وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

فریدون و فرانسیس!




ورود حسن روحانی،  رئیس دولت منتصب بیت‌رهبری به فرانسه،  آنهم پس از افتضاحاتی که حضور وی در ایتالیا،  با‌ پوشاندن مجسمه‌های موزه به راه اوفتاده بود،   دررسانه‌های رسمی فرانسه ‌عکس‌العمل‌های مختلفی به همراه داشت.  کانال‌های تلویزیونی فرانسه،‌  جز کانال رسمی دولت که به صورتی موجز «فواید اقتصادی» انعقاد قرارداد با ایران را مطرح کرد،   روحانی را در پرانتز گذاردند.   روزنامه‌ها نیز آنقدرها هووچو به راه نیانداختند.   ولی برنامة دولت روحانی در این دیدارها روشن است.   می‌توان اهداف دیدارهای وی را به سه دسته تقسیم کرد.   نخست کسب مشروعیت بین‌المللی برای حکومت اسلامی از طریق عقد قراردادهای نان‌وآبدار با شرکت‌های غربی؛   سپس تلاش جهت ارائة چهرة «متمدن» از حکومت توحش و تحجر شیعی‌مسلکان در افکارعمومی،  و ... و در گام نهائی تلاش جهت  فراهم آوردن زمینة مناسب برای گسترش فعالیت‌ شبکة جاسوسی غرب در سواحل دریای خزر و مرزهای جنوبی روسیه.   

از چندوچون امضاء قراردادهای نجومی با غربی‌ها اطلاع موثقی در دست نداریم،   پس برویم به سراغ دو هدف بعدی دیدارهای روحانی،  یعنی «ارائه تصویر دلپذیر» از حکومت غارنشینان جمکران در افکارعمومی،‌  و زمینه‌سازی برای گسترش شبکة جاسوسی غربی‌ها در ایران.   زمینه‌سازی حکومت اسلامی جهت فعال‌تر شدن شبکه‌های جاسوسی غرب در مرزهای جنوبی روسیه،‌  از طریق حضور گستردة کارشناسان تجاری و صنعتی غرب در این مناطق امکان‌پذیر می‌شود.   کارشناسانی که به عنوان سرجهازی و «دنبالة» قراردادهای ظاهراً «غیرنظامی» پای به ایران می‌گذارند،   ‌و در واقع وظیفة‌ اصلی‌شان گسترش فعالیت شبکة اطلاعاتی و جاسوسی غرب در کشورمان است.   و اما ارائة «تصویر دلپذیر»‌ از حکومت ملا در غرب از طریق انتشار مقالات خررنگ‌کن عملی می‌شود.   البته مسلماً در راه دستیابی به این هدف «مقدس»،  سبیل برخی کارفرمایان «رسانه‌ها» را حسابی چرب می‌کنند،   تا روزنامه‌نگاران «حرف‌شنو و حرفه‌ای» به اسطوره‌سازی از روحانی برای خلق‌الله بپردازند.  و در میعاد فعلی گویا وظیفة الهی کذا را بوق صنایع اسلحه‌سازی «لاگاردر» یعنی روزنامة «لوموند» بر عهده گرفته.  با این وجود پیش از بررسی مطلب روزنامة لوموند نگاهی داشته باشیم به آنچه نهایت امر روحانی را به اروپا کشاند.     

پس از فروپاشی سیاست جنگ‌سازی یانکی‌ها در ایران،  و اجبار حکومت اسلامی به پای گذاشتن در روند حقوقی ـ   این روند حقوقی را علی خامنه‌ای نرمش قهرمانانه نامید ـ ‌ پر واضح بود که محافل آنگلوساکسون جز کسب مقبولیت و مشروعیت رسانه‌ای برای حکومت دست‌نشانده‌شان هیچ راه دیگری در برابر نداشته باشند.   و تلاش‌های اخیر جهت ارائة تصویر «دلپذیر» از حکومت توحش و تحجر،‌   که تحت عنوان «سفرهای مهم دیپلماتیک» حسن روحانی آغاز شده شاهدی است بر این مدعا.   به عبارت دیگر،‌  سیاست واشنگتن و لندن برای جنگ‌سازی در ایران شکست خورده و آتلانتیست‌های لندن و واشنگتن ناچارند آش‌تاپالة دستپخت‌شان به خورد اروپائی‌ها بدهند.

ولی برای این «سیاست» از مدت‌ها پیش برنامه‌ریزی شده بود.   از همان روزها که دکان ارسال توریست اروپائی ـ  ایتالیائی،‌  فرانسوی و هلندی ـ  به ایران افتتاح شد.  این توریست‌ها را شبکه‌های مشخصی در کشورهای اروپائی «جمع‌آوری» کرده،  در قرنطینه‌های امنیتی به ایران می‌آورند،  سپس عین گوسفند به «تورهای گردشگردی داخلی» می‌سپارند و حضرات را تحت نظارت شبکه‌های اطلاعاتی در «قرنطینه‌» نگاه می‌دارند.   این «گوسفندان گردشگر» حق ایجاد ارتباط با شهروندان عادی ایران را ندارند؛   در هتل‌های ویژه‌ای نگهداری می‌شوند که همچون دیگر هتل‌ها فقط به شبکة سانسور شدة اینترنت و روزنامه‌های دولتی متصل است.  و خلاصه در انزوای کامل آنان را از این شهر به آن شهر می‌کشانند،   تا با «واقعیت» ایران آشنا ‌شوند!    

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا با چند تن از این به اصطلاح «جهانگردان» صحبت کنم.  سخنان اینان را فقط می‌توان از زبان گروگان‌هائی شنید که به «سندرم استکهلم» مبتلا شده‌اند.  این توریست‌ها پدیده‌هائی را که نه می‌شناختند و نه می‌توانستند تجزیه و تحلیل‌ کنند،  با شور و هیجان می‌ستودند و ... و نهایت امر تحت‌تأثیر آنچه «معنویات عمیق ایران» می‌خواندند،  ناخواسته تبدیل می‌شدند به مبلغان حکومت ضدبشری آخوند.   خلاصه این «تورها» نوعی شستشوی مغزی جمعی و سازمان یافته است و جالب اینکه ماشین شستشوی مغزی کذا را بیشتر دولت‌های فرانسه و ایتالیا به راه ‌انداخته‌اند.   و بی‌دلیل نیست که حسن روحانی نخست به ایندو کشور سفر می‌کند.    بله،   اگر «رنزی» چادر به سر مجسمه‌ها انداخته،  حتماً دلیلی داشته.  نخست‌وزیر ایتالیا «معنویات عمیق» حکومت اسلامی را،  اگر خودش ندیده و نمی‌داند چیست،  حداقل از زبان توریست‌هائی که پشت شیشه‌های اتوبوس و در هتل‌های ویژه این معنویت را شاهد بوده‌اند،  شنیده.   اینچنین بود که بعضی دست‌اندرکاران به خیال خود زمینة اجتماعی مساعد را حتی قبل از سفر حسن روحانی به ایتالیا و فرانسه برای حقنه کردن اخلاقیات و جفنگیات آخوند به ملت‌های اروپا فراهم آورده بودند!

با این وجود،  مشکل حکومت آخوند آن نیست که دست‌اندرکاران این نوع «تورها» تصور کرده‌اند.   مهم‌ترین ضربه به جماعت آخوند زمانی وارد می‌شود که در یک جامعة دمکراتیک و برخوردار از «آزادی بیان»،‌  و خصوصاً پایبند به مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر،   به این موجودات ماقبل‌تاریخ «تریبون» بدهند.   انتشار اظهارنظرها و علنی شدن شیوة برخورد و نگرش آخوند با مسائل اجتماعی،  اخلاقی،  سیاسی و اقتصادی در یک جامعة آزاد و دمکراتیک،   بزرگ‌ترین ضربه را به موجودیت اینان وارد می‌کند.  و دقیقاً در سفر اخیر روحانی به اروپا همین مسئله پیش آمده.   

روحانی در سفر به ایتالیا از حمایت ضددمکراتیک دولت رنزی برخوردار شد!   دولت منتصب «گلد‌من ساکس»‌ آنچنان به بادبان فاشیسم اسلامی باد انداخت که مسلماً قم و کاشان هم از اینهمه «تعهد» به ظواهر اسلامی مات و مبهوت شد و «جا» خورد.   ولی زمانیکه در نشست خبری میکروفون را در برابر روحانی گذاشتند و نظر وی را در باب «آزادی بیان» جویا شدند،  رئیس دولت منتخب بیت‌رهبری پای‌اش را صاف گذاشت در مرداب فاشیسم و سرکوب سازمانی: 

«امیدوارم همه بحث‌هائی که با پاپ داشتیم،   از جمله مساله تبیین آزادی بیان و توهین به ادیان آسمانی که هیچ ارتباطی با آزادی بیان ندارد و این یک مغلطه است که بعضی‌ها انجام می‌دهند، [...] بتوانیم در مقام عمل همه ما دنبال کنیم و شاهد دنیای بهتری باشیم.»
منبع:  ایرنا،  7 بهمن‌ماه 1394

بله حسن روحانی و پاپ در مورد آزادی بیان با هم تفاهم داشتند؛   و هر دو به شیوة بی‌بی‌سی فارسی‌،  طنز را با «توهین» مترادف می‌دیدند.   ولی روحانی فراموش کرده که در تمامی کشورهای دمکراتیک،   چه در اروپا و چه در دیگر مناطق جهان،   «ارباب» دین برای «آزادی بیان» تصمیم نمی‌گیرد.   نظرات آخوندها،  کشیش‌ها و خاخام‌ها پیرامون «آزادی بیان»،   فقط نزد گروه‌های محدودی از اهمیت برخوردار است.  و در گلة کاتولیک‌ها،   فقط ساکنان کشورهای جهان سوم هستند که به شخص پاپ و نظرات‌ ایشان «احترام»‌ می‌گذارند.  در اروپا نقش پاپ از پایه و اساس «نمایشی» است،   چه رسد به نظرات وی در باب هنر و قلم و طنز.   در ثانی،  گروه‌هائی که در اروپا به پاپ و نظریات کلیسای کاتولیک اهمیت می‌دهند،    عموماً متعلق به شاخة راست‌گرایان افراطی و نئوفاشیست‌ها هستند.   یعنی همان گروهائی که اگر حسن روحانی در خیابان به چنگ‌شان بیافتد تکه تکه‌‌اش می‌کنند.  حال باید پرسید «مذاکرات» حسن روحانی در باب هنر و طنز و ادبیات و خصوصاً «آزادی بیان» با رهبر واتیکان اصولاً چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟   روحانی در رأس یک دولت فاشیست و سانسورچی نشسته؛   نه آزادی بیان را قبول دارد و نه مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر را؛   طرف صحبت‌اش،   رهبر واتیکان نیز با وی چندان تفاوتی ندارد.  دلیل هم روشن است؛   ادیان ابراهیمی با «انسان» و «آزادی بیان» در هر حال سرستیز دارند.

 پس «مذاکراتی» که روحانی با اینهمه آب‌وتاب در نشست خبری از آن سخن گفته چه ارزشی دارد؟  به صراحت بگوئیم،  هیچ!   دو فاشیست،‌  یکی مسلمان و دیگری کاتولیک در منجلاب «احترام به ادیان» و نفی لائیسیته و تکفیر آزادی بیان با یکدیگر توافق کرده‌اند!   ولی اگر پاپ مسئولیت سیاسی ندارد،   روحانی در مقام رئیس قوة مجریة حکومت اسلامی،  مخالفت صریح خود را در مورد «آزادی بیان» بی‌پرده عنوان کرده:

«[...]‌ آزادی بیان [...]  به این معنا نیست که کسی به حریم اعتقادات دیگران و مقدسات ادیان مختلف تعرض کند.»
همان منبع

برای اثبات اینکه روحانی مفت‌گوئی می‌کند،  یک مثال ساده می‌زنیم.   فرض کنیم که فرد «الف» معتقد باشد گنجشگ مقدس است؛   فرد «ب» هم به تقدس کلاغ اعتقاد داشته باشد؛   و به این ترتیب افرادی بیابیم که برای تمامی پرندگان جهان تقدس قائل باشند.  در نتیجه،  بر مبنای اظهارات «وزین» روحانی ترسیم کاریکاتور پرندگان می‌باید ممنوع شود!  چرا که،  اعتقادات دیگران را مورد «تعرض» قرار می‌دهد!   از اینرو،‌  روحانی زمانیکه پدیدة «اعتقادات دیگران» را مطرح می‌کند،  سخن از انسان‌ها نمی‌گوید؛  «اعتقادات و مقدسات» ساختار مذهب،  یعنی باورهای افرادی مقصود اوست که بنیاد مذهب را «مقدس» تلقی کرده‌اند.   به عبارت دیگر،  روحانی می‌گوید،  کسی حق تهاجم هنری،  ادبی و کلامی و طنزگونه به نماد قدرت ـ  بنیاد دین ـ  را ندارد!   بله،‌  فلسفه و منطق و علم و ... و در واقع حسین‌حسین ادعائی آخوندجماعت پای از این مرحله فراتر نخواهد گذارد.   آخوند بین منافع قشری خود و اعتقادات توده‌ها «پلی» می‌سازد و در یک روند از پیش‌تعیین‌شده،   از طریق یک استدلال شکمی و فاقد پایه و اساس علمی،  «برنده» هم می‌شود. 

خلاصه،   پای در «بردی» می‌گذارد که می‌باید به طور ممتد از طریق سرکوب و کشتار و سانسور آن را برای خود و قشر مورد علاقه‌اش حفظ کند.   ولی به آنچه روحانی پیشنهاد می‌کند،‌  «آزادی بیان» نمی‌گویند.   این قماش آزادی نامی از آن خود دارد که در تاریخ معاصر اروپا آن را فاشیسم و نازیسم خوانده‌اند.    پدیده‌ای است که برای «باورهای جمع» تقدس قائل می‌شود.  و برخلاف جمکرانی‌ها که ذهن مفلو‌ک‌شان در صحرای کربلای حسینی گیر افتاده،   ملت‌ها در اروپا با این مفاهیم آشنائی تاریخی مبسوطی دارند،‌   و اینگونه سخن‌پراکنی‌ها در اروپا و به ویژه در کشور فرانسه برای احدی ارج و قرب به ارمغان نیاورده و نخواهد آورد.      

همانطور که دیدیم،   آنچه در قاموس آخوند «حریم اعتقاد دیگران» معرفی می‌شود،   محدودة مشخص حقوقی ندارد.   این حریم می‌باید توسط افرادی و در شرایط ویژه‌ای «مشخص» شود.  و حداقل در مورد حکومت اسلامی،‌  بخوبی می‌دانیم که حریم کذا چیزی نیست جز منافع آخوندها و امتیازات قشری‌شان.  

از اینرو پاپ و روحانی دقیقاً پای در یک لجنزار دارند.  پاپ که اروپا را با آمریکای لاتین و حکومت ژنرال‌‌های آرژانتینی گویا اشتباه گرفته،  حرف خنده‌داری تحویل اروپائی‌ها داده بود،   که نُقل‌‌محفل شد،   و پیرامون آن رندان کم خنده و مضحکه به راه نینداختند.  از قضای روزگار روحانی هم طوطی‌وار چرندیات پاپ را که پس از ترور شارلی بر زبان ایشان جاری شده بود،  در مصاحبة خبری خود بازگو می‌کند:  

«من به یکی گفتم آیا در حضور تو بیایند و به مادر تو فحاشی و اهانت کنند،   تو خوشت می‌آید و عکس‌العمل نشان نمی‌دهی؟  خب؛  پیامبران آسمانی دارای محبوبیت بیشتری در میان پیروان خودشان هستند.»
همان منبع

ولی پاپ گز نکرده جر داده،   چرا که طنز در مقام به سخره گرفتن «نماد‌های قدرت» معنای‌اش توهین به ننة پاپ نیست!  و  البته کاربرد «آزادی بیان» نیز گفتن اول‌وآخر «ننة» پاپ نبوده و نخواهد بود!   اشکال از پاپ است که همه چیز را به «ننه‌اش» مرتبط می‌داند چرا که،  در ذهنیت وی مسلماً ننه‌‌جان‌اش ملک بابا‌جان‌اش به شمار می‌رود،  بگذریم!   ولی آنچه اهمیت دارد این اصل کلی است که «آزادی بیان» در رابطه با عملکرد ساختارها و بنیادها در یک جامعة متمدن می‌باید به طور کلی تضمین شده و مورد حمایت قوای سه‌گانه باشد.   به عبارت دیگر،   «آزادی بیان» به معنای آزادی انسان در تعرض به ساختارهائی است که از طریق قدرت‌سازی تلاش دارند محدودیت «آزادی‌» انسان را به «قانون» تبدیل ‌کنند.  انسان‌ها می‌باید از حق اعتراض در چندوچون این محدودیت‌ها برخوردار باشند.    به عبارت دیگر،  «آزادی بیان» به معنای آزادی انسان‌هاست در تعیین خط‌سیر و روند زندگی‌شان.  پر واضح است،  زمانیکه بنیاد دین از طریق بلعیدن میلیاردها دلار سرمایه،  بر موجودیت انسان‌ها تأثیری صریح بر جای می‌گذارد،   «انسان» این حق حقوقی و انسانی را دارد تا عملکرد،  بنیان،  ریشه و مسیر این «تقدس» را نیز به زیر سئوال برد.   پاپ،   در این میانه با مطرح کردن «احترام مادرش»،   فقط نشان داده که جز مغلطه و مزخرف‌گوئی و پرستش آلت تناسلی پدر «کار» دیگری یاد نگرفته.   وی به صراحت نشان داده که تفکر جاری در کلیسای کاتولیک از واقعیات جامعة بشری هزاران سال نوری عقب است.  ولی همانطور که گفتیم پاپ هیچکاره‌ است؛  در صورتی که روحانی می‌خواهد نقش «رئیس‌جمهور» هم ایفا کند،   هر چند با این نوع جفنگ‌بافی‌ها فقط سر خودش را به زیر تیغ گیوتین خواهد انداخت.

اگر قرار باشد یک بنیاد دینی،   صدها میلیون دلار سرمایة ملت‌ها را در درون خود هضم کند،   و همزمان به دلیل پناه گرفتن در سنگر «تقدس» اجازه ندهد که بنیادهای فکری،  اعتقادی و عملی این تشکیلات مورد انتقاد قرار گیرد،   جامعة بشری به سوی فاضلاب سکون خواهد رفت.  و این واقعیت از درک و فهم روحانی و امثال وی به مراتب فراتر می‌رود.   به همین دلیل است که ما اصولاً آخوند را شایستة حکومت نمی‌دانیم،  هر چند شرایط ویژة تاریخی و خصوصاً منافع استعماری به آخوندجماعت این توهم را تزریق کرده که در کشور ایران از جایگاه برتر،   ویژه و مأموریت تاریخی برخوردار است!   آخوندی که لباس بالماسکه‌ بر تن کرده،   و برای روایات «پدر» ـ  کتاب‌دعا و پیش‌فرض‌های گنگ و قصه و حکایت و توهم ـ  و خصوصاً مدفن پرسوناژ‌های موهوم این روایات «تقدس» قائل می‌شود،  نمی‌تواند از جامعة بشری چشم‌انداز روشنی ارائه دهد.   خلاصه،  آخوند جماعت با واقعیت زمان و گذشته تاریخی بیگانه است و فقط روی به گذشته‌ای ‌موهوم دارد!

از اینرو زمانیکه در عرصة یک جامعة دمکراتیک،‌   میکروفون را به دست ملا می‌دهید کارش خراب می‌شود.   بله،   روحانی در منطقه‌ای از جهان میکروفون به دست گرفته که جوامع شهری و روستائی‌‌اش با تکیه بر انقلاب کبیر فرانسه،  خود را از اسارت حکومت مذهبی آزاد کرده و پای در «اومانیسم» گذاشته،‌   و اهرم ادارة امور کشور را از دست کلیسا و ارباب دین بیرون برده‌اند.   و خصوصاً کلیسای کاتولیک را از قدرت سازمانی و ساختاری ساقط کرده‌اند.    دفاع روحانی در نشست خبری از توافق‌اش با پاپ پیرامون «مقدسات» در واقع تف سربالاست!   بهتر است بگوئیم نشست حسن روحانی خبری نبود؛  «خرکی» بود!   

همانطور که دیدیم،  روحانی آنچنان از مرحله پرت است که،  صریحاً «آزادی بیان» را نه در آزادی نگرش انسان‌ها،  که در «آزادی بیان ادیان» می‌خواهد!   خلاصه،‌   اگر روحانی با پاپ فرانسیس توافق کرده،   تا آنجا که به واقعیت توافق اینان مربوط می‌شود،  نتیجه همان مغلطه‌ای خواهد بود که در ایران تحت عنوان «آزادی بیان اسلامی»،‌   مشتی لات‌واوباش را بر جامعه حاکم کرده‌.   مسلماً  اگر واتیکان نیز در این زمینه‌ها از قدرت عمل برخوردار می‌بود،   روند مورد نظر واتیکان با اندک تفاوتی صوری،  همان صورتبندی مورد نظر جمکرانی‌ها بود!   

نویسندة این وبلاگ از مواضع آخوندها،  چه مسیحی و چه مسلمان پیرامون «آزادی بیان» آگاه است،  ولی کم نیستند معتقدان کلیسای کاتولیک که با شنیدن اظهارات روحانی از گستاخی و توحش و خصوصاً خودمرکز‌بینی وی واقعاً متعجب شوند.   و این شوک پیش نمی‌آمد،  مگر اینکه در اروپا به حسن روحانی میکروفون می‌دادند.   اینجا یک سئوال مطرح می‌شود،‌  جماعتی که خمینی و جفنگیات «حل‌المسائل» وی را بجای مطرح شدن در رادیو و تلویزیون،   15 سال در آب‌نمک خوابانده بودند،   همان‌ها نیستند که حامیان «مقدسات» آخوندی بوده‌اند؟   چرا!   از قضای روزگار اینان حامیان «مقدسات»،‌  سانسورچیان اصول اخلاقی،   حامیان نجابت و کرامت و عفت و مدافعان جامعة «زنانه‌ ـ مردانه» بوده‌اند،  که در ایران نفرت‌انگیزترین تعرضات به انسان‌ها را به «قانون» تبدیل کردند. 

روحانی،  این ملای مکتب ندیده که بر اساس «شایعات» 17 یا 18 سال در شهر قم «طلبه» بوده،  و فقط پس از کودتای 22 بهمن 57 عمامه بر سرش گذاشته،   از جمله همان حامیان اخلاقیات و کرامت‌هاست.   از اینرو مورد پسند کارفرمایان روزنامة لوموند،   شیپور صنایع نظامی «لاگاردر» قرار گرفته.   و «سارا دانیل» را فرمان داده‌اند تا به مناسبت ورود روحانی به فرانسه به مدح و ثنای آخوند بنشیند: 

«[...]‌ حسن فریدون در قم به تحصیلات حوزوی می‌پردازد،   و سپس در دانشگاه‌های تهران و انگلستان حقوق خوانده،  در قانون‌اساسی تخصص می‌گیرد.  ولی فقط پس از انقلاب است که به لباس ملا ملبس می‌شود [...]»
منبع:  لوموند،  مقالة سارا دانیل، 27 ژانویه 2016
 
به صراحت بگوئیم،  روحانی نه آخوند است و نه متخصص قانون اساسی.  از قدیم گفته‌اند،‌ «مشک آن است که خود ببوید»،   ‌نه آنکه «لاگاردر» بگوید.  کاری نداریم که اینفرد چگونه و به چه ترتیباتی به قول مادام «سارا دانیل» دیپلم‌های حوزوی و دانشگاهی گرفته.  می‌دانیم که در این جهان دیپلم‌پرست،   دیپلم‌بازی و دیپلم‌سازی خود تبدیل به یکی از پرمنفعت‌ترین کسب‌وکارها شده.    ولی در جهانی که یک دیپلمه دبیرستان پس 7 سال تحصیل در رشته طب قلب و مغز و استخوان انسان‌ها را جراحی می‌کند،   مشکل می‌توان بازده «تحصیلات حوزوی 17 سالة» روحانی را در امور مذهبی «تشخیص» داد.   خلاصه بگوئیم،  در همان دنیای فکسنی و واماندة حوزوی هم از مقالات و رساله‌ها و تحقیقات ایشان سخنی به میان نیامده!   از سوی دیگر،  سخنرانی‌ها و اظهارنظرهای سیاسی،  اجتماعی و خصوصاً فلسفی وی،   همچون افاضات امثال عبدالکریم سروش،  جهانبگلو و دیگر «سارا دانیل‌های» مونث و مذکر حکومت اسلامی آنچنان بی‌پایه و پوچ است که شناخت وی از اصول و پایه‌های حقوق «کنستیتوسیونل» و تحقیقات در این مبانی،  آنهم در حد دکتری دانشگاه‌های انگلستان غیرقابل قبول می‌نماید.   و شاید به همین دلائل،  بجای بررسی برنامه‌های سیاسی روحانی،   مقاله نویس لوموند،  برای خروج «پنهان» از عرصة مدح و ثنا،  با ظرافت دست روی نقطة حساس گذارده.
    
ولی آنچه مسلم است،   پس از آنکه روحانی در برابر خبرنگاران ایتالیائی حسابی «بند» را آب داد،  نظام رسانه‌ای و کانال‌های خبری تلویزیونی فرانسه،  تا حد زیادی سفر وی را به شیوة حکومت اسلامی «سانسور» کردند.   روحانی در فرانسه یک سایة گریزپا شد،  که فقط چند روزنامه در مقالاتی چندپهلو «چیزهائی» در مورد وی و سفرش نوشتند.   قدیمی‌ترها می‌گفتند تا «مرد سخن نگفته باشد،  عیب و هنرش نهفته باشد!»   این واقعیتی است که امروز در ابعادی دوگانه با آن روبرو شده‌ایم.   دولت فرانسه و بنیادهای فرانسه،  به دلیل آنچه در ایتالیا بر زبان روحانی جاری شده،  حتی اگر بخواهند نیز دیگر نمی‌توانند رابطه‌ای گرم با حکومت اسلامی برقرار کنند.   چرا که،   هنوز در اروپائی که حجاران حق دارند با الهام از پیکر برهنة انسان دست به آفرینش هنری بزنند،   همه چیز نابود نشده.   در این سرزمین‌ هنوز شرایطی برقرار است که انسان‌ها حرفی برای گفتن دارند.   و تا زمانیکه زبان قدرت جمع ـ  گفتمان واحد فاشیستی ـ   بر این جوامع حاکم نشده،    معاشرت و بده‌بستان با امثال حسن روحانی آنقدرها برای دولت‌ها اعتبار و شأن و مقام کسب نخواهد کرد.    


   
 
      

۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

تنبون و تروریست!




سرانجام «شی‌ جین ‌پینگ»،   رئیس‌جمهور چین پس از دیدار از عربستان و مصر به ایران آمد و آنچنان که انتظار نیز می‌رفت،  جمکرانی‌ها از وی استقبال گرمی به عمل نیاوردند.   از سوی دیگر ایالات‌متحد،  در شرایطی که دو دورة 4 سالة ریاست جمهوری باراک‌اوباما رو به پایان دارد،   عملاً پای به مبارزات انتخاباتی گذارده،‌  و این مبارزات،  هم از نظر سیاست داخلی و هم از نقطه نظر بین‌المللی بسیار پراهمیت است.   بازتاب این انتخابات را در تمامی زمینه‌ها،‌  خصوصاً در سیاست منطقه‌ای کاخ‌سفید به سرعت شاهد خواهیم بود.  پس در فرصت امروز نیم‌نگاهی به مسائل جدیدی بیاندازیم که سفر «پینگ»‌ در کنار اطلاعیة وزارت‌امور خارجة عربستان پیرامون تاریخچة «تحرکات» حکومت اسلامی جمکران به وجود آورده.   و در همین راستا سیری شتابزده داشته باشیم به نقش آمریکا در مناطق کردنشین سوریه،  عراق و ترکیه،  و اهداف درازمدت هیئت حاکمة ایالات‌متحد در منطقه.  پس نخست برویم به سراغ تاریخچه‌ای از روابط چین با کشورهای مسلمان‌نشین و سفر «پینگ!»

رئیس جمهور چین،  پیش از سفر به کشورمان،  خطاب به حسن روحانی نامه‌ای نگاشته بود که در روزنامة ایران به چاپ رسید.   در این «نامه» بیش از هر چیز به ذکر روابط «کهن» ایران و چین اشاره شده.  «پینگ» از ایران باستان شروع کرده،   به احوالات سعدی شیرازی در ارتباط با چین و روابط «دوستانه» دو ملت رسیده،   ولی همچون دیگر نامه‌‌های «دیپلماتیک» مشکل بتوان با قرائت آن به اهداف واقعی‌ای پی‌برد که در قفای سفر وی نشسته.   به صراحت بگوئیم،   تغییرات سیاسی و استراتژیک،   هم در آسیای جنوبی و هم در قلب نظام دولتی چین به این گمانه دامن می‌زند که،‌   برخلاف آنچه در این «نامه» عنوان شده،  اهمیت سفر اخیر «پینگ» به ایران را نه در روابط کهن ایران و چین،  که در «نخ‌نما» شدن سیاست‌های اسلامگرایانة معاصر پکن می‌باید جستجو نمود.  سیاست‌هائی که پس از پیروزی کودتای 22 بهمن 57 در ایران در راستای نزدیکی هر چه بیشتر چین به آمریکا به شرکت فعال مائوئیسم در سرنگونی اتحاد شوروی انجامید و در ایران و افغانستان و پاکستان نیز گام به گام دنبال شد.

نیم‌نگاهی به سیاست‌های معاصر چین این ویژگی را مشخص می‌کند که مائوئیسم،  برخلاف بلشویسم آنقدرها در «نبرد با امپریالیسم» از خود جدیت نشان نمی‌داد.  و طی دوران جنگ دوم و حتی پس از آن،  اگر چه مائوئیسم در کره و ویتنام آمریکا را عقب راند،  از هماهنگی مقطعی با واشنگتن هم رویگردان نبود.  دقیقاً به دلیل مخمصة ویتنام بود که چین توانست عملاً با بهره‌گیری از همکاری‌های واشنگتن پای به میدان سیاست جهانی و عضویت دائم در شورای امنیت سازمان ملل بگذارد.   در نتیجه،  آمریکا که نتوانسته بود از پس چینی‌ها در جنگل‌های آسیای جنوب شرقی برآید،   تصمیم گرفت از مائوئیسم اسب شاهوار نبرد با بلشویسم بسازد.   در راستای همین سیاست دیدیم که از طریق نزدیک کردن پکن به اسلام‌آباد و تهران دوران آریامهر،  واشنگتن با چه سرعتی بلشویسم را در افغانستان به تله  انداخت و کلک‌اش را کند. 

ولی پس از فروپاشی اتحاد شوروی فصل جدیدی در همکاری‌های مائوئیسم با امپریالیسم گشوده شد.   و به دنبال سرمایه‌گزاری گستردة شرکت‌های غربی،   چین به سرعت تبدیل شد به مرکز جهانی تولید «خنزرپنزرهای» مورد استفادة غربی‌ها.  از پستان‌بند گرفته تا ‌دمپائی،‌  و از کامپیوتر تا جغغه و پردة بکارت پلاستیکی،  ویژة کشورهای مسلمان‌نشین،   همه چیز را غربی‌ها با قیمت نازل در چین تولید کرده،  در مقیاسی جهانی بازارها را اشباع نمودند.  خلاصه دولت مائوئیست علاوه بر حمایت از تروریسم،  با تولید تنبان و دمپائی و ... زمینه‌ای فراهم آورد تا سرمایه‌داری غرب دست به انباشت ثروتی بزند که طی تاریخ بشر سابقه نداشته،   و خود نیز تبدیل شد به پیشکار غیرقابل تغییر سیاست‌های اقتصادی مغرب‌زمین! 

همگام با این همراهی‌های اقتصادی،   پکن که خود را به هیچ عنوان از سوی اسلامگرایان در خطر نمی‌دید،   در زمینه استراتژیک نیز از گسترش وحشی‌گری «اسلام سیاسی» در چارچوب سیاست‌های غرب حمایت همه‌جانبه صورت می‌داد.  و بسیاری از مشکلاتی که مناطق مسلمان‌نشین طی چند دهة اخیر با آن روبرو شده‌اند،   نتیجة همکاری مستقیم پکن با واشنگتن در گسترش تروریسم اسلامگراست.   فهرست همکاری‌های پکن با تروریسم اسلامگرا به مراتب گسترده‌تر از ‌آن است که بتواند در یک فصل بگنجد.  به سیاق مثال،   فقط به «بمب اسلام» در پاکستان،   تلاش جهت اتمی کردن جمکرانی‌ها در دوران محمد خاتمی،   اعزام تروریست‌های اسلامی از چین به افغانستان،  و حمایت از تجزیه‌طلبان شمال هند اشاره می‌کنیم.  اگر نخواهیم در این میانه،  نقش پکن در آفریقا،  آسیای جنوب شرقی و حتی سرزمین‌های مسلمان‌نشین روسیه را مطرح کنیم.   بله،   چین مائوئیست،  تا پیش از قدرت‌گیری مجدد مسکو در فضای بین‌المللی،   برای سرمایه‌داری غرب نه فقط دمپائی و پستان‌بند و تنبان،  که تروریست،  گروگان‌گیر،  شیخ و آخوند و مفتی هم در مقیاس جهانی تولید می‌کرد. 

ولی بازگشت روسیه به معادلات جهانی بر ماه‌عسل عموسام و مائو نقطة پایان گذارد.   در سال 2013،‌  هیئت حاکمة جدیدی در پکن از درون حزب کمونیست سر برآورد،   و این گروه در درون کادرهای دولتی دست به تصفیه‌ای بسیار گسترده زد.   تصفیه‌ای که از بالاترین مقامات امنیتی و نظامی آغاز شده تا کادرهای پائین حزبی امتداد یافت.  مجازات‌ها هم‌تراز با «اتهامات» بسیار سنگین بود؛   اعدام،  حبس‌ابد،  محرومیت از هر گونه فعالیت دولتی،  تبعید، و ...  از این برهه به بعد،  چین به آرامی از روند اتخاذ شده توسط‌ روسای جمهور سابق ـ  جیانگ‌زمین و هوجینتائو ـ  که با یانکی‌‌ها نردعشق می‌باختند فاصله ‌گرفت.   و نهایت امر،   با اعلام رسمی سیاست‌های نوین پوتین در آسیای مرکزی،   افتتاح بانک جهانی بریکس،  و خصوصاً نقش‌پذیری صریح و به دور از مجاملة مسکو در بحران‌های خاورمیانه،   چین بالاجبار برای نخستین بار پس از پیروزی در جنگ ویتنام دست از نتایج «گهربار» ملاقات تاریخی «نیکسون ـ چوئن‌لای» شسته،  جبهة حامی واشنگتن را رها کرد،   و به مسکو نزدیک شد. 

بله،‌  اگر امروز «پینگ» را در تهران می‌بینیم،   و ملاحسن روحانی از استقبال وی در فرودگاه سر باز می‌زند،  بی‌دلیل نیست.   برای اسلامگرا و تروریست‌،  این چین دیگر آن چین «عزیز» سابق نیست و نخواهد بود.   همانطور که گفتیم رابطة مائوئیسم با تروریسم اسلامی از دیرباز برقرار بود،  و حکومت‌های دست‌نشاندة آریامهری و جمکرانی در ایران در واقع جاده‌صاف‌کن‌های نقش‌پذیری چین در خیمة خاورمیانه‌ای غرب به شمار می‌روند.  

راه نفوذ چین به درون خیمة غرب به دستور آمریکا از طریق ایران آریامهری گشوده شد.  و شاهد بودیم که در سال1351،   چوئن‌لای،   حاکم بلامنازع چین از فرح پهلوی‌ و امیرعباس هویدا،   نخست‌وزیر وقت جهت دیداری رسمی از چین دعوت به عمل آورد.   دیداری که با بوق‌وکرنا در رسانه‌های داخلی و خارجی انعکاس یافت.  و دو سال بعد زمینه‌ساز حضور چین کمونیست در بازی‌های آسیائی 1353 تهران بود.   بازی‌هائی که در دوران آریامهر با هیاهو و سرمایه‌گزاری‌های کلان سازمان یافت،   و ظاهراً به «قهرمانی» ایران در آسیا نیز انجامید!   به این ترتیب،   چین اجازه یافت تا پس از سال‌ها غیبت از صحنه‌های ورزشی جهانی،   پرچم سرخ مائوئیسم را خارج از مرزهای‌اش به اهتزاز درآورد.  با این وجود،  مسئلة روابط «چین ـ  ایران» بیش از آن دنباله دارد که به دولت‌ها و ورزشکاران محدود شود.  تقریباً همزمان با همین «تحولات» ظاهراً معصومانه،   در دفاتر کنفدراسیون دانشجویان «ناراضی» ایرانی ساکن خارج،  که ظاهراً در کنترل «نیروهای چپ» بود،   دفترچه‌هائی جهت توجیه اقدامات انقلابی مائو در چین،  و خصوصاً سیاست لباس متحدالشکل انتشار یافت.   در این «دفترچه‌ها» چادرسیاهی که شبکة آخوند برای زنان ایران پیش‌بینی کرده بود،   با لباس‌ متحد‌الشکل اجباری مائو در ترادف قرار گرفته،  مائو را از طریق چادر و روبنده و ریش و پشم و سجاده به شبکة امامان شیعه،   از قماش علی و حسین و تقی و نقی وصل می‌کرد!   بله،   در این مقطع دست‌ پرمهر سازمان سیا ارتباط چین را نه تنها با آریامهریسم که به تدریج با پروژه‌های اسلامگرائی آمریکا در جنوب آسیا نیز برقرار می‌نمود.     

با این وجود،  نخستین نقش‌پذیری عملی چین در دنیای «اسلامگرائی» را نه در ایران که در پاکستان دیدیم.   در اینکشور علی بوتو،   یکی از مهره‌های شناخته شدة انگلستان با شعار «دین‌مان اسلام است،   و مَشرَب‌مان سوسیالیسم»،   قدرت را ظاهراً در یک انتخابات «آزاد» به دست گرفته بود.  خاندان بوتو وابسته به همان محافلی بودند که سال‌ها بعد با کمک چین «بمب اتمی اسلام» را به دلیل حمایت سیاسی و استراتژیک واشنگتن سر هم کردند.   هر چند بعدها واشنگتن مجبور شد علی بوتو را که از «حَبّ» سوسیالیسم بیش از اندازه استفاده می‌کرد،  توسط یک دولت کودتائی به قتل برساند،   و پروژة محاصرة هند را به کام پکن تلخ نماید،   زمینة ایجاد شده در منطقه به چین امکان داد تا رسماً از طریق سرزمین‌های شرقی‌اش پای به درگیری‌های نظامی بر علیه ارتش سرخ در افغانستان گذارده،   و تبدیل شود به عامل نظامی پنتاگون در آسیای مرکزی. 

ولی همانطور که بالاتر گفتیم،  با فروپاشی‌هائی که طی چند سال اخیر در سیاست‌های جهانی به وقوع پیوسته چین مجبور شده تغییر مسیری استراتژیک در دستور کار خود قرار دهد.   تغییری که در «ظاهر»،   حمایت پکن از لات‌ولوت‌های اسلامگرا را منوط به پیروی اینان از مجموعه مقررات و مقاوله‌های بین‌المللی می‌کند.   ولی در «واقع» زمانیکه اهرم لات‌بازی را از لات بگیریم،  در عمل او را خلع‌سلاح کرده‌ایم.   به عبارت ساده‌تر،  اینبار هم دست ایالات‌متحد در حمایت از لات‌بازی‌های اسلامی بسته شده،   و هم دوستان نزدیک واشنگتن و چین،   که در رأس‌شان ملاهای جمکران و لات‌های طالبان و القاعده و داعش نشسته‌اند در عمل از حیز‌انتفاع ساقط شده‌اند.   این است دلیل سفر «پینگ» به ریاض،  قاهره و تهران.

می‌دانیم که حکومت ریاض،  به دستور ایالات‌متحد دهه‌هاست از شبکة القاعده،  طالبان و دیگر اسلامگرایان حمایت مادی و لوژیستیک به عمل می‌آورد،   و از سوی دیگر،  علیرغم قمپزهای ضدتروریستی ارتش مصر،  تشکیلات نظامی اینکشور از دیرباز با بودجه‌های «التفاتی» خارجی امرار معاش می‌کند،  و ارتباطاتی گسترده با گروه‌های اسلامگرای شمال آفریقا و خاورمیانه برقرار کرده.   در نتیجه،‌  با در نظر گرفتن شرایطی که بالاتر به آن اشاره کردیم،   سفر «پینگ» به ایندو کشور نشان می‌دهد که چین قصد دارد سیاست تجدیدنظر خود در مورد حمایت از تروریسم اسلامی را به اطلاع «طرف‌های» مربوطه برساند.   چین از سوی دیگر،   در تهران نیز مسلماً همین «مضامین» را در ارتباط با گروه‌های تروریستی مورد حمایت جمکرانی‌ها به اطلاع محافل دست‌اندرکار رسانده.   ولی اینکه پس از ورود «پینگ» به عربستان دولت ریاض اعلامیه‌ای کوبنده بر علیه تحرکات جمکران منتشر می‌کند و به دنبال آن جان کری،   وزیر امور خارجة آمریکا سراسیمه به ریاض می‌شتابد شاید نیازمند توضیح بیشتری باشد.

اطلاعیة وزارت امور خارجة عربستان که فهرستی بلندبالا از تحرکات غیرقانونی و تجاوزات نظامی و امنیتی حکومت جمکران به همسایگان و حتی شهروندان‌اش،   چه در داخل و چه خارج از مرز‌ها را ردیف کرده،  در واقع تلاشی است از سوی ریاض در مسیر توجیه مواضع ضدایرانی‌اش.   ریاض قصد دارد در درجة نخست به چین و به صورتی فراگیرتر به جهانیان نشان دهد که در همسایگی با ایران چه «مصائبی» متحمل شده.  و اینکه مقصر اصلی تهران است که برای دولت عربستان دردسر درست می‌کند و نه برعکس.   تلاشی که به استنباط ما فقط به این دلیل صورت گرفته که چین دست از حمایت ریاض در تحرکات‌ اسلامگرایانه‌اش برداشته و اینکشور خود را در برابر تحرکات تهران خلع‌سلاح شده می‌بیند.   

از سوی دیگر،‌   جان کری روز شنبه 23 ژانویه سالجاری،   پس از دیدار پینگ از تهران به ریاض شتافت و به بهانة تلاش جهت فراهم آوردن زمینة «صلح» در سوریه با مقامات عربستان به رایزنی مشغول شد.   به استنباط ما،   کری در این دیدار تلاش کرده تا خلاء خروج چین از معادلات اسلامی منطقه را با قول‌وقرارهای برادرانه «پُر» کرده،   آل‌سعود را مطمئن سازد که در برابر «طاعون شیعه» تنها نخواهد بود.   ولی این تلاش‌ها به نظر بی‌فایده و پوچ می‌رسد چرا که،  مسلماً چین همزمان دست از حمایت از مواضع اسلامگرایانة تهران نیز برداشته،   و دلیل استقبال سرد از «پینگ» در تهران جز این نمی‌تواند باشد.  در نتیجه،   تلاش کری به این معنا خواهد بود که در تحولات نوین منطقه‌ای واشنگتن از فروافتادن ریاض به دامان سیاست‌های روسیه نگران است.  

بله،  به دلیل ناکارآمدی روزافزون سیاستگزاران واشنگتن،  سیاست آمریکا سریعاً به سوی نوعی انزوای پان‌آمریکن پیش می‌تازد؛  علی خواهد ماند و حوض‌اش!   و در این راستا،   باقی ماندن عراق و عربستان در اردوگاه غرب نیز آنقدرها قابل پیش‌بینی نیست.   در این مقطع است که سفر اخیر بایدن به ترکیه از اهمیت برخوردار می‌شود.   همچنانکه بالاتر در مورد عربستان نیز گفتیم،  واشنگتن تلاش دارد پایگاه‌های «سنتی» خود را در منطقه از گزند سیاست‌های نوین ـ   نفوذ روسیه ـ  محفوظ نگاه دارد.   و بازگشت کوماندوهای آمریکائی‌ به عراق و یا سفرهای دیپلماتیک به ریاض نمی‌تواند این واقعیت را پنهان دارد که در بیانات دولتمردان بغدادی،  متحدان منطقه‌ای واشنگتن و در رأس آنان ترکیه رسماً به عنوان «دشمن اشغالگر» شناسائی شده‌اند.  و از سوی دیگر،  عربستان در بحران باب‌المندب به صراحت دریافت که تکیه کردن به ستون آمریکا در منطقه دیگر نمی‌تواند همچون گذشته‌ها آل‌سعود را از گزند تحولات مصون دارد،   خصوصاً که به گزارش «دیفنس‌نیوز»،   مورخ 4 دسامبر 2015،   ارتش چین اخیراً اعلام داشته که در جیبوتی،  در همسایگی باب‌المندب پادگان نظامی تأسیس می‌کند!

از تمامی چشم‌اندازهای بالا به این نتیجه می‌رسیم که پروژة «کردستان بزرگ» بی‌دلیل از سوی آمریکا روی میز گذارده نشده.   البته این «کردستان» آن نیست که برخی کردها فکر می‌کنند و یا خواب و خیال‌اش را می‌بینند؛  نوعی اسرائیل‌سازی است در هزارة سوم.  در این اسرائیل جدیدالتأسیس جائی برای گروه‌های غیروابسته به سیاست‌های غرب پیش‌بینی نشده.  در عمل،  ایالات‌متحد گروهی از کردها را قتل‌عام می‌کند تا بتواند با کردهای سرسپرده و مطیع و آمریکاپرست که «دوست‌شان» دارد،  دولت مستقل «کردستان بزرگ» تشکیل دهد.  در این قضیه دم خروس آنچنان از زیر عبای عموسام بیرون زده که نوآم چامسکی،  شارلاتان و اندیشه‌فروش حرفه‌ای پنتاگون نیز سروصدای‌اش درآمد که،  «نمی‌توان برای کمک به کردها،  کردها را قتل‌عام کرد؟»  البته همچون دیگر میعادها چامسکی کارش را خوب بلد است.   یک شعار فریبنده را به کار می‌گیرد تا هزاران فریب و جنایت را پشت آن پنهان دارد.  ولی جهت اطلاع چامسکی بگوئیم،   پروژة آمریکا به هیچ عنوان «کمک» به کردها نیست؛  کمک به استراتژی‌های استعماری واشنگتن در همسایگی اسرائیل و ترکیه است.  در نتیجه،   اگر در این راه «ثواب» همة کردها هم قتل‌عام بشوند،  هیچ اهمیتی ندارد.   یک جمعیت خلق‌الساعه را درون مرزهای «کردستان بزرگ» تخلیه کرده،   از آنان «ملت کرد» می‌سازد.  

در همین راستاست که جو بایدن در دیدار اخیرش از ترکیه،‌  دست به یک زورآزمائی اید‌ئولوژیک زده،  و حضور نظامی ایالات‌متحد در جنگ سوریه را نیز پیش‌بینی کرده!  اظهارات وی که حساسیت‌های دیپلماتیک جهانی را برانگیخت،   هر چند سریعاً‌ از سوی کاخ‌سفید تکذیب شد،   بازتاب نگرشی در واشنگتن است که به قولی «دلواپس» اوضاع در خاورمیانه شده.    بله،  همانطور که گفتیم،  آمریکا پای به مبارزات انتخاباتی گذارده؛  و سخنان جو بایدن هر چند با در نظر گرفتن شرایط جهانی بیش از آن احمقانه به نظر می‌رسد که قابل بحث باشد،  به صراحت نشاندهندة یک خط فکری در حزب دمکرات آمریکاست.   بایدن در مقام رئیس سنای آمریکا و شخص دوم کشور،  در وضعیتی نیست که عین علی خامنه‌ای دهان‌اش را باز کند و هر چه شب‌ پیش خواب دیده به عنوان «وعظ» به خورد مخاطبان بدهد.  راستش را بخواهیم چنین کاری هم نکرده.  

جو بایدن گزینة اشغال نظامی سوریه،   یا حداقل قسمتی از اینکشور را به میانة میدان پرتاب نموده،‌  تا به «طرف‌های» درگیر تفهیم کند که آمریکا در خاورمیانه هنوز کارت‌هائی در آستین دارد!   کارت‌هائی که هر چند در منطقه باطل شده،  می‌باید در داخل مرزهای آمریکا وسیله‌ای جهت داغ‌تر کردن مبارزات انتخاباتی ریاست‌جمهوری به نفع جناح دمکرات بشود.   ولی همانطور که گفتیم این کارت‌ها سوخته است،  و پیش‌ بردن نگرش بایدن و اینگونه سیاستگزاری‌ها به مراتب مشکل‌تر از آن به نظر می‌رسد که بتواند عملی شود.   این اشکالات فراوان،  گسترده و پرشمار است،   ولی در این مقطع فقط به بررسی چند نمونه از آن بسنده می‌کنیم.

نخست اینکه،   دولت بعث سوریه بیش از آنچه آمریکائی‌ها فکر می‌کردند پوست‌کلفتی از خود نشان داده و شکار این حزب،  حداقل در شکارگاهی که پنتاگون به راه انداخته کار سهل‌وساده‌ای به نظر نمی‌رسد.   از سوی دیگر،  ترکیه،   مهم‌ترین شریک نظامی پنتاگون در خاورمیانه،  به هیچ عنوان در مناطق کردنشین «سمبل» دوستی و هم‌سازی و همراهی به شمار نمی‌رود؛   رابطة کردها با ترک‌ها خصوصاً پس از حملات نظامی اخیر به شدت تیره شده.   و ایدة «هم‌سرائی» کرد و ترک در قلب یک دولت نظامی وابسته به آمریکا،   که پیش‌تر آب به دهان یانکی‌ها می‌انداخت و کشتزار استعماری‌شان را حسابی سیراب می‌کرد،   امروز از واقعیات منطقه‌ای بسیار فاصله گرفته.   از سوی دیگر،   عراقی‌ها هم چشم دیدن ارتش ترکیه را ندارند،  و کافی است که جرقه‌ای «امنیتی ـ نظامی» ارتش عراق را در برابر پنتاگون قرار دهد،   امری که غیرممکن نیز نمی‌نماید.  در واقع بایدن کارتی را بازی کرده که حداقل در شرایط فعلی منطقه‌ای امکان برد نخواهد داشت.

در پایان نگاهی به شرایط جمکران نیز می‌اندازیم.  با در نظر گرفتن آنچه بالاتر عنوان کردیم وضعیت جمکرانی‌ها وخیم است.  اینان از هر سوی حمایت‌های آشکار و پنهان آمریکا و چین را از دست می‌دهند،  و همانطور که دیدیم اینبار نوبت به «پینگ» رسید تا زیر پای‌شان را خالی کند.  امروز از حکومت جمکران فقط پوسته‌ای پوک و توخالی بجای مانده،   مجلس پیشنهادی حکومت و دولت «انتخابی» بیت‌رهبری نمی‌تواند مشکلات مملکت را حل کند،  و بازگشت به صورتبندی‌های معمول «شیخ‌وشاهی» و جایگزین‌سازی‌های یک‌شبة استعماری نیز به شیوة کودتای 28 مرداد و 22 بهمن دیگر عملی نیست.   از سوی دیگر،   رویای رونق یک‌شبة بازار به دلیل «تعامل» با جهانیان که از سوی دولت آخوندی کم در بوق انداخته نشد به کابوسی طولانی و بی‌انتها تبدیل شده.   دولت،   نه می‌تواند در سیاست‌های گذشتة خود سیر کند،  چرا که زمینة حمایت‌های بین‌المللی را از دست داده،  و نه می‌تواند به دوران رونق آریامهری و تاراج نفت بازگردد،  چرا که هم زیرساخت سیاسی لازم برای اینکار را در اختیار ندارد و هم شرایط جهانی تغییر کرده.  حال باید پرسید،   اگر با کنار کشیدن چین از جبهة اسلامگرائی،  سفر اخیر روحانی به اروپا سرانجام «عملی» می‌شود،   جمکرانی‌ها با نفتی که به مرز 20 دلار نزدیک ‌شده،  چگونه خواهند توانست مالیخولیای ولایت و فقاهت و شریعت را سیراب کنند؟ 



    
     
     
















۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

برجام و بمول!




سرانجام علیرغم تمامی کارشکنی‌ها و تعلل‌ها «برجام»،  یا برنامه جامع اقدام مشترک پیرامون فعالیت‌های هسته‌ای در ایران به امضاء قدرت‌های جهانی رسید.  و به این ترتیب،   کشور ایران که به «یمن» سوءسیاست‌های عمدی حکومت اسلامی سالیان دراز در حاشیة تحولات جهانی قرار گرفته بود،  این شانس را پیدا کرد تا پای از انزوا بیرون گذارده،  جایگاه شایستة خود را در کنسرت ملل جستجو نماید.   اگر بالاتر به کارشکنی‌ها و تعلل‌ها اشاره کردیم بی‌دلیل نبود؛   بارها گفته‌ایم،‌   و به دلیل اهمیت فوق‌العادة «برجام» باز هم می‌گوئیم،  آمریکا،  اتحادیة اروپا و حکومت جمکران و‌گروه قابل توجهی از «مخالف‌نمایان» خارج‌نشین ‌این حکومت «برجام» را نمی‌خواستند.   و همین چند روز پیش شاهد بودیم که حکومت اسلامی در آخرین تلاش‌ها جهت به بن‌بست کشاندن «برجام» به اوباش متوسل شد و سفارت عربستان در تهران را به آتش کشید.   پس در اینکه دست‌های پنهان و قدرتمند از مخالفان برجام حمایت می‌کرد جای تردید نیست،   ولی نهایت امر سیاست‌های روسیه،  هند و چین امپراتوری سرمایه‌سالاران «آنگلوساکسون» و همراهان‌ ایرانی‌نمای‌شان را در دروازه‌های ایران به زانو درآورد؛   «برجام» به امضاء رسید.     

با این وجود،  نمی‌باید در مورد آیندة ایرانیان در ارتباط با «واقعیات جدیدی» که در برابر دارند،  به صورتی شتابزده گمانه‌زنی کرد.   چرا که،   فقط تحولات سال‌های آینده به ما خواهد گفت ایرانیان با «برجام» چگونه خواهند زیست؛  ارتباطات‌شان با جهانیان چگونه رقم خواهد خورد؛  و نهایت امر ایران با ارتباطاتی که «عصر نوین» به روی‌اش خواهد گشود و «برجام» آغازگرش است،  چگونه برخورد می‌کند.   امید است که این ارتباطات برآیندی باشد از پروسة رشد،  توسعه و شکوفائی فرهنگی و خصوصاً سد‌هائی را از میان بردارد که غرب پس از به قدرت رسیدن بلشویسم در اتحاد شوروی،  در واکنش به سیاست‌های مسکو،  به صورت دهه‌‌ها کودتای «نظامی ـ دولتی» طی یکصدسال گذشته بر ایرانیان تحمیل کرده.    

با اینهمه اگر از برخورد ایرانیان با «برجام» بی‌اطلاع‌ایم،  در این فرصت تلاش خواهیم داشت تا پیرامون نقشی که دو دولت‌ تعیین‌کنندة جهان ـ  آمریکا و روسیه ـ  در ارتباط با یکدیگر در ایران ایفا خواهند کرد گمانه‌هائی ارائه کنیم.   چرا که،  عکس‌العمل این دولت‌ها بیشتر بازتابی است از نیازهای غیرقابل تغییر استراتژیک،  و آنقدرها تحت تأثیر تحولات اجتماعی و داده‌های «ناشناخته» قرار نمی‌گیرد.   پس بپردازیم به آنگلوساکسون‌ها،   که پس از کودتای میرپنج تا امروز،   علیرغم شعارهای تند و به اصطلاح «کوبندة» ملایان و اوباش همراه‌شان،   مالک‌الرقاب‌ اصلی کشور ایران هستند.

بالاتر گفته بودیم که ‌آمریکائی‌ها و نهایت امر انگلیسی‌ها،   رئیس اتحادیه اروپا، ‌ «برجام» را نمی‌خواستند.  و همانطور که بحران «بهارعرب» در منطقه به صراحت نشان داد،  این دولت‌ها ترجیح می‌دهند مشکلات‌شان را در حیطة دول تحت انقیادشان،   از طریق «جنگ‌سازی»،  «انقلابی‌نمائی» و بحران «حل»کنند.    دیدیم که روی میز طراحی اینان یک نوع «بهار عرب» ویراست جمکران،  با شرکت میرحسین موسوی در دست تهیه بود؛  خوشبختانه این سناریو شکست خورد.   به هر تقدیر آمریکا بالاجبار پای به مذاکره گذارد و تا حصول نتیجة غائی،   هر چه کرد نتوانست به هیچ بهانه‌ای پای از آن بیرون بگذارد.   نتیجتاً امروز تلاش واشنگتن بر این متمرکز خواهد شد تا حکومت «خائن» اسلامی را که نتوانسته به ارادة ارباب خود لبیک شایسته‌ای بگوید،  به شدیدترین وجه ممکن «مجازات» کند.  و مهم‌ترین مجازات برای اوباشی که با دست‌های پر مهر سازمان سیا،‌  پس از کودتاهای خونین «اسلامی» به قدرت رسیده‌اند چه می‌تواند باشد جز سقوط و تکه‌تکه‌شدن به دست اوباش در کوچه و خیابان.  
  
پس منطقاً در این میعاد،  سازمان سیا در ارتباط با ایران،   به سرعت برآوردی از نیروهای عملیاتی موجود خود صورت خواهد داد.   این نیروها در داخل همان «اوباش» هستند؛  اوباش اعلیحضرت رضاشاه کبیر،  لات‌های جاوید‌شاه در دوران آریامهر،   و یا امت «حزب‌الله!»   اینان جملگی انگشت‌های یک دست‌ واحدند.   نانخورهای سفارت و محافل،  و یا به قول علی خامنه‌ای نیروهای «مخلص انقلابی» هستند!   این اوباش را از رأس وزارتخانه‌ها گرفته تا دربانی سفارتخانه‌ها،   و از نگهبانی پادگان‌های ارتش و پلیس گرفته تا پیشخدمتی در قهوه‌خانه‌ها و دلالی در روسپی‌خانه‌ها خواهیم یافت.   اینان 15 خرداد به راه می‌اندازند؛   17 شهریور درست می‌کنند؛  تظاهرات میلیونی در آستین دارند؛   سفارت آمریکا و انگلیس «فتح» می‌کنند؛   سفارت عربستان هم آتش می‌زنند!  هم‌اینان «مخالف» را در خیابان به ضرب چاقو به قتل می‌رسانند و یا زیر چرخ خودرو له می‌کنند؛   در منازل افراد از همه‌جا بی‌خبر،   با ظواهر «مختلف» حضور می‌یابند و برای وزارت اطلاعات خبرچینی می‌کنند؛   و ... این‌ها نیروهای عملیاتی‌ای هستند که از دوران میرپنج تاکنون سرنوشت حاکمیت را در ایران رقم زده‌اند،‌   و هنوز هم،  همانطور که نمونة سفارت عربستان نشان داد،   محکم سرجای‌شان ایستاده‌اند.  احدی به خود اجازه نمی‌دهد به حقوق استعماری و الهی اینان «دست‌درازی» کند.

«معنای اعتراف پلیس ایران:  مهاجمان به سفارتخانه‌ها را نمی‌شود زد[...] سخنگوی نیروی انتظامی ایران در توضیحی راجع به نحوة مقابله نیروهای پلیس با مهاجمان به سفارت عربستان گفت: "مردم را خیلی وقت‌ها نمی‌شود زد"»
منبع:  بی‌بی‌سی،  مورخ 4 ژانویه 2016

ولی اگر آمریکا علیرغم برخورداری از چنین لشکر فداکاری،   پای به مذاکرات گذارده،  این امر گذشته از بده‌بستان‌های قدرت‌های بزرگ جهانی،  فقط دو دلیل می‌تواند داشته باشد.   یا این احساس در واشنگتن به وجود آمده که کنترل اوباش به تدریج از دست بیرون ‌می‌رود،   و یا سیاستگزاران یانکی به هراس افتاده‌اند که «طرف مخالف» نیز بتواند هم‌اینان را به طرق دیگر و در مسیر سیاست خود به خیابان‌ها بکشاند.  در نتیجه،   آمریکا مصلحت خویش در آن دیده که همزمان با حضور در پای میز مذاکره،   اراذل و اوباشی را که در دوران خاتمی و احمدی‌نژاد «اسلام‌پناه» بودند،   بزک‌ودوزک کند و با صورتک حامی «حقوق‌بشر» و آزادیخواه و غیره از سوراخ دیگری به میدان بیاورد.    این فشرده‌ای است از وضعیت اوباش درون‌مرزی.    اوباشی که تمامی اهرم‌های امنیتی،  تجاری،   اقتصادی و حتی دانشگاهی و فرهنگی را قبضه کرده‌اند.   حال نگاهی داشته باشیم به همزادان و همکاران همین اوباش حکومتی در خارج از مرزها.   البته جهت این امر نیازمند یک بررسی شتابزدة تاریخی هستیم.

بررسی چگونگی فعالیت محفل «شیخ‌وشاه»،  که حتی پیش از کودتای میرپنج نیز فعال بود،  به ما یادآوری می‌کند که پس از به قدرت رسیدن «سردار سپه»،  تمامی کانال‌های قدرت‌ساز استعماری را در قلب این محفل متمرکز کردند.   سفارت انگلستان از همان دوران،  از شیخ شیعی و درویش «یاحق‌گو» گرفته،   تا بهائی و گبر و ترسا! ‌ از فراماسون و پدوفیل و روسپی گرفته تا دلال‌محبت و اندیشه‌فروش و قلم‌فروش و ...  و خلاصه هر آن کس که می‌توانست اهرم کارسازی در ساخت و پرداخت قدرت به شمار آید در این محفل چپاند.   و دلیل قدرت‌گیری هولناک میرپنج در کوتاه‌مدت چیزی نبود جز تمرکز کلیة عناصر و عوامل وابسته به انگلیس در یک «محفل واحد.»   محفلی که وظیفه داشت از میرپنج و سیاست‌های روس‌ستیز وی حمایت کند.   این محفل «فراگیر»،   نهایت امر طی سدة اخیر فاشیسم فراگیر و تمامیت‌خواه را بر جامعه حاکم کرده.   فاشیسمی که جهت تجدید حیات نفرت‌انگیزش نیازمند ارائة چهره‌های متفاوت از یک سیاست استعماری واحد است.   در نتیجه،  برای ارایة این چهره‌های متفاوت از فاشیسم استعماری بین شاخک‌های مختلف محفل «شیخ‌وشاه» درگیری‌های موسمی و مصلحتی به راه می‌افتد.   به طور مثال،  مصدق،   همدم مهربان میرپنج را همان پهلوی اول بازداشت می‌کند،   تا پهلوی دوم او را به سمت نخست‌وزیری ایران منصوب کند.   سپس همین رئیس‌الوزراء به صورت رسانه‌ای بر انگلستانی «شورش» می‌کند که تا مغز استخوان‌اش به آن وابسته است و تمامی عمر جز خدمت آن نکرده،  و ...  و فهرست این نوع «شخصیت‌سازی‌های» مهوع در تاریخ معاصر کشور به مراتب فراتر از یک وبلاگ است.   در حکومت اسلامی نیز دیدیم که در اوائل کار چگونه «اوباش خودی» را گاه از این در بیرون می‌بردند،   تا بعداً از آن پنجره به درون آورند.  ولی به دلائلی در اواخر دورة خمینی کارشان گیر کرد.  

بله،  پس از کودتای 22 بهمن 57 که توسط همین اوباش «شیخ‌و‌‌شاه» اجرائی شد و به «انقلاب اسلامی» شهرت یافت،   مطالبات چپاولگرانة استعماری از ثروت‌های ملی ایرانیان آنچنان اوج گرفته بود که دیگر حفظ تمامی محفل «شیخ‌وشاه» در درون حاکمیت و حتی در درون مرزها غیرممکن بود.   چپاول سازمان داده شده‌ای که اینک چهار دهه‌ است همچنان تداوم دارد،‌  مشکل می‌توانست تمامی این نخاله‌ها را در کنار یکدیگر و از نظر فیزیکی در درون یک سنگر واحد نگاه دارد.   در نتیجه گروهی از اینان را تحت عناوین مختلف به اروپا،  آمریکا و کشورهای دیگر جهان منتقل کردند.    آنزمان،‌ آنگلوساکسون‌ها در ایران دقیقاً دست به اعمال همان سیاستی زدند که امروز در سوریه به آن متوسل شده‌اند.  زمانیکه آمریکائی‌ها دریافتند قادر به سرنگونی بشار اسد نیستند،   به یک‌باره سیل «پناهندة سوری» به سوی اروپا روان شد.   و کشورهای اروپائی که تا چند هفته پیش از این سیل بنیان‌کن همه روزه مهاجران را فحش‌کش می‌کردند،  حداقل در رسانه‌های‌شان اینان را با «آغوش باز» پذیرفتند!   کار بجائی رسید که برخی رسانه‌های زیرزمینی تیتر زدند:  «داعش به اروپا می‌رود!»‌   بله،  داعش به اروپا می‌رفت،   همانطور که طی چهار دهة اخیر بسیاری از عوامل محفل «شیخ‌وشاه» ایران را به قصد اروپا و ‌آمریکا ترک کرده‌اند.  

ولی اشتباه نکنیم،  محفل‌نشینان «شیخ‌وشاه» الزاماً طرفدار سلطنت و یا فدائی شیخ نیستند،   اینان فدائیان یک مجموعه سیاست استعماری‌اند.   در نتیجه،   روی صفحة شطرنجی که اینان بر آن می‌چرخند،   چپ‌گرایان تندرو،  مارکسیست لنینیست،  تروریست،  ملا،  دمکرات‌نما و لیبرال‌نما،  و حتی «هنرمند» و دانشمند هم در حرکت‌ است.   اینان بوق همان سیاستی شده‌اند که مغرب‌زمینی‌ها طی سدة گذشته در ایران به صدا درآورده‌اند.   و در این عرصة ایران‌ستیزی،   چپ‌نما و راست‌نما همان کاربرد را پیدا می‌کند که لات و آخوند.   آنجا که سیاست اجنبی جهت پیشبرد اهداف‌اش نیازمند گویشی «فارسی» می‌شود،   دست اینان را گرفته به جلوی صحنه می‌آورد.   گفتمان اینان چه در طیف‌های متفاوت خارج‌نشین‌،   و چه در جمع حاکمیت فعلی فقط در ظاهر از یکدیگر متفاوت می‌نماید!  و با حذف چند تفاوت صوری و بی‌اهمیت از کلام‌ اینان متوجه می‌شویم که به طور مثال ملاممد خاتمی دقیقاً همان می‌گوید،  که فلان و بهمان مارکسیست دوآتشه.   وظیفة اصلی گروه‌های «مخالف‌نما»  انعکاس اخبار و بازتاب تحلیل‌ رسانه‌های غرب در صوری «عامه‌پسند» و به اصطلاح «خودمانی» است؛  اینان زیرمجموعه‌های نظام سیاسی و تبلیغاتی غرب هستند.               

همانطور که در ابتدا گفتیم،   اینک کاربرد اوباش در داخل مرزها با مشکل روبرو شده،   در نتیجه،  آمریکا می‌باید دست به بازنگری بزند.  و جنجال اخیر پیرامون «انتخابات» بخشی است از همین بازنگری!   هدف این است که «انتخابات» آتی مانند انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر،  به صورت «کولژیال» انجام شود تا از ورود عناصر «عزیز و بحران‌آفرین» به مجلس جلوگیری به عمل آید.  در این صورت مجلس نیز تبدیل می‌شود به دستگاهی مشابه دولت «تدبیر و اعتدال» و حکومت امکان خواهد یافت فشارهای وارده از چپ و راست را تا حد امکان به نفع آمریکا کنترل کند.   ولی دستگاه قدرت‌ساز «سرمایه‌سالاری» آنگلوساکسون برای گروه اوباش خارج مرزها نیز می‌باید فکری بکند.   اگر اینان را به حال خود بگذارد امکان دارد جذب سیاست‌های «رقیب» شوند؛   اگر قصد اداره‌شان را داشته باشد،  با چه ترفندی می‌تواند اینان را جذب کند؟   

تا آنجا که به سیاست‌های خارجی ایالات‌متحد مربوط می‌شود،   تاکنون دو شق مشخص در مورد اینگروه رسماً مطرح شده؛   شق نخست متعلق به دولت فعلی واشنگتن،  بر اساس «اسلام خوب و دمکراتیک» مطرح شده بود؛   شق دوم نیز از سوی حزب جمهوری‌خواه و امثال دونالد ترامپ معرفی شده:   اسلام‌ستیزی و سرمایه‌گزاری روی پوپولیسم و توده‌نوازی   ویراست یانکی.  

ولی به دلیل عقب‌نشینی علنی کاخ‌سفید از مواضع «اسلام خوب و دمکراتیک» که نهایت امر طی چند روز گذشته به تعطیلی و تعلیق برخی «بلندگویان» این نوع نگرش در شبکة مجازی انجامید،   می‌توان حدس زد که هر دو شق مذکور عملاً از روی میز طراحی کنار گذاشته شده.   حتی اگر آن‌ها که تا دیروز قربان ‌صدقة سردار اکبر و امام حسین و علی و غیره می‌رفته‌اند امروز برای خوشایند «مستر ترامپ» حضرات را فحش‌کش کنند،  مشکل بتوانند در این پروژه جائی برای خود دست‌وپا نمایند.    بله،  ایالات‌متحد نه فقط در زمینة بالا که به دلیل تغییر موضع خود،  مجبور شده در سیاست باد انداختن به آستین شیخ‌های وهابی و شیعی نیز عقب‌نشینی کند.   و به این صورت پروژة دو قدرت منطقه‌ای ـ  شیعی و وهابی ـ   را پس از شکست «آتش‌بازی‌های» سفارت عربستان،   سریعاً به صندوقخانه بازگردانده.   اینک قطار واشنگتن بر این ریل سوار شده که از عربستان،  پاکستان و جمکران،  به قول روح‌الله خمینی «ید واحده» بسازد!  پروژه‌ای که با سفر نابهنگام نواز شریف به عربستان و ایران،  و همزمان با حضور عراقچی،  سخنگوی وزارت امورخارجة جمکران در جده،   صورت علنی و غیرقابل تردید به خود گرفته.   ولی در این برنامه،   به قول موسیقی‌دانان چند «بِمول» داریم.   

اول اینکه،  روسیه در ارتباطات‌اش در خلیج‌فارس بی‌نهایت فعال است،   و مسلماً اجازه نخواهد داد که واشنگتن آزادانه کارت‌های برنده را بین بازیگران خودی «تقسیم» کند.  و اظهار نظر صریح سایت «سپوتنیک» در مورد «مذاکرات» عربستان و ایران و اینکه تضادهای «تهران ـ  ریاض» به این زودی‌ها نمی‌تواند برطرف شود،   در عمل هشداری است به واشنگتن؛   باشد که بعضی‌ها به این توهم دچار نشوند که هلو را پوست‌کنده در دهان گذاشته‌اند. 

«بِمول» دیگر در سناریوی جدید واشنگتن تزلزل در قرنطینه‌ای است که این نوع سیاست می‌تواند در سانسور حاکم بر ملت ایران به وجود آورد.   سانسوری که ایالات‌متحد با کمک پاکستان،‌  قطر،  کویت و امارات بر شبکه‌های ماهواره‌ و اینترنت اعمال می‌کند.  این سانسور طی سالیان گذشته ابزار تثبیت استبداد آخوندی بود،   و  بارها گفته بودیم که ملا نمی‌تواند اینترنت و ماهواره را کنترل کند،   و این کنترل از طریق عوامل واشنگتن اعمال می‌شود.   ولی طی چند روزی که از «نزدیک» شدن پاکستان به جمکران می‌گذرد،  شاهدیم که سایت یوتیوب به «دلائلی» پس از 3 سال در پاکستان از قید سانسور رها شده،   و در ایران نیز یوتیوب تقریباً از حیطة سانسور بیرون خزیده!    

این امر نشان می‌دهد که شبکة مورد استفادة ایرانیان تا چه حد از خارج مرزها،  و از طریق دولت‌های تحت نظارت ایالات‌متحد کنترل می‌شود.  حال اگر قرار باشد حکومت «ولایت‌فقیه» که بر اساس سانسور و سرکوب به قدرت رسیده و اهرم‌ها را غصب کرده شبکة اینترنت‌اش از قید سانسور بیرون رود مشکل خواهد توانست تحولات اجتماعی را تحت کنترل درآورد.   و آزادسازی فضای اینترنت،  به دلیل نبود یک سیاست منسجم اجتماعی و سیاسی و حقوقی،  علیرغم حمایت کلی نویسندة این وبلاگ از اصل «آزادی بیان» در شرایط فعلی فقط دو پیامد غیرقابل تردید خواهد داشت:  فعال‌تر شدن قشر لات‌های حکومتی و تنش‌زائی در داخل،  و اوج‌گیری نارضایتی‌ها و تشدید آشوب‌های شهری!  دقیقاً همچون باز شدن فضای سیاسی در دوران کارتر.   در نتیجه،  آمریکا از طریق پاکستان،  در هیبتی ظاهرالاصلاح عملاً برای ایجاد آشوب در ایران خیز برداشته.    

می‌بینیم که اگر پیشتر واشنگتن قشر لات‌ها را غیرقابل تکیه تحلیل کرده،   و بالاجبار پای میز مذاکره نشسته،  هنوز شیوة عمل خود را در داخل مرزهای ایران تغییر نداده.   اشتباه نکنیم،   این «تضاد» نتیجة ضدونقیض‌گوئی نویسندة این وبلاگ نیست،   این مسئله نشاندهندة تضاد کلی است که به دلیل سیاست‌های مزورانة آمریکا ـ  محدود کردن آزادی به آزادی سیاسی ـ   به وجود آمده.   و از سوی دیگر،  واشنگتن به حساب خود تلاش دارد تا از این طریق روسیه را تحت فشار قرار دهد.  به عبارت دیگر،  به مسکو حالی کند که اگر ایران در شرایط فعلی قرار گرفته،   فقط و فقط به دلیل اعمال سیاست‌هائی است که از طریق واشنگتن اجرائی می‌شود.   و خلاصه اگر روسیه بیش از این‌ها فشار بیاورد،  سد سکندر شکسته می‌شود،   و مانند سال 1357 همه چیز را سیل خواهد برد. 

ولی جالب‌تر از همه اینکه،  این برنامه مستلزم عقب‌نشینی کامل واشنگتن از پروژة «بهارعرب» و «آخوند قابل احترام» خواهد بود؛  پروژه‌هائی که یکی در کشورهای عرب‌زبان و آن دیگری در ایران پیگیری می‌شد.   اگر آمریکا در «برنامة» خود موفق شود،   قادر خواهد بود شبکة فعلی «شیخ‌وشاه» اسلام‌زده در خارج از کشور را از حیطة ملابازی بیرون آورده،   تبدیل به سخنگویان «آزادی بیان» کند؛  و از این مسیر دست مسکو را که در رسانه‌های غرب متحد حکومت آخوند معرفی شده در پوست‌گردو بیاندازد.   نتیجة چنین سیاستی مشخص است،‌  بار دیگر،   مانند دوران جیمی کارتر،    آمریکا جایگاه حامی «حقوق‌بشر» را در ایران تسخیر می‌کند.   می‌باید پذیرفت که این «دستاورد» برای کشوری که عملاً در تمامی جبهه‌های سیاست خارجی خود با شکست روبرو بوده موفقیت بسیار چشم‌گیری است. 

با این وجود تجربة دهة‌ گذشته نشان داده که مسکو شطرنج سیاسی را با دقت زیادی بازی می‌کند،   به طوری که همیشه چند حرکت از حریف جلوتر است.  پس در شرایط فعلی باید دید دولت و مجلس جمکرانی که عملاً از پروژة آمریکائی «انقلاب اسلامی» خارج شده،  و سینه‌خیز به سوی نوعی حکومت «آریامهری» می‌شتابند،   آیا می‌تواند پاسخگوی سیاست‌های آمریکا بشوند.   سئوال دیگر این است که آیا مسکو اجازه خواهد داد که همچون دوران مصدق و خمینی،  واشنگتن در مرزهای جنوبی‌اش دست به چنین عملیات ایذائی‌ای بزند؟