ به حملات اسرائیل در پایتخت کشور،  از سوی حکومت ملایان به صحنه آمد،  بسیاری را مشعوف کرد!  سپس شاهد حملات «موشکی ـ پهپادی» جمکرانی‌ها به بیابان‌های کشور اسرائیل بودیم،  و این عملیات به صراحت نشان داد،   هدف اصلی دولت ملایان نه مجازات دولت اسرائیل که همراهی با سیاست‌های واشنگتن در منطقه است.  در واقع،  حتی پیش از ترور هنیه،  و در میعاد ترور رئیسی نیز تزلزلی که در قلب حکومت ملائی به وجود آمده بود چنین القاء می‌کرد که حکومت جمکران پای به چالش‌هائی گذارده که پس از پیروزی «انقلاب اسلامی» تا به امروز بی‌سابقه بوده.

 

بیرون کشیدن آلوی گندیده‌ای به نام مسعود پزشکیان تحت عنوان رئیس‌جمهور از درون صندوق‌ها،   هم  بارزترین نمایۀ تزلزل حکومت ملایان بود،   و هم مهم‌ترین چشمک‌ سیاسی جهت اعلام همکاری‌های «نوین» تهران با واشنگتن!  ظاهراً دولت جمکرانی می‌پندارد که با جست‌وخیزهای «دمکرات‌مابانه» جناب ریاست‌جمهور خواهد توانست دوران پرتنشی را که پای در آن گذارده با موفقیت پشت سر بگذارد؛  پنداری که با توجه به واقعیات ژئوپولیتیک‌ نه آنقدرها صحیح به نظر می‌رسد و نه آنچنان امکانپذیر. 

 

همانطور که در وبلاگ «پیجر و رنج‌نامه» هم مطرح کردیم،   انفجار سیستم‌های ارتباطی که مورد استفادۀ گروه حزب‌الله لبنان قرار می‌گرفت،   به صراحت نشان داد که این تشکل در واقع به عنوان اهرمی شبه‌نظامی در خدمت سیاست‌های آمریکا عمل می‌کند.  خلاصه بگوئیم،‌   اگر در پی ترور سلیمانی،‌   تهران وی را قهرمان مبارزه با آمریکا و اسرائیل معرفی می‌کرد؛   امروز دیگر دم خروس از زیر عبا بیرون زده.   قرار گرفتن ارتباطات و مکالمات حزب‌الله لبنان تحت نظارت سازمان‌های اطلاعاتی غرب به صراحت نشان می‌دهد که نه فقط حزب‌الله،  که گردان قدس سپاه پاسداران نیز به دلیل همکاری‌های تنگاتنگ با حزب‌الله،  خود سرسپردۀ سیاست‌های آمریکاست.    از سوی دیگر،  شرایطی که در آن ظاهراً اسرائیل دست به حذف حسن نصرالله زده (بمباران مقر حزب‌الله دقیقاً زمانیکه شیخ نصرالله در آن حضور داشته) بار دیگر نشان ‌داده که شبکۀ اطلاعاتی «اسرائیل ـ آمریکا» رسماً حزب‌الله لبنان را از درون رهبری می‌کند.

 

ولی در این میانه،   جالب‌تر از همه عکس‌العمل‌های لوس و بی‌مزۀ دولت ملایان در برابر این تهاجمات تروریستی است.   تهاجماتی که ظاهراً «جبهۀ مقاومت» ملایان را در منطقه هدف قرار داده،    و «متحدان ضدامپریالیست» این حکومت را یک‌به‌یک حذف فیزیکی می‌کند.  در اینصورت باید پرسید چرا تهران دست روی دست گذارده و تماشاگرست؟   حکماً به این امید که انشاالله گربه است،  و قضیۀ حذف فیزیکی شامل کل حکومت اسلامی نخواهد شد.  خلاصه،  اگر شاه‌سلطان حسین صفوی با هدایا و وافور و منقل به استقبال لشکر افغان در حومۀ اصفهان رفت،   علی خامنه‌ای،  رهبر ضدآمریکائی ملایان نیز با الهام از شاه سلطان حسین،  ولی به شیوه‌ای خرکی،   «زرشکیان»،  رئیس‌جمهور منتخب بیت‌رهبری را جهت دست‌بوسی به نیویورک اعزام کرده!   پرزیدنت زرشکیان نیز پس از نظارۀ آسمان‌خراش‌های نکره،   مخروبه و لکنتی نیویورک به این نتیجه رسیده‌اند که باید «برجام» را احیاء کرد:

 

«پزشکیان [...] در آغاز سخنانش «از ورود به عصر جدید» برای کشورش گفت،  در پایان هم تلویحاً از آمریکا و بلوک غرب خواست که دولت او را آماده از سرگیری فصل جدیدی از مناسبات سیاسی با ایران ببینند.»

منبع:   بی‌بی‌سی،  24 سپتامبر سالجاری

 

مسلماً «ورود به عصر جدید» معنای مشخصی دارد؛   به استنباط ما «عصر جدید» چیزی نیست جز تداوم عصر قدیم،   یعنی حمایت بی‌قید و شرط تهران از عملیات تروریستی آمریکا در منطقۀ خاورمیانه.  و عبارت «از سرگیری فصل جدیدی از مناسبات با ایران» معنائی جز این نخواهد داشت که تهران  با سیاست‌های نوین آمریکا در منطقه همکاری کامل صورت خواهد داد!    در واقع،  در این مرحله است که بی‌عملی دولت جمکران در برابر تهاجمات تروریستی واشنگتن ابعاد واقعی‌اش را به نمایش می‌گذارد؛   تهران پس از حذف سلیمانی،   خود را برای این نوع همکاری با سیاست‌های جدید واشنگتن آماده کرده بود،   و به همین دلیل نیز عکس‌العملی در برابر مجموعۀ ترورها نشان نمی‌دهد.  

 

چشم‌انداز فوق چند مسئلۀ پراهمیت را در برابر تحلیل‌گر قرار می‌دهد.   در درجۀ نخست باید دید تغییرات سیاسی‌ای که واشنگتن با تکیه بر ترورهای سیاسی و نظامی در منطقه دنبال می‌کند،  در خیمۀ ملایان چه تبعاتی به همراه خواهد آورد؟   و اینکه آیا تغییرات مورد نظر می‌تواند موجودیت حکومت ملائی را نیز مورد تأئید و حمایت قرار دهد یا خیر؟!  به صراحت بگوئیم،   تزلزلی که در حکومت ملائی به وجود آمده نشان می‌دهد که حداقل رأس هیئت حاکمه شدیداً نگران آیندۀ خود شده.   اینان همچون روزهای آخر دوران آریامهر در تلاش‌‌اند تا همچون اعلیحضرت که جهت رعایت «حقوق بشر» ـ بخوانیم حقوق آخوند ـ آستین‌ها را بالا زده بود،   دستی به آب رسانده و در خیمۀ سیاست‌های جدید ارباب زیراندازی جهت ولایت‌فقیه پهن کنند.   خصوصاً که مرگ علی خامنه‌ای آنقدرها دور از ذهن نیست و می‌تواند خود زمینه‌ساز بحران‌های نوینی در کشور شود.   با این وجود می‌باید دید،  آیا جمکرانی‌ها از آریامهر موفق‌تر عمل خواهند کرد یا خیر؟!            

 

در ثانی،  شاهد سکوت مرگ‌بار کشورهای قدرتمند منطقه نیز هستیم؛   روسیه،  چین و هند که مهم‌ترین بازیگران منطقۀ آسیای مرکزی و خاورمیانه به شمار می‌روند در عمل هیچ پاسخ قابل توجهی در زمینۀ دیپلماتیک،  سیاسی و نظامی به حملات تروریستی آمریکا نمی‌دهند. جالب اینکه،  دولت‌های تحت استیلای اینان و در رأس‌شان دولت بعث سوریه که از قضای روزگار همسایۀ مستقیم اسرائیل،  لبنان و سرزمین‌های فلسطینی نیز به شمار می‌رود در سکوت مرگ‌باری فروافتاده‌اند.  مصر،  همسایۀ پرجمعیت نوار غزه و فلسطین هیچ نمی‌گوید؛  رجب اردوغان که بارها برای فلسطینی‌ها پستان به تنور چسبانده،  ساکت است،   و ...  و پرسش روشنی در برابرمان قرار می‌گیرد،  این سکوت‌ها چه معنائی دارد؟!  

 

پیش از تحلیل این سکوت‌ها می‌باید چند مسئله را مطرح کرد.   در مقام گزینۀ نخست،  می‌باید دید آیا عملیات تروریستی «آمریکا ـ اسرائیل» در منطقه از تأئید پایه‌ای دیگر دولت‌های قدرتمند جهانی برخوردار است یا خیر؟   اگر این تأئید در کار باشد،   با در نظر گرفتن مشکلاتی که روسیه،  چین و هند هر کدام با اسلامگرایان دارند،   می‌توان به این نتیجه رسید که آمریکا در ارتباط مستقیم با این سه کشور قصد براندازی پایگاه‌های اسلامگرایان منطقه را کرده،  و قرار شده تا شخص نتانیاهو که فاقد هر گونه وجهۀ سیاسی و اجتماعی است،  رخت چرک‌های  واشنگتن را آنچنان که می‌بینیم در ملاءعام بشوید؛   این جماعت را حذف فیزیکی کند و راه را جهت برقراری روابط نوین منطقه‌ای میان آمریکا و قدرت‌های دیگر جهانی هموار سازد.  البته این شقی است کاملاً «خوشبینانه!» ولی شق دومی نیز در کار است.       

 

با در نظر گرفتن سبقۀ سیاستگزاری آمریکا در منطقۀ خاورمیانه مشکل بتوان پذیرفت که واشنگتن از اسلامگرائی دست بشوید.   در نتیجه،   حذف اسلامگرایان از سوی واشنگتن همچون حملۀ ارتش آمریکا به افغانستان هدفی جز «بازسازی» یک اسلام سیاسی تندرو و کوردل دنبال نمی‌کند.  و مسلماً‌ تشکل‌هائی از قماش حزب‌الله لبنان که در فعالیت‌های پارلمانی حضور گسترده داشتند،   به تئوری‌های نوین واشنگتن لبیک مناسب نمی‌گفتند.   نتیجتاً پیش از آ‌نکه جریانات مخالف،  تحت تأثیر سیاست‌های قدرتمند جهانی دست آمریکائی‌ها را در اینکشورها در پوست گردو بیاندازند،‌   واشنگتن به این نتیجه رسیده بود که این جریانات می‌بایست حذف شوند.   در این چارچوب عملیات تروریستی آمریکا در لبنان را می‌باید تلاش واشنگتن جهت «نوسازی» اسلامگرائی در اینکشور تلقی کرد.   باشد تا نحلۀ سیاسی نوین تا حد امکان اصولگرا،  وحشی،  وابسته به سیاست آمریکا‌ و ضداجتماعی باشد.    به عبارت ساده‌تر،  در این گزینۀ‌ سیاسی وراجی‌های پزشکیان را در نیویورک نمی‌باید جدی گرفت،  و نتیجتاً دوران پس از نصرالله،   هنیه،   رئیسی و ... در منطقه،   به مراتب بیش‌ازپیش بر چارچوب‌های اصولگرائی اسلامی مطلوب آمریکا تکیه خواهد داشت.

 

و در چارچوب گزینۀ دوم است که سکوت کشورهای قدرتمند جهان در برابر هجمۀ بی‌سابقۀ آمریکا به زرادخانۀ اسلامگرایانه‌اش در منطقۀ خاورمیانه معنا پیدا می‌کند.  در واقع،  کشورهای قدرتمند در‌ تلاش‌اند تا جای پای مناسبی در آیندۀ سیاسی برای خود دست‌وپا کنند،   تلاشی که به دلیل نبود اهرم‌های مناسب تاکنون نتیجۀ ملموسی نداشته.  روسیه درگیر یک جنگ فرسایشی در اوکراین شده؛   چین گرفتار سیاست‌های تجاری تحمیلی واشنگتن و تهدیدات نظامی در دریاهاست؛   هند تلاش دارد تا در همکاری نزدیک با بازارهای آمریکا در تجارت جهانی جائی برای خود بگشاید،  و ...  نتیجتاً همگی در سکوت فرورفته و صرفاً نظاره‌گرند.

 

با این وجود،  از منظر ما یک نکتۀ اساسی از سوی تحلیل‌گران و اطاق‌های فکر یانکی نادیده گرفته شده.  و آن اینکه،   اگر سیاست‌های استعماری کاملاً قابل پیش‌بینی است،   تاریخ به اثبات رسانده که عکس‌العمل ملت‌ها در برابر این سیاست‌ها به هیچ عنوان قابل پیش‌بینی نیست.  حال باید دید ساکنان این سرزمین‌ها،  سرزمین‌هائی که واشنگتن با ترورهای سیاسی خاک‌شان را اینچنین به توبره کشیده در پاسخ به این سیاستگزاری وحشیانه چه عکس‌العمل‌هائی در چنته خواهند داشت،  و اینکه چگونه خواهند توانست بر تاریخ کشور و منطقه‌شان تأثیر بگذارند.            

 

 

 


۱۴۰۳ شهریور ۲۹, پنجشنبه

پیجر و رنج‌نامه!

 

 

انفجارات اخیر در لبنان و قتل و جرح گروه کثیری از مردم اینکشور،   در عمل ابعاد نوینی از تحرکات تروریستی را علنی کرده.   در حال حاضر به اینکه اخبار این انفجارها تا چه حد واقعی،  و تا چه اندازه رسانه‌ای است،  پاسخ صریحی نمی‌توان داد،   ولی در اینکه بحران منطقه‌ پای در مسیر جدیدی گذارده جای تردید نیست.   از سوی دیگر،  شاهد تحرکات اخیر دختر هاشمی رفسنجانی پیرامون شرایط حاکم در زندان اوین هستیم،  موضوعی که نمی‌باید از کنار آن به آسانی گذشت و مسلماً نیازمند بررسی دقیقی است.  در پایان مطلب نیم‌نگاهی به میعاد قتل مهسا امینی توسط اوباش حکومت خواهیم انداخت.  پس نخست برویم به سراغ لبنانی‌ها و تلفن‌های‌شان! 

 

نخست بگوئیم،   این انفجارها در خیمۀ حزب‌الله لبنان یک پارادوکس اساسی را در برابر هر تحلیل‌گر منصف قرار خواهد داد.  و آن اینکه،   چگونه می‌توان پذیرفت،   جریاناتی که خود را ضدآمریکائی،  ضداسرائیلی و ... معرفی می‌کنند،  و سال‌هاست وانمود کرده‌اند که در شرایط جنگی به سر می‌برند،   جهت ارتباط با اعضای‌شان از ابزار و ادواتی استفاده کنند که مستقیماً از آمریکائی‌ها و یا زیرمجموعه‌های صنعتی و تجاری‌ غربی‌ها خریداری کرده‌اند؟!    انفجار بجای خود!  سازمان‌ها و تشکل‌های غربی با بهره‌گیری از این شبکه‌های تلفنی،  پیجرها و تاکی‌‌. واکی‌ها می‌توانند به جاسوسی و جمع‌آوری اطلاعات پرداخته،   و این از جمله ابتدائی‌ترین عملیات آن‌ها خواهد بود.  به عبارت ساده‌تر،  حزب‌الله لبنان از آغاز فعالیت تا همین لحظه تحت نظارت کامل سازمان‌های اطلاعاتی غرب عمل کرده است؛  تشکلی ضدآمریکائی نیست،  سازمانی است وابسته به غرب.   

 

ساده‌تر بگوئیم،   این رخداد تأسف‌بار به صراحت نشان داد که تشکل‌های اسلامگرای خاورمیانه،  همچون دیگر نمونه‌های‌شان در جهان وابستگی‌های مستقیم،  یا غیرمستقیم به محافل سرمایه‌داری غرب دارند.  و اینکه همچون نمونۀ حکومت ملایان در ایران،   شعارها و ادعاهای این قماش تشکل‌ها بیش از آنکه بازتابی از مواضع‌ واقعی این حضرات در میدان سیاست،‌  تحرکات نظامی و حتی موضع‌گیری‌های اقتصادی باشد،   نوعی بازی با افکارعمومی و فریب عوام‌الناس در درون مرزهاست.  حال نیم‌نگاهی به درون مرزها و بازی با افکارعمومی در ایران بیاندازیم.      

 

مطلبی که تحت عنوان «رنج‌نامۀ فائزۀ رفسنجانی» انتشار یافته عکس‌العمل‌های فراوانی به همراه آورد.  عوامل حکومت از آن دست‌مایه‌ای جهت تکفیر مخالفان ساختند؛  مخالفان و خصوصاً مخالف‌نمایان خارج‌نشین آن را شدیداً تقبیح کرده،  توطئۀ رژیم خواندند.   تحلیل‌گران وابسته به جریانات مختلف نیز در رنج‌نامۀ کذا ابعاد متفاوت دیده،  هر کدام را دستمایه‌ای جهت توجیه مواضع‌ محفلی‌شان کردند.   ولی احدی نگفت،   آنچه در زندان‌های امنیتی ایران می‌گذرد،  عکس‌برگردانی است از روابط حاکم بر جامعه،   خارج از زندان.   خلاصه،  فاشیسم در ایران ضایعۀ گذرائی نیست؛   روندی است دیرپای و نهایت امر تبدیل به نوعی عادت اجتماعی،  سیاسی و رفتاری شده.    زهر استبداد اگر امروز را مسموم می‌کند،   بر فردای زندگی انسان‌ها نیز خط بطلان می‌کشد.  نتیجتاً هیچکس نمی‌گوید که می‌باید دست از تطهیر و تقدیس «زندانی سیاسی» برداشت،   چرا که استبداد حاکم بر ملت‌ها،  پشت در زندان‌ها نمانده و نمی‌ماند!   امروز ویروس استبداد در ایران همۀ ایرانیان را مبتلا کرده.

 

تجربۀ تاریخی‌‌ ما ایرانیان از استبداد بسیار پر بار است!   در همین راستا،  استبداد شاهنشاهان عهد باستان آنچنان ریشه در سنت و رسوم کشور دواند که نهایت امر استبداد اجنبی ـ  یونانی،  عرب،  ترک و مغول ـ  را نیز در تفکر سیاسی کشور قابل هضم نمود.   استبدادیون تا آنجا در آداب و رسوم این مُلک ریشه دواندند که در ادبیات کلاسیک‌مان «سیاست کردن» معنای سرکوب و گاه شکنجه و تنبیه یافت.   ولی تجربۀ معاصر ایران از استبداد رنگ دیگری دارد؛  در عصر نوین،   ایرانیان استبداد استعماری را تجربه کردند.   اگر استبداد سنتی هدف‌اش حفظ مقام و موقعیت حاکمان کشور بوده،  در استبداد استعماری که با کودتای میرپنج و شکل‌گیری حکومت پهلوی برقرار شد و تا به امروز همچنان ادامه دارد،  هدف اصلی‌ از سرکوب ملت حفظ منافع و مزایای استعمارگران است.  در این راستا،   جای بحث و گفتگو ندارد که زندان‌های سیاسی نیز همچون محافل حکومتی آینۀ تمام‌نمای همین منافع استعماری باشد.   خلاصه بگوئیم،  خروج از استبداد نمی‌تواند با توسل به روشی استبدادی عملی شود؛  راه‌کار دیگری می‌باید جستجو کرد.     

 

حال که سخن از استبداد استعماری گفتیم،  چه بهتر که نیم‌نگاهی هم به قربانیان‌اش بیاندازیم.  و در میان  این قربانیان مهسا امینی مسلماً از جایگاه متمایزی برخوردار است.   اینک که پای به دومین سالگرد قتل ناجوانمردانۀ این زن جوان می‌گذاریم چه بهتر که ابعاد توحش حکومت دست‌نشانده را نیز بار دیگر بشکافیم.   مهسا نه فعال سیاسی بود،  نه معترض،  و نه جاسوس اجنبی!   با سیاسی‌کاران و اهالی محلۀ‌ «بخیه» ـ  مجاهد،  توده‌ای،  فدائی،  ملا،  اصلاح‌طلب و اصولگرا، پادشاهی‌خواه و ... ـ  نیز ارتباطی نداشت.  ولی در این جامعۀ توحش‌ستا او می‌بایست بمیرد چرا که به جوانی، شادابی و امید به زندگی روی کرده بود.   مهسا در بازداشتگاه مشتی اوباش و قاتلان حرفه‌ای که «نیروهای انتظامی» نام دارند به قتل می‌رسد،  و امروز عاملان و آمران این جنایت،  که هدف اصلی‌شان خاموش کردن مشعل‌ فروزان زندگی و امید در ایران است،  سرخوش از «اهداف انقلاب اسلامی» در خیابان‌ها جولان می‌دهند؛  به نامزدهای ملاعلی وافورنژاد رأی اعتماد می‌دهند؛   نان آغشته به خون می‌جوند؛  هر از گاه نمازی هم به کمر می‌زنند.  اینهمه به امید «زندگی!»   زندگی در ام‌القراء آرمانی‌ای که با دست پرمحبت استعمار برای‌شان ترسیم شده. 

 

دچار توهم نشویم،  آنچه در سطور بالا آمد،   تصویر واقعی جامعۀ معاصر ایران است.   و آن‌ها که در جرگۀ زندانی‌‌های نمایشی و ویترین‌های سیاسی‌کاران چنین رژیمی رزا لوکزامبورگ،  برتراند راسل،  فروید و نیچه،  عمرخیام و بوعلی سینا» می‌بینند به بی‌راهه رفته‌اند.   مخالفان حرفه‌ای رژیم‌های استبدادی،   به حاکمان مستبدی شبیه می‌شوند که ظاهراً با آنان در مبارزه‌اند.

 

روز 22 بهمن 57 که غائلۀ اسلامگرایان،   ملایان،  اوباش و انقلابیون حرفه‌ای به اهداف‌اش دست یافت و در زندان‌ها گشوده شد،   گروه، گروه زندانیان سیاسی از بند رها شده،  پای به جهان «آزادگان» گذاردند.   در این میانه زندانیان اسلامگرا در کنف حمایت سیاست‌های استعماری،  با قرآنی در یک دست و چماقی در دست دیگر به قلع‌وقم مخالفان‌شان مشغول شدند.   مخالفانی که به نوبۀ خود با تشکیل نطفه‌های استبداددوست و «رهبرپرست» دست به «مقاومت» در برابر اینان زده بودند!   آنچه در این میانه قربانی شد «آزادی انسان‌ها‌» بود.   بی‌پرده بگوئیم،   آن روزها «آزادی انسان» اصولاً مقولۀ مقبولی به شمار نمی‌رفت؛  تمامی جریانات سیاسی به این نتیجۀ ‌ابلهانۀ دست‌یافته بودند که استبداد راه صلاح و فلاح است،  و اینکه دمکراسی پدیده‌ای است شوم،‌  «نامیمون و نامبارک!»   شاید در پاسخ به پیش‌فرض‌های همین‌ اوباش بود که شاپور بختیار تأکید کرد:  «دمکراسی بد از بهترین استبداد هم بهتر است!»            

 

ولی کسی کاری با این مسائل نداشت،  که ریشۀ «ستایش» استبداد را باید در سنت سیاسی کشور جستجو کرد.  کورش کبیر،  مارکس،  لنین،  محمد صاد،  علی فرزند ابیطالب، حسین شهید،  و ... در این میانه هیچکاره‌اند؛  اینان جملگی بهانه‌‌هائی مناسب جهت تحمیل استبدادند.   ولی در عمل،  کسانی که آنروز اینگونه وحشیانه بر دمکراسی،  آزادی انسان‌ها و زندگی انسانی تاختند و هنوز هم می‌تازند،  فرزندان آریامهریسم و میرپنج‌ایسم‌اند.  فرزندان این استبداد شرطی‌شده در فضای سیاسی کشورند.  این سنت استبداد است که ذهنیت عموم،  و خصوصاً عقل «خواص» را اینچنین مسموم کرده،  و فاشیسم را مطلوب و دوست‌داشتنی جلوه می‌دهد.   مگر اعلیحضرت شاهنشاه بارها نفرموده بودند:  «دمکراسی اتلاف وقت است!»  یا مگر ایدۀ انحلال احزاب و ایجاد حزب واحد از روحانیت مفتضح شیعه بود؛   دربار پهلوی نشریات را تعطیل و همۀ محافل سیاسی را منحل کرد تا «حزب واحد رستاخیز» به راه بیاندازد.    

 

امروز در چارچوب همان سنت بیمارگونه که استبداد را شیرین و دلچسب نموده،   ملاعلی وافورنژاد را می‌بینیم که مُهر بوعلی سینای ملایان شیعه را بر پیشانی «دکتر» پزشکیان نشانده.  جناب «دکتر» در مقام شامخ ملیجک «خاکی ـ درویشی» بیت رهبری،  قرار است پس از شاهکارهای اخیر در کشور و منطقه،  راهی شهر نیویورک،  کعبۀ حکومت اسلامی نیز بشود و در جمع رهبران و رؤسای دول جهان حضور به هم رساند.   خلاصه بگوئیم،  فردی که به دست قاتلان مهساها بر اریکۀ قدرت نشانده شده،   در شهر نیویورک رئیس‌جمهور منتخب ملت ایران معرفی خواهد شد!   ملتی که دهه‌هاست به امثال او،   رژیم مطلوب‌‌اش و رهبران‌اش پشت کرده‌.

 

بوعلی‌سینای بیت‌رهبری،  شخصیت برجسته‌ای ندارد؛   ردای سیاستمداری بر قامت‌اش زار می‌زند؛   دیپلماسی در گفتارش غایب اصلی است؛  پیشینۀ فعالیت سیاسی‌اش مبهم،   نامشخص و به دور از هر گونه قاطعیت است.   حضور وی در سیاست کشور عموماً به نمایندگی در مجلسلک ملایان محدود می‌شود،   مجلسی که می‌دانیم عملاً هیچکاره است.  خلاصه بگوئیم،  ایشان شخصیتی ایده‌آل دارد جهت ایفای نقش ملیجک؛  نوعی امیرعباس هویداست،  با یک دیپلم پزشکی!

 

اینکه پس از گذشت نزدیک به نیم‌قرن از آنچه انقلاب رهائی‌بخش،  ضداستبدادی و آزادیخواهانۀ ملت ایران معرفی شده است،   به عیان شاهد بازگشت صورتبندی‌های کهن،  در قوالبی به مراتب مبتذل‌تر و پوشالی‌تر هستیم،   می‌باید زنگ‌ها را در گوش بسیاری از ایرانیان به صدا در آورد.   زنگ‌هائی که با طنین‌شان هشدار می‌دهند،  عادت استبداد دیرپای است،  و جهت نابودی‌اش به تلاش‌هائی به مراتب بیش از آنچه تا حال صورت گرفته نیازمندیم.

 


۱۴۰۳ شهریور ۲۴, شنبه

کارت‌های برندۀ‌ مرغ کُرچ!

 

 

اگر به جنگ در غزه و ادامۀ درگیری‌ها در عراق،  سوریه و لبنان بحران فزایندۀ اروپا را نیز بیافزائیم به صراحت خواهیم دید که نسخۀ ظاهراً «دمکراتیکی» که آمریکا و اروپای غربی در اوکراین روی میز گذارده‌اند چه تبعات هولناکی به همراه آورده.  در این میانه کاخ‌سفید ظاهراً کارت‌برنده‌ای در آستین دارد که آن را کارت اروپای شرقی می‌نامیم.  و در مطلب امروز ‌ نگاهی شتابزده به اوکراین،  تبعات سیاست‌های آمریکا و انگلستان،  و نهایت امر ارتباط این سیاست‌ها با ایران خواهیم داشت.  پس نخست بپردازیم به انگلیس.     

 

سفر «سِر» کی‌یر استارمر،  نخست‌وزیر جدید انگلستان به ینگه‌دنیا و دیدار وی با جو بایدن زمانی صورت می‌گیرد که چند روز پیش از آن وزرای امورخارجۀ انگلستان و آمریکا از کی‌یف دیدار کرده‌ بودند.   در نتیجه استنباط بر این است که «مسئلۀ» اوکراین در قلب روابط «لندن ـ واشنگتن» قرار خواهد گرفت.   در مرحلۀ فعلی مشکل بتوان موضع‌گیری ایندو پایتخت را دقیقاً پیش‌بینی نمود،  چرا که اگر هنوز نعرۀ جنگ‌طلبانۀ غربی‌ها در تقابل با سیاست‌های روسیه بوق‌های تبلیغاتی‌شان را به لرزه درآورده،  جهت گشودن جبهه‌های نوین بر علیه روسیه،   غرب آنقدرها دست‌بالا را ندارد و دلائل هم روشن است.   از یک سو،  حفظ استحکامات غرب در اوکراین بسیار گران تمام می‌شود،  و سروصدای مخالفان این هزینه‌‌ها در اروپای غربی و آمریکا بیش از پیش به گوش می‌رسد.  و از سوی دیگر،   در شرایط اقتصادی کنونی،  برخلاف دورۀ جنگ‌های کُره و ویتنام،   «صنعت جنگ» دیگر نمی‌تواند فی‌نفسه به ماشین پول‌سازی تبدیل شود.   صنعت فوق ثروت‌ به بار نخواهد آورد،  چرا که ساختار اقتصادی تغییر کرده،  و هزینه‌های جنگ از منظر اقتصادی شرایطی اضطراری به همراه آورده.  و شرایط اضطراری به صراحت در سیاست‌های آشکار و نهان حزب کارگر قابل رویت است.

 

در انگلستان برخلاف انتظارات عوام‌الناس،  و اظهارات اولیۀ  نخست‌وزیر جدید پیرامون تجدید روابط دوستانه و گرم و صمیمانه با اتحادیۀ اروپا،   دولت کارگری  گویا به هیچ عنوان قصد ندارد داده‌های سیاست داخلی و خارجی‌اش را از محدوده‌ای که دولت‌های راست‌گرای پیشین تحت عنوان «برکسیت» ترسیم کرده‌اند،  دور نگاه دارد.  ساده‌تر بگوئیم،  دولت استارمر در حال ارائۀ ویراست نوینی از «برکسیت» است،  که برچسب حزب کارگر بر آن الصاق شده باشد:  برکسیت کارگری !  

 

مسلماً «برکسیت کارگری» ویژگی‌هائی از آن خود خواهد داشت.   ولی پیش از ارائۀ چندوچون آن،   دولت کارگری را می‌بینیم که با مقرر کردن ویزای ورود به انگلستان برای اتباع تمامی کشورهای جهان،  در عمل حمایت‌ آمریکا از «برکسیت کارگری» را مورد تردید قرار می‌دهد.  روشن‌تر بگوئیم،   حزب کارگر با تصویب قانون ویزای اجباری نمی‌خواهد روابط امنیتی داخلی را تحت تأثیر مواضع سیاسی‌ای قرار دهد که به دلیل «برکسیت کارگری» در برابر متحدان‌اش اتخاذ خواهد کرد.   اینکه متحدان انگلستان در برابر استارمر چه مواضعی اتخاذ می‌کنند نیازمند گذشت زمان،  و خصوصاً‌ موضع‌گیری‌های علنی دولت جدید خواهد بود،   ولی تردید لندن در برخورداری از حمایت متحدان از هم‌اکنون قابل رویت است.

 

«ویزای الکترونیکی،  یا مجوز سفر الکترونیکی،  بجز شهروندان ایرلندی و بریتانیائی شامل حال اتباع تمامی کشورها از جمله کشورهای عضو اتحادیه اروپا،  ایالات متحده و حتی کانادا و استرالیا نیز می‌شود.»    

منبع: یورونیوز،  12 سپتامبر سالجاری

 

از سوی دیگر،  سوای هراس لندن از تبعات داخلی تغییرات سیاسی،  مواضع دولت آیندۀ آمریکا،  چه در مورد اروپا و روسیه و چه پیرامون بحران در آسیای دور،  به دلائل فراوان و نه صرفاً پایان دورۀ جو بایدن،  جملگی در هاله‌ای از ابهام فروافتاده.  برخلاف آندسته پیش‌فرض‌ها که کامالا هاریس را دنباله‌رو بایدن معرفی می‌کند،  و ترامپ را «ترامپ 2» می‌خواند،  سیاست‌های هیچکدام از اینان نمی‌تواند تداوم روند گذشته‌شان باشد.  دلائل نیز فراوان است.  برای روشن شدن این دلائل کافی است به کارنامۀ بایدن و ترامپ نیم‌نگاهی بیاندازیم.   

 

دونالد ترامپ جهت پایان دادن به درگیری‌های نظامی و سیاسی در سراسر جهان ادعای فراوان داشت؛   از بازسازی زیرساخت‌های اقتصادی و اجتماعی در ایالات‌متحد داستان‌های فراوان می‌گفت؛   روسای جمهور سابق را به بی‌لیاقتی متهم می‌کرد؛  از مدرنیسم سیاسی و اجتماعی در ایران و کشورهای خاورمیانه دم می‌زد،  و ... ولی طی چهار سالی که در کاخ‌سفید بود جز هیاهو و بحران‌آفرینی هیچ ارائه نداد.   دنباله‌روی از این سیاست،  حتی اگر بار دیگر ترامپ پای به کاخ‌سفید بگذارد به دور از تصور است. 

 

از سوی دیگر،  کارنامۀ بایدن نیز اگر برای بورس‌بازان وال‌استریت بسیار «دلچسب» بوده،  و دهان تحلیل‌گران حرفه‌ای در علوم اقتصادی را با ارقام و اعداد چشم‌گیر آب انداخته،  برای اکثریت قریب‌به‌اتفاق آمریکائی‌ها جز فاجعه به بار نیاورده است.  تورم کمر‌شکن،  سطح زندگی طبقات حقوق‌بگیر را شدیداً متزلزل کرده،  و زندگی بازنشستگان و دیگر قشرهای زیرین هرم اجتماعی را نیز از هم فروپاشانده.   دولت بایدن برای ترمیم این کمبود‌ها عملاً هیچ اقدامی صورت نداده.  و همانطور که بالاتر نیز عنوان کردیم،  اگر چشم امید بایدن به تبعات «مثبت» ماشین جنگی آمریکا در اوکراین خیره مانده بود،  تجربه ثابت کرد که این «صنعت» دیگر فی‌نفسه برای دولت آمریکا «نان»  نمی‌آورد.   به طور مثال،   طبق آمار رسمی ایالات‌متحد،  جهت پایان دادن به بحران مزمن مسکن و سکنی دادن شهروندان،   اینکشور به بیش از هفت میلیون واحد مسکونی جدید نیازمند است.   آماری که اگر به زبان ساده آید،  در عمل نشاندهندۀ آغاز بحرانی است پایدار و اجتماعی؛  ساخت هفت میلیون واحد مسکونی نیازمند بیش از دو دهه زمان خواهد بود،  و دولت مرکزی چنین فرجه‌ای در اختیار ندارد.     

 

از سوی دیگر،   اروپای غربی که از منظر تاریخی منبع الهام ایالات‌متحد نیز به شمار می‌رود،  در مرداب نهضت‌های روبه رشد فاشیستی دست‌وپا می‌زند.  روند حاکم در اروپای غربی به صراحت نشان می‌دهد که همچون سال‌های 1930 بورژوازی قادر نیست در چارچوب دمکراسی سیاسی،  جوامع تحت انقیادش را اداره کند.   به همین دلیل شاهدیم که بسیاری از محافل بورژوا جهت حفظ منافع قشری‌شان آب به آسیاب فاشیست‌ها می‌ریزند،‌  و عوام‌الناس و جماعت از همه‌جا‌بی‌خبر را به دنبال «نخودسیا» دم دکان فاشیسم به صف کرده‌اند.   خلاصۀ کلام،   تمامی داده‌های اقتصادی،  سیاسی و اجتماعی در آمریکای شمالی و اروپای غربی به صراحت نشان می‌دهد که بال‌وپر واشنگتن و متحدان‌اش ریخته؛  سردمداران اینکشورها هر روز بیش‌ازپیش به مرغ‌های کُرچی می‌مانند که آنقدر بر تخم‌های‌شان نشسته‌اند که  بال‌وپرشان ریخته،  ولی تاکنون جوجه‌ای‌ سر از این تخم‌ها بیرون نیاورده.    

 

در چشم‌اندازی که امید بُرد نظامی و سیاسی در جبهۀ اوکراین هر روز ضعیف‌تر می‌‌شود،   اگر به تصاویر نگران‌کنندۀ اروپا و آمریکا،   شرایط داخلی و موضع «غیرقانونی» رئیس‌جمهور فعلی اوکراین را نیز بیافزائیم قضیه به مراتب شیرین‌تر از این‌ها خواهد شد.  می‌دانیم که ماه‌های متمادی است که زلنسکی دیگر رئیس‌جمهور اوکراین به شمار نمی‌رود.  دورۀ ریاست‌جمهوری وی سپری شده،  سخنی هم از انتخابات به میان نمی‌آید!   در این شرایط،   زلنسکی حاکم «نظامی‌نما» و دیکتاتور اوکراین به شمار می‌رود،   نه رئیس‌جمهور!  و علیرغم تمامی عربده‌های تبلیغاتی که در شبکه‌های خبری غرب،   اوکراین و مواضع «برحق» زلنسکی را به خورد جهانیان می‌دهد،  احدی حاضر نیست نظر ساکنان این سرزمین پیرامون جنگ با روسیه را بازتاب دهد.   به صراحت بگوئیم،  کسی نمی‌داند ساکنان این خطه چه نظری در مورد زلنسکی و جنگ‌اش با پوتین دارند،  و اوپوزیسیون دولت زلنسکی چه‌ها می‌گوید!  در این چشم‌انداز بار دیگر آمریکا و متحدان اروپائی‌اش را می‌بینیم که به عادت مرضیه از یک دیکتاتور و دولت فراقانونی‌اش حمایت به عمل می‌آورند.       

 

ولی در جبهۀ اوکراین این مسئله روشن است که اگر فشارهای نظامی و سیاسی بر مسکو افزایش یابد ـ  سفر اخیر استارمر به آمریکا مستقیماً جهت گسترش همین فشارها انجام گرفته ـ‌  چاره‌ای جز حضور گستردۀ نظامی چین در این درگیری وجود نخواهد داشت.   و اینبار،   برخلاف نمونۀ «صنعت جنگ» آمریکائی،  چین در ابعادی متفاوت از این درگیری منتفع خواهد شد.  در این چشم‌انداز،  از یک سو بومی شدن تکنولوژی پیشرفتۀ نظامی روسیه در صنایع چین تمامی داده‌های ژئواستراتژیک جهانی را زیر و رو می‌کند،  و هژمونی صنعتی غرب به نقطۀ پایان می‌رسد.  و از سوی دیگر،  نارضایتی گستردۀ ملت‌های خاورمیانه از موضع‌گیری‌های واشنگتن،  دست در دست گسترش نفوذ چین و صنایع نظامی‌اش در این منطقه،  غرب را به طور کلی از خاورمیانه و آسیای مرکزی اخراج خواهد کرد. 

 

عملاً به دلیل نبود یک «خروجی» احترام‌برانگیز از لایبرنتی که در اطراف جنگ اوکراین ساخته شده،  واشنگتن بر آن است تا بیش‌ازپیش بر گسترش جنگ در اروپای شرقی تکیه کند.   اظهارات جنگ‌طلبانه و روس‌ستیزانۀ دولت‌های اروپای شرقی که عموماً‌ تحت نظارت و یا با حمایت مستقیم سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا به قدرت رسیده‌اند به صراحت این تمایل را نشان می‌دهد.   به عبارت ساده‌تر،   واشنگتن تلاش دارد تا برگ‌های بازنده در خاورمیانه،  آسیای دور و مرکزی را با برگ برنده‌ای که گویا در اروپای شرقی در دست دارد جبران نماید!   فقط یک سئوال باقی می‌ماند:   در شرایطی که فاشیسم،  آشفتگی و بی‌تکلیفی سیاسی بر اروپای غربی حاکم شده،  آیا دول دست‌نشاندۀ آمریکا در اروپای شرقی واقعاً برگ‌هائی برنده به شمار می‌روند؟!       

 

در این میانه شاهدیم که با بیرون کشیدن مسعود پزشکیان از صندوق‌های مارگیری در ایران،  نمایۀ دیگری از سیاست‌های مستأصلانۀ واشنگتن در منطقه علنی می‌شود.  همانطور که بارها در کشورهای این منطقه شاهد بوده‌ایم،  اوج‌گیری اسلامگرائی یکی از اهرم‌های سیاستگزاری یانکی‌ها در خاورمیانه است.   به عبارت دیگر،  در آسیای مرکزی و خاورمیانه هر کجا آخوند و ملا و قاری و اسلام‌شناس و چادرسیاها سر از تخم در‌آوردند،  دست‌های سازمان سیا نیز قابل رویت بوده.   و طی سال‌های اخیر،   از بحران «دوم خردادی» به این سوی،   بهسازی حکومت اسلامی در ایران نیز یکی از سیاست‌های تأئید شدۀ کاخ‌سفید به شمار می‌رود.  سیاستی که گویا قرار است اینبار با پزشکیان به اجرا درآید.   ولی این روزو روزگار صرفاً بال‌وپر مرغ‌های کُرچ غربی نیست که ریخته،   بال‌وپر جبهه دوم خردادی هم بر باد رفته!   فراموش نکرده‌ایم محمد خاتمی و  یال‌وکوپال فرضی‌ای که شبکه‌های خبرسازی غرب برای‌اش دست‌وپا کرده بودند.  بله،   ایشان در معیت «سیاهی‌لشکر همیشه در صحنه» در لندن و رُم و قم و کاشان چه هیاهوئی به راه می‌انداختند! ‌  ولی از آنجا که تکلیف «برکسیت کارگری» هنوز روشن نیست،  پزشکیان هم پا در هواست؛   عملاً حرفی برای گفتن ندارد.   یک زیارت اینجا،  یک سفر آنجا!   یک سخنرانی لوس و بی‌مزه اینجا،  یک خرخندۀ بیجا آنجا و ...  و این است سیاست جناب پزشکیان که از ترس حصر و ترور و انزوا و خصوصاً اخم‌وتخم علی خامنه‌ای،  در هر مرحله «تأئیدات» مقام معظم را نیز کاشۀ تصمیمات‌اش می‌کند!    

 

نبود یک اپوزیسیون قابل‌اعتنا،   معتبر و طرفدار حقوق‌بشر در ایران یک اصل غیرقابل تردید است.   ولی این سئوال همچنان باقی است که به چه دلیل،  با وجود اینکه پشم‌وپیلی «اصلاح‌طلبی» کاملاً ریخته،  و سیاست آمریکا در منطقه عملاً به بن‌بست رسیده،  تلاش‌های کاخ‌سفید نه در مسیر بهینه کردن شرایط سیاسی ایران که صرفاً در جهت تزهیب و تزئین حاکمیت دست‌نشاندۀ اسلامی متمرکز شده؟   شاید اینهم از جمله همان کارت‌های ظاهراً برنده‌ای باشد که یانکی‌ها فکر می‌کنند در اروپای شرقی و خاورمیانه در دست گرفته‌اند؛   کارت‌هائی که جز باخت برای ملت‌ها و سرشکستگی برای واشنگتن نتیجه‌ای به همراه نخواهد آورد.

 

 

 


۱۴۰۳ شهریور ۱۸, یکشنبه

دودولینو و شمش طلا!

 

 

امروز با خود گفتم،  حال که پس از یک بیماری طولانی،  و از سر گذراندن گرمای طاقت‌فرسای تابستان،  و خصوصاً خلاصی از گردوخاک و هیاهوی المپیک پاریس فرصتی دست داده،  چرا با خوانندگان وبلاگ تجدید عهد نکنم؟   بله،  همینجوری که آدمیزاد نباید بگذاره و بره!   مگر من شاهنشاه آریامهر هستم که سرم را بیندازم پائین و بروم؟  کار و زندگی دارم،  آبرو دارم،  اینهمه خوانندۀ مشتاق و طرفدار دارم.  به همین دلیل بود که دوباره شروع کردم به نوشتن.   از پاریس هم شروع ‌می‌کنم که سابقاً عروس شهرهای جهان بود،   و امروز مرکز رشد و پرورش موش‌های ناقل بیماری!    

 

همانطور که شاهد بودیم،  امسال تابستان،  در پاریس که همیشه از آن به عنوان «عروس» شهرهای جهان یاد می‌کنند،  کشورهای ثروتمند و دولت‌های گردن‌کلفت،  پرچم‌های‌شان را به آسمان ‌بردند و به ورزشکاران‌شان مدال ‌‌دادند!    یک‌بار دیگر «ثابت» شد که «حق» با آن‌هاست!    کشورهای حاشیه‌نشین و بدبخت و بیچاره،  و خصوصاً ملت‌های گرسنه هم اگر ورزشکار قابل توجهی داشتند اسم و رسمش زیرجلکی در می‌رفت،   مگر آنکه طرف را یکی از همین دولت‌های گردن کلفت بخرد،‌  و او را با یک «سند تابعیت» به زیر پرچم بکشد.  آن وقت است که فلان «زنگی مست» و بیصار کاکاسیاه بنگالی یک باره هلندی و سوئیسی و ... از کار در می‌آمد؛  فرانسوی و انگلیسی و ایتالیائی می‌شود،   هر چند اکثراً تابعیت آمریکا هم دارند!   خلاصه،   انترناسیونالیسم چپاول که پیشتر در کاپیتالیسم سنتی صرفاً به فکر چپاول نفت و گاز و الماس و طلای ملت‌های دیگر بود،  امروز گریبان ورزشکاران‌شان را هم سخت گرفته!    البته نمی‌دانیم به چه دلیل،   روسیه حق ندارد در این مسابقات «حیاتی» شرکت کند؛   و نمی‌دانیم که چرا اگر نیمی از مدال‌ها را چینی‌ها با گردن‌کلفتی از زیر سبیل آمریکا و متحدان‌اش بیرون ‌کشیدند،  پرچم چین بر صفحۀ تلویزیون‌ها هرگز ظاهر نشد!   خلاصه اینبار نیز همچون دیگر میعادها در عمل  به اثبات رسید که المپیک اصلاً سیاسی نیست!   متعلق به ملت‌هاست،  خصوصاً ملت‌هائی که قادرند دیگر ملت‌ها را خوب غارت کنند.

 

حال که به واژۀ دلچسب «غارت» رسیدیم،   نیم‌نگاهی هم به کشور غارت شدۀ خودمان بیاندازیم.  می‌دانیم که همین چند روز پیش،  رئیس سازمان بورس تهران را با بیش از 80 شمش طلای قاچاق در مرز شیخ‌نشین‌های خلیج‌فارس دستگیر کرده‌اند.  و ایشان پس از این دستگیری لطف کرده،  استعفای‌شان را تحویل «مقامات» دادند.   البته اگر استعفای وی در رسانه‌ها آفتابی شده،   کم‌تر کسی سخن از شمش‌های طلا به میان می‌‌آورد.  گویا ادعا می‌شود که ایشان به دلیل وام‌های کم‌بهره‌ای که به خود و دوستان‌شان داده‌اند استعفا کرده‌اند!   

 

« رئیس سازمان بورس ایران پس از رسوائی "وام عشقی" استعفا کرد»

منبع:  رادیو آلمان،  17 شهریور سال‌جاری

 

البته هنوز معلوم نیست چرا ایشان را در مرز دستگیر کرده‌اند!   شاید قصد صدور «وام‌های عشقی» در ابعاد ماورای بحاری داشته‌اند.   ولی اگر غربی‌ها‌ که صاحبان اصلی طلاها هستند،  خودشان اینجور را به کوچه علی‌چپ زده‌اند،   و در رسانه‌های‌شان اصلاً حرفی از طلا نمی‌زنند دلیل دارد!   داخلی‌ها هم که طلاها را برای همین خارجی‌ها می‌فرستند،   بهتر دیده‌اند که حرفی نزنند!   اینجا فقط معلوم نیست کدام شیرپاک خورده‌ای «دکتر عشقی» را با «بار»شمش طلای قاچاق دستگیر کرده،  و اینکه طلاهای کذا کجاست؟   شاید هم این طلاها قرار بوده برود بغل دست همان زنگی‌های مست که فرانسوی و هلندی و ایتالیائی شده‌اند و مرتباً «مدال» می‌گیرند؛  خدا داناست!

 

البته ما ایرانیان با طلا و این جور ‌چیزها اصلاً کاری نداریم؛   معنویات داریم و اصولاً تخصص‌مان در رشته‌های دیگری است.  از شما چه پنهان چند روز پیش مطلبی سراسر «حق و حقیقت» ‌خواندم و با واژگان‌ جدیدی هم در زمینۀ «معنویات» آشنا شدم؛   «نظام پادشاهی» و «خرد کیانی!»  اول فکر کردم که مطلب در ارتباط با تأملات علمی امام خمینی نوشته شده،  ولی دیدم که نه کار روح‌الله نیست!   قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست،   و نویسنده تلاش دارد «نظام جمهوری اسلامی» و «ولایت فقیه» را با سریشمی «بومی ـ تاریخی» حسابی به «رژیم پادشاهی» و خردکیانی بچسباند!   از شما چه پنهان،  سابقاً وقتی سخن از ولایت فقیه به میان می‌آمد،  بی‌اختیار به یاد شازده علی،  فرزند ابیطالب می‌افتادم که با لشکر غلامان و کنیزانش الهام بخش سوسیالیست‌های وطنی شده بود.   ولی خردکیانی اصلاً چیز دیگری است!  آناً مخاطب را از هزارۀ سوم میلادی به دوران ساسانی و دین دولتی و کرتیر ـ  موبدان موبد دربار ـ  و شاپور ذوالاکتاف پرتاب می‌کند.  همینطورکه روی شبکۀ اینترنت در دربار ساسانی پرسه می‌زدم،   ناگهان شاپور ذوالاکتاف با آن ریش و پشم و تاج  شکوهمند بر صفحۀ کامپیوتر پدیدار شده،   مرا سخت به وحشت انداخت.

 

البته رابطۀ ویژۀ‌ من با شاپور ذوالاکتاف داستانی است کهن.  در دوران مدرسه یک معلم تاریخ داشتیم که وقتی سخن از شاپور ذوالاکتاف به میان می‌آمد،  چشمان‌اش مثل چراغ‌ مرسدس‌ بنزهای قدیمی برق‌برق می‌زد.   با چنان لذتی از سوراخ کردن شانۀ اسرای رومی و رد کردن زنجیر از این سوراخ‌ها برای‌مان حکایت می‌کرد که بی‌اختیار به یاد شکنجه‌گران ساواک می‌افتادم.  فقط هیچ وقت نفهمیدم این اسرای بدبخت با شانه‌های سوراخ شده‌شان با چه ترفندی به جنوب کشور رفتند تا «بندقیصر» را هم برای شاپورخان بسازند.  ولی باید حقایق را گفت،  چرا که اصولاً ما ایرانی‌ها علاقه‌ای به ساختن سد نداشتیم؛   در دوران ساسانی رومیان با شانه‌های سوراخ شده برای‌مان سد ساختند،   در دوران آریامهر هم آمریکائی‌ها برای‌مان سد می‌ساختند.  البته بجای اینکه آریامهر شانه‌های‌شان را سوراخ کند،  آمریکائی‌ها  کون ملت را پاره ‌می‌کردند!   باری «بازسازی کشور» که در مطلب «خرد کیانی» از آن کم سخن به میان نیامده بود،   حکایت بندقیصر و شانه‌های سوراخ شده را به ذهن اینجانب متبادر می‌کرد.   و با مطالعۀ مطلب کذا به وحشت افتادم که نکند قرار شده ساواکی‌های فراری با بهره‌گیری از «خرد کیانی»،  در قلب «نظام پادشاهی» شانۀ همۀ رومیان مست را سوراخ کرده،  به جهانیان ثابت نمایند که ما ملت تخصص‌مان در همین کارهاست!   خوب،  اینهم مثل ولایت‌فقیه یک نوآوری در امر حکومت خواهد بود؛  ثابت می‌کند که اصلاً ما ایرانیان احتیاجی به تجربیات ملل دیگر نداریم،  آنقدر در گـُه و کثافت‌ خودمان دست‌وپا خواهیم زد تا روز قیامت فرابرسد،  و امام خمینی سر پل سراط بیاض‌مان را بگیرد و همه با هم برویم به قعر جهنم.  همانجا که شاپورخان و قیصر سوراخ شده منتظرمان نشسته‌اند.   از شما چه پنهان،  نمی‌دانم چرا از این چشم‌انداز رایحۀ تعفن سندۀ سگ به مشام ‌رسید،   و مرا به یاد دکتر زرشکیان انداخت.

  

به محض اینکه یاد «دکتر» زرشکیان افتادم،‌  از خودم پرسیدم،  ما اگر کسالت داشتیم و افتاده بودیم،   ایشان که روزهاست سکاندار آبدارخانۀ ولایت‌ شده‌اند،  چرا برنامه‌شان را ارائه نمی‌دهند؟   منتظر چه نشسته‌اند؟  از این زیارت به آن زیارت می‌دوند و ... بعد هم که گفتند ارتش آمریکا نیروهای‌اش را در عراق تقلیل دهد؛   زرشکیان قرار شده راهی عراق بشود؟   البته مسلماً زرشکیان برای زیارت ارتش آمریکا به عراق نمی‌رود،  چرا که در عراق فقط خاک تربت کربلاست که بر چشم‌ می‌مالد.  و دقیقاً به دلیل همین گردوخاکی که با  زیارت به راه انداخته پوتین گریبان‌‌اش را گرفته،   و دست‌‌اش را از بده‌بستان با پاشینیان کوتاه کرده! 

 

در پی دخالت پوتین،  آناً سربازان ولایت و در رأس‌شان «فلاحت‌پیشه» که جدیداً گرین‌کارت‌اش را هم حتماً گرفته،  با شعار «یا مرگ،  یا ارمنی» عین شاپور ذوالاکتاف دادوفریاد به راه انداختند،‌  که «زیر بار این خفت نمی‌رویم! شانه سوراخ می‌کنیم؛  شانه سوراخ می‌کنیم!»  صدای جیغ‌وفریاد به دفتر و دستک ولی‌فقیه هم رسید!  و ایشان به عادت امامان شیعه نعره زدند،  «من توی دهن این پوتین می‌زنم،  من خودم پوتین تعیین می‌کنم! و اصلاً به کوری چشم ترک‌ها،  «راه قدس از ارمنستان می‌گذرد!»     

 

می‌دانیم که گیس‌کشی ترک‌ها و ارمنی‌ها تاریخچۀ طولائی دارد.  ارامنه سابقاً آدم‌های فهمیده‌ای بودند،  عین پارس‌ها دفتر و دستک دینی از خودشان داشتند،  ولی پس از هزار سال جنگ‌ودرگیری با رومیان ـ  همان‌ها که شاپورخان کتف‌شان را بالاخره سوراخ کرد ـ  «فریب» خوردند و مسیحی شدند!   اقوام وحشی و آدمخوار ترک‌ هم که پس از خوردن سگ و گربه و تجاوز به کبیر و صغیر،  تحت تأثیر «عظمت» اسلام مسلمان شده بودند،  به این نتیجه رسیدند که، ‌  «این ارمنی‌ها نجس‌اند!»  خلاصه دعوا شد.  تا اینکه کاماراد استالین آمد و گفت «دا!»  یعنی،  سوسیالیسم علمی تخم همه‌تان را از دم می‌برد؛  ساکت باشید!   ولی سوسیالیسم علمی به آب گوزید،  در نتیجه باز هم ارمنی و ترک به جان هم اوفتادند.   

 

انگلیس‌ها اول جیمزباند را فرستادند به آذربایجان تا ترک‌ها را انگلیسی کند؛   خزر را هم به همچنین،   ولی کارشان گره خورد!  جیمزباند خربازی در آورد،  خودش هم ترک از آب درآمد.   برای همین،  لندن پرید توی بغل ارمنی‌ها،   و اصلاً قرار شد ارمنستان عضو اتحادیۀ اروپا بشود،   اعتنای سگ هم به پوتین نکند.   یقه‌کشی‌ «ترک و ارمنی» که نهایت امر به جنگ لندن و مسکو انجامید،   بارها و بارها تکرار شده،   هنوز هم ادامه دارد.    

 

در این حیث‌وبیث،   حکومت ولی‌فقیه که همیشه در پوکر سیاسی روی دست انگلستان بازی می‌کند،  تکلیف‌اش را نمی‌داند.  روزی طرفدار ترک‌ها می‌شود،  در میعاد بعدی طرف ارامنه را می‌گیرد.   نتیجتاً یک‌بار روس‌ها توی سرش می‌زنند؛   یک بار هم انگلیس‌ها!  خلاصه،  در حکایت گیس‌کشی ترک و ارمنی این ولی فقیه است که کتک مفصلی نوش‌جان ‌می‌کند؛    از هر طرف می‌چرخد توسرش می‌‌خورد.  و به عقیدۀ اینجانب،  طلاهای کذا را هم حتماً روس‌ها از زیر دماغ ولی‌فقیه بیرون کشیده‌اند و با اینکار پیامی به زبان اصیل ایتالیائی فرستاده‌اند مبنی بر اینکه،‌  اگر در دعوای «ترک ـ ارمنی» زیادی جیغ‌وویغ و گردوخاک بکنی،  «دودولینو ببرینی!»  می‌گویند ولایت‌امر مسلمین به خونخواهی شمش‌های طلا و از ترس تهدیدات ناموسی به زبان ایتالیائی،  می‌خواهد اسقف اعظم روسیه را به ایران دعوت کند،  طرف را بکشتن بدهد،   بعد هم عین بساط اسماعیل هنیه عملیات را به حساب اسرائیل بنویسد!   البته این‌ها همه شایعه است؛   باور نکنید!