وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

خواب و خزان!




در عرصة سیاست جهانی،‌  علاوه بر معضل «انقلاب» لیبی که هنوز لاینحل می‌نماید،  مسائل و گره‌های دیگری نیز وجود دارد.   به طور مثال،  در آیندة‌ آسیای مرکزی،   نقش گروهی که «طالبان» می‌خوانند هر روز غیرقابل محاسبه‌تر می‌شود و تحت تأثیر این «نقش‌پذیری‌های» نوین روابط «اسلام‌آباد ـ واشنگتن»،   دو متحد جدائی‌ناپذیر دیرین بیش از پیش رو به وخامت می‌گذارد.   از این گذشته،  چگونه می‌توان نقشی را که «نئوطالبان»‌ با تکیه بر الهامات استراتژیک «نامشخص» در منطقه ایفا می‌کند نادیده گرفت؟   ولی مسائل به این مختصر ختم نمی‌شود؛‌  همزمان شاهد تحولات سیاسی فراگیر در سوریه نیز هستیم.  تحولاتی که تحت تأثیر پیامدهای جنگ 33 روزه و فروپاشی وابستگی‌های سنتی تل‌آویو به واشنگتن،  در مسیری متفاوت با گذشته متحول می‌شود.   به تحولات فوق می‌باید بن‌بست‌های استراتژیک ترکیه،  مهم‌ترین سکوی پرش استراتژیک ارتش ناتو در آسیای جنوب غربی را نیز اضافه کرد.  

کمالیست‌ها در ارتباط با خاورمیانه‌ای قرار گرفته‌اند که زمین‌ لرزة سیاسی و تاریخی اخیر بنیادهای سنتی آن را یکی پس از دیگر از هم فرومی‌پاشاند و دیری نخواهد گذشت که پیام‌آوران فروپاشانی به دروازه‌های آنکارا برسند.   ولی از همه مهم‌تر،  نقش چندگانه و بسیار مبهمی است که کاخ‌سفید در ارتباط با تحولات فوق اتخاذ کرده.  تحلیل «نقش‌پذیری» واشنگتن پیرامون تحولات آسیای مرکزی،  خاورمیانه و شمال آفریقا شاید اساسی‌ترین عامل در مسیر شناخت شرایط کنونی باشد. 

اینکه ارائة یک تحلیل موجز از تحولات جدید را از کدام نقطه،  از کدامین کشور و با بررسی منافع کدام محافل می‌باید آغاز کرد،  پرسشی است که پاسخ به آن ساده نخواهد بود.   به استنباط ما جهت بررسی شرایط کنونی می‌باید چند نکتة اساسی را به عنوان خطوط «راهبر» در تحلیل مد نظر قرار داد.   «نکتة نخست» همانا نقش فزایندة «سه پایتخت»،  مسکو،  پکن و دهلی‌نو در مبادلات و ارتباطات منطقه‌ای و جهانی است.    نقشی که «سکوت» دیپلماتیک معمول و حاکم بر آن دیگر نمی‌تواند بر اهمیت‌اش سرپوش بگذارد.   «نکتة دوم» که می‌تواند به عنوان خط «راهبر» در بررسی‌ها مد نظر قرار گیرد،   تلاش‌های غرب در مسیر جایگزینی رژیم‌های دست‌نشاندة‌ خود در این مناطق است.   مسیری که از طریق آن سرمایه‌داری غرب سعی دارد شرایط بهره‌کشی خود در خاورمیانه و کشورهای «بهارزده» را،   خصوصاً در ارتباط با نقش فزایندة «سه پایتخت»‌ دست‌نخورده نگاه دارد.   باشد که این بهره‌کشی‌ها حتی‌المقدور «بهینه» نیز بشود!  و این است دلیل واقعی رخدادهای گنگ و بی‌پایه‌ای که نظام رسانه‌ای جهانی آن را «بهار عرب» می‌خواند و مزدوران غرب در جمکران آن را «بیداری اسلامی» نام نهاده‌اند.  حال آنکه،  نه بهاری در کار است و نه بیداری‌ای؛   هیاهوئی است که به یک‌باره تمامی کشورهای عرب‌زبان خاورمیانه و شمال آفریقا را درنوردیده،  بهتر است آن را «خواب و خزان‌» بخوانیم.   

و «نکتة آخر» اینکه،  تحلیل می‌باید به بررسی ارتباط گنگ و مشکل‌آفرینی بپردازد که هم مسکو و هم واشنگتن در ارتباط با الهامات مذهبی توده‌ها در این میانه برقرار کرده‌اند.   هر دو پایتخت می‌کوشند اسب شاهوار و مردم‌پسند «اسلام» را در مسیر منافع‌شان در آخور ویژة خود بسته و بر پشت‌اش «قشو» بکشند،   و با تیمار این «حیوان نجیب»،   هم دل‌ توده‌ها را به دست آورند و هم دستی به سروگوش «دین‌فروشان» رسمی و سنتی و حوزوی بکشند. 

به استنباط ما جالب‌ترین و اساسی‌ترین لایه از تحلیل سیاسی معاصر همین «نکتة آخر»،  یعنی ارتباط قدرت‌های استعماری سنتی و قدرت‌های روبه رشد «نوین» با دین‌باوری‌ در این مناطق است.  و اینجاست که نقش تحلیل‌گر سیاسی‌ از اهمیت اساسی و پایه‌ای برخوردار می‌شود.   چرا که اگر منافع فزایندة سرمایه‌داری‌های نوپا در مسکو،  پکن و دهلی‌نو در بسیاری مقاطع غیرقابل پیش‌بینی باشد؛   و اگر نقش گستردة امپراتوری‌های غربی که در خاورمیانه،   آسیای مرکزی و آفریقای شمالی  ریشه‌ای یکصدوپنجاه ساله دارد نتواند در یک بررسی کوتاه و مجمل به نتیجه‌ای قابل توجه دست یابد،   ارتباط دو قطب حاکم جهانی،  یعنی مسکو،  پکن و دهلی‌نو از یک‌سو،‌ و جهان غرب از سوی دیگر  با ادیان و خصوصاً با دین اسلام از عوامل ایستائی برخوردار می‌شود که تجزیه و تحلیل‌شان آنقدرها نیازمند گمانه‌زنی نخواهد بود.   به همین دلیل،   در وبلاگ «کربلای داردانل»،   بررسی ارتباط ساختاری مسکو با ادیان ابراهیمی را به فرصت دیگری موکول کردیم.    در وبلاگ  امروز سعی می‌کنیم این بررسی را در حدی بسیار ابتدائی و در ارتباط با قدرت‌های نوین «سیاسی ـ مالی» ارائه دهیم. 

برای ارائة چنین تحلیلی نخست می‌باید به ارتباط حاکمیت‌ها با مذاهب،  خصوصاً در جوامع روسیه و آمریکا نگاهی بیاندازیم.   در آمریکا و حتی انگلستان تجربة عملی نشان داده که   آنگلوساکسون‌ها پیوسته از نوعی «جنگ مذاهب» جانبداری ‌کرده‌اند.   به عبارت ساده‌تر،  از دوره‌ای که امپراتوری انگلستان به حیطة استعمار گسترده در چین و هندوستان پای گذاشت،   بین «مذهب» اقوام استعمار زده با مذهب قدرت استعماری ارتباط مستقیم و یا بهتر بگوئیم،  «مخرب» برقرار نشد.   انگلستان به مذهب مستعمرات «احترام» می‌گذاشت ولی تداخل و تهاجم مذهبی به هیچ عنوان جنبة «دوسویه» به خود نگرفت  و شامل حال «آنگلیکن‌ها» و بعدها یانکی‌ها نشد.  لندن و واشنگتن در سرزمین‌های دورافتادة خود در قفای «جان‌پناه‌های» طبیعی سنگر گرفته بودند و هیچگونه ارتباط مستقیم و ملموسی با تحولات مذهبی در دیگر مناطق جهان نداشتند.   در نتیجه،  پیروی از سیاست «جنگ مذاهب» برای اینان مفید و مقبول می‌نمود.   آنگلوساکسون‌ها در هند،  چین و بعدها در خاورمیانه به آتش این «جنگ» نه تنها تا حد امکان دامن زدند،  که پس از پایان جنگ دوم با اختراع دو کشور پاکستان و اسرائیل،   عملاً دست‌اندرکار پایه‌ریزی پدیدة موهنی به نام «یک کشور ـ یک مذهب» شدند. 

با این وجود،   طی دوران جنگ‌سرد این «پدیده» اگر در برخی مقاطع موی دماغ هند شد،  به هیچ عنوان نتوانست تبلیغات داخلی بلشویک‌ها و مائوئیست‌ها را به خطر اندازد.   در نتیجه،  منافع محافل حاکم بر اروپای شرقی و آسیای شرقی در تضاد مستقیم با این نوع «دین‌فروشی‌ها» قرار نمی‌گرفت؛   دست غربی‌ها باز مانده بود و از دامن زدن به این آتش هیچ ابائی نداشتند!   ولی پس از فروپاشی دیواره‌های امنیتی «جنگ‌سرد» و پای گذاشتن مسکو،  دهلی‌نو و پکن به شبکة گسترده و پیچیده‌ای که سرمایه‌داری غرب طی بیش از دو سده در سراسر جهان در اطراف خود تنیده بود،   پیروی لندن و واشنگتن از سیاست «جنگ مذاهب» برای ‌قدرت‌های منطقه‌ای اشکال‌آفرین می‌شد.   

تجربة نخستین سال‌ها پس از فروپاشی «دیوار برلن» نشان داد که غرب به هیچ عنوان دست از این تهاجم برنداشته.  جنگ‌های چریکی در مناطق مسلمان‌نشین روسیه،   و دیگر کشورهای سابقاً شورائی دلیلی است روشن و واضح بر تداوم همین سیاست تهاجمی.   ولی این تهاجم زمانیکه مستقیماً منافع قدرت‌های بزرگ جهانی را هدف قرار دهد دیگر نمی‌تواند همچون گذشته سوار بر اسب شاهوار توافقات «بین‌دول» پیش براند.  خصوصاً زمانیکه دهلی‌نو و مسکو به صراحت دریافتند که به دلیل شرایط جغرافیائی متفاوت،  پیروی صرف از «جنگ مذاهب» مطلوب غرب برای‌شان نه تنها «منفعتی» به همراه نخواهد داشت،  که موجودیت‌شان را نیز تهدید می‌کند.  در این مقطع است که حوادث 11 سپتامبر نیویورک را مشاهده می‌کنیم و درپی این رخدادهاست که چرخش وسیعی در سیاست‌های جهانی غرب به وجود می‌آید.

ولی محافل حامی «جنگ مذاهب» در روسیه نیز بیکار ننشستند؛   به قدرت رسیدن دیمیتری مدودف را می‌توان تلاشی جهت پایه‌ریزی نوعی «دین دولتی» در روسیه تلقی کرد.  تلاشی که نهایتاً دامن زدن به نوعی «جنگ مذاهب» خواهد بود.   حضور «رسمی» اسقف اعظم کلیسای ارتدوکس در جلسات دولت که در رسانه‌ها معمولاً با تصاویر «دلپذیر» ایشان در کنار  دولتمردان روسیه همراه می‌شود،   نشان می‌دهد که هدف دولت مدودف ارائة تصویر «مسیحی ارتدوکس» از روسیه‌ است.   این سیاست آنقدرها که بعضی‌ها می‌پندارند کارساز نخواهد شد؛   مگر اسقف کانتربری در جلسات رسمی دولت حضور دارد،   و مگر رهبران کلیساهای آمریکا در این نوع جلسات شرکت می‌کنند؟  پاسخ به این پرسش‌ها منفی است،  هر چند ما با نقش‌آفرینی‌های پشت‌پردة «دین‌فروشان» در ساختار قدرت در غرب آنقدرها بیگانه نیستیم.   پس می‌باید بگوئیم که طی دوران ریاست جمهوری مدودف،   روسیه عملاً در ساخت و پرداخت ارتباط «دولت ـ مذهب» به بیراهه رفته.  و شاید یکی از دلائلی که برخی محافل انتخاب مجدد وی به ریاست جمهوری روسیه را به زیر سئوال می‌برند،   همین «ناکامی‌ها» باشد.  

حکومت‌های غرب در این مسیر از انواع روسی و چینی خود به مراتب پیش‌روتر بوده و بهتر عمل کرده‌اند.   غربی‌ها توانستند با تکیه بر گسترش روابط سرمایه‌داری در قلب جوامع‌شان نوعی «دین سرمایه‌‌داری» را جایگزین ادیان کهن و شیوه‌های قرون‌وسطائی کنند؛  خلاصة کلام جامعه‌ای بسازند که امروز ما از آن به عنوان یک جامعة «سکولار» سخن می‌گوئیم.   جامعه‌ای که در آن «دین» نیز اسیر محدودة روابط «قانونی» و «حقوقی» باقی می‌ماند و به هیچ عنوان قادر نخواهد بود ادعای «تقدس» و «فراقانونی‌ات» داشته باشد.  حال این سئوال مطرح می‌شود که گرفتن گریبان اسقف کلیسای ارتدوکس و کشاندن وی به محافل رسمی،   در چارچوب سیاست‌های دولت مدودف چه اهدافی را دنبال می‌کند؟

اینجاست که گمانه‌زنی به فریادمان می‌رسد؛  و می‌توانیم بگوئیم که سرمایه‌داری غرب منافع خود را بر پایة «جنگ ادیان» متکی ‌کرده،   حال آنکه دولت مدودف پایه و اساس را بر «صلح ادیان» گذارده!   و اگر امروز پیوسته تکیه‌کلام مسکو در بحران‌های منطقه‌ای «مذاکره» است،   در واقع روسیه این تمایل را نشان می‌دهد که اسب شاهوار سیاست‌های منطقه‌ای خود را از طریق صلح و مذاکره میان ادیان،  حتی در ابعاد داخلی به پیش راند.   ولی این برخورد می‌باید در شرایط ویژه‌ای «اجرائی»‌ شود.  ‌ اگر این سیاست با ارائة تصویر «دین دولتی» همراه گردد،   مشکلی اساسی به وجود خواهد آورد.  چرا که اصولاً میدان دادن به نظریة «روسیة ارتدوکس» برای امنیت اینکشور،   با در نظر گرفتن جغرافیای انسانی ویژه‌اش بسیار خطرناک و «انزواآفرین» خواهد بود.  از طرف دیگر،  پیروزی تمایلات یک سیاستمدار و یا محافل سیاستگزار آنزمان محقق می‌شود که با واقعیات اجتماعی و تاریخی و فرهنگی همخوانی داشته باشد.   در روسیه این همخوانی وجود خارجی ندارد.   به همین دلیل،  به استنباط ما در زمینة روابط اجتماعی و نقش «دین» در روسیه طی ماه‌های آینده تغییرات اساسی در راه خواهد بود و به احتمال زیاد مدودف برای بار دوم به مقام ریاست جمهوری نخواهد رسید.   

روسیه به احتمال زیاد در ماه‌های آینده قصد آن خواهد کرد تا از طریق برقراری روابط اجتماعی «فرادینی»،   و گسترش لایه‌های حقوقی،   به واژة «شهروند» در روابط داخلی خود معنا و مفهوم بدهد؛  پر واضح است که سیاست غرب دقیقاً در مسیر مخالف،  یعنی گسترش «تقدس» در مناطق مسلمان‌نشین حرکت کند.   و این است دلیل به راه افتادن جنبش‌های «خلق‌الساعه» در جهان عرب،‌   و هول‌وولای پایتخت‌های غربی پیرامون آنچه «دمکراسی» در خاورمیانه و شمال آفریقا لقب داده‌اند. 

در این میان همانطور که پیشتر هم گفتیم،   نقش «چندگانة» کاخ‌سفید مسئله‌ساز شده.   به عنوان نمونه در مورد فلسطین،  آمریکا هم از بازگشت اسرائیل به مرزهای پیش از سال 1967 حمایت می‌کند،  و هم در پاسخ به تلاش‌های قانونی و انسانی دولت فلسطین که خواهان شناسائی اینکشور از طرف سازمان ملل می‌شود چوب تهدید «وتو» برمی‌دارد.   در برابر استفهاماتی که این «رفتار ناهماهنگ» به وجود می‌آورد فقط یک پاسخ می‌توان ارائه داد؛  آمریکا از آن می‌هراسد که با گسترش نظریة «صلح مذاهب»،   نظریه‌ای  که مسکو و دهلی‌نو در قفای آن نشسته‌اند،   از تمامی اهرم‌های سیاستگزاری خود در منطقه محروم شده،  قمار سیاسی را به قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای ببازد. 

شاهدیم که فشار گروه‌های صلح‌طلب بر جناح «نتانیاهو» و دیگر محافلی که مستقیماً به سیاست «جنگ مذاهب» وابسته‌اند،   هر روز در داخل مرزهای اسرائیل شدت می‌گیرد.   جغرافیای جمعیتی این کشور نیز تحت تأثیر مهاجرت‌های «متفاوت»،  و معمولاً مهاجرت از اروپای سابقاً شورائی،   از کنترل و نظارت سازمان سیا خارج شده و بر اساس گزارشاتی که در مطبوعات غرب نیز منعکس می‌شود،  دیگر «قابل قبول» نیست!   در نتیجه اهرم‌های غرب در درون اسرائیل نیز تضعیف شده‌اند.   

از طرف دیگر،  شاهد «بن‌بست» سیاسی پیرامون تحولاتی می‌شویم که در نظام رسانه‌ای عنوان «بهار عرب» به خود گرفته.  این «بهار» که در آغاز کار با جنگ و درگیری عوامل و مزدوران دولت‌های غربی بر ملت‌ها تحمیل شد،   به دلیل مقاومت مسکو،  دهلی‌نو و  مقاومت مقطعی  پکن در بن‌بست افتاده.   روسیه خواستار مذاکره بین طرف‌های متخاصم است؛   آمریکا فروپاشانی دولت‌ها را می‌طلبد!   به هر تقدیر،   اگر تا به حال «فروپاشانی» مورد نظر واشنگتن عملی نشده می‌توان به این نتیجة منطقی دست یافت که غرب از تحمیل خواست و تمایل سیاسی و استراتژیک خود بر قدرت‌های منطقه‌ای عاجز مانده؛  و این عجز ضعف غرب در ادارة امور این مناطق را به اثبات می‌رساند.    مناطقی که طی یکصدوپنجاه سال گذشته به صورت محدوده‌های «تحت‌الحمایة» لندن و واشنگتن اداره ‌شده‌اند.     

با توجه به مسائل فوق شاید به دلائل «واقعی» و نه صرفاً «رسانه‌ای» غرب،   در مخالفت با عضویت فلسطین در سازمان ملل پی‌ ببریم.  شناسائی دولت فلسطین، ‌ «شناسائی دولت اسرائیل» را الزامی می‌کند و با تحقق این شناسائی تمام کانال‌های «تقدس‌پرور» غرب در منطقه مورد تهدید قرار خواهد گرفت.   با این وجود،   از آنجا که فروپاشی «اسلام دولتی» در پاکستان آغاز شده،   و دولت اسلامگرای اردوغان نیز علیرغم های‌وهوی فراوان اعتبار جهانی خود را به سرعت از دست می‌دهد،  تنها مأمن برای سیاست‌های منطقه‌ای آمریکا همان حکومت اسلامی جمکران خواهد بود. 

ولی این پناهگاه نیز آنقدرها که یانکی‌ها پنداشته‌اند امن و امان نیست.  حکومت اسلامی به دلیل نابودی پی‌درپی عوامل،  محافل و مهره‌های وابسته به سیاست غرب در افغانستان،   پاکستان و حتی در عراق،   اهرم‌هائی را که پس از کودتای 22 بهمن 57 ارتش شاهنشاهی برای‌اش تأمین کرده بود به سرعت از دست می‌دهد،‌   و به دلیل همجواری با سواحل خزر نهایت امر چاره‌ای جز نزدیک شدن به سیاست‌های «مسکو ـ دهلی‌نو» در برابر نخواهد داشت.  حال باید ببینیم پروژة «صلح مذاهب» در منطقه پیش می‌افتد،   یا با چرخشی سریع باز هم به دامان سیاست «جنگ مذاهب» فرو خواهیم افتاد.   نتایج انتخابات در روسیه و فرانسه تا حد زیادی مسیر آینده را مشخص خواهد نمود. 
    

 












...












Share



۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

کربلای داردانل!



در وبلاگ امروز نگاهی به وضعیت کشورهای هم‌مرز روسیه در جنوب غربی این کشور می‌اندازیم.  همانطور که در «بربادرفته‌ها» گفته شد،   استراتژی بسیار مهمی در مرزهای جنوب غربی روسیه فعال شده که مواضع کرملین در قبال تهران و آنکارا در رأس آن  قرار دارد.   بررسی تاریخی از مسائل منطقه شاید کار را به درازا بکشاند،  ولی جهت توضیح دقیق‌تر مواضع کنونی روسیه در قبال تهران و آنکارا از ارائة یک خلاصة تاریخی بسیار فشرده  گریزی نیست.  خلاصه‌ای که امیدواریم پلی باشد جهت دسترسی ساده‌تربه مفاهیم استراتژیک این منطقة کلیدی. 

ایران و ترکیه،   پس از پایان جنگ اول جهانی عملاً به مستعمرة امپراتوری انگلستان تبدیل شدند؛   عوامل انگلیس در ایران از طریق کودتا میرپنج را بر مسند حاکمیت نشاندند،   و در ترکیه نیز کمال پاشا با تکیه بر باقیماندة ارتش عثمانی و برخورداری از حمایت دولت انگلستان قدرت را به دست گرفت.   جالب اینکه عملیات «موفقیت‌آمیز» مذکور دقیقاً همزمان با تحولات روسیة تزاری هماهنگ شده بود.   به این ترتیب که امپراتوری تزارها با کودتای بلشویک‌ها از هم فروپاشید،  و دربار تزار بجای قرار گرفتن در کنار «برندگان» جنگ اول جهانی که انگلستان در میان‌شان یک سر و گردن از دیگران بالاتر بود،   در کنار حکومت‌هائی نشست که در نتیجة این «جنگ» از صحنة سیاست اروپا حذف شدند:   امپراتوری اطریش،   امپراتوری پروس،  امپراتوری عثمانی،  و برخی قدرت‌های منطقه‌ای.    

خلاصة کلام،  پیروزی انگلستان در جنگ اول جهانی بی‌قید و شرط و تمام و کمال بود؛   رقبا در شرق از میان برداشته شدند،   فرانسه به دلیل فروپاشی تزاریسم و از دست رفتن  تکیه‌گاه‌های پاریس در شرق اروپا،   عملاً تحت قیمومت سیاسی لندن قرار گرفت،   و نهایت امر «میراث» امپراتوری عثمانی،‌  یادگار مهم‌ترین و کهن‌ترین ساختارهای سیاسی تاریخ جهان همچون یک هلوی پوست کنده توی گلوی لندن افتاد. 

ولی از آنجا که هر «نوشی را نیشی» است؛   تاریخ معاصر چنان کرد که امپراتوری پیروزمند انگلستان با مسئله‌ای لاینحل در درون و برون مرزهای اروپا در گیر شود؛  مسئله‌ای تحت عنوان «جنبش توده‌ای!»   اغلب مورخان در این امر متفق‌القول‌اند که حداقل در درون اروپا،  ریشه‌های این جنبش‌ها می‌باید در مصائب چشمگیری جستجو شود که طی جنگ اول جهانی بر توده‌ها تحمیل شده بود.   این مصائب نهایت امر آوارگی ده‌ها میلیون روستائی و شهرنشین را در مرکز اروپا به همراه آورد.   سرمایه‌داری انگلستان پس از پایان جنگ،  علیرغم پیروزی بی‌قید و شرط بر «رقبا» به هیچ عنوان قادر به کنترل این تحرکات گستردة توده‌ای که نتیجة مستقیم فروپاشی‌های ناشی از جنگ بود نمی‌شد.   و در چنین چشم‌اندازی گسترش روزافزون تحرکات توده‌ای،   حداقل در اروپای مرکزی و شرقی با الهام از تعالیم مارکس و انگلس غیرقابل اجتناب می‌نمود.  

در نتیجه،   لندن پس از پایان جنگ اول،   و در مسیر ایجاد زمینة مناسب برای مهار این «تحرکات توده‌ای»،  دو سیاست هماهنگ و موازی را به صورتی بسیار استادانه در اروپا به پیش ‌راند.   شاخة نخست این سیاست حمایت از فاشیست‌ها در مناطق مرکزی و برخی کشورهای اروپای غربی نظیر فرانسه،  اسپانیا و پرتغال بود.   سیاست دوم نیز کاملاً روشن و واضح است،  همکاری مقطعی با بلشویسم روس و مهار توسعه‌طلبی‌های فرامرزی‌اش از طریق بده‌بستان‌های به موقع و «چرب کردن سبیل» تندروترها در کرملین.   ولی همزمان با این پروژه،   در کشورهای جنوب غربی روسیة شوروی نیز حمایت انگلستان همانطور که بالاتر گفتیم به جانب فاشیست‌های محلی منحرف شد،   سیاستی که نهایت امر میرپنج را در ایران و کمال پاشا را در ترکیه به قدرت رساند. 

در اواخر دهة 1930،   سیاست سرمایه‌داری «پیروزمند» انگلستان در قارة اروپا و مرزهای جنوب غربی روسیه به نتایجی رسید که تاریخنگاران در مورد آن چندان اختلاف نظری ندارند.  نتایجی از قبیل به قدرت رسیدن فاشیست‌های سرکوبگر در آلمان و ایتالیا،   حاکمیت  هرج‌ومرج و فئودالیسم قرون‌وسطائی در اروپای شرقی،   شعله‌ورشدن جنگ داخلی در اسپانیا و پرتغال،   دستیابی باند خونخوار استالین در مسکو به قدرت بلاواسطه و نامشروع،   و نهایت امر فروافتادن ایران و ترکیه در دامان فاشیسم‌ «مدرن‌نما!»  

بررسی تغییراتی که بعدها در آرایش استراتژیک بالا در قلب اروپا به وجود آمد خارج از بحث ما قرار می‌گیرد؛  در نتیجه به این تغییرات نخواهیم پرداخت.   ولی تا آنجا که به ترکیه و ایران مربوط می‌شود صراحتاً بگوئیم،   نه تنها نتایج جنگ جهانی دوم،   که حتی فروپاشی تمام و کمال «اتحاد شوروی» نیز تغییرات عمده‌‌ای در این‌دو کشور به وجود نیاورد.   

در اوج استراتژی‌های «جنگ‌سرد»،  کشور ایران پس از کودتای 22 بهمن 57 از چنگال یک فاشیسم «متجدد» خارج شده و  به دامان یک فاشیسم دست‌نشانده و «دین‌فروش» فروافتاد.  در همین برهه،  نظامیان ترکیه نیز جهت هماهنگی با «فضای ایدئولوژیک» که درگیری افغانستان در منطقه به وجود آورده بود،   پس از یک کودتای «ابریشمین و خانگی»،   با بیرون کشیدن فقه و شریعت از صندوقخانه‌های «کهن»،   تمامی تلاش خود را به خرج دادند تا به صورت «سینه‌خیز» و گام به گام از کمالیسم به اصطلاح «سکولار» خارج شده به مفاهیم و الهامات اسلامی اسباب‌کشی کنند.   به این ترتیب «کمالیسم» که پس از پایان جنگ اول جهانی نقطة «قدرت‌اش» را در ضدیت‌ با حاکمیت دین می‌دید و فرضاً قرار بود بر تحکم بنیادهای دینی بر جامعة شهری نقطة پایانی باشد،   به تدریج تبدیل شد به عامل گسترش «دین‌باوری!»    

خلاصة کلام،    بحرانی که پیرامون جنگ افغانستان در مرزهای جنوبی شوروی به وجود آمد  و طی آن غرب و اتحاد شوروی در برابر یکدیگر قرار گرفتند،   ترکش‌های ایدئولوژیک‌اش  جز گسترش «اسلامگرائی» نبود.  سیاستی که به دلائل فراوان هنوز نه مسکو می‌تواند از آن صرفنظر کند و نه غرب که معمار اصلی‌اش به شمار می‌رود می‌تواند از «فواید» چشمگیر آن دل بکند.   در نتیجه،   همانطور که می‌بینیم،   سیاست‌های جهانی در مسیر چپاول هر چه گسترده‌تر ملت‌های منطقه همگی در کنار «دیگ پلوی» اسلام چمباتمه‌ زده‌اند.  چه به بهانة حمایت از «بهارعرب»،   و چه تحت عنوان جانبداری از «انقلابات مردمی» و الهامات آزادیخواهانه و «الهی» و ... و در هر حال  تفاوتی نمی‌کند،  معنای واقعی این‌ جفنگیات همان است که از قدیم‌الایام بوده:  یافتن شیوه‌هائی بهینه جهت چپاول ملت‌ها. 

با این وجود،  فروپاشی اتحادشوروی و شکل‌گیری سرمایه‌داری «نوین» در روسیه مطلب پیش‌پاافتاده‌ای نیست؛   این سرمایه‌داری با تکیه بر شبکة «نظامی ـ امنیتی‌ای» که از دوران «جنگ‌سرد» باقی مانده،   «منطق» ویژه‌ای از آن خود در دست توسعه دارد و رشد و گسترش همین «منطق» نهایت امر ساختارهائی را که از قدیم‌الایام بر روابط استراتژیک اروپای شرقی و آسیای جنوب غربی حاکم شده به چالش خواهد طلبید.   با در نظر گرفتن این «چشم‌انداز» است که مواضع سیاسی ایران و ترکیه و ارتباطاتی را که ایندو حاکمیت دست‌نشانده با مسائل بین‌المللی برقرار می‌کنند مورد بحث و گفتگو قرار می‌دهیم. 

حال که مقدمه‌ای کوتاه بر تاریخچة استراتژیک منطقه ارائه کردیم،   با تکیه بر داده‌های تاریخی،   تحلیل مواضع سیاسی از جانب دو تشکیلات وابسته و سرکوبگری که در تهران و آنکارا توسط عوامل «قدرت‌ساز» غرب به حاکمیت رسیده‌اند ساده‌تر خواهد بود.  طی چند سالی که از اوج‌گیری قدرت سرمایه‌داری روسیه در ارتباطات جهانی می‌گذرد،  تحولات در ساختار دو حاکمیت دست‌نشاندة‌ غرب یعنی حکومت اسلامی و کمالیسم ترک در دو مسیر ظاهراً متخالف صورت گرفته.  ولی علیرغم این مسیر «متخالف» منطق مشخص و واحدی بر این تحولات حاکم شده. 

نخست به وضعیت ایران نگاهی بیاندازیم.   به طور کلی،  در ایران شاهدیم که پس از آغاز کار هاشمی ‌رفسنجانی،  که تقریباً با فروپاشی رسمی اتحادشوروی تقارن زمانی یافت،   باند «خط امامی‌ها» از قدرت اجرائی کنار گذاشته می‌شود،  و  برخلاف هیاهوی رایج در «انقلاب اسلامی» که نبرد فرضی با ایالات متحد را در رأس سیاست خارجی خود «جاسازی» کرده بود،   تمامی تلاش‌ دولت از این مقطع به بعد در مسیر یافتن راه‌کارهائی جهت «عادی» نمودن روابط با آمریکا مصروف می‌شود!   البته در قلب این تحولات از جناح‌های به اصطلاح «تندرو» و «غیرسازشکار» نیز کم سخن به میان نمی‌آید،   ولی جالب اینجاست که جناح‌های «تندرو» کذا‌ به هیچ عنوان مواضع ایدئولوژیک،  ساختاری،  مالی و اقتصادی مشخصی ندارند.   این جناح‌ها،   همچون باند احمدی‌نژاد از نبرد با اسرائیل و آمریکا در سخنرانی‌ها و ژست‌های تبلیغاتی آغاز کرده،   نهایت امر کارشان به تلاش‌های آشکار و پنهان جهت عادی‌سازی روابط با واشنگتن می‌کشد! 

ولی علیرغم به اصطلاح «مخالفت‌های» شدید تندروها با آمریکا،   سیاست داخلی حکومت اسلامی با عامل «ارتباط» و یا «عدم‌ارتباط» با ایالات متحد از روز نخست «مسموم» شد،  و این خود نشان می‌دهد که وابستگی این حکومت به واشنگتن به مراتب بیش از آن است که ادعا می‌شود.   اگر در قلب این «وابستگی»،  خصوصاً پس از فروپاشی اتحادشوروی تلاش‌ تمامی جناح‌ها در حکومت اسلامی مصروف به فریاد «مرگ بر آمریکا» و همزمان جستجوی راه‌ حلی جهت کنار آمدن با آمریکا شده،   این سئوال مطرح می‌شود که چرا این امر حیاتی تاکنون نتوانسته «اجرائی» ‌شود؟   چرا هیچیک از دولت‌ها و تشکیلات رنگارنگ و از همه‌رنگ آخوندیسم دست ‌نشانده،   از اصلاح‌طلبان گرفته تا سرداران سازندگی و نهضت عاظادی و خط امام و «جنبش سبز» و ... هیچکدام نتوانسته از مرز «هماهنگی» پنهان با واشنگتن عبور کرده دست آمریکا را به صورت علنی در سیاست و اقتصاد کشور باز بگذارد؟   چه عاملی توانسته در برابر این امر مقاومت کرده،   تمایل به اصطلاح «عمیق» آمریکا جهت بازگشت «علنی» به درون مرزهای ایران،  خصوصاً تحت حاکمیت یک نظام دست‌نشاندة واشنگتن را به این سادگی ابتر کند؟   

سئوال مشکلی است!   ولی در پاسخ به این پرسش،   «تقصیر» اصلی همیشه بر گردن جناح‌هائی می‌افتد که اصولاً وجود خارجی ندارند.   چرا که نبود روابط گسترده و علنی با آمریکا،  چه در درون تشکیلات حکومت اسلامی،   و چه نزد بسیاری از جناح‌های «مخالف‌نما»،  که از  «کلاهی» تا ریش‌وپشمی و عمامه‌ای در غرب «دکان» اسلام‌فروشی و «انقلاب‌پرستی» باز کرده‌اند،   بر این ستون تکیه دارد که «تندروها» در برابر این ارتباط سنگ‌اندازی می‌کنند!   باید اذعان داشت که این «تندروها» بسیار «قدرتمندند»،   چرا که هم در برابر تمایلات یک ابرقدرت جهانی ایستاده‌اند،  و هم در برابر تمایلات اکثریت جناح‌های سیاسی حکومت اسلامی.   ولی در واقع  «تندروهائی» در کار نیست؛   این یک «جنگ زرگری» است که توسط ایالات متحد و در چارچوب منافع استراتژیک غرب در میدان سیاست منطقه به راه افتاده. 

پایه‌ریزی این «جنگ‌زرگری» را می‌توان به عوامل متعددی نسبت داد.   ولی به طور مثال،   از منظر مواضعی که برای نویسندة این وبلاگ اهمیت دارد،   یعنی آزادی بیان و حقوق‌بشر،  حمایت واشنگتن از «تندروها»،   یا بهتر بگوئیم القاء این دروغ بزرگ که چنین جناح قدرقدرتی در درون حکومت اسلامی تمامی اهرم‌های «قدرت» را قبضه کرده‌،   به واشنگتن این امکان را می‌دهد که با ارائة تصویر «مستقل» از حکومت دست نشاندة خود،  در برابر مسائلی از قبیل عدم رعایت «حقوق بشر» در ایران همچنان به ایفای نقش «غیرمسئول» ادامه دهد.   به عبارت ساده‌تر،  در افکار عمومی،‌  واشنگتن چگونه می‌تواند به دولتی در زمینة رعایت حقوق‌بشر «امر و نهی» کند که خود را با آمریکا در جنگ می‌بیند؟   اینهمه اگر نخواهیم منافع مالی،  اقتصادی،  تجاری و غیره را در مسیر گسترش این «جنگ‌زرگری» در نظر بگیریم. 

ولی ایفای نقش «غیرمسئول» توسط غرب در تحولات ایران دقیقاً از نخستین دیدار «علنی» مقامات «حکومت اسلامی» با طرف‌های غربی در الجزایر آغاز شد؛   طی این ملاقات بود که دولت موقت «انقلاب»،   به ریاست شیخ مهدی بازرگان از طرف مقامات کاخ سفید دستورالعمل خود را دریافت داشت و همزمان شبکة لات‌های ساواک تحت عنوان «دانشجویان پیرو خط امام»،  با تسخیر «لانة جاسوسی» این سیاست را در کشور اجرائی کردند.  از همان روز فضای سیاست ایران با پدیدة موهومی به نام «نبرد با آمریکا» مسموم شد،  و شاهدیم که این مسمومیت اگر برای ملت ایران کشنده و دردناک بوده ظاهراً طرف‌های آمریکائی را خیلی خوش آمده،  چرا که از این «آب‌قنات» دست‌بردار نیستند‌.    

در نتیجه،  سیاست کشور ایران بر این مسیر افتاده که هر از گاه،   گروهی از لش‌ولوش‌های حکومت اسلامی تحت عناوین غلط‌انداز دست به حمایت از «آزادیخواهی»،   «جمهور»،   «آراء مردم» و دیگر «الهامات» مردمی می‌زنند،   و به دنبال این هیاهو،  رسانه‌های خارجی و داخلی نیز پیرامون این شعارها که هیچ تعهد و دلبستگی اصولی به آن‌ها در درون این حکومت وجود ندارد «جنجال گسترده» و بساط قهرمان‌سازی به راه می‌اندازند.   همزمان نیز جناحی‌ «ناشناس» و بسیار «مقتدر» در درون حکومت دست‌نشاندة غرب در ایران موجودیت‌اش را «علنی» می‌کند که هم با آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی و مطبوعاتی و به طور کلی با «آزادی» مخالف است و هم با آمریکا!   

به صراحت می‌توان دید که چگونه سرمایه‌داری آمریکا از تلفیق این دو تیغة «مسموم»،   یعنی‌  آزادیخواهی‌های تبلیغاتی و اقتدارگرائی‌های ساختگی،   «قیچی» برنده‌ای درست کرده که با آن طی سه دهة گذشته گوش ملت ایران را در هر میعاد «بریده!»   در ظاهر به نظر نمی‌آید که سیاست غرب پیرامون مسائل ایران تحول چشم‌گیری یافته باشد.  به عبارت ساده‌تر سیاست «قیچی مسموم» هنوز هم از جانب ایالات متحد گام به گام در ایران دنبال می‌شود.  ولی به دلائلی که توضیح در موردشان مطلب امروز را بسیار مطول خواهد کرد،   تیغه‌های برندة این قیچی ضدبشری هر دم کند و کندتر شده.   به همین دلیل است که شاهد حضور فراگیرتر ترکیه در میانة این «صحنه‌سازی» مسخره می‌شویم.

همانطور که بالاتر اشاره کردیم،  در ظاهر امر ترکیه در مسیر عکس حکومت اسلامی متحول می‌شود!    به عبارت دیگر،   این کشور  از «سکولاریسم» کمالیست‌ها آغاز کرده و به صورت ک...ن خیزک خود را به حکومت «اسلامی» فکل‌کراواتی‌ها رسانده!   فراموش نکنیم که ایندو حکومت هنوز هم از طریق پیمان «سنتو» نانخورهای اصلی آمریکا و انگلستان در منطقه‌ هستند.  با این وجود شاهدیم که طی چند ماه اخیر صورتک «دمکرات‌پرور» آنکارا به سرعت از چهرة دست‌نشاندگان انگلیس و آمریکا در ترکیه فرو می‌افتد.   دولت اردوغان در برابر اسرائیل دست به موضع‌گیری‌های شداد و غلاظ می‌زند؛   از تحولات وسیع «آزادیخواهانه» در جهان عرب،  یا همان «بهار عرب» حمایت جهانی به عمل می‌آورد؛   و مقامات آنکارا سفرهای «نگران کننده‌ای» به مستعمرات قدیم امپراتوری عثمانی در برنامه‌های خود می‌گنجانند.   سفرهائی که با در نظر گرفتن تاریخچة منطقه می‌تواند فی‌نفسه بحران‌آفرین نیز تلقی شود.  باید پرسید،   چه پیش آمده که امروز در ردای «خیرخواهی» و «مردم‌دوستی» آنکارا عملاً دست به ایجاد آشوب و هیجانات کاذب در منطقه می‌زند؟

بن‌بستی که ترکیه در آن فروافتاده بسیار وسیع و گسترده است.   در اینجا سعی می‌کنیم همزمان با پرهیز از «ساده‌انگاری» تا حد ممکن این بن‌بست را «ساده» کنیم.  شاهدیم که مدتی است معضلی به نام «بدهی‌های دولت یونان» بر سر زبان‌ها افتاده.    هم امروز،    گویا به دلیل نبود «توافق» میان طرفین اروپائی پیرامون شیوة حل بحران «بدهی‌ها»،‌  بورس‌های غرب به شدت سقوط کرد!   البته در مطلب پیشین به صراحت گفتم که «بدهی‌های» یونان،   همچون بدهی دیگر دولت‌ها بیشتر رسانه‌ای است تا واقعی.   چرا که از دیرباز در جهان سرمایه‌داری،‌ دولت‌ها از طریق «کسب اعتبار» سیاستگزاری کرده‌اند و این بدهی‌ها خود قسمتی از موجودیت سیاسی نظام‌ سرمایه‌داری به شمار می‌رود.   ولی اگر تحت فشار مسکو خروج یونان از واحد پولی یورو تحقق یابد و این کشور به دلیل تجانس‌های مذهبی به روسیه نزدیک شود،   و به دلیل «تخالف‌های تاریخی» در همان مقیاس از ترکیه فاصله بگیرد،   فاجعه‌ای بسیار بزرگ برای آنکارا و هم‌پیمانان‌‌اش به دنبال خواهد آورد.       

حضور مستقیم روبل روسیه در کنار کلیسای ارتدوکس یونان به مسکو مرکزیتی اعطا می‌کند که در عمل به معنای فتح مالی و اقتصادی مجمع‌الجزایر یونان توسط روسیه می‌باید تلقی شود.  فتح‌الفتوحی که شبکة سرمایه‌داری نوین روسیه را به صورتی بلاواسطه و بدون تکیه بر دلار و یورو از طریق دریای سیاه به مدیترانه و نهایت امر به آب‌های گرم رهنمون خواهد شد.   در این میان فقط ترکیه می‌ماند که می‌باید با حمایت ارتش تضعیف‌شدة ناتو در تنگة «داردانل» بر سر راه گسترش مرزهای سرمایه‌داری روس سنگ‌اندازی کند.   این است دلیل وحشت حزب اسلام‌گرای ترکیه  و جفتک‌اندازی‌های اخیر اردوغان در باب حمایت از «دمکراسی» و اسلام و خصوصاً مبارزة ایشان با اسرائیل!    

به عبارت ساده‌تر،  اگر روسیه بتواند در عمل شکاف مورد نظر را در اتحادیة اروپا ایجاد کرده،   یونان را به روبل وابسته کند،‌   ادامة حیات کمالیست‌ها در ترکیه غیرممکن خواهد شد.   چرا که خطوط ارتباطات حیاتی ترکیه با غرب تحت نظارت روسیه قرار خواهد گرفت.   و پیشتر دیدیم که تاریخچة منطقه چگونه کمالیست‌ها را در مقام «دنبالیچة» سیاست‌های لندن تحلیل می‌کند.  دلیلی وجود ندارد که روسیه،  پس از پیروزی بر رقبای تجاری و مالی خود،   از نوکران شناخته شدة انگلستان در آنکارا نیز حمایت به عمل آورد؛  به صراحت بگوئیم چنین عملی صورت نخواهد گرفت. 

البته رسانه‌های غرب به عادت معمول،  فریادهای اردوغان را نشانة پیروزی «اسلامگرایان» ترکیه در همراهی با تحولات منطقه معرفی می‌کنند،   و روزنامة آلمانی «یونگه‌ولت» در مورد سفرهای نابهنگام اردوغان می‌نویسد:

«به نظر می رسد که رجب اردوغان،  نخست وزیر ترکیه،  در سفر خود به بهار عرب سخنان مناسبی بر زبان رانده باشد.  اگر اظهارات وی در جمع وزیران خارجه کشورهای عضو اتحادیه عرب،  در قاهره،   از ملاحظات دیپلماتیک به دور بود،  در عوض مورد پسند مردم کوچه و بازار قرار گرفت.»

باید پرسید «یونگه‌ولت» از کجا می‌داند که این سخنان مورد پسند «مردم کوچه و بازار» قرار گرفته؟  این همان «مردم‌دوستی‌ای» نیست که غربی‌ها در تبلیغات‌شان به خمینی و خامنه‌ای و دیگر لات‌ولوت‌های «انقلاب» نسبت می‌دادند؟   این «مردم کوچه و بازار» همان «مردم همیشه در صحنة» امثال بنی‌صدر و خامنه‌ای نیستند؟  در عمل به همین دلیل است که اردوغان جفنگیاتی مشابه عملة فاشیسم در ایران «غرغره» می‌کند،  ترهاتی که پیشتر ملاممد خاتمی،  اصلاح‌طلبان و «سبزها» علم کرده بودند.   اینان هم با اسرائیل سر جنگ دارند و هم از جمله طرفداران اسلام «راستین» و تلفیق دمکراسی با دین‌اند!   ولی در مورد آنکارا دادوفریادهای اخیر را می‌توان به تقاضای کمک یک غریق تشبیه کرد که به هر تخته‌پاره‌ای متوسل می‌شود.  اردوغان جهت خارج کردن «کمالیسم» دست‌نشانده از بن‌بست استراتژیکی که تحمل آن هر روز برای آنکارا سخت و سخت‌تر ‌می‌شود دست به التماس برداشته.   

کمالیسم انگلیسی در ترکیه،‌ ‌ همچون فاشیسم «آخوندی» در ایران گام به گام به بن‌بست‌های استراتژیک «تاریخی» خود نزدیک می‌شود،   و همانطور که فروپاشی «اسلام حکومتی» را در سکوت کامل در قلب دستگاه حکومت پاکستان شاهد بودیم،   دیری نخواهد گذشت که دگردیسی در حیات سیاسی ایران و ترکیه نیز علنی شود.   جهت پرهیز از اطالة کلام، ‌ مواضع مسکو پیرامون اسلام و اصولاً بنیادهای دینی را در فرصت‌های بعدی مطرح خواهیم کرد.














...











Share