وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۳ تیر ۳۱, یکشنبه

دیالوگ پوشالی!

 

 

امروز فرصتی دست داد تا بررسی شتابزده‌ای از مناظرۀ امیر طاهری و زیدآبادی داشته باشیم.  کلیپ این مناظره که در سایت یوتوب در دسترس قرار دارد،  حاوی اطلاعات جالبی است که بررسی آن‌ خارج از لطف نیست.   در گام نخست یادآور شویم که نویسندۀ این وبلاگ با هیچکدام از دو مناظره‌گر و شیوۀ تحلیل‌شان از شرایط کشور هم‌فکری و همراهی ندارد.  از این گذشته،  سرفصل‌هائی که توسط ایندو مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته،  ناتمام مانده و بدون هیچ نتیجه‌ای رها شده‌اند.   شاید به همین دلیل باشد که مطلب امروز را نگاشته‌ایم. 

 

نخست می‌باید از ایندو شخصیت «مطبوعاتی ـ سیاسی» چشم‌انداز روشن‌تری ارائه دهیم،   باشد تا موضع‌گیری‌های‌شان بر مبنای نوعی برخورد «رئال ‌پولیتیک» مورد بررسی قرار گیرد.   امیر طاهری،  در سال‌های سیاه صدارت هویدا که دوران سانسور،  تعطیل مطبوعات و جلوگیری از انتشارات و کتب به شمار می‌آمد،  سردبیر روزنامۀ کیهان بود.   روزنامه‌ای که پس از کودتا 28 مرداد،   به ادعای برخی محافل با سرمایۀ شخص محمدرضا پهلوی تأسیس شد.   از سوی دیگر،   از زیدآبادی نیز عموماً تحت عنوان اصلاح‌طلب و وابسته به گروه «ملی‌ ـ مذهبی» سخن به میان می‌آید.   گروهی که از نخستین روزهای کودتای 22 بهمن 57 در همگامی با روح‌الله خمینی،   تلاش داشت تا میان «انقلابیون» با بازار و روابط مالی ارتباط برقرار کند،   و خصوصاً رابطی باشد بین‌ «انقلاب اسلامی» با آمریکا و انگلستان؛   به قول خودشان پیوندی شوند میان اسلام با جهان امروز!

 

در نتیجه،  با در نظر گرفتن همین چشم‌انداز و سبقۀ سیاسی ایندو به صراحت می‌توان دید که وجه ‌مشترک‌شان،  بر خلاف ادعاها،   به مراتب بیش از آن است که گفته می‌شود.  خلاصه بگوئیم،   هر دو به نحوی از انحاء حامی زیرساخت‌های استبداد سیاسی‌اند.   طاهری در رژیمی استبدادی،‌   دشمن مطبوعات،  مخالف آزادی بیان و انتشارات قلم‌ می‌زده است.  و  زید‌آبادی در رژیمی دست‌نشانده و کودتائی که تحت عنوان «انقلاب» بر سرنوشت ملت ایران حاکم کرده‌اند،   سال‌هاست که با هیاهو و صحنه‌سازی خواستار «روابط سازنده» با جهانیان می‌شود!   به صراحت بگوئیم،   اینان از جمله واعظان غیرمتُعذاند؛   با تکیه بر ساختارها و ایده‌هائی ضدایرانی،  ادعا دارند که جهت تعالی جامعۀ ایران فعالیت سیاسی می‌کنند!    

 

در مناظره‌ای که برای ایندو ترتیب داده شده،  چند مطلب جالب توجه وجود دارد.  نخست اینکه هیچکدام از ایندو،   پایه‌ها و زیرساخت رژیم‌ها ـ  در مورد طاهری رژیم شاهنشاهی و در مورد زیدآبادی حکومت ملائی ـ  را به زیر سئوال نمی‌برند،   و این رژیم‌ها را در قلب ژئواستراتژی‌های جهانی مورد تحلیل قرار نمی‌دهند.  خلاصۀ کلام،   هر دو با مسائل کشور به نحوی برخورد می‌کنند که تو گوئی رژیم‌های مورد ستایش‌شان از آسمان بر زمین اوفتاده‌؛  تقدس دارند و مشروعیت‌شان نیز تاریخی و سنتی و مذهبی و ... است.  در ثانی،  هر دو در ادعاهائی مکرر،   خود را حامی استقرار حکومتی قانونی در ایران جا می‌زنند.  در همین چارچوب است که طاهری حامی قانون اساسی مشروطۀ سلطنتی می‌شود؛   قانونی که خود مهم‌ترین پایه جهت تأمین استبداد «شاه و قشر شیعه» به شمار می‌رود.  و زیدآبادی نیز،  در قلب یک رژیم ملائی که تمامی جوانب اجتماعی،  فرهنگی،  سیاسی و حتی اخلاقیات فردی و ... و زندگی خصوصی افراد را در ید تصمیمات ضد ایرانی قشر ملا قرار داده،   می‌خواهد  دست به اصلاحاتی بزند که معلوم نیست چیست،   توسط چه کسانی می‌باید عملی شود،   و چه نیروهائی واقعاً خواستار آن‌اند!    

 

پر واضح است که هر دو خود را عمل‌گرا و کارورز معرفی کنند.   به عبارت ساده‌تر،   مدعی کارورزی در ارتباط با «واقعیات» کشور بشوند،  ولی پای قرائت‌شان از «واقعیات»،  آنهنگام که به بررسی «اسلام در ایران» می‌رسد چوبین می‌شود.   به صراحت بگوئیم،  هیچ نگرش تاریخی‌ای از پدیدۀ اسلام سیاسی در ایران در چنتۀ ایندو نیست.   عمل‌گرائی طاهری به این محدود می‌شود که، ‌  «خوب!  اسلام که با شاه مخالف نیست!»   زیدآبادی هم روی طاهری را زمین نمی‌گذارد؛    اسلام را بخشی طبیعی از «فرهنگ ملت ایران» معرفی می‌کند که «خوب یا بد،  با ما هست،‌  و با ما خواهد ماند!»  به عبارت ساده‌تر،  عمل‌گرائی سیاسی که در صحنۀ سیاست هر کشوری منطقاً می‌باید بر قرائتی متقن و منسجم از تاریخ تفکر بشری متکی باشد،   در نظریات اینان بیشتر نوعی پوپولیسم و «عامی‌‌نوازی» است.   بله،  در شرایطی که قشر جوان کشور در تب‌وتاب برخورد با دین‌سالاری است،   ایندو تحلیل‌گر رابطۀ قدرت اجرائی،  مقننه و قضائی را در ارتباط با «دین اسلام» به طور کلی به حاشیه می‌رانند؛  تو گوئی علاقه‌ای ندارند که از این مقوله سخن به میان آید.

 

در اینجا شاید بهتر باشد که ما نیز نیم‌نگاهی به «عارضۀ» مذهب در جامعۀ بشری بیاندازیم.  در آغاز بگوئیم،  ادیان ـ  مقصود ادیان ابراهیمی است که حیطۀ وسیعی از جغرافیای جهانی را به صور مختلف «فتح» کرده‌اند ـ   از منظر تاریخی،   در واقع خط فاصل میان دنیای باستان و  قرون وسطی به شمار می‌رود.   ادیان کذا،  علیرغم تمامی ابعاد ضدانسانی‌شان،  این هدف اصلی را دنبال کرده‌اند تا خشونت،  سبعیت،  شقاوت و درندگی دوران باستان را که بازتابی از تقدس اشیاء،  افراد و حاکمان به شمار می‌رفته،  به نحوی از انحاء تلطیف کنند.   به عبارتی،  تقدس را از اشیاء و افراد گرفته،   به ورای موجودیت فیزیکی ارجاع دهند.   البته از آنجا که عادات ناپسند را مشکل بتوان از سر بنی‌بشر فروانداخت،   این تقدس‌ها به صور مختلف بار دیگر در جوامع ظهور کردند؛   تقدس قصه‌های مذهبی و امامان،  خانۀ خدا،  رهبران،  کلیسا و کنیسا و مسجد،  تقدس و پرستش قرآن و انجیل و نهج‌البلاغه و دیوار ندبه و ... از این نمونه‌هاست. 

 

ولی پس از آنکه در عرصۀ فلسفی،  متفکران مدرنیته خداوند همه‌چیزدان و همه‌کاره را از میدان به در کرده،   به صراحت عنوان کردند که،  خداوند فلسفۀ کلاسیک ذیجود نیست و مرده‌،  جهان پای به دوران جدیدی گذارد.   در دنیای جدید،   تقدس از فضای اجتماعی رانده شد و جهت حفظ موجودیت‌اش که دیگر نه تاریخی بود و نه آنچنان ضروری،   به حیطۀ باور‌ها،‌  عادات فردی و خصوصاً پیش‌داوری‌های خلوت عوام‌الناس پناه برد.   نیازی نیست که بگوئیم جهان امروز بر محور تعلیمات مدرنیته متحول می‌شود،   نه بر پایۀ مقدسات مذهبی و یا مذهب‌ستائی زیرسبیلی.   از اینرو خروج تحلیل‌گر،  مفسر،  سیاست‌مدار،  فیلسوف اجتماعی،  و ...  از فضای مدرنیته،   جهت توجیه موجودیت سیاسی و ساختاری مذهب،  «واپس‌گرائی» است.  حال باید پرسید به چه دلیل ایندو «شخصیت» سیاسی،   و مدعیان برقراری نظم نوین،‌  آن زمان که در برابر پدیدۀ «دین در جامعه» قرار می‌گیرند،  لکنت زبان گرفته،  به تِتِه‌پِتِه می‌افتند،  و تلویحاً دست به توجیه و ستایش و بزرگداشت «دین» می‌زنند؟ 

 

فراتر از برخورد ناشیانه،   اگر نگوئیم واپس‌گرایانۀ ایندو با مقولۀ دین و نقش آن در جامعه،  بررسی اینان از نقش نیروهای سیاسی و کاربردشان در برقراری نظام حاکم بر کشور نیز مسئله‌ساز می‌شود.    زیدآبادی،  آنچنان که می‌توان حدس زد سخن از حمایت توده‌ها از روح‌الله خمینی به میان می‌آورد.   تو گوئی،  قرار است بر مبنای توهمی فراگیر و توده‌ای،   با هیاهو و تظاهرات و نمازجمعه و الله‌اکبر کشور را اداره کرد!   البته همانطور که پیشتر هم گفتیم،   وی مشخص نمی‌کند،  توده‌های مورد نظرش که تا چند هفته پیش از 22 بهمن 57 اصلاً نمی‌دانستند خمینی کیست و چه‌کاره است،   به چه ترتیب به یک‌باره اینچنین سازماندهی شده،   به خیابان‌ها حمله‌ور شدند؟   حتماً این سازماندهی یک‌شبه را هم می‌باید از معجزات امام علی و حسین شهید و این جور قصه‌ها به شمار آورد.   در واقع،  زیدآبادی در بررسی نیروهای سیاسی کشور دقیقاً پای جای پای همان حزب‌اللهی‌هائی می‌گذارد که پس از دریافت چک حقوق ساواک،‌  در خیابان‌ها «روح منی خمینی» می‌خواندند.  و حال نگاهی داشته باشیم به امیر طاهری. ‌

 

طاهری ادعا دارد که در بطن جامعۀ امروز به دلیل مخالفت ملت با رژیم پیشنهادی خمینی مقاومت ملی در حال رشدونمو است،   و دیری نخواهد پائید که رژیم چون کاخی از پوشال،  در یک چشم بر هم زدن فرو ریزد.  اتفاقاً ما با این نظریه کاملاً موافق‌ایم!    اختلاف نظر ما با ایشان از این جهت است که نمی‌فرمایند،‌   به چه دلیل،   رژیم سلطنتی مورد ستایش و پرستش ایشان نیز یک‌شبه اینچنین فزرت‌اش قمصور شد و چون «طویله‌ای از پوشال» بر سر ملت فروریخت!   به عبارت ساده‌تر،   امیر طاهری یک استبداد را محکوم می‌کند،  و آیندۀ محتوم‌اش را اینچین ترسیم می‌نماید،   ولی همزمان در هنگامۀ یک بررسی اجتماعی و سیاسی،  استبداد پهلوی را که به همین سرنوشت دچار شده،   مورد تأئید قرار می دهد!  در نتیجه،  با قبول نظریات ایشان باید بپذیریم که رژیم کودتائی پهلوی یک «دمکراسی» بوده،   که نیروهائی مابعدطبیعه  ـ  اوباش آنان را چپی‌ها می‌خوانند ـ  ملت را از نعمت آن محروم کرده‌اند!   خلاصۀ کلام،  سردبیر سابق کیهان پهلوی‌ها،  در این مناظره،   علناً پای در اوباش‌پروری و تقلب روشنفکرنمایانه گذارده؛   حرفی برای گفتن ندارد.

 

جهت اجتناب از اطالۀ کلام،   در آخرین مقطع از این بررسی شتابزده،   نیروهای سیاسی مورد اعتنای ایندو «نظریه‌پرداز» را نیز مورد بحث قرار می‌دهیم.   طبیعی است که نیروهای سیاسی مورد اعتنای زیدآبادی همان اوباش حزب‌الله و لات‌ولوت‌هائی باشند که در نمازهای جمعه به فرمان پیش‌نماز رکوع و سجود می‌کنند.   البته یانکی‌ها طی سال‌های اخیر،   تلاش زیادی به خرج داده‌اند تا از این اوباش چند سر را در «دکان‌های» دانشگاهی غرب جاسازی کرده،  تیتر استاد دانشگاه و غیره برای‌شان «تأمین» نمایند.   ولی نهایت امر اینان همان عوام‌الناسی هستند که قرآن را می‌بوسند و روی سرشان می‌گذارند،  هر چند سواد خواندن‌اش را هم ندارند.  بله،  زیدآبادی می‌خواهد با این‌ها و قر و قمیش‌ امثال خاتمی و پزشکیان کشور را «آبادان» کند.

 

ولی همانطور که بالاتر گفتیم،  نمی‌باید جای دور رفت،  چرا که امیر طاهری نیز نیروئی جز همین‌ها در اختیار ندارد.  با این تفاوت که اوباش مورد اعتنای امیر طاهری قرار است ریش‌های‌شان را دو تیغه کنند؛   فکل‌ وکراوات بزنند،  و اگر درک و فهم‌شان از مسائل اجتماعی،  فرهنگی و خصوصاً سیاسی در حد همان لات‌های مسلسل‌چی و حزب‌اللهی است،   همچون هوشنگ انصاری،  مجید مجیدی،  هویدا،‌  ازهاری و ... ادعاهای «گنده گنده» نیز داشته باشند!   خلاصه طوری باشد که اعلیحضرت حال‌شان «جا» بیاید!  

 

برای این حضراتِ «سیاست‌چی» و طرفداران‌شان خبرهای بدی آورده‌ایم.   اگر هنوز کور نشده‌اند چشمان‌شان را بگشایند،  چرا که جامعۀ ایران،  هم از اینان و هم از ایده‌های باستانی و قرون‌وسطائی‌شان عبور کرده.   هم اسلام و ولایت‌فقیه و پیش‌فرض‌های دینی به زیر پای جامعۀ ایران کوفته و نابود است،   و هم دوران سلطنت زورکی و شیعی‌‌مسلک‌ به پایان رسیده.  خلاصه،   با دستمالی کردن اسلام،‌   انقلاب اسلامی،  توده‌های مسلمان،  روحانیت،  شاه و شیخ و قانون اساسی مشروطۀ شیعی نمی‌توان برای احدی در جامعۀ ایران آیندۀ سیاسی تصور کرد.   در آخر بیافزائیم،   آب‌قنات کذا مسموم و کشنده است.  و هر متفکری که واقعیت جامعه را به درستی دریابد از آن دست خواهد شست.   

 

 

 

 

 

      


۱۴۰۳ تیر ۲۰, چهارشنبه

سوداگر و سرگیجه!

 

 

در ادامۀ مطلبی که تحت عنوان «انتخابات و ترامپ‌چه‌ها» در این وبلاگ نگاشتیم به چند مطلب اساسی می‌باید اشاره کرد.   نخست اینکه،  پروژۀ نئوترامپیسم در ایالات متحد در حال شکل‌گیری است،   و نتیجتاً تمامی اهرم‌هائی که بتواند بار دیگر دونالد ترامپ و ایده‌های افراطی،  اگر نگوئیم نژادپرستانه‌اش را به عرصۀ سیاست آمریکا و جهان وارد کند فعال شده‌.   این اهرم‌ها از کرملین گرفته تا مراکز بزرگ تمدن اروپای غربی،  آسیا و آفریقا در تکاپو اوفتاده‌‌ و در شرایط فعلی ظاهراً جو بایدن،  رئیس جمهور فعلی ایالات‌متحد،   نه در هیئت دولتمرد و نه در قالب نظریه‌پرداز،   مشکل بتواند در برابر این هجمه مقاومت کند.   در نتیجه،  تمامی گروه‌هائی که نظرات ترامپ منافع‌شان را بازتاب نمی‌دهد،  در سطح جهانی سنگرهائی جهت مقابله با نئوترامپیسم بر پا کرده‌اند.   در مطلب امروز به بررسی این سنگرها و امکانات‌شان در برخورد با شوک دولت ترامپیست خواهیم پرداخت.

 

همانطور که شاهدیم انگلستان نخستین سنگر را گشود؛   دولت کارگری نوین که با اکثریتی تاریخی پای به پارلمان گذارد،  عملاً اولین راه‌بند را در برابر ترامپیسم ایجاد کرده است.   در چارچوب همین تغییرات شاهد اوج‌گیری «نئواصلاح‌طلبی» در حکومت اسلامگرایان تهران نیز بودیم؛   همان‌ها که پس از دریافت «فرمان از راه دور» سفرۀ نذری انتخابات پهن کردند!  انتخاباتی توأم با مهندسی آراء،   تقلب،  هیاهو و جنجال پیرامون «هیچ»،  دروغگوئی پیرامون «اهداف» پزشکیان و ...  در ایران به راه افتاد،   تا رژیم ملائی با حفظ وابستگی‌های فرامرزی، از اصولگرائی به دامان نوعی اصلاح‌طلبی فقاهتی فرواُفتد.  خلاصه بگوئیم،  پیش از انتخابات پارلمانی بریتانیا‌ الزامات نوین لندن را در کشور ایران شاهد بودیم.    

 

سومین سنگر در برابر ترامپیسم در جمهوری فرانسه گشوده شد.  و در همین راستا،   روز هفتم ماه ژوئیه سالجاری،   در شرایطی که رئیس‌جمهور اینکشور،  با اطمینان از کشیده شدن فرانسه به سوی راست‌گرایان افراطی،   فرش قرمز را برای تئوری‌های واپس‌گرایانۀ ترامپ در فرانسه پهن می‌کرد،  برخلاف تمامی داده‌‌های آماری،   نتایج انتخابات «ائتلاف چپ» را به قدرت رساند.  به این ترتیب،   هم زیرپای کاخ الیزه کشیده شد؛  هم پتک محکمی بر فرق راست‌گرایان افراطی فرود آمد.   البته در ارائۀ نتایج ملموس و سیاسی این انتخابات نمی‌باید شتاب کرد،   ولی تحرک سیاسی تاریخی «ائتلاف چپ» به صراحت نشان ‌داد،   آنان که درک درستی از موضع جهانی فرانسه ندارند و همزمان توان و قدرت دمکراسی را در اینکشور دستکم می‌گیرند،  سخت در اشتباه‌اند.   بدون شک  کاخ کرملین یکی از مهم‌ترین مراکز تصمیم‌گیری جهانی بود‌ که مرتکب این اشتباه شد.

 

در اینجا چه بهتر که یک پرانتز جهت بررسی مواضع کرملین در اروپا باز ‌کنیم.   هر چند روسیه در عمل یک قدرت آسیائی است،   و قسمت اعظم سرزمین‌اش در قارۀ آسیا واقع شده،   همیشه این تمایل را دارد تا خود را اروپائی ببیند.   از اینرو حضور در صحنه‌های اجتماعی و خصوصاً تحولات سیاسی قارۀ اروپا برای روسیه از اهمیتی فراوان برخوردار است.   اهمیتی که کرملین شاید برای دیگر مناطق آنقدرها قائل نیست.  در این چارچوب،   واشنگتن نیز که منافع ویژه‌ای در اروپا دنبال می‌کند و در عمل ارباب اروپای غربی و مرکزی به شمار می‌رود،  جهت کنترل تحرکات کرملین در این قاره دستِ محافل سیاسی و اقتصادی اروپائی را در بده‌بستان با روسیه مسدود کرده.   البته در پروپاگاندهای رسانه‌ای این دخالت‌ها تحت عنوان «تحریم دولت روسیه» به دلائل انساندوستانه اعمال می‌شود،   ولی در عمل،  تحریم کذا مسدود کردن زمینۀ فعالیت دولت‌ها،  شرکت‌ها،  صنایع و بانک‌های اروپائی در ارتباط با روسیه است؛   اینهمه جهت حفظ تیرک خیمۀ واشنگتن در اروپای غربی! 

 

به این ترتیب راه ورود روسیه به فضای اروپا را چنان مسدود کرده‌اند که همکاری مسکو صرفاً با جریانات تندرو،  حاشیه‌نشین‌ها و خصوصاً فاشیست‌ها و ملی‌گرایان امکانپذیر می‌شود؛   جریانات دیگر امکان همکاری با مسکو نمی‌یابند.   و این است دلیل نزدیکی سیاسی مسکو با جریانات فاشیست،   خصوصاً در فرانسه و آلمان.   در همین چارچوب شاهد بودیم که در تاریخ 24 مارس سال 2017،   رهبر فاشیست‌های فرانسه،   مارین لوپن طی دیدار با ولادیمیر پوتین در کاخ کرملین، خواستار همکاری ژئواستراتژیک با مسکو نیز می‌شود و مورد نکوهش شدید محافل وابسته به ناتو قرار می‌گیرد.  

 

البته فاشیست‌های فرانسه تنها نیستند؛   گروه‌های راستگرای افراطی در بسیاری از کشورهای اروپائی به سوی کرملین آمده‌اند!   در اروپای شمالی،   لهستان،  آلمان و ... تشکل‌های حزبی افراطی جان گرفته‌اند،  و خصوصاً در مجارستان و اسلواکی دولت‌های راستگرای افراطی نیز تشکیل شده‌اند.   ولی این ژئواستراتژی بازتاب‌های ناخوشایندی نیز برای مسکو به همراه آورده و خواهد آورد و مهم‌ترین‌شان در فرانسه رخ داد.   مسکو،   برای پیروزی فاشیست‌های فرانسه در انتخابات اخیر،‌  جهت بازتاب دادن به الهامات ترامپیست‌ها،  سرمایه‌گزاری‌های کلان سیاسی،   ژئوپولیتیک و تبلیغاتی کرده بود،  ولی همانطور که شاهدیم پروسۀ کذا به شکست کامل منجر شد!  

 

ولادیمیر پوتین به «مجلس جدید» خیرمقدم گفت؛   لاوروف،  وزیر امور خارجۀ روسیه پای را فراتر گذارده،   «انتخابات فرانسه را غیردمکراتیک خواند»،‌  و آندسته از گروه‌های چپ‌گرای اروپا که در خواب‌وخیال‌های‌شان پوتین را با استالین در ترادف می‌‌بینند،  در مورد تجلیل از قدرت‌گیری چپ‌های ظاهراً هم‌فکر‌شان در‌ فرانسه،  و یا تأئید وابستگی‌ تشکیلاتی‌شان به آرمان‌های ملی‌گرایان وابسته به مسکو رسماً «گُه‌گیجه» گرفته‌اند! 

 

ولی شرایط ناخوشایندی که در فرانسه برای مسکو پیش آمد دلیل روشنی دارد؛   روسیه قرائت درستی از دمکراسی و موضع جهانی فرانسه نداشته!   مسکو ظاهراً قادر نبوده مصاف ملت‌های متفاوت را در آینۀ تجربیات تاریخی‌شان به درستی مورد تجزیه‌وتحلیل قرار دهد،   و نتوانسته یک پروسۀ دمکراتیک را آنچنان که باید و شاید رصد کند.   بر پایۀ همین درک بدوی و ابتدائی از روابط سیاسی در بطن جامعۀ فرانسه،  مسکو همان سیاستی را که در کشورهای خلق‌الساعۀ مجارستان،  صربستان و اسلواکی دنبال کرده،   در فرانسه نیز دنبال می‌کند!   در کشوری که گهوارۀ فلاسفۀ روشنگری،  مدرنیته،  پارلمانتاریسم و اومانیسم است،  و نهایت امر شاهین ترازوی دمکراسی در سطح جهان به شمار می‌رود.   خلاصه اگر سیاست مسکو در فرانسه با شکست روبرو شده،   هیچ تعجبی ندارد.  حال نیم نگاهی بیاندازیم به هم‌وطنان سلطنت‌طلب و مجاهد و شرکاء!

 

اینان که عموماً سوار بر سیمرغ تخیلات‌ تصور می‌کنند در دامان ترامپیسم از شر ملایان خلاص شده،  به دولت و شوکت و خصوصاً ثروت خواهند رسید،  آگاهانه و یا صرفاً با رونویسی از «بغل‌دستی»،   علیرغم روس‌ستیزی و هیاهو و قیل‌وقال ‌برای دمکراسی و حق‌رأی و حقوق بشر و ... به فحاشی به چپ فرانسه دست زده،   عملاً حامی فاشیست‌های متمایل به مسکو شده‌اند!  به این ترتیب،  گروهی آگاهانه و گروهی دیگر صرفاً میمون‌وار انتخابات فرانسه را مخدوش می‌دانند!  ولی اگر عملۀ و اکرۀ این گروه‌ها نمی‌دانند،   وحشت‌ سرکردگان‌شان دلائل روشن دارد.   چرا که اگر روند سنگرسازی بر علیه ترامپ بیش از این‌ها اوج گیرد،   امکان دارد «برنامه‌های» مشعشعانۀ‌ حضرات اوپوزیسیون‌چی تا چند سال آینده در آب‌نمک همچنان مغروق بماند.   خلاصه،  یک رخداد عمدۀ جهانی ـ   نتایج انتخابات پارلمانی فرانسه ـ  ماسک از چهرۀ بسیاری گروه‌های سیاسی برداشته؛  واقعیت‌شان را نمایان کرده،   و این امکان را فراهم آورده تا چهرۀ واقعی‌شان،  به دور از تمامی ادعاها به صراحت دیده شود.  

 

در آخر بهتر است نیم‌نگاهی به سیاست روسیه در ایران نیز بیاندازیم.  همانطور که بارها گفته‌ایم،   «فرض اصلی» ما در قرائت سیاست جاری ایران همیشه بر این پایه تکیه داشته و دارد که هیئت‌حاکمۀ ملایان مولود کودتای 22 بهمن 57،   و در نتیجه دست‌نشاندۀ آنگلوساکسون‌هاست.  از اینرو،  به استنباط ما،   در بوق انداختن سیاست‌های «روس‌نوازی» مقام معظم ملایان و دیگر پادوهای مستقر در خیابان پاستور دادن «آدرس عوضی» می‌باید تلقی ‌شود.  با این وجود،   اگر عمر حکومت ملایان بیش از آنچه برخی تصور کرده‌اند طولانی شده،   به این دلیل است که روسیه جهت تغییر حاکمیت در ایران حاضر نیست همچون دوران بلشویک‌ها،   تن به یک کودتای «آمریکائی ـ انگلیسی»،  از قماش 25 شهریور،  28 مرداد و یا 22 بهمن 57 بدهد.   و اگر در مورد فرانسه،  همانطور که بالاتر گفتیم نگاه کرملین نارساست،  تحلیل مسکو در مورد مسائل ایران از منظر سیاسی کاملاً بالغ و عاقل و جاافتاده می‌نماید. 

 

نگرش روسیه در ایران عاقلانه است،  چرا که روابط دوجانبۀ «ایران ـ روسیه» تاریخی است،  و دو ملت خیلی خوب با یکدیگر آشنای‌اند.  در ثانی،  حاکمیت ملایان و دولت شاهنشاهی،  هر چند هر دو واپس‌گرا،   قرون‌وسطائی و مُبلغ تحجر در روابط اجتماعی بوده‌اند،  وجوه تشابه بسیار زیادی با حکومت فعلی و گذشته در روسیه نیز دارند.   به قولی،  «این‌ها» ـ  روس‌ها و شیعی‌ها ـ  مزۀ دهان یکدیگر را خوب می‌فهمند.   نتیجتاً تحلیل روسیه از مسائل ایران با واقعیات ارتباط کاملاً روشنی دارد،   و به همین جهت مسکو در برابر سیاست آمریکا در ایران مقاومت می‌کند.

 

حال چه بهتر که سیاست واشنگتن را در ایران نیز تا حدودی ترسیم کنیم.   دولت آمریکا با ایرانی در حد یک ملت آمریکای لاتین برخورد می‌کند؛   خواهان کنترل کامل اقتصاد،  منابع مالی و کانی در ایران است.  بدیهی است که در این مسیر،  واشنگتن سرکوب،  سانسور،  غارت،  تحقیر و تحمیق ایرانی را نیز از جمله  ابزارهای کاملاً جایز ببیند.  و در چارچوب همین نگرش استعماری بود،  که روز 22 بهمن 57 در لبیک به نیازهای ژئوپولیتیک‌اش در افغانستان،  پاکستان و ... کودتای ارتش شاهنشاهی را سازماندهی کرده،   کشور را به دست ملایان سپرد.   بدیهی است که نوچه‌های عمامه‌برسر واشنگتن پس از چند سال فرسوده شوند؛  ژئوپولیتیک منطقه تغییر یابد؛  نیازهای واشنگتن دچار تحول و تغییر شود،  و ... و در چارچوب نیازهای نوین،   آمریکا بخواهد دست به تجدید فُراش بزند.   اینجاست نقطۀ برخورد واشنگتن با روسیه!

  

کرملین خود را حامی ثبات و امتداد سیاسی در کشورها معرفی می‌کند،  آمریکائی‌ها هم به عادت مرضیه،   خواستار کودتا،  انقلابات رنگین،  هیاهو،  آشوب و هرج‌ومرج‌اند.  تقابل ایندو نگرش ژئوپولیتیک بن‌بست سیاسی فعلی را در ایران رقم زده؛  حکومت مشروعیت ندارد؛  جامعه در تلاطمی بی‌پایان دست‌وپا می‌زند؛   اقتصاد کشور پای به بیراهه گذارده و معلوم نیست چه اهدافی دنبال می‌کند؛  حاکمیت جز سرکوب و تهدید به سرکوب ابزار دیگری برای اعمال کنترل اجتماعی در دست ندارد،  و ...  و در این میانه آن‌ها که در قالب مخالفان حکومت ملایان وانمود می‌کنند که با تکیه بر غرب و یا شرق شرایط را بهتر خواهند کرد فقط و فقط به دنبال منافع شخصی و محفلی‌شان می‌دوند.  به استنباط ما،  بن‌بست فعلی امتداد خواهد یافت.   شرایط زمانی می‌تواند بهتر ‌شود که برداشت فعالان سیاسی،  و در مجموع جامعۀ ایران از اقتصاد،  سیاست و مسائل فرهنگی‌ وسعت بیشتری یافته،   ایرانیان بتوانند به دور از هیاهو و جنجال،  وابستگی،  عربده‌جوئی،  خودنمائی،  دین‌پناهی و ایدئولوژی فروشی جایگاهی قابل احترام برای کشور و ایده‌های سیاسی‌شان در صحنۀ بین‌المللی بجویند.        

 

 

 

 

               

 

 

 

 

 

 

 

 

    


۱۴۰۳ تیر ۱۶, شنبه

انتخابات و ترامپ‌چه‌ها!

 

 

آلبرت کامو،  ادیب و متفکر سرشناس فرانسوی می‌گوید:

«آنهنگام که دمکراسی بیمار می‌‌شود،  فاشیسم به بالین‌اش خواهد شتافت، ...   ولی نه برای احوالپرسی!»

 

طی دهۀ اخیر،   تغییرات ژئواستراتژیک و بازی‌های «جنگ ـ صلح» که توسط قدرت‌های بزرگ در سراسر جهان به راه اوفتاد،   شرایط ویژه‌ای در جهان سرمایه‌داری به همراه آورده،  و سرمایه‌داری را در وضعیت بیمار محتضر قرار داده.   چرا که دمکراسی‌های بورژوازی در اروپای غربی اگر طی دوران جنگ‌سرد «ویترین سرمایه‌داری» در برابر تبلیغات بلشویسم اتحادشوروی شده بودند،   امروز دیگر نقش اصلی‌شان یعنی کارسازی جهت توجیه مواضع سرمایه‌داری آمریکا را بکلی از دست داده‌اند.  در قلب دکترین نوین،   کشور پنهاور روسیه خود به منطقۀ جذب سرمایه و سرمایه‌دار تبدیل شده،   و در این راه به هیچ عنوان مقاومت و مخالفت قطب‌های دیگر را نخواهد پذیرفت.   

 

در این راستا سیاست «جذب قطب‌های اقتصادی و مالی» از سوی مسکو،   بازی نوینی شده،   واشنگتن را در شرایط جدیدی قرار داد.   از سوی دیگر،   مسئله صرفاً نقل و انتقال سرمایه در ابعاد جغرافیائی نبود،  آمریکا نمی‌توانست هیئت‌حاکمۀ روسیه را به همان معادلات و بده‌بستان‌هائی وادار کند که پیشتر با اروپای غربی و هیئت‌ حاکمه‌های «گوش به فرمان» در اروپا به راه انداخته بود.   به همین دلیل تجدید نظر در روابط اقتصاد جهانی اجباری می‌‌شد،   و آمریکا به هیچ عنوان از این روند جدید خرسند نبود.   واشنگتن به ناچار در مقابله با هجمۀ نوین جهانی راه چاره‌ای برگزید،   و همانطور که پیش‌بینی می‌شد،   همچون گذشته‌ها با کارت دوران قدیم،  یعنی چماق «جنگ‌سرد» پای به میز پوکر سیاسی گذارد.  

 

کلینتن،  بوش و اوباما،  سه رئیس‌جمهوری بودند که پس از سقوط اتحاد شوروی پای به کاخ‌سفید گذاردند؛   کارت ورودی همگی «جنگ سرد» بود!   همانطور که شاهد بودیم،   دیری نپائید که هر سه در هیئت «بازنده» میز پوکر را ترک کردند.   پس از این عقب‌نشینی،  هیئت حاکمۀ ایالات‌متحد جهت مقابله با شرایط جدید،   باند دونالد ترامپ را به کاخ‌سفید کشاند.   باند ترامپ می‌خواست پای را تا حد ممکن فراتر گذارده،   با دور زدن   پیش‌فرض‌های متداول جنگ سرد کارت‌های جدیدی بازی کند!  ولی در عمل فقط پرانتزی شد گذرا و میرا.   چرا که دوران ترامپ واقعیت دیگری را نیز همزمان علنی کرده بود؛  واقعیتی که تا پیش از آن آنقدرها برای هیئت‌حاکمۀ آمریکا ملموس و علنی نمی‌نمود!  دلیل هم اینکه،  در عمل خروج از داده‌های متداول دکترین «جنگ سرد» اگر الزامی می‌شد،‌   همزمان کنار گذاردن بسیاری از پیش‌فرض‌های دیگر را نیز اجباری می‌کرد.   

 

به عبارت ساده‌تر،  ترامپی‌ها دریافتند که جنگ سرد صرفاً نبرد موشک‌های هسته‌ای نبوده،   نبردی است شامل مقولات اخلاقی و حقوقی،  کنش‌هائی اجتماعی و سیاسی،   نقش‌پذیری‌هائی دولتی،  و خصوصاً پروپاگاندهائی «انساندوستانه» در میانۀ میدان بهره‌برداری‌های سرمایه‌داری!   و حضور ترامپ در کاخ‌سفید این واقعیت را علنی کرد که خروج از این نوع مقولات،   کنش‌ها و نقش‌پذیری‌ها قربانیانی به همراه خواهد آورد؛   قربانیانی در درون مرزهای آمریکا.  و اینان صرفاً از جمله عوام‌الناس بی‌ستاره و بی‌پناه نیستند!   این قربانیان از ابزارهائی جانگذاز جهت حمایت از منافع‌شان برخوردارند،  و می‌توانند ساختار قدرت‌سازی نوین و حاکمیت نوپا را نیز به چالش بکشند. 

 

به همین دلیل با افول ستارۀ بخت ترامپ،   افولی که حزب دمکرات با هیاهو در سراشیب تحولات اجتماعی هر چه می‌توانست به آن میدان داد،   شاهد بازگشت گروه اوباما به قدرت هستیم؛   اینبار در قالب «دولت» جوزف بایدن،  و در پوستۀ پاسخ نوین.  «قربانیان» سیاست‌های جدید به خیمۀ ترامپی‌ها تاخته بودند.    

    

ولی در کمال تأسف،  جو بایدن جز سپردن سیاست غرب به سیلانی که اوباما و باندهای دیگر در حزب دمکرات طی دهه‌های پیشین به راه انداخته بودند دستاورد دیگری نداشت.  کارت «جنگ‌سرد» بار دیگر روی میز قرار گرفته بود؛   بحران فزایندۀ سرمایه‌داری نیز همچنان پا برجا باقی مانده،  هر دم سرعت و قدرت بیشتری می‌یافت.  طی اینمدت،   اوج‌گیری نمودارهای بازار سهام نیویورک،  و گزارشات بانک مرکزی آمریکا پیرامون افزایش چشمگیر تولید ناخالص ملی به عنوان نمادهای پیشرفت و رفاه اقتصادی آمریکا در شبکه‌های خبری انعکاس می‌یافت،    ولی همین شبکه‌ها از سقوط سطح زندگی طبقات حقوق‌بگیر و کارگران،  بحران فزایندۀ کمبود مسکن و آوارگی در آمریکا،   اوج‌گیری نجومی نرخ تورم و ... هیچ سخنی به میان نمی‌آوردند!  اگر آمریکا همچون گذشته‌ها در عمل به دو نیم شده بود؛   بهرهمندان از این شرایط بسیار قلیل‌تر از گذشته‌ بودند،  و محکومان و محرومان‌اش به مراتب پرشمارتر!          

 

بایدن،  همچون دیگر هیئت‌های حاکمۀ ینگه‌دنیا،  تلاش کرد تا بحران اقتصادی‌ای را که خود در درون مرزها به وجود آورده بود از طریق چپاول‌های فرامرزی التیام بخشد.  ولی داده‌ها نیز با گذشته‌ فاصلۀ زیادی داشت؛   چین دیگر باج نمی‌داد؛  روسیه به هیچ عنوان عقب نمی‌نشست؛   هند به دلائل ژئواستراتژیک نمی‌توانست به «صاحب» خدمت کند؛   عربستان و دیگر کشورهای نفت‌خیز سرکش شده بودند؛   مراکز چپاول سرمایه‌داری آمریکا در آفریقا یکی پس از دیگری به روسیه و چین می‌پیوستند،  و ... و خصوصاً با آغاز کار بریکس و اتحاد کشورهای آسیا و آفریقا بر گرد پیمان شانگهای،  دیگر نه دلار قدرت سابق را داشت،   و نه ارتش آمریکا زوربازوی گذشته‌ها را.

 

در واقع پروژۀ‌ جهانی آمریکا که پس از فروپاشی اتحاد شوروی روی میز قرار گرفته بود ـ  «جهانی شدن» در چارچوب منافع سرمایه‌داری آمریکا  ـ  شکست خورده بود.  از سوی دیگر،  خط ترامپ که مدعی برخوردی نوین می‌شد نیز با مقاومت‌های شدید در داخل روبرو بود،  و خط حزب دمکرات نیز چیزی نبود جز یافتن منابع جدید تخریب و چپاول فرامرزی.   در این افق سیاسی بود که اروپای غربی،  رفیق گرمابه و گلستان یانکی‌ها هم تبدیل شد به طعمۀ جدید آمریکا.

 

در این چارچوب،   سقوط سطح زندگی در اروپا بازتاب مستقیم چپاولگری فرامرزی آمریکاست.   انگلستان با پروژۀ «برکسیت» منزوی شد؛   آلمان فدرال،  یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان پای به بحران اقتصادی گذارد؛   سطح زندگی و رفاه اجتماعی در کشورهای شمال اروپا سقوط کرد؛   فرانسه برای حفظ خدمات اجتماعی بالاجبار تن به استقراض گسترده سپرد،  و ... و اینجاست که شاهد حضور راست‌گرایان افراطی بر بالین سرمایه‌داری محتضر اروپا می‌شویم!

 

این گروه‌ها که ریشه‌های‌شان را می‌باید در گفتمان سیاسی تشکیلات «وافن‌اس‌اس‌» آلمان نازی جستجو کرد،   در واقع «ترامپ‌چه‌‌های» اروپائی به شمار می‌روند.  اینان همچون همزاد آمریکائی‌شان از روابط اجتماعی در این قاره ایده‌ای بسیار هم‌ساز و نزدیک با بنیانگزاران آپارتاید آفریقای جنوبی در ذهن دارند.   برای اینان نژاد،  اصلیت و قومیت می‌باید ملاک همه چیز قرار گیرد.   و اگر واقعیات اقتصادی ایجاب می‌کند تا سیل آوارگان جهان سوم همچنان به اروپا سرازیر شده،  کمبود نیروی کار را در این منطقه جبران نماید،   این آوارگان همچون سیاه‌پوستان آفریقای جنوبی در دوران آپارتاید می‌باید به عنوان شهروندان درجۀ دوم و سوم و ... صرفاً ابزاری جهت بهره‌کشی سرمایه‌داری‌های محلی باشند.  

 

با اوج‌گیری بحران اجتماعی و اقتصادی در آمریکا و اروپا،   ایدۀ شوم آپارتاید نوین هر چه افکار عمومی را مسخر کرد و به عوام‌الناس تفهیم کرد که راه صلاح‌وفلاح جز این نیست!  خصوصاً که مسکو نیز به دلائل ژئوپولیتیک و جهت تضعیف‌ سرمایه‌داری غرب و همزمان برای به ارزش گذاردن بازارهای روسیه،   تمامی تلاش خود را جهت حمایت‌ مالی،  ایدئولوژیک،  اطلاعاتی و حتی نظامی از این جماعت به کار ‌گرفته است.                

 

کشورهای آلمان و فرانسه که پس از خروج انگلستان از اتحادیۀ اروپا عملاً‌ موتورهای مولد ایدئولوژیک و ساختاری اتحادیۀ اروپا به شمار می‌آیند،   در رأس قربانیان اصلی پروژۀ ترامپ‌چه‌‌های اروپائی قرار دارند.   نتیجۀ انتخابات اخیر پارلمان اروپا،    ایندو کشور را در پارلمان اروپا به مراکز احزاب فاشیست تبدیل کرد،  و در پی انحلال مجلس فرانسه و برگزاری انتخابات پیش از موعد،   شاهد حضور چشم‌گیر  فاشیست‌ها در میان نامزدها و منتخبین مجلس ملی فرانسه هستیم.  در آلمان وضعیت از اینهم خراب‌تر است،   و امکان فرواوفتادن کشور در دامان فاشیسم و هیتلریسم بیش از پیش احساس می‌شود.  

 

در چنین هنگامه‌ای است که پیروزی چشم‌گیر حزب کارگر در انتخابات اخیر انگلستان،   عملاً محافظه‌کاران و ترامپ‌چه‌های انگلیسی را به زباله‌دان انداخت.   و هر چند کارنامۀ سیاسی و عملی حزب کارگر به هیچ عنوان «درخشان» نیست،   نخستین موضع‌گیری‌های دولت کارگری نشان می‌دهد که اولین سنگر مقاومت در برابر هجمۀ فاشیسم اروپا در انگلستان بر پا شده.   

 

مسلماً تحولات سیاسی ایران و حضور مسعود پزشکیان در رأس قوۀ مجریۀ کشور نیز،   هر چند که مقام رئیس‌جمهور بیشتر نمایشی است تا عملیاتی،   در رابطه با همین مسائل جهانی است.  یادآور شویم،  زمانی که پزشکیان سخن از همکاری با همۀ کشورها به میان می‌آورد،  جز همکاری با غرب،  خصوصاً با دولت کارگری انگلستان مد نظرش نیست.   از سوی دیگر،  علی خامنه‌ای که به عادت همیشگی نقش «همه کاره و هیچ کاره» ایفا می‌نماید،   قصد ندارد مسئولیت چرخش‌های اجباری‌ حکومت ملایان در صحنۀ جهانی را بپذیرد.   این مسئولیت به صورت خودبه‌خود  به گردن جناح «اصلاح‌طلب» اوفتاده،   باشد تا اگر گند کار در آمد،  خامنه‌ای بتواندبه سنت رایج،  بساط «کی‌بود؟! کی بود؟! من نبودم!» را پهن کند!

 

به این ترتیب اگر نخستین سنگر ضدترامپ در انگلستان افتتاح شده،  حفر دومین سنگر را در ایران شاهدیم.  می‌ماند نتیجۀ قطعی انتخابات فرانسه،  و شکل‌گیری دولت آیندۀ اینکشور،  و سپس مشخص شدن مسیر آلمان.   این امکان وجود دارد که اگر سنگرهای جدیدی در تقابل با ترامپیسم در اروپا و دیگر مناطق جهان گشوده شود،   اتحاد چین و روسیه نیز پای در اختلال‌هائی بگذارد.   پر واضح است که بازتاب چنین اختلالاتی گشودن جبهۀ اقتصادی جدیدی بر علیه ترامپیسم خواهد بود،   و این مطلب نیازمند بررسی جداگانه‌ای است.