وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۳ اسفند ۹, پنجشنبه

«گربه در انبان»؛ از آیرون‌ساید تا هویزر!


 

پس از فروپاشی بلشویسم در اتحاد شوروی،  جامعۀ‌ بشری چشم امید به نظام سرمایه‌داری دوخت؛  چارۀ دیگری هم نبود.  در آن شرایط شیوۀ تولید سرمایه‌داری تنها راه فلاح و صلاح به نظر می‌آمد!   ولی جهان سرمایه‌داری در آمریکا و اروپا به نوبۀ خود پای در سنگلاخ‌ ساختاری،  تشکیلاتی و حتی ایدئولوژیک گذارد.  دیرگاهی است که نمونه‌های شاخص و تاریخی دمکراسی‌ها در این مناطق در بحرانی ساختاری روزگار می‌گذرانند.   بحرانی که طی سه دهۀ اخیر هر دم شتاب،  شدت و ابعاد گسترده‌تری ‌‌یافته.  جهان پای در تغییرات و تحولات پایه‌ای گذارده و این تحولات شامل شیوۀ تولید سرمایه‌داری نیز می‌شود،   هیچ گریزی از آن نخواهد بود.   گابریل کولکو در سال 2006،   در مقدمۀ کتاب «پس از سوسیالیسم» شرایط سرمایه‌داری معاصر را اینچنین ترسیم می‌کند:

 

«امروز سرمایه‌داری در تمامی صور آن،  فقط به این دلیل که جایگزینی ندارد،  بر سراسر جهان مستولی شده.  آنان که حاکمان سرمایه‌داری‌اند نمی‌توانند به صورتی واقع‌گرایانه آن را توضیح داده،  چرائی‌ و چگونگی عملکردش را تشریح کنند؛  از اینهم بدتر،‌  حتی نمی‌توانند این نظام را بر پایه‌هائی باثبات مستقر نمایند [...]»

منبع:‌  گابریل کولکو،   «پس از سوسیالیسم.»

 

بله،  از قرائن چنین برمی‌آید که جهت مدیریت امور جهان معاصر دیگر در چنتۀ سرمایه‌داری   ابزار کافی وجود ندارد.   در نتیجه،  بشریت بالاجبار می‌باید شیوه‌ای جایگزین بیابد.  از اینرو،‌ جهان به ناچار به سوی نظامی جایگزین در حرکت اوفتاده،  و تحولاتی پایه‌ای در کار آمده. و بدیهی است که چشم‌انداز تحولات «ناشناخته» برای نوع بشر ابهام و عدم اطمینان به ارمغان آورد.  از منظر تاریخی،  در آغازین مراحل تحولات همه‌جانبه،  و در شرایطی که ذهنیت بشر آکنده از ابهام و عدم‌اطمینان است،  نزد بسیاری از انسان‌ها «امید به آینده» با «پرستش گذشته‌ها» جایگزین شده است.   جایگزینی‌ای که هم اینک عملاً در بسیاری مناطق جهان صورت گرفته.

 

در سیلاب‌ تحولات عمدۀ جهانی،  از منظر تاریخی،  گروه‌های کثیری از ابناء بشر همیشه تلاش کرده‌اند تا «ناشناختۀ» آینده را با آنچه «آشنا و آموخته» می‌پندارند جایگزین نمایند.   دیرینه‌پرستی،  موهومات‌‌ستائی،  توسل به پرسوناژهای اسطوره‌ای و تاریخی،  آویختن به نماد‌های مذهبی،  بومی،  سنتی و ... جملگی نشانگر تلاش بشر جهت دستیابی به آرامشی هر چند گذرا در پناه «آشنا و آموخته» است.  این مسیری است که بسیاری ملل از دیرباز به دفعات طی کرده‌اند،   هر چند تجربۀ متقن تاریخی پیوسته نشان داده آنچه اینان «آشنا و آموخته» پنداشته‌اند،  نه آنقدرها آشنا بوده،   و نه می‌توانسته در هیچ بُعدی به اینان امنیت و آرامشی را عطا کند که در پی‌اش اوفتاده بودند.   

 

نمونه‌های تاریخی فراوان است.   فدائیان دربار بریتانیا پس از پیروزی استقلال‌طلبان آمریکا،   طرفداران محمدعلیشاه قاجار و مخالفان مشروطه‌،  روس‌های سفید در مصاف با انقلاب اکتبر،  سربازان چیانکای‌چک در جنگ با مائو،  اعلان جنگ فاشیست‌های ایتالیا و نازی‌های آلمان به مدرنیته،  و ... و امروز هم مقاومت حامیان دونالد ترامپ در برابر تحولات!  تمامی انسان‌هائی که در مسیر مخالفت با تغییرات شتافتند،  جنگیدند و حتی جان باختند شیفتۀ یک اصل کلی بوده و هستند؛   چگونه می‌توان با «تحول» مبارزه کرد،  و چگونه تغییرات را،   نه به سوی آینده، که در مسیر بازگشت به گذشته سوق داد؟         

 

امروز ایرانیان در برابر شرایط ویژه‌ای قرار گرفته‌اند.  از یک سو،  دلدادگان آرمان‌گرائی‌های پنجاه‌وهفت عملاً به بن‌بست رسیده‌اند.  و از سوی دیگر،  سازمان‌ها و تشکل‌های سیاسی‌ای که طی نیم‌قرن اخیر به طُرق مختلف شکل‌ گرفته و فعال شده‌اند،  آنقدرها در افکار عمومی جایگاهی ندارند.   خلاصه بگوئیم  مشکل بتوان تصور کرد که آرمانگرایان پنجاه‌وهفتی،  و یا گروه‌های مخالف اینان مشعلی شوند،  جهت روشن کردن مسیر آیندۀ کشور.  

 

از اینروست که در ذهنیت حاکمان فعلی ایران و اکثر مخالفان‌شان،   تغییرات و جابجائی‌ها در رأس سیاست‌های جهانی تبدیل شده به ابزار تعیین آلترناتیو سیاسی برای حکومت ایران!  پر واضح است که این روزها همگی چشم به واشنگتن بدوزند؛   یک روز  اصلاح‌طلبان اسب‌ها را زین می‌کنند،  روز دیگر اصولگرایان؛   یک روز سلطنت‌طلبان تنها گزینه‌ می‌شوند،  و در فردای آن سازمان‌های چپ‌گرا،  و ... ولی در کمال تأسف تمامی این جریانات،  حتی آن‌ها که خود را نیروهای «پیشرو» قلمداد می‌کنند،‌  جملگی بر مرده‌ریگ گذشته نشسته‌اند.  هیچ تحولی در نگرش‌شان به وجود نیامده.   

 

اینان در چشم‌انداز آینده،   فقط به دنبال بازسازی گذشته‌ای هستند که آن را ناخودآگاه می‌‌ستایند.  در واقع تفاوتی هم نمی‌کند که چه گذشته‌ای مد نظر این جماعت باشد،   ایرانی یا وارداتی،  بومی یا دینی،  ایدئولوژیک یا لیبرال؛  در جمع اینان هیچ سخنی از حرکت سازنده به سوی آ‌ینده در میان نیست.   اینکه جهان در تکاپوی گذاری تاریخی است،  برای‌ هیچ‌کدام‌شان اهمیتی ندارد.  سازمان مجاهدین می‌گوید،  «انقلاب 57 هنوز زنده است»؛   سلطنت‌طلبان خواهان بازگشت به «عظمت» آریامهر و میرپنج هستند؛  چپ‌گرایان هنوز از «لنین و استالین» تقدیر می‌کنند؛  اسلامگرایان نیز در کتاب‌دعا‌ها و زیارتنامه‌ها در جستجوی معجزه‌ای جهت حفظ «بیضۀ اسلام» گیر کرده‌اند!  خلاصه،  جملگی نقش «ریزه خواران سفرۀ‌ سیاست جهانی» را ایفا می‌کنند!        

 

و در شرایط کنونی،   همانطور که شاهدیم هیجانات کاذبی که دستگاه ترامپ در سطح جهانی به راه انداخته این ریزه‌خواران را به جنب و جوش در آورده!  هر کدام‌ با چرتکه‌هاشان جهت «فتح» دروازه‌های پرافتخار ملی و میهنی و ایدئولوژیک اسب‌هائی را زین کرده‌اند!  پس چه بهتر که جهت کشف رمز از زیروبم‌ سیاست باند ترامپ در وبلاگ امروز تحلیلی ارائه دهیم.  شاید با صراحت بیشتری،  هم توهمات حاکمان ایران و مخالفان‌شان را شکافته باشیم،  و هم اهداف واقعی ترامپیسم را ببینیم. 

 

سیاست دونالد ترامپ در ارتباط با قارۀ آمریکا بسیار روشن است؛   تهدید،  تمهید،  اگر هم لازم آید،  تهاجم نظامی!  خلاصه بگوئیم،  در ورای مرزهای شمالی و جنوبی ایالات‌متحد،  کاخ‌سفید به سیاق گذشته همچنان بر سیاست «حیاط خلوت» اصرار دارد،  و برای دولت‌ها و ملت‌هائی که در این مناطق زندگی می‌کنند،  مطالبات آمریکا می‌باید واجب‌الامر تلقی شود!   از این گذشته،  موضع‌گیری‌ کشورهای کانادا،  مکزیک،  پاناما،  کلمبیا و ... طی چند روز گذشته به صراحت نشان داده‌ که اینان نیز نقشی جز «حیاط خلوت» در دستگاه دولت ترامپ نمی‌جویند.  ولی در قارۀ آسیا مسئله کاملاً متفاوت است.

 

اگر فراموش نکرده باشیم،   ترامپ در نخستین دوره‌ای که به کاخ‌سفید پای گذارد،   تلاش کرد تا رابطۀ ویژه‌ای با هند برقرار کند.   سفر پرسروصدای ترامپ و همسرش به اینکشور و دیدار با مودی،  نخست‌وزیر هندومسلک‌اش هنوز از خاطره‌ها زدوده نشده.   و به استنباط ما،  تلاش‌های «هندوستانی» باند ترامپ همچنان به قدرت خود باقی خواهد ماند.   خصوصاً که از یک سو،   برنامۀ فروش جنگ‌افزار به دهلی‌نو و قراردادن هند در برابر چین در دستور کار قرار گرفته.  و از سوی دیگر،  تلاش‌های واشنگتن جهت فروپاشاندن حلقه‌های ضعیف‌تر بنیانگزاران بریکس ـ   هند،  برزیل،  آفریقای جنوبی ـ  کاملاً قابل رویت است.  خلاصه بگوئیم،  زنجیرۀ بریکس که ظاهراً می‌بایست جهت حمایت از اقتصاد جهانی چین و ژئواستراتژی‌های «نظامی ـ سیاسی» مسکو عمل کند،  امروز شدیداً زیر آتش توپخانۀ باند ترامپ قرار گرفته است.          

 

جهت اجتناب از اطالۀ کلام، ‌ بررسی مسائل آفریقا و اروپا را،   علیرغم اهمیت‌شان در پرانتز می‌گذاریم و می‌پردازیم به سیاست ترامپ در مورد ایران.  مطلبی که مسلماً برای مخاطبان این وبلاگ از اهمیت بیشتری برخوردار است. 

 

طی نزدیک به نیم‌قرن که از کودتای 22 بهمن 57 می‌گذرد،   کودتاچیان اسلامگرا و شیوه‌های قرون‌وسطائی‌شان برای ایرانیان معضلات مالی و اقتصادی گسترده‌ای به همراه آورده‌اند.   این نابسامانی‌ها دست‌دردست شرایط اسف‌بار فرهنگی،  از هم گسیختگی‌های اجتماعی،  مهاجرت‌ گستردۀ مردم به خارج از کشور و جابجائی توده‌های وسیع در درون‌مرزها،   ایران را در وضعیتی انفجاری قرار داده.  حکومت فعلی،  با تکیه بر مزخرفاتی از قماش اُم‌القراء مسلمین،  حجاب،  نماز و روزه،  تفکیک جنسیتی،  و شعارهای توخالی‌ای همچون «نبرد با آمریکا و نابودی اسرائیل»،   به هیچ عنوان قادر به کنترل مسائلی نخواهد بود که در سایۀ تحولات جهانی بزودی پای به میدان سیاست کشور می‌گذارد.   

 

ناتوانی حاکمیت ملائی جهت ادارۀ امور کشور به کنار،  به دلائلی که بالاتر عنوان کرده‌ایم، در افکار عمومی ایرانیان نیز تحولات سیاسی معنائی جز بازگشت به گذشتۀ کشور نیافته!   گذشته‌ای که هر یک از تشکل‌های سیاسی،  در آینۀ تمایلات،  ایده‌ها و چشم‌اندازهای‌ ویژه‌اش دست به پرستش و توجیه آن برداشته‌اند.   به همین دلیل نیز پااندازان محافل،  نظامیان ناراضی،  سیاست‌بازان و پادوهای استعمار پیرامون مسائل ایران جنجال و هیاهو به راه انداخته‌اند،   به این امید که بتوانند سوار بر دوش توده‌های عاصی،  انقلابیون حرفه‌ای،  و خصوصاً گروه‌های اوباش شهری به سوی گذشتۀ‌ مورد ستایش‌شان بتازند.

 

در کمال تأسف ایرانیان طی ادوار گذشته در برابر تحولات و نوآوری‌های جهانی،  پیوسته موضعی واپسگرایانه داشته‌اند.  در دورانی که اروپا چهارنعل به سوی مدرنیته می‌تاخت،  ایرانیان بجای قبول اصل اساسی مدرنیته یعنی «انسان‌محوری» و فروپاشاندن تقدس‌ها،  تقدس‌ نوینی به نام بهائیت خلق کردند.  آن زمان که خیزش مشروطه تلاش کرد تا کشور را از دامان واپس‌گرائی بیرون کشد،  ایرانیان سرداران مشروطه را خلع‌سلاح کرده،  در حیاط سفارت انگلستان قانون اساسی «مشروعه» نوشتند.  و آن زمان که آریامهر بالاجبار راه بر «آزادی‌های سیاسی» گشود،  روحانیت خودفروخته «آزادی انسان» را با اسارت در زنجیر اربابان دین طاق زد،   و ...  و فراموش نکنیم که این غائله در صور متفاوت و گوناگون‌اش همچنان ادامه دارد.  

 

با این وجود،  تجربۀ تاریخی به ما یادآوری می‌کند که مخالفت با «انسان‌محوری» هیچگاه پیروز نبوده.   شکست خمینی و ایادی‌اش در تحمیل حکومت اسلامی بر ایرانیان بهترین نمونۀ تاریخی است که هم اکنون در برابرمان نشسته.   اوباش اسلامگرا،  به نوبۀ خود تلاش کردند تا در برابر چشم‌اندازی که می‌توانست در روز‌های پایانی آریامهریسم،  آغاز یک جنبش مدرنیته به شمار آید،   از طریق ارعاب و دامن‌زدن به مذهب‌باوری و اوهام‌ستائی «مقاومت» کنند.   

 

پس آنان که امروز پای در سیاست کشور گذارده‌اند،  چه بهتر که از سرنوشت محتوم‌‌ پیشینان‌شان پند گرفته و آگاه باشند که در تحرکات عظیم اجتماعی،  اقتصادی و فرهنگی،    پیروزی یک سیاست منوط است به برخورد آگاهانه و منطقی با مسائل مبتلا به جامعه، آگاهی از روند تحرکات و تحولات جهانی،  و خصوصاً‌ در دست داشتن چشم‌اندازی روشن از آیندۀ این «تحولات.»   به عبارت ساده‌تر،  سوار شدن بر سیلاب پیشداوری‌ها،  عصبیت‌ها،  توهمات،  الهامات و حتی آرمان‌خواهی‌ توده‌های تحریک شده،  سیاست‌گزاری نیست،  خودکشی سیاسی است.   این مسیری است که روحانیت شیعه در 22 بهمن 57 در پیش گرفت،   و امروز شاهدیم که هم موجودیت‌اش را به قمار گذارده و هم ملت را در بن‌بست استعمار و استبداد سنتی نشانده.  

 

جهت خروج از چرخۀ استبداد سنتی و استعمار،  بازبینی عمیق در نظریۀ حاکمیت کشور الزامی است.  چرا که امروز هر حکومتی بر ایران مسلط شود،  بر پایۀ سیاستی عمل خواهد نمود که هم اینک حاکم و جاری است. چرا که حاکمیت نیازمند ابزار است،  و ابزار حاکمیت ـ  دستگاه دولتی،  نیروهای نظامی و انتظامی،  روابط اقتصادی و محافل آشکار و نهان ـ  با تغییر افراد دیگرگون نمی‌شود.   هر که به قدرت برسد نیازمند همکاری با همین «شبکه‌ها» خواهد بود،  در غیراینصورت سرنگون خواهد ‌شد.   

 

در تاریخ معاصر،  به صراحت دیدیم که استبداد و اعمال ایادی استبداد،  فساد فزایندۀ دستگاه دولتی،  و ... با رفتن شاه و آمدن خمینی،   نه تنها کاهش نیافت که گسترش و شتاب بیشتری هم گرفت.   برای آن‌ها که امروز چشم امید به آمریکا و امثال ترامپ دوخته‌اند خبر بدی آورده‌ایم؛   جهانِ معاصر و این آمریکا،  دیگر جهانِ آن روزها نیست که آمریکا بتواند برای‌تان 28 مرداد و 22 بهمن به ارمغان آورد؛  ذوق نکنید!   آمریکا برای ما ایرانیان به قول معروف «گربه در انبان» آورده؛  جز فریب و نیرنگ هیچ پروژه دیگری در میان نیست.   

 

بیش از یکصدوپنجاه سال است که آتش توپخانۀ استعمار در کشورمان تمامی ساختارهای سنتی‌‌ای را که به صور مختلف حامی منافع ملی بوده به ویرانه تبدیل کرده.  و امروز در غیاب این ساختارها،  ملت ایران نیازمند پی‌ریزی ساختارهای تصمیم‌گیرندۀ نوینی است.   این ساختارها ـ  حقوقی،  اقتصادی،  اجتماعی،  نظامی، تشکیلاتی و ... ـ  با حمایت امثال ترامپ ساخته نخواهد شد.   ایرانی است که می‌باید آن‌ها را بسازد،  و مطمئن باشید،  در این پروسه،   ترامپ که سهل است،  تمام سیاست‌های جهانی در برابرمان خواهد ایستاد.  در کمال تأسف،  در شرایطی که پایه‌ریزی ساختارهای تصمیم‌گیرنده و برآمده از منافع ملی می‌باید مد نظر تمامی تشکل‌های سیاسی کشور باشد،  اینان با مصاحبه و مباحثه و مناظره و ... صرفاً تلاش دارند پیش‌داوری‌های سیاسی،  ایدئولوژیک و محفلی‌شان را به ارزش بگذارند.   روندی که بیشتر به تبلیغات انتخاباتی در کوه‌پایه‌های هولیوود می‌ماند،  تا پروژه‌ای میهنی جهت خروج از بن‌بست تاریخی ایران.

 


۱۴۰۳ اسفند ۱, چهارشنبه

رولت روسی و هوش مصنوعی!

 

 

ملاقات وزرای امور خارجۀ ایالات‌متحد و روسیه در ریاض،  جهت نهائی کردن موارد مورد توافق دو کشور پیرامون جنگ اوکراین،   خصوصاً پس از اظهارات تند معاون رئیس‌جمهور آمریکا در نشست امنیتی مونیخ،   ابعاد جدیدی از ژئواستراتژی‌های واقعی و یا نمایشی دستگاه ترامپ را علنی کرده است.   چنین می‌نماید که اگر روسیه دو دهۀ پیش،   نقش پدرخواندۀ سوسیالیسم علمی را رها کرد،   امروز نوبت به آمریکا رسیده تا نقشی جدید بر عهده گیرد.   آمریکا که سال‌ها پس از فروپاشی شوروی به ایفای نقش له‌لۀ دمکراسی‌های اروپای غربی مشغول بوده،  امروز بالاجبار خود نیز پای در نوعی «گلاسنوست» گذارده.  در مطلب امروز نخست به صورت شتابزده مواضع جدید واشنگتن در صحنۀ بین‌المللی؛  روابط با اروپای غربی و چین،  تعرفه‌های نوین گمرکی،  نقش هوش مصنوعی در کنترل اهرم‌های جهانی،  و نهایت امر تلاش واشنگتن جهت تکمیل پروژه‌های خاورمیانه‌ای‌اش را بررسی می‌کنیم.  سپس فهرست‌وار به بن‌بست‌هائی اشاره خواهیم کرد که این ژئواستراتژی می‌تواند در مقاطع اجرائی با آن رودرو شود.   پس نخست برویم به اروپای غربی.

 

شیوۀ برخورد باند ترامپ با دولت‌های اروپای غربی در ظاهر به این معناست که امنیت اروپا منبعد می‌‌باید توسط دولت‌های همین قاره تأمین شود!   به عبارت دیگر،  لندن، ‌ پاریس،   برلین و ... دیگر نمی‌توانند روی چتر حمایت نظامی آمریکا حسابی باز کنند.   با این وجود،  اعضای اتحادیۀ اروپا و دیگر دول اروپای غربی،  خصوصاً انگلستان و نروژ که عضو اتحادیه  نیستند،  در سازمان آتلانتیک شمالی عضویت دارند!   به همین دلیل مشکل بتوان شیوۀ‌ برخورد واشنگتن با اینان را تا آنجا که داده‌های ژئواستراتژیک نشان می‌دهد،‌  مورد بررسی «منطقی» قرار داد.   هنوز اطلاعی از پایان کار سازمان ناتو در دست نیست،   و شبکۀ «نظامی ـ اطلاعاتی» آن در سطوح مختلف اروپا همچنان عملیاتی باقی مانده است.   به عبارت دیگر،  این سئوال مطرح می‌شود که با فعال ماندن سازمان آتلانتیک شمالی،   نقشی که آمریکا در این میانه برای خود در قلب اروپا در نظر گرفته چیست،  و به چه صورتی می‌تواند اجرائی شود؟  

 

خلاصه بگوئیم،   طی چند روزی که از موضع‌گیری‌های نوین آمریکا می‌گذرد،‌  اظهارات مقامات آمریکائی و بیانات دولت‌مردان «آمریکنوفیل» در اروپا پیرامون شرایط فعلی،  گنگ،  مبهم و خالی از هر گونه منطق و استدلال می‌نماید.  به استنباط ما دولت ترامپ جهت حفظ جایگاه خود در سطوح بین‌المللی به یک «شریک» قدرتمند نیاز داشته.   شریکی که ارتباطات گسترده‌ای  ـ  مالی،  اطلاعاتی و اقتصادی ـ   با آمریکا نداشته باشد،   و بتواند به سرعت بر سر چند مورد مشخص ژئواستراتژیک با واشنگتن به توافق برسد.   به همین دلیل نیز خط «استقلال نظامی» اروپا از آمریکا تبدیل شده به نوعی نقشۀ راه «نمایشی!»   باشد تا از طریق سازش با مواضع روسیه در اوکراین،   ترامپ بتواند گلیم خود را هر چه زودتر از باتلاق جنگ در این‌کشور بیرون کشیده،  به رأی‌دهندگان ینگه‌دنیائی‌اش «حالی» کند که رئیس‌جمهوری است «خوش‌قول!»  این «خوش‌قولی» خواهد توانست در میعاد انتخابات میاندوره‌ای خطر از دست دادن اکثریت پارلمانی را نیز از سر ترامپ بگذراند.   

 

ورای این مسائل،   برخورد ترامپ با مسائل امنیتی و نظامی اروپا بیشتر به نوعی باج‌گیری مالی و اقتصادی می‌نماید تا یک استراتژی منطقی.  ترامپ بهتر از هر کس دیگری می‌داند که اروپای غربی قادر به تولید تجهیزات نظامی مورد نیازش نخواهد بود.   از اینرو ژئواستراتژی «نیروی نظامی اروپائی» بیش از آنچه استقلال نظامی برای اروپا به ارمغان آورد،  ابزاری است جهت اعمال فشار بر اقتصاد اروپائی‌ها جهت خرید جنگ‌افزار بیشتر از آمریکا!   خلاصه بگوئیم،  این سخنوری‌های مردم‌پسندانه نوعی چشمک شیطنت‌بار و عشوه‌شتری ترامپ است برای صاحبان صنایع نظامی که به دلیل پایان احتمالی جنگ در اوکراین نگران از دست رفتن بازارهای‌شان شده‌اند.  حال اروپا را با تهدید‌های ترامپ تنها می‌گذاریم  و می‌رویم به سراغ چین و روابط آمریکا با اینکشور.   

 

پس از سقوط اتحادشوروی و رفع «خطر کمونیسم» از بیخ‌گوش واشنگتن،  دولت مائوئیست پکن فقط طی چند دهه توانست از طریق ارائۀ نیروی کار «کم‌جیره و مواجب» به سرمایه‌داری آمریکا،  زمینۀ گسترده‌‌ای جهت صنعتی کردن کشور فراهم آورد.   طی این دوره سرمایه‌داران آمریکائی و انگلیسی،  مست از پیروزی بر دیکتاتوری کارگری،   به طمع کسب درآمدهای کلان و نجومی در تمامی زمینه‌های تولیدی،  صنایع مختلف را از کشورهای متبوع‌شان به چین منتقل کردند.   اینچنین بود که چین به نخستین قدرت تجاری و دومین قدرت اقتصادی جهان تبدیل شد.  و ظاهراً‌ باند ترامپ از این تغییر و تحولات آنقدرها رضایت ندارد،   و با شعار «عظمت آمریکا را دوباره باز گردانیم»،   می‌خواهد پای در روندی معکوس بگذارد.   به عبارت دیگر،  این صنایع را از چین به آمریکا بازگرداند!  و همانطور که می‌دانیم معکوس کردن روند مذکور،  طی مسابقات انتخاباتی ترامپ از جمله قول‌وقرارهای آبدار حزب ‌جمهوریخواه به رأی‌دهندگان ینگه‌دنیائی بود!

 

ولی می‌باید اذعان داشت که شعارهای ترامپ ابعاد واقعی این روند را به دست فراموشی سپرده و نوعی پوپولیسم و مردم‌فریبی به راه انداخته.  چرا که انتقال سرمایه از کشور مادر به کشور ثانی،  آن طور که در دوران «جهانی شدن اقتصاد» رخ داده تبعات درازمدت به همراه می‌آورد.   به صورتی که پای گذاردن در مسیر معکوس عملاً یا غیرممکن می‌شود،  و یا بسیار پرهزینه و درازمدت.  به عنوان نمونه،   انتقال صنعت از آمریکا به چین،  طی چندین دهه تبعات غیرقابل تردیدی در داخل آمریکا به بار آورده؛  فروپاشی مهارت‌ها و تخصص‌های صنعتی،  تغییر مسیر در کارآموزی‌ها و تخصص‌های صنعتی، علمی و دانشگاهی،   استخوانی شدن بسیاری روندهای مالی،  بانکی و اقتصادی به صورتی دیرپای و بسیار ریشه‌دار،   و ...  خلاصه امروز کار بجائی رسیده که تولید ناخالص ملی آمریکا عملاً نتیجۀ عملکرد شبکۀ «خدمات» است،  نه صنایع!    ایجاد یک تغییر آنی در چنین روندی فقط به معنای فروپاشی اقتصادی و مالی در آمریکا خواهد بود.   مطلبی که اگر ترامپ هم بر آن اشراف نداشته باشد،  مسلماً از طریق «اتاق‌های فکر» به اطلاع وی می‌رسد.  پس سئوال اینجاست؛  ترامپ در ارتباط با چین به دنبال چیست؟! 

 

پاسخ به این سئوال را شاید بتوان تا حدودی در تلاش‌های ترامپ جهت ایجاد روابط دوستانه و هول‌هولکی با مسکو جستجو کرد.   همانطور که می‌دانیم مسکو از طریق شبکۀ بریکس و پیمان شانگهای مستقیماً با پکن در ارتباط است.   و به استنباط ما ترامپ با ارائۀ دست‌ودل‌بازانۀ امتیازات سیاسی و نظامی به مسکو در بحران اوکراین،   قصد دارد پوتین را به عامل فشار بر چین تبدیل نماید!   و خلاصه این امکان را داشته باشد تا از طریق روسیه،  در پروسۀ تولید و توزیع کالا امتیازات بیشتری از چین کسب کرده،   حق و ‌حساب کلان‌تری بستاند.  البته این پروسه نیز در صورت تحقق بن‌بست‌هائی از آن خود خواهد داشت که شاید بعدها مورد بررسی قرار دهیم.   ولی پیش از ادامۀ مطلب یادآور شویم اگر مسکو پای در روند مطلوب گذارده،   تبدیل به ابزار فشار به پکن شود،  در واقع تیر خلاص را بر روسیه شلیک کرده!       

 

باری در رابطه با روند تهدید چین،   شاهد تبلیغات گستردۀ ترامپ جهت حمایت از صنایع در آمریکا و خصوصاً تعیین تعرفه‌های جدید و کلان کمرگی بر کالاهای وارداتی نیز هستیم.  حداقل در ظاهر امر،  در استنباطی،   کلی دولت ترامپ بر این متکی شده که با بالا بردن تعرفه‌های گمرکی،‌  تولیدات خارجی گران‌تر تمام خواهد شد،   و زمینه جهت افزایش تولید در داخل فراهم می‌آید.  تو گوئی آدام اسمیت،  اینبار قرار شده کتاب «ثروت ملل» را در واشنگتن به رشتۀ تحریر درآورد!   بله،  هیچ اغراقی در کار نیست،   این نوع ایدئولوژی اقتصادی،  متعلق به قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم است.  در دوران معاصر این قماش برخورد با پروسۀ تولیدات صنعتی به دلائلی که صرفاً تعداد معدودی از آن‌ها را بالاتر عنوان کردیم،  تلاشی است محکوم به شکست.   «کم اهمیت‌ترین» پیامد این روند چیزی نخواهد بود جز افزایش چشمگیر تورم و فروپاشی قدرت خرید عمومی.  و کیست که نداند،   «قدرت خرید عمومی»،  یا آنچه پروسۀ مصرف می‌خوانند،  یکی از پایه‌های اساسی در اقتصاد آمریکاست. 

 

خلاصه بگوئیم،   خارج از تبلیغات و پروپاگاند مردم‌فریبانۀ دولت ترامپ،   تنها علت منطقی‌ای که بتوان برای سروصدای دولت فعلی آمریکا یافت،  همان تلاش جهت باج‌گیری هر چه بیشتر از متحدان،‌  مشتریان و تولیدکنندگان خارجی‌ است‌.   به عبارت ساده‌تر،  ترامپ آن‌ها را تهدید می‌کند،  باشد تا شبکه‌های وابسته به آمریکا در درون این کشورها و شرکت‌ها،   بتوانند نرخ بهره‌وری از روند تولید،  توزیع و فروش را تا حد امکان برای واشنگتن بهینه‌تر نمایند،   و درآمد سرمایه‌گزاری‌های آمریکا هر چه بیشتر افزایش یابد.   جالب اینکه،    شیوۀ برخورد ترامپ با تعرفه‌های کمرگی،  اصولی را که آمریکا خود در ارتباط با «سازمان تجارت جهانی» برنامه‌‌ریزی کرده،  به طور کلی به زیر سئوال می‌برد؛  نهایتاً زمینه‌ای خواهد شد جهت فروپاشی این سازمان که آمریکا بیش از هر کشور دیگری جهت برپائی‌اش پافشاری می‌کرده است!            

 

از سوی دیگر،  همزمان با این «تحولات» شاهد قدرت‌گیری پدیدۀ تازه‌واردی به نام «هوش مصنوعی» در داده‌های اطلاعاتی و اینترنت نیز هستیم.   هوش کذا گویا در میان اطرافیان ترامپ،  خصوصاً باند تکنوفاشیست‌ها فدائیان فراوانی دارد!   این «هوش» در زمینه‌های متفاوت،   از ترجمۀ مطالب اینترنت گرفته،  تا حل مسائل جبر و مقابله و حتی پیش‌بینی هواشناسی و ... حضور به هم می‌رساند،  ولی می‌باید اذعان داشت که به هیچ عنوان خلاقیتی صنعتی به شمار نمی‌رود.   

 

آنچه هوش مصنوعی می‌خوانند ابزاری است جهت جمع‌آوری کلیۀ اطلاعاتی که بر خطوط اینترنت در جریان است،  و انبار کردن آن‌ها در سِروِرهای قدرتمندی که با استفاده از الگوریتم‌هائی که «ژنراتیو» خوانده می‌شود،  تمامی اطلاعات کذا را طبقه‌بندی کرده و در دسترس کاربر قرار می‌دهد.   خلاصه بگوئیم،  نوعی بایگانی دیجیتال است،  با عملکردهائی متفاوت که در اختیار کاربران اینترنتی هم قرار گرفته.  حال این سئوال مطرح می‌شود که کاربرد این بساط چیست و ورای چند ترجمۀ تحت‌الفظی و عکس‌ها و کلیپ‌های «دستکاری» شده،  چه بازدهی می‌تواند داشته باشد؟

 

اگر هوش‌مصنوی برای برخی کاربران اینترنت نوعی تفریح و بازی به شمار می‌رود،  و اگر چند شرکت با استفاده از آن خواهند توانست اطلاعاتی جهت تولید و توزیع و حل مشکلات مالی‌شان کسب کنند،  برای دولت‌های قدرتمند جهان،  خصوصاً ایالات‌متحد می‌تواند به نوعی سلاح استراتژیک تبدیل شود.   سلاحی که با سرعت نور خواهد توانست کلیۀ اطلاعات پیرامون مسائل امنیتی،  نظامی و خصوصاً سیر و تحولات در «افکارعمومی» را در کشورهای مورد نظر،   و مناطق مختلف جهان در اختیار مراکز تصمیم‌گیرنده قرار دهد. 

 

به این ترتیب ابزار فوق تصمیم‌گیرندگان را از اتاق‌های فکر و شیوه‌های پرهزینه و طولانی «برین‌استورمینگ» تا حدود زیادی بی‌نیاز کرده،   سرعت بیشتری به برنامه‌ریزی‌های سیاسی،  نظامی و امنیتی اعطاء می‌کند.  خلاصه بگوئیم،  هوش مصنوعی در دوران دونالد ترامپ،   از اینترنتی که قرار بود ابزاری باشد جهت آزادی شهروندان،  نهایت امر چماقی ساخته جهت سرکوب ملت‌ها!   مطمئن باشیم،  در صورت ادامۀ این وضعیت،‌  چماق دیجیتال کذا در سال‌های آینده تصمیم‌گیرندۀ اصلی در ارتباط دولت آمریکا با ملت‌های جهان خواهد شد.            

 

حال که به پدیدۀ «چماق دیجیتال» رسیدیم چه بهتر که نیم‌نگاهی به سیاست ترامپ در خاورمیانه نیز بیاندازیم،  سیاستی که سبُعیت و خشونتی غیرقابل تصور پیدا کرده.   ترامپ پس از حمایت همه‌جانبه از جنایات باند نتانیاهو،   و تأئید و حتی قبول شرکت ارتش آمریکا در قتل عام بیش از 40 هزار غیرنظامی فلسطینی،   اینک به دنبال خرید نوار غزه اوفتاده!   بله،  تعجب نکنیم،   اگر ایلان ماسک می‌خواهد شرکت‌های هوش‌مصنوعی رقیب را بخرد و مالک‌الرقاب هوش مصنوعی باشد،  ترامپ هم می‌خواهد ملت فلسطین را اخراج کرده،  نوار غزه را بخرد!    نتانیاهو از هم‌اکنون رسماً اعلام می‌کند که ساکنان غزه می‌توانند جهت کوچ به مناطق دیگر به دولت اسرائیل مراجعه کرده،   «کمک‌های لازم» را دریافت دارند! 

 

مسلماً در قفای این سیاست منطقه‌ای که با توحش و سبُعیتی بی‌سابقه در خاورمیانه اعمال می‌شود،  دست دولت روسیه نیز قابل تشخیص است.   خصوصاً‌ که طی ماه‌ها عملیات «قهرمانانۀ» نتانیاهو در غزه،  مسکو نه فقط مُهر سکوت بر لب زد،   که همزمان در راه به قدرت رساندن اوباش آدمکش داعش در سوریه نیز تسهیلات لازم را فراهم آورد.   به عبارت ساده‌تر خاورمیانه‌ای که مسکو و واشنگتن می‌پسندند،  چیزی نیست جز همان اُم‌القراء ملائی.   سناریوی منحوس و استعماری‌ای که ملت‌های منطقه،  خصوصاً ایرانیان سال‌های درازی است جهت خروج از آن به هر ترتیب ممکن تلاش می‌کنند.         

 

مسلماً طی ماه‌های آینده شاهد شکل‌گیری گستردۀ تشکل‌های به اصطلاح «آینده‌ساز»،   در افق ایدئولوژی‌های جدید ابرقدرتی در منطقۀ خاورمیانه خواهیم بود.   خواهیم دید که چگونه دولت‌هائی خلق‌الساعه جهت لبیک به نیازهای ژئواستراتژیک مسکو و واشنگتن،  یک‌شبه سر از تخم به در می‌آورند و ملت‌ها را به اعماق «چاه نیستی» رهنمون می‌شوند.   ولی از آنجا که حاکمیت بر خاورمیانه،   بدون تأمین حاکمیت بر ایران غیرممکن می‌نماید،‌   این تحولات به صورتی غیرقابل تردید در گام نخست شامل حال ایران خواهد شد.   فعال شدن گروه‌های سیاسی اسلام‌گرا و شخصیت‌های «رسانه‌ای» همچون رضاپهلوی که گویا قرار شده تصمیمات بسیار سرنوشت‌سازی در مورد ایران اتخاذ کند،‌  از جمله همین مطالبات و نیازهای استعماری است.

 

در این مرحله،   بررسی ژئواستراتژی نوین آمریکا را متوقف کرده،   چشم‌اندازی شتابزده از معضلات و مشکلاتی ارائه می‌کنیم که در مراحل اجرائی می‌تواند دولت ترامپ و دنباله‌روهای غربی و شرقی‌اش را با مشکلاتی اساسی رودرو کند.    از مشکلات در اروپا آغاز کنیم،  منطقه‌ای که به شدت مورد بی‌مهری مسکو و واشنگتن قرار گرفته.  کشاکش آمریکا و روسیه بر سر اروپا می‌تواند این خطر را به وجود آورد که برخی کشورها با نزدیک‌تر شدن به یکی از این دو قطب‌،   وزنۀ ترازوی استراتژیک را به ضرر قطب دیگر تقویت نمایند.  عملی که همچون گلولۀ‌ برف می‌تواند در سراشیب تحولات هر دم از وسعت و حجم بیشتری برخوردار ‌‌شود.   این پروسه به سهولت روسیه و آمریکا را در قلب اروپا در برابر یکدیگر قرار خواهد داد.  در ثانی،   این تئوری نیز که کشورهای کلیدی این منطقه با حذف دولت‌مردان «آمریکنوفیل» بتوانند به یکدیگر نزدیک‌‌تر شده،   محوری قدرتمند در برابر زیاده‌خواهی‌های غرب و شرق بر پا کنند آنقدرها دور از ذهن نمی‌نماید. 

 

از سوی دیگر معضل چین،  حتی در صورت هماهنگی‌های روسیه با آمریکا،‌  آنقدرها که ترامپ می‌پندارد قضیۀ «هلو برو تو گلو» نخواهد بود.  چرا که روسیه در عمل به دلیل جنگ در اوکراین به شدت به حمایت‌های مالی،  اقتصادی و صنعتی چین وابسته شده است.  درجۀ بالای این وابستگی بسیاری از اهرم‌های فشار مسکو بر چین را ناکارآمد می‌سازد،‌   و علیرغم محاسبات باند ترامپ،   اهرم‌های کذا آنقدرها قدرتمند عمل نخواهد کرد.   در ثانی،  پدیدۀ رشد سرسام‌آور صنعتی و تولیدی را در چین نمی‌توان متوقف نمود،   چرا که چین قادر است بازارهای آمریکا را از طریق دیگر مناطق «دور» زده،  پروسۀ تعرفه‌های گمرکی را که ترامپ عشق‌وعلاقۀ وافری به آن‌ها دارد در نطفه خفه کند.     

 

ولی شاید مهم‌ترین معضلی که ترامپ در پروسۀ کلان سیاسی خود با آن روبرو خواهد شد در درون مرزهای آمریکا ریشه دارد.   فراموش نکنیم که آمریکا علیرغم تمامی معایب و معضلات‌اش هنوز یک دمکراسی است؛   این اصل تا به امروز به زیر سئوال نرفته،  و شاید هیچگاه نیز به زیر سئوال نرود.  در نتیجه کوچک‌ترین اشتباه محاسبه از سوی ترامپ،   یا  قدرت اجرائی را از وی و باند مطلوب‌اش سلب ‌می‌کند،   و یا حداقل زمینه‌ساز کاهش قدرت اجرائی و سازمانی وی می‌شود.  در این مقطع می‌باید اضافه کنیم که پروژه‌های خاورمیانه‌ای ترامپ نیز  می‌تواند برخلاف پیش‌فرض‌ها،  نه تنها به کاهش کنترل آمریکا بر این منطقه منجر شودکه خطر آشوب را افزایش دهد.  آشوبی که به دلیل مداخلۀ دولت‌های متفاوت به سرعت به کل منطقه سرایت کرده،‌   بسیاری از پیش‌فرض‌ها را به خاکستر تبدیل نماید. 

 

ولی نهایتاً یک اصل را نیز هیچگاه نمی‌باید فراموش کرد،‌   و آن اینکه تجربۀ تاریخی نشان داده،   همدلی قدرت‌های بزرگ در یک مقطع زمانی مشخص بیش از آنچه زمینه‌ساز همراهی‌هائی در آینده باشد،   ابزاری خواهد بود جهت تقابل‌هائی تندتر و به مراتب مخرب‌تر میان آنان.

 

 

 


۱۴۰۳ بهمن ۱۴, یکشنبه

تکنوفاشیسم و ترامپیسم!

 

 

طی چند روزی که دونالد ترامپ به عنوان رئیس جمهور پای به کاخ‌سفید گذاشته،  چشم‌انداز برخوردهای هیئت‌دولت جدید ایالات متحد با مسائل داخلی و خارجی جهانیان را در حیرت فرو برده!  هر چند دریدگی و توحش از قدیم‌الایام پایه‌واساس «رفتار اجتماعی» در آمریکا بوده،   در دوران فعلی،  گویا سعی براین است تا این توحش به صورتی کاملاً عریان و خارج از چارچوب هنجارهای دیپلماتیک و سیاسی،  در پوشش «مضحکه» به مراودات داخلی و خارجی ایالات‌متحد پای بگذارد.   خلاصه صورتبندی ویژه‌ای به میدان آمده؛   ترامپ متحدان‌اش را به صور مختلف مرتباً تهدید می‌کند،  تا به خیال خود ابزاری جهت کنترل مخالفان داخلی و خارجی‌اش به دست آورد!   ولی می‌باید اذعان داشت که شیوۀ برخورد دولت آمریکا با مسائل جهانی چندان هم «نوآورانه» نیست.   بریتانیا و پروژۀ «برکسیت» در واقع آغازگر این شیوۀ «نوآورانه» بود،  هر چند پس از گذشت پنج سال،  آنچنان در خیمۀ «برکسیت» شکست اوفتاده که همچون شیر صدر مشروطۀ‌ خودمان،  دیگر نه سر دارد و نه یال،  و نه دم و نه اشکم!    

 

در مطلب امروز نخست یک بررسی شتابزده از طرفداران داخلی و خارجی ترامپ ارائه می‌دهیم.   بررسی‌ای که برخورد کج‌دارومریض روسیه و چین با ترامپیسم را نیز شامل خواهد شد.  سپس ایدئولوژی‌ای را که در قفای ترامپیسم نهفته تا حدودی می‌شکافیم،  و نیم‌نگاهی نیز به آیندۀ آن می‌‌اندازیم.   پس برویم به سراغ طرفداران داخلی و خارجی ترامپ.

 

در این مرحله به ریشه‌یابی در مورد الهامات «گله‌های عوام» و حامیان قشری ترامپ،  یا اعضاء قشر «پروفاند آمریک» نمی‌پردازیم.   بررسی ما بیشتر متوجه طیف سیاست‌بازان طرفدار ترامپ در میدان سیاست داخلی آمریکا خواهد بود.   از آن‌هائی سخن می‌گوئیم که در سیاست‌های گذشتۀ اینکشور،   شاید خود را از جمله حذف‌شدگان میدان حاکمیت به شمار می‌آورده‌اند.  مقصود راستگرایان افراطی‌ای است که تا حال نتوانسته‌اند در ساختار احزاب راستگرا،  خصوصاً حزب جمهوریخواه،   نقشی را که در انتظارش بوده‌اند بر عهده گیرند.   ظاهراً این حضرات که به دلائلی خود را از جمله محرومان و مطرودان کشور می‌بینند،  در ترامپیسم بارقۀ امیدی «الهی» مشاهده کرده‌اند!   با این وجود،  نمونه‌های متناقض نیز فراوان است.   شاهدیم که به طور مثال،  فردی چون رابرت اف. کندی،  عضو «قبیلۀ» دمکرات‌های کندی‌ نیز در صف طرفداران دونالد ترامپ قرار گرفته،   و دست‌دردست یک کاسب‌کار یهودی به نام زوکربرگ قصد دارد با افرادی همچون «پیت هِکسِت» ـ  وزیر دفاع دستگاه ترامپ ـ  همراهی کند!  و فراموش نکنیم که هکست نه صرفاً یهودستیز،   که در تقابل و دشمنی‌ بی‌قیدوشرط با نظرات حزب دمکرات آمریکاست،  و خصوصاً‌ جهان‌شمولیت نگرش‌های‌ این حزب را به طور کلی به زیر سئوال می‌برد!

 

ازین گذشته چگونه می‌توان پذیرفت که چنین فردی با آنهمه خالکوبی‌های ضدیهود و «نئونازی» بر سینه و شانه و گردنش،  و خصوصاً بدون هیچ سابقۀ نظامی،  می‌باید به عنوان وزیر دفاع،  مسئولیت ارتشی را تقبل کند که قسمت اعظم نیروهای عملیاتی‌اش ـ  پیاده‌نظام،  توپخانه،  نیروهای زرهی و ... ـ  را رنگین‌پوستان تشکیل داده‌اند؟!  خلاصه در طیف سیاست‌‌پیشه‌گان داخلی که «مجذوب» ترامپ شده‌اند،   آش‌درهم جوشی را می‌یابیم با خواص جادوئی؛ ‌ یک قطره‌اش فیل را هم ضربه‌ فنی می‌کند.  

 

ولی آش کذا خارج از آمریکا و برای سیاست‌بازان خارجی‌ ‌به مراتب پرملاط‌تر می‌شود،  یک وجب روغن هم روی آن می‌نشیند.   تعارفی در کار نیست!  در سراسر جهان،   شبکه‌های فاشیست و بازماندگان نازیسم در اروپا،   راستگرایان افراطی و حامیان نظریۀ استبداد،   از سلطنت‌طلبان و استالینیست‌ها گرفته تا گرگ‌های خاکستری ترک،   از جدائی‌طلبان آسیای مرکزی گرفته تا بومیان جنگل‌های آمازون،  و حتی بازماندگان احزاب بعث و شاخه‌هائی از اسلامگرایان را نیز می‌توان در میان حامیان خارجی ترامپ مشاهده کرد!   به عبارت دیگر،   در عرصۀ بین‌المللی،  آش کذا حکایت آجیل‌مشکل‌گشا پیدا کرده. 

 

خلاصه بگوئیم،  در سراسر جهان،   تمامی جریاناتی که به دور از حاکمیت قرار گرفته‌اند،   و استبداد را در ویراست‌های چپ‌گرایانه و یا راست‌گرایانه‌اش مورد تأئید بی‌قیدوشرط قرار می‌دهند،  در رکاب ترامپ‌ آمادۀ جان فشانی‌اند.   البته در این میانه،  ‌ شاهد نقش مبهم و خصوصاً متناقض از سوی دولت‌های روسیه،  چین و هند نیز هستیم.   دولت‌هائی که جملگی در قلب نوعی استبداد سازمان‌یافته عمل می‌کنند.   روسیه توسط شبکۀ پلیس امنیتی یعنی «اف.‌اس.ب» اداره می‌شود؛   چین در چنگ حزب مالک‌الرقاب مائوئیست روزگار می‌گذراند،   و امروز دولت هند نیز به تدریج از الگوی دمکراسی سنتی‌اش خارج شده،  به نوعی استبداد هندو روی آورده.   ولی جالب اینجاست که این دولت‌ها،   برخلاف الگوئی که بالاتر ارائه دادیم،   نه در کنار ترامپ که در مقابل‌اش قرار گرفته‌اند!   نتیجتاً این نمونه‌های متفاوت ثابت می‌کند که نئوفاشیسم مطلوب ترامپیسم،   نه یک ایدئولوژی فراگیر و برخوردار از مفاهیم جهان‌شمول،  که صرفاً بازتابی است کاسبکارانه از منافع مالی و مقطعی هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد.      

 

حال اگر در این مرحله به تصویری که از دولت فعلی آمریکا ارائه دادیم نقش شبکۀ «تکنوفاشیست‌ها» را نیز بیافزائیم،  قضیه روشن‌تر خواهد شد.   این تکنوفاشیست‌ها از قماش ایلان ماسک،   مارک زوکربرگ،  سُندار پیچای،   جف بزوس و ...  در واقع نمایندگان «کلان‌شبکه‌های» مالی آمریکا به شمار می‌روند.   البته رسانه‌های گلوبالیست ترجیح می‌دهند از اینان تصویر «میلیاردرهای حامی» ترامپ ارائه دهند،  هر چند این حضرات در واقع کارمندان حقوق‌بگیر کلان‌شبکه‌های مالی آمریکا هستند.  امروز وظیفۀ اصلی «تکنوفاشیست‌ها» تزهیب فاشیسم ترامپ است.   

 

گویا قرار شده از طریق فعالیت‌های فنی،  آینده‌نگری‌های تکنولوژیک،  گشودن چشم‌اندازهای تجاری و ارتباطات دیجیتال و ... در داخل و خارج از مرزهای ایالات‌متحد،  این افراد نگرش بدوی ترامپیسم را به زینت مقبولیت و  جهان‌شمولیت علم و تکنولوژی بیارایند،   و این بدویت را در بسته بندی «حرکتی پیشرو» به عوام‌الناس حقنه کنند.   حرکتی پیشرو که رهبری‌اش را ترامپ بر عهده گرفته!  

 

در این مرحله شایسته است نیم‌نگاهی نیز به ریشه‌های ایدئولوژیک و تاریخی ترامپیسم بیاندازیم،   شاید درک تحولات جهانی از این طریق باز هم سهل‌تر شود.    تاریخ به ما گوشزد می‌کند که از اواسط سدۀ 1800 میلادی جهان غرب پای در تحولاتی شگفت‌انگیز گذارد.  شکل‌گیری سرمایه‌داری در نخستین ویراست‌های‌اش در انگلستان،  آمریکا و فرانسه شرایطی ایجاد کرد که ساختار فئودال اروپا فروپاشید.  و این فروپاشی همزمان،  هم به ایده‌هائی پیرامون اجتماعی‌ات و سوسیالیسم میدان داد،   و هم زمینه‌ساز فردگرائی و دمکراسی شد.   نیازی نیست بگوئیم که سوسیالیسم فروریخت،  و برندۀ اصلی فردگرائی و دمکراسی بود.   در نتیجه نظام سرمایه‌داری صرفاً به این دلیل که جایگزینی نیافت همچنان حاکم بر سرنوشت ملت‌ها باقی ماند،   هر چند همچنانکه شاهدیم قادر به ادارۀ مسائل جهان امروز نیست.   

 

این است ریشۀ بحرانی که پس از فروپاشی اتحادشوروی در جهان سرمایه‌داری شروع به رشد و نمو کرد.   بحرانی که به تدریج سرمایه‌داری را به سوی فاشیسم،  نژادپرستی،  دیرینه‌ستائی و نهایت امر به زیر سئوال بردن خدمات اجتماعی،  هم‌یاری میان ملت‌ها،  حمایت از کودکان و زنان،   مقابله با استبداد و فاشیسم،  و ... و دیگر پیشرفت‌ها و دستاوردهائی کشاند که انسانیت معاصر طی قرن بیستم به آن‌ها دست یافته بود.                 

 

به دلائلی که در این مختصر قادر به تحلیل‌شان نخواهیم بود،   بحران اقتصادی و عقیدتی‌ای که پس از سقوط اتحاد شوروی به همراه آمد،   طبقۀ متوسط را در غرب به شدت متزلزل کرد.  و این طبقۀ متوسط از دیرباز زیربنای سیاسی نظام سرمایه‌داری جهت حفظ سیطره‌اش بر جوامع انسانی بوده است.   به این ترتیب سازوکار سرمایه‌داری در برابر مشکلات عمده‌ فلج شد!  و فلج سیستم،  به انباشت بی‌رویۀ نقدینگی در دست محافل معدود میدان داد.   فقر گستردۀ توده‌ها که نتیجۀ منطقی این انباشت بی‌رویه‌ بود،   به تدریج جوامع صنعتی سرمایه‌داری را از بازتولید روابط اجتماعی،  تولیدی و فرهنگی‌شان بازداشت.   نتیجتاً سرمایه‌داری غرب در سکون قرار گرفته،  خود را در خطر می‌بیند،   به همین دلیل نیز به دنبال «مجرم» می‌گردد.   

 

یک روز ولادیمیر پوتین مجرم است،  روز دیگر دولت چین؛   یک روز مهاجر و آوارۀ جهان سومی مجرم می‌شود،   روز دیگر یهودی سرگردان!   زمانی تقصیر مسلمانان است،   و روزگاری دیگر مشکل بر گردن مکزیکی‌ها می‌افتد!   خلاصه بگوئیم،  وحشت از فروپاشی دژ سرمایه‌داری،   نه صرفاً آمریکا که تمامی محافل سرمایه‌سالار را در سراسر جهان متزلزل کرده.  و در قلب این بحران،   دولت‌ها همچون آغازین سال‌های قرن بیستم میلادی،  پای به مجادلات نظامی و امنیتی گذارده،   آماده‌اند تا به جان یکدیگر بیفتند.   

 

از سوی دیگر،   این بحران به دلیل اوج‌گیری قدرت نظامی،  فنی و اقتصادی چین،   و تمرد مسکو از سر سپردن به فرامین غرب،  واشنگتن را بیش از پیش مضطرب می‌کند!   «ترامپ 2»  پاسخی است،   هر چند نامناسب به همین وحشت و تزلزل!   ولی مشکل بتوان خروجی‌ای قابل اعتنا برای‌ این «پاسخ» نابجا پیش‌بینی کرد.   نعره‌های انتقام‌جویانۀ سفیدپوست مرفهی که شاهد زوال قدرت خویش است،   و «مجرم» معرفی کردن این و آن صرفاً تلاشی است بی‌آینده جهت بازسازی آنچه دیریازود می‌باید فروریزد،  و جای خود را به روابطی نوین بسپارد.   به صراحت بگوئیم،  ترامپیسم همچنانکه نمونۀ برکسیت به صراحت نشان داد،   نه شروع یک تحول سازنده و درسی برای آیندگان،   که صرفاً آغازی است بر یک فروپاشی.