وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

بهار و بیان!




«آزادی بیان» در نظریه‌های اجتماعی،  فلسفی و اخلاقی معاصر به هیچ عنوان قابل اغماض و چشم‌پوشی نیست.   به صراحت می‌بینیم که حاکمیت‌ها در پیشرفته‌ترین جوامع بشری،   همان‌ها که در عمل دست به تاراج و چپاول ملت‌ها می‌زنند،   همان‌ها که صنایع و علوم و هنرها را در چارچوب منافع‌شان در اختیار گرفته‌اند،   در یک مطلب توافق نظر دارند:   «آزادی بیان» شرط اساسی پیشرفت جوامع بشری است.   بدون برخورداری از «آزادی بیان» نه انسان به «خلق» علوم و صنایع قادر خواهد بود،   و نه خواهد توانست در چارچوب منافع انسان‌ها و جامعه از این دستاوردها استفادة بهینه صورت دهد.   به عبارت ساده‌تر،  اگر «آزادی بیان» را از جوامع غرب،   و از آندسته جوامع شرق که واپس‌ماندگی‌ها را به گذشته سپرده‌اند بازستانیم،  این جوامع،  علیرغم تمامی پیشرفت‌های مادی،  ‌ به قرون وسطی سقوط خواهند کرد.

بهترین نمونة‌ الزام وجود «آزادی بیان» را در تاریخچة اتحاد جماهیر شوروی شاهد بودیم.   این «امپراتوری» که خود را در تبلیغات «کارگری» می‌خواند،   به دلیل نبود «آزادی بیان» نتوانست از پیشرفت‌های عمدة فنی،  صنعتی و علمی خود استفاده به عمل آورد.   اتحاد شوروی در شرایطی از هم فروپاشید که گورباچف بر مسند لنین و تروتسکی تکیه کرده بود،   و تنها آرزوی‌اش داشتن یک پیتزافروشی در آمریکا بود.   مسلم است که اگر در اتحاد شوروی «آزادی بیان» وجود می‌داشت فردی با چنین خلقیات «ابتدائی» نمی‌توانست به مهم‌ترین مقام «اجرائی ـ  نظامی» در اردوگاه شرق دست یابد. 

بارها در مطالب این وبلاگ عنوان کرده‌ایم که خصوصاً در جوامع غرب حاکمیت‌ها «آزادی بیان» را نه به عنوان سد و راه‌بند که در مقام ابزاری جهت کسب مشروعیت قانونی،  و اعمال سیاست مورد استفاده قرار می‌دهند.   با این وجود،   این اصل را نیز نمی‌باید فراموش کرد که «آزادی بیان» از منظر همین حاکمیت‌ها،   خارج از مرزهای‌شان عاملی است «مزاحم» که می‌باید به هر ترتیب در برابر گسترش آن مقاومت به خرج داد.   خلاصة کلام «آزادی بیان» اگر برای حفظ برتری غرب از نان شب هم «واجب‌تر» است،   سرکوب آن در جوامع واپس‌مانده به همان اندازه اهمیت دارد،  چرا که این «آزادی» در صورت نهادینه شدن سدی خواهد شد در برابر زیاده‌خواهی‌ها،   گشاده‌دستی‌ها،  ندانم‌کاری‌ها و سرکوب‌هائی که رژیم‌های دست‌نشاندة غرب بر ملت‌های‌شان اعمال می‌کنند. 

به طور مثال،  تصور کنیم که در کشوری همچون عربستان سعودی «آزادی بیان» در قوالب واقعی و حقوقی آن نهادینه شود.   ادامة حکومت شیخ‌های سعودی در روال کنونی‌اش غیر قابل تصور خواهد شد.   و به همراه تزلزل حکومت استبدادی شیخ‌ها،    منافع غرب در این منطقه نیز مورد تهدید قرار می‌گیرد.   پس مهم‌ترین عاملی که از گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» در کشوری همچون عربستان سعودی ممانعت به عمل می‌آورد،  چیزی نیست جز منافع غرب.   و این صورتبندی،   چه در چارچوب منافع غرب و چه در محدودة منافع مسکو،  پکن و ... قابل پیگیری است.   اگر عربستان سعودی نمونه‌ای غربی از سرکوبی «آزادی بیان» به شمار آید،   نمونه‌های روسی آن را در بلاروس و آذربایجان می‌بینیم.   همچنانکه در کرة شمالی و برمه با انواع چینی آن برخورد می‌کنیم. 

پس تمامی کسانیکه خواهان تحکیم «آزادی بیان» در جامعة ایران هستند یک مسئله را باید در نظر داشته باشند:   «آزادی بیان» الزاماً در تخالف با منافع خارجی قرار می‌گیرد،   و دست‌های بیگانه،‌  جهت چپاول منابع ایران از کسانی حمایت خواهد کرد که سعی در ایجاد محدودیت برای «آزادی بیان» دارند.   آخوند،‌   شاه‌کودتاچی،  زورپرستان و خودکامگان،  سازمان‌های سیاسی «رادیکال»،‌   تقدس‌فروشان،  دین‌فروشان و خصوصاً «اخلاق‌ فروشان» و فضیلت نوازان حرفه‌ای همه و همه خواه ناخواه همدستان سیاست‌ اجنبی در سرکوب،  چپاول و غارت ملت ایران‌اند.  چه این سیاست از واشنگتن برسد چه از مسکو!

شیوة عمل این «سیاست‌» بسیار ساده است.  عمال و ایادی اینان در کشورهای تحت نفوذ،   قشرهای مشخصی را که در صورت گسترش «آزادی بیان» متضرر خواهند شد «مشخص»  می‌کنند.   سپس تلاش بر این محور متمرکز می‌شود که میان منافع مادی و اجتماعی این اقشار با گروه‌هائی متعدد،   خصوصاً در شهرهای بزرگ «ارتباط» برقرار شود.  ولی دچار توهم نشویم؛  این ارتباط به هیچ عنوان واقعی نیست؛  در اکثر مواقع مجازی،  تبلیغاتی،  بی‌پایه و بی‌اساس نیز هست.   مخالفت‌‌های «سخت» و جانانة آریامهر با «جاسوسان شوروی» و کمونیست‌ها،   مبارزات پیگیر روح‌الله خمینی با «اذناب آمریکا» و «منافقین» و غیره را که فراموش نکرده‌ایم،  امروز نیز علی خامنه‌ای،  مرتباً در کشور «دشمن» کشف می‌کند. 

هدف اصلی این است که از طریق عوامل و ایادی بیگانه ادبیات «فاشیست»،‌  توده‌پرور و مردم‌‌نواز،   در کشور رشد و نمو کرده و قشرهای مشخصی را در جامعه به ویروس فاشیسم مبتلا سازد.   دامنة‌ این ابتلا هر چه گسترده‌تر باشد،   منافع اجنبی بهتر تأمین خواهد شد.   در عمل،  و از دیرباز این «عوعوی سگان» جز پوچ‌گوئی و چرندبافی نبوده،   نه اتحاد شوروی از «خشم» آریامهر می‌ترسید،   و نه بر خلاف اظهارات روح‌الله خمینی «آمریکا از اسلام سیلی خورده بود!»    این پوچ‌سرائی‌ها اهداف دیگری دنبال می‌کرد،   و نتیجة عملکرد 80 سالة آن امروز در برابرمان قرار گرفته:   ملتی بر فراز بزرگ‌ترین حوزه‌های نفت و گازطبیعی جهان نشسته،  و علیرغم میلیاردها دلار درآمد «اسمی» نفت،   شب‌ها گرسنه سر بر بالین می‌گذارد.  این است هدفی که دنبال می‌شود. 

پر واضح است که در صورت گسترش و نهادینه شدن «آزادی بیان» مسیر پوچ‌بافی به بن‌بست منتهی شود.   دیگر امثال علی خامنه‌ای نمی‌توانند مخالفان سیاسی خود را «دشمن» قلمداد کنند.  به عبارت دیگر،  پروسة تبدیل جامعه به میدان «جنگ مقدس» متوقف می‌شود.   از قضای روزگار،   این «جنگاوری‌» مقدس پایه و اساس حفظ منافع اجنبی است،   و جالب اینکه برندگان و بازندگان این «میدان» ارزشی واحد دارند!   شکست و پیروزی علی خامنه‌ای  تفاوتی نمی‌کند؛   آنچه از این «میدان» به دست رسد در هر حال،   منافع همان‌هائی را تأمین می‌کند که با شناسائی قشرهای مورد نظر و میدان دادن به آنان این «جنگ مقدس» حق با باطل را به راه می‌اندازند.    

در میدان همین «جنگ مقدس» است که پیام‌آوران «آزادی بیان» قربانی خواهند شد،   چه به عنوان حامیان «دشمن» و چه در مقام طرفداران «مستبد.»  و زمینه جهت اوج‌گیری نقش پوچ‌بافان،  ساده‌لوحان،   مجیزگویان و خصوصاً «دشمنان» فراهم می‌آید.   هر که با حاکم مخالف شود،  «آزادیخواه» و هر که در کنار او باشد «مستبد» می‌شود.   یک سیاست ساده‌لوحانه و کلیشه‌ای بر کشور سایه می‌اندازد و تفکر،  تحلیل،  تحقیق،  نگارش و خلاقیت جای خود را به نسخه‌برداری،  جعل،  مجیزگوئی و دنباله‌روی می‌دهد.  کار بجائی می‌رسد که حاکم مستبد در نقش امام حسین،  کوروش هخامنشی،  و محمد رسول‌الله قرار گرفته،  «نوکری» وی از جمله «افتخارات» دینی و بومی می‌شود.  دیگر اهمیتی ندارد که حاکم چه می‌گوید،  اگر مخاطب در جمع پیروان باشد،  سخن حاکم «حق» است،  و اگر از جمله مخالفان؛  هر آنچه حاکم بگوید «ناحق» خواهد بود. 

در واقع در پس این «پروسه»،  همان «گفتمان» اجتماعی است که به بن‌بست رسیده،  و سیاست خارجی جز این نمی‌جوید.  آنچه «آزادی بیان» می‌تواند برای جامعه به ارمغان آورد،   خروج از این بن‌بست است.  البته مسائل به مراتب پیچیده‌تر از این‌هاست،‌   ولی به طور خلاصه و در حد یک وبلاگ می‌توان آن را اینچنین ساده‌ کرد.       
       
حال که از «آزادی بیان» حمایت کردیم،  و جهت خروج از بن‌بست تحمیل شده بر گفتمان اجتماعی وجود آن را الزامی دانستیم،   باید دید اصولاً این «آزادی بیان» چیست و چه ویژگی‌هائی دارد؟   

طی چند سالی که از هیاهوی محمد خاتمی در ایران ‌گذشته،   شاهدیم که برخی سیاست‌ها این تمایل را  از خود نشان می‌دهند که تحلیلی «متفاوت» با دوران «جنگ سرد» از فرایند سیاست‌گزاری داخلی در ایران به دست دهند.   البته در گام نخست بگوئیم که این «تمایل» صوری است،   و به دلائلی که بالاتر آوردیم نمی‌باید فریفتة آن شد.   چرا که،  «آزادی بیان» به طور کلی در تضاد با منافع بیگانه قرار می‌گیرد،   و نمی‌باید انتظار داشت که اینان از «آزادی بیان» یعنی از تقلیل منافع‌شان در ایران «حمایت»‌ کنند؛   چنین کاری نخواهند کرد و ایرانیانی که چنین انتظاراتی دارند بهتر است در خوش‌باوری‌های‌شان تجدید نظر کنند.  ولی در نظام رسانه‌ای و تبلیغاتی سم‌پاشی سیاست‌های حاکم جهانی به اینصورت انجام گرفته که گویا اینان «طرفدار آزادی بیان» هستند. 

پس بهتر است،   «آزادی بیان» مورد نظر اینان را از منظر ایادی و عوامل خودشان مورد تحلیل قرار دهیم.   برای اینکار،   نیم‌نگاهی به مطالب و مقالاتی که بر روی سایت‌های زنجیره‌ای «مخالف‌نما» به چاپ می‌رسد کفایت خواهد کرد.   اغلب این سایت‌ها از طرف دولت‌های خارجی تأمین بودجه می‌شود،   مبالغ مورد نیاز نیز چه مستقیماً و چه به صورت غیرمستقیم از مسیر سفارتخانه‌های حکومت اسلامی در غرب در اختیار اینان قرار می‌گیرد.   همانطور که گفتیم بازتاب «جنگ مقدس» در هر صورت برای غرب مفید خواهد بود،   در نتیجه فحاشی‌های رسانه‌ای به علی خامنه‌ای می‌تواند با پول ارسالی محافل حکومت اسلامی صورت گیرد،    به قول معروف،   «ز هر طرف که کشته شود،  سود اسلام است!»  

ولی آنچه در این میانه به سود ملت ایران نیست،   تحدید «آزادی بیان» با توسل به توجیهات فقهی و گاه «استراتژیک» است،   عملی که نهایت امر کار را به «توجیه خشونت» بر علیه شیوه‌های بیان می‌کشاند.  ولی برای توضیح این مواضع نیازمند تفصیل بیشتری هستیم. 

در گام نخست این اصل کلی می‌باید مد نظر قرار گیرد که «آزادی بیان» به هیچ صورت محدود به گفتمان و کلام نمی‌شود.   خلاقیت‌های هنری،   از سینما گرفته تا تئاتر و نقاشی و رقص و موسیقی و عکاسی و ... و شیوة «حضور» شهروند در جامعه به همان اندازه شامل «آزادی بیان» است که نوشتار و گفتار.   در ثانی،  اگر «آزادی بیان» هیچگاه در خدمت تقدس نیست،  از محصول «آزادی بیان» هم می‌توان به نفع «تقدس» بهره‌برداری کرد،‌  و هم جهت تحریک افکار عمومی این محصول را به پیراهن عثمان تبدیل نمود.  خلاصة کلام،   در عمل،   «آزادی بیان» فقط در حاکمیتی معنا و مفهوم پیدا می‌کند که حامی بی‌قید و شرط آن باشد.   

به طور مثال،   اگر فردی به صورت «آزادانه» از چشم‌اندازهای کویر لوت کلیشه‌های عکاسی تهیه ‌کند،   «خلاقیت» وی با تقدس ارتباطی ندارد.    ولی اگر عکس‌های همین فرد را بنیادهای تقدس‌فروش از قماش شیعة ‌اثنی‌عشری،   بهائیگری،  و یا شیخی‌های خانقاه نشین وسیله‌ای جهت «تخرخرات» دینی و اثبات عظمت «ذات الهی» قرار دهند،‌   عکس‌ها به عامل ایجاد تقدس تبدیل شده.   مهم اینجاست که عکاس «هیچکاره» است!   آنچه «تقدس» را در جامعه گسترش داده و به آن «موضوعیت» ‌بخشیده،   هنرمند،  عکاس و یا کلیشه‌ها نیست،   این منافع بنیادهاست که چنین بازتاب می‌یابد.   و یا اگر باز هم به سیاق مثال،   فردی در شعر،  طنز و یا مطلب خود برخی «باورها» را به چالش بکشد،   فی‌نفسه عملی بر علیه «تقدس» صورت نداده،  این بنیادها هستند که جهت ایجاد و گسترش تقدس خود پیرامون آنچه در چارچوب آزادی بیان به وجود می‌آید «هیاهو» به راه می‌اندازند.    و با اینکار هم محدودة منافع خود را با تکیه بر عامل «تقدس» مشخص می‌کنند،   و هم محدودیت «بیان» انسان‌ها را در برابر منافع خود ترسیم می‌نمایند.   نمونة عربده‌های روح‌الله خمینی بر علیه سلمان‌رشدی در برابر ماست.  پس از چند ماه تظاهرات روزانة عوامل انگلیس در پاکستان و افغانستان بر علیه «آیه‌های شیطانی»،  خمینی از فرصت استفاده کرده،  بر علیه نویسندة این رمان فتوی صادر کرد.   رمانی که نه خودش سواد خواندن آن را داشت،   و نه می‌دانست چیست!   این عمل فقط به این دلیل صورت گرفت که «منافع بنیاد» شیعة اثنی‌عشری چنین ایجاب می‌کرد. 
  
منافع بنیادها،   برخلاف آنچه در سطوح مختلف «روشنفکری» ایرانی‌نما خود را به نمایش گذارده به هیچ عنوان قائم به ذات و «فی‌نفسه»،   «تاریخی» و دیرینه نیست؛  جملگی ساختگی،  مصنوعی و هدفمند‌اند.   تهاجم به «تقدس» را همان شبکه‌ای تعریف می‌کند که نهایت امر بر اساس همان تقدس «نان» می‌خورد.   به همین دلیل در این وبلاگ به اظهارات غیرمسئولانه افرادی که پیرامون برهنه شدن یک هنرپیشة زن هیاهو به راه انداخته بودند،  مستقیماً اعتراض کردیم.   اگر فردی به دلیل اینکه این «برهنگی» را «هنری» تحلیل کرده آن را محکوم نمی‌کند،‌  به این معناست که نوع دیگر شیوة بیان را به عنوان «صور قبیحه» محکوم خواهد کرد.   «هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند،   وای به روزی که بگندد نمک!»   وای به حال ملتی که طنزنویس و نویسنده‌اش حامیان «سانسور» باشند؛  افتضاح بیش از این نمی‌شد!      

با بازگشت به موضوع اصلی این وبلاگ در ادامه یادآور شویم که اگر امروز سرمایه‌داری جهانی در مرزهای درونی خود با «تقدس» آنقدرها کاری ندارد،   فقط به این دلیل است که بنیاد اقتصادی‌اش در فرایندهای داخلی دیگر نیازمند توجیه «تقدس» نیست؛   اگر فردا چنین نیازی پیش آید،  همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  حضرات به قرون وسطی باز خواهند گشت.   به همان دورانی که ژاندارک را در آتش ‌سوزاندند تا «مقدس» شود!   حال این سئوال مطرح می‌شود که علیرغم ایستائی و واپس‌ماندگی بنیادهای مالی و اقتصادی ایران،   چگونه می‌توان صرفاً با تکیه بر نوعی «تجربة دماغی» در عمل از مرز «تقدس» گذشته،   «آزادی بیان» را در سطح جامعه تأمین نمود؟  چرا که بالاتر گفتیم تا زمانیکه «تقدس»،  چه دینی و چه بومی،  چه مأنوس و چه محلی و قومی و گروهی،   چراغ راه بیان و کلام و نوشتار و صنعت فرهنگی باشد،   «آزادی بیان» وجود خارجی نخواهد داشت،   هر کس از چنین «موجودیتی» بگوید سخن به گزافه رانده.   این موضوعی است که جای تأمل دارد،  و آنان که خود را طرفدار اصول و مبانی «حقوق بشر» جا زده‌اند بهتر است نخست تکلیف‌شان را با تقدس‌ها روشن کنند؛   چرا که در اعلامیة جهانی حقوق بشر سخنی از «تقدس» و احترام به «تقدس» به میان نیامده.   سئوال این است:   چگونه می‌باید هم به تولیدات فرهنگی ادامه داد،  و هم راه بهره‌گیری تقدس‌فروشان از «آزادی بیان» را مسدود نمود؟   

شاهدیم مدتی است غربی‌ها تحت عنوان «بهار عرب» در مناطق مسلمان‌نشین هیاهو و آشوب به راه انداخته‌اند.   دلائل این آشوب‌ها اینک روشن است،  هر چند در مطلب امروز  به تشریح‌شان نمی‌پردازیم.    ولی اینک توجه محافل غرب به این موضوع جلب شده که جهت تأمین منافع بیشتر می‌باید نظام‌های «تک‌ ساحتی» و روسای جمهور «مادام‌العمر» را که همگی از قضای روزگار دست‌نشاندة خودشان هم هستند سرنگون کرده،  و ملت‌ها را در برابر «انتخاب آزاد» بین طاعون و وبا قرار داد.   این پروسه آنقدرها کاری با «آزادی بیان» ندارد؛   همانطور که گفتیم این ملت‌ها اگر تکلیف‌شان با تقدس‌ها روشن نشود به «آزادی بیان» دست نخواهند یافت.   به صراحت بگوئیم،   در مصر،  لیبی و حتی در کشورهائی همچون تونس که تحولات با خشونت کمتری صورت گرفت،  «آزادی بیان» از دوران گذشته به مراتب بیشتر مورد تهدید قرار گرفته. 

البته شبکه‌ای که در تبلیغات‌اش به این «بهار» مرتباً دامن می‌زند،   به فرض اینکه حسنی مبارک را برده‌اند و قرار است فرد دیگری را با «آراء عمومی» جانشین وی کنند،   از «آزادی» کم سخن به میان نمی‌آورد.   ولی اینان از عقب‌نشینی آزادی‌های اجتماعی،   فرهنگی و خصوصاً تحدید جدی آزادی‌های زنان در این جوامع که پس از سقوط حاکمان سابق به وجود آمده هیچ نمی‌گویند.   «در باغ سبز» را به روی خوش‌خیال‌ها باز کرده‌اند،   و جالب اینکه برخی قلم به مزدهای ایرانی‌نما از این «باغ سبز» برای‌مان کم تعریف و تمجید به عمل نمی‌آورند.    

در آخر به صراحت بگوئیم،  آنان که در کلام،   نوشتار و گفتار حاضر نیستند گامی از «تقدس‌ها» فاصله بگیرند مشکل می‌توانند خود را حامی «آزادی بیان» معرفی کنند.   امروز این امکان وجود دارد که خارج از مرز «داش‌مشتی‌گری‌های» رایج،  حداقل از طریق شبکة اینترنت نوشتار آزاد و بحث‌های اجتماعی و فرهنگی مطرح شود.   آنانکه بجای استفاده از این فرصت‌ها به بازخوانی آیة قرآن و سورة کذا و کذا نشسته‌اند،‌  و  تحت عنوان حمایت از «آزادی» ایرانیان،   «شرعیات» را بر فضای مجازی حاکم کرده‌اند «آزادی بیان» نمی‌خواهند،    اینان در پی «بهار عرب» و کودتای 22 بهمن 57 هستند؛    نهال استعماری که در بستر خون و خزان رشد می‌کند.         














...









Share

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

جبل و طارق!



در شرایطی که جنگ «نرم» و نمایشی محافل در داخل مرزهای ایران همچنان ادامه دارد،   و خصوصاً پس از برگزاری «انتخابات» مجلس که بیشتر تزئینی بود،   و به انتصاب «برادران» همکار و هم‌فکر منتهی شد،   شاهدیم که «آرامش» بر مسائل داخلی حاکم شده.    از قدیم گفته‌اند،   «آرامش پس از طوفان می‌‌آید!»  ولی اینبار قضیه متفاوت است؛   این نوع «آرامش» پیش از طوفان برقرار شده.   

دلیل نیز روشن!  حکومت ایران هر گونه ابتکار عمل در زمینه‌های اجتماعی،  فرهنگی،  سیاسی و اقتصادی را از دست داده.   در داخل مرزها،   ژست‌های متمدنانة احمدی‌نژاد که نهایت امر توانست در برابر «بحران‌های» حجاب‌پرستی و «بدحجاب‌گیری»،  ساخته و پرداختة «خط امام» و باند «موسوی ـ خاتمی» مقاومت کرده و تا حدودی آرامش را به جامعه بازگرداند،   با ارزش است.  ولی این عملیات و جلوگیری از «رسانه‌ای» کردن «وقاحت» در سطح جامعه مسلماً جهت خروج از مجموعه بحران‌های اجتماعی،  فرهنگی و اقتصادی‌ای که گریبان کشور را گرفته کفایت نخواهد کرد.   دولت فعلی،‌   طی چند ماهی که به پایان دوره‌اش باقی مانده،   می‌باید چندین و چند دستاورد پایه‌ای و اساسی کسب کند.  و برای چنین کاری نه زمان کافی در اختیار دارد،  و نه از امکانات سیاست داخلی برخوردار است.    در نتیجه،  پس از پایان کار دولت احمدی‌نژاد،  یا همین سکوت «مرگبار» که نتیجة دودلی محافل استعماری در مورد «سرنوشت» ملت ایران است،   دوباره بر مسائل کشور حاکم خواهد شد،  و یا ایران پای در بحران گستردة اجتماعی و سیاسی می‌گذارد.   از آنجا که جهت تحلیل مسائل داخلی می‌باید منتظر عکس‌العمل‌های بین‌المللی باشیم،   ایران را در همین تعلیق سیاسی رها کرده به بررسی «چشم طوفان» خواهیم پرداخت.   طوفانی که در فرانسه و اروپا به راه افتاده.

سرانجام انتخابات فرانسه به پایان رسید و پس از سال‌ها حاکمیت بلامنازع راستگرایان و گلیست‌ها،   حزب سوسیالیست بر اریکة قدرت نشست.   تفاوت‌ها میان دولت‌های راست‌گرا و چپ‌گرا در فرانسه شاید آنقدرها برای مخاطب فارسی زبان از اهمیت برخوردار نباشد،  در نتیجه سخن گفتن در مورد این «تفاوت‌ها» بیشتر اتلاف وقت خواهد بود تا بررسی.   با این وجود،  نمی‌باید فراموش کرد که «چارچوب» چپ‌گرائی در تاریخچة حزب سوسیالیست فرانسه،   همچون اغلب احزاب سوسیال‌ دمکرات اروپای غربی،‌  آنقدرها مشخص و معین نیست.   این حزب می‌تواند با جریاناتی از راست‌میانه گرفته تا چپ‌های «تندرو» همکاری و همراهی مقطعی داشته باشد،   چرا که بورژوازی حاکم در عمل «کت‌» همة اینان را محکم بسته و خارج از صلاح‌دید رأس هرم حاکمیت هیچ تصمیمی در اینکشورها گرفته نخواهد شد.   با این وجود،  بازگشت سوسیالیست‌ها به قدرت در فرانسه همیشه با گسترش نوعی نگرش «اجتماعی» توأم بوده؛    نگرشی که در تخالف آشکار با راست‌گرائی و گلیسم قرار می‌گیرد. 

حال باید ببینیم،  حاکمیت بورژوازی فرانسه به چه دلیل تصمیم گرفته پروسه‌های «سودجوئی» و «سرمایه‌دوستی» متداول را با نوعی نگرش اجتماعی و رفاهی جایگزین کند.   پروسه‌هائی که «راست‌گرایان» حاکم،  طی سال‌های دراز مبلغان سینه‌چاک‌اش بودند؟   به استنباط ما بحران «ساختگی» مالی،‌  که ساخته و پرداختة همین حاکمیت بورژوائی است،   و بر اساس آن قرار بود در اروپا فشارهای گسترده‌ای بر طبقة متوسط اعمال ‌شود،‌   به نتایجی که محافل تصمیم‌گیرنده و پشت‌پرده در انتظارش بودند نیانجامیده.   خارج از تمامی بحث‌های مربوط به امور مالی و نقدینگی،   به طور مثال،   با اعمال فشارهای فزاینده بر یونان،  ایتالیا و اسپانیا نه تولید ناخالص ملی این کشورها بالا رفت؛   نه نرخ بیکاری‌شان پائین آمد؛‌   و نه حاکمیت توانست مطالبات گستردة عمومی را به طور مطلوب و ممتد «سرکوب» کند!   

و از آنجا که در اروپای غربی هنوز کودتای نظامی و سرکوب عمومی «مدروز» نشده،   و این نوع سرکوب‌ها فقط از طریق بازگشت به «فرانکیسم» و فاشیسم امکانپذیر می‌شود،   ظاهراً بورژوازی زیان ادامة این سیاست‌ها را بیش از منفعت‌شان تحلیل کرده و به همین دلیل دست از تحرکات‌اش برداشته؛  فرانسوا اولاند را با شعارهای «رفاه عمومی» از صندوق بیرون کشیده!   

بله،   سرمایه‌داری جهانی که با هدف ایجاد روابط اجتماعی و اقتصادی «نوین» در اروپا به دنبال تحکیم الگوهای «چینی» و اروپای شرقی پساشوروی در این منطقه اسب‌اش را زین کرده بود،   به دلائلی که در بالا آوردیم موجودیت‌اش را با خطرات استراتژیک جدی‌تری روبرو دید.   و به همین دلیل نیز همچون ماشین مشتی‌ممدلی «دنده عقب» گرفته،   با دود و بخار و سروصدای فراوان همان‌ شعارهائی که قصد حذف‌شان از صحنة سیاست داخلی را داشت به تیتر نخست رسانه‌ها بازگرداند.   پیروزی فرانسوا اولاند از این تغییر سیاست سرچشمه می‌گیرد.   

اما حضور فرانسوا اولاند در کاخ ریاست جمهوری فرانسه مسائل دیگری نیز در قفای خود پنهان دارد.   خارج از بازنگری در سیاست‌های سنتی فرانسه در خاورمیانه و آسیای مرکزی که به صورت شتابزده در وبلاگ «کار روکار» مطرح شد،‌   فرانسه در گام نخست می‌باید سیاست‌های نوینی برای اتحادیة اروپا تدوین کند.    به طور مثال،  این اتحادیه دیگر نخواهد توانست زیر سبیل مسکو موش‌دوانی کرده،   مطالبات نظامی و استراتژیک لندن و واشنگتن را به عنوان «سیاست‌های اتحادیه» و یا آرای عمومی اروپائیان به خورد مسکو بدهد.   مسلماً در چارچوب همین تجدید نظرها می‌باید بازنگری در سیاست‌های استراتژیک سازمان ناتو در اروپای شرقی،   خصوصاً در ارتباط با کشورهائی مد نظر قرار گیرد که حساسیت شدید روسیه را برمی‌انگیزند.  بی‌دلیل نیست که در این بلبشو،‌  وضعیت سیاسی کشور یونان که در آن اکثریت با ارتدوکس‌هاست تا این حد «قمر در عقرب» شده! 

در چارچوب همین بازبینی‌ها،   از آنجا که پس از فروپاشی دیوار برلن،   هر گاه مسکو یک گام  به پیش گذاشته،   لندن گامی به عقب برداشته،  پر واضح است که بازبینی نوین که با آغاز کار دولت سوسیالیست فرانسه پایه‌ریزی خواهد شد،   برای لندن نیز نقشی متفاوت با گذشته‌ها در نظر گیرد.   شاید منبعد می‌باید از لندن،  نه به عنوان یک مرکز تصمیم‌گیری استراتژیک،  که فقط به عنوان یک پایتخت «کلان ‌سرمایه‌داری» غربی سخن به میان آورد.   به طور خلاصه،  همان خوابی که استراتژهای غرب برای روسیه دیده بودند،  و بر اساس آن  قرار بود اینکشور از رتبة «ابرقدرتی» به جایگاه یک کشور اروپائی پرتاب شود،  اینک در مورد لندن «تعبیر» شده.  به همین سادگی!   با بازگشت پوتین به قدرت،   سیاست‌ها و مطالبات «آسیائی ـ اقیانوسیة» روسیه بار دیگر در رأس «تقویم کرملین» قرار گرفته و مشکل می‌توان برای انگلستان جائی در این مسیر متصور شد. 

به همین دلیل فشارهای مسکو بر واشنگتن افزایش یافته،   چرا که دمکرات‌ها معمولاً به لندن نزدیک‌اند،   هر چند از قبول این هماهنگی‌ها سر باز می‌زنند.   در دنبالة همین فشارهاست که  دیدار مقامات روسیه و واشنگتن عملاً به حال تعلیق درآمده،   و کشورهای اتحادیة اروپا،  در رأس‌شان آلمان،   تمامی تلاش خود را به خرج می‌دهند تا از حضور فوتبالیست‌های اروپای غربی در مسابقات «یورو 2012» که قرار است در اوکراین برگزار شود جلوگیری به عمل آورند!   بهانه نیز روشن است:   یک نخست‌وزیر سابق در اوکراین به دلائلی زندانی‌ شده و اینان چنین استدلال می‌کنند که این عمل صحیح نیست!   ولی با شناختی که از انساندوستی این جماعت داریم،   و دیدیم که چگونه هزاران ایرانی را توسط «پیروان خط امام» در زندان‌ها سر به نیست کردند و کک‌شان هم نگزید،   زندانی شدن خانم «تیموشنکو» آنقدرها عرق به پیشانی‌ لندن نیانداخته،  اصل مسئله را در جای دیگری می‌باید پیگیری کرد.  

مشکل این است که زندانی شدن ایشان در عمل،‌  پروسة تبدیل روسیه به یک کشور اروپای شمالی را به زیر سئوال برده.   چرا که در رأس برنامه‌های خانم تیموشنکو ورود اوکراین به اتحادیة اروپا و سازمان ناتو قرار داشت.   اهدافی که به دلیل نتیجة «انتخابات» سال 2010 و ریاست جمهوری «ویکتور یانکوویچ» به حال تعلیق در آمد.    نتیجة این تعلیق نیز در برابر ماست:  عقب نشستن بریتانیا و شاخک‌های‌اش در اتحادیة اروپا در برابر سیاست‌های روسیه. 

حال دولت فرانسوا اولاند می‌باید بین پروسة مورد نظر لندن و مطالبات مسکو،   در قلب اتحادیة اروپا نوعی هماهنگی ایجاد نماید.   به طوریکه نه سبیل قزاق‌ها بسوزد و نه شعله‌های آتش به دامن علیاحضرت بیافتد!   به عبارت ساده‌تر،  بورژوازی اروپای غربی شانسی برای راست‌گرایان در این میانه نمی‌دید،  و به همین دلیل نیز «اولاند» رژیم لاغری گرفت.   یادآور شویم ایشان زمانیکه قرار شد به مقام ریاست جمهوری «نائل» آیند سریعاً رژیم لاغری گرفتند!  و عین کشتی‌گیرها «وزن عوض» کردند تا شانس دستیابی به مدال داشته باشند؛   چرا که با آن هیبت عجیب و غریب و اضافه وزن مشکل می‌شد برای‌شان رأی جمع کرد.  روشن‌تر بگوئیم با آن شکم و کله‌پاچه و سیرابی،   ممکن بود نیکولا سرکوزی زیر دوخم‌ اولاند را بگیرد،   یا «فتیله‌پیچ‌اش» کند.   

مسئلة دیگری که مسلماً دولت جدید سوسیالیست فرانسه با آن روبرو خواهد شد،  معضل جبل‌الطارق است.   جبل الطارق، یکی از مهم‌ترین آبراه‌های جهان به شمار می‌رود و همچون دیگر شاهرگ‌های حیاتی در دست ارتش انگلستان است.  سرزمین جبل‌الطارق از سده‌ها پیش قسمتی از خاک اسپانیا بود،   ولی حاکمیت انگلستان با شعار،  «مال خودم مال خودم،  و مال همه هم مال خودم»،   این «آبراه» را پشت ‌قبالة علیاحضرت انداخته.   و یکی از دلائلی که راست‌گرایان اسپانیا با «قدرت» تمام در «انتخابات» اخیر پیروز شدند،   و به قولی حتی «زاپاته‌‌رو»،  نخست وزیر سابق سوسیالیست این‌کشور نیز به آن‌ها رأی داد،   فقط و فقط این بود که مسکو بداند و آگاه باشد که جبل‌الطارق مال فرانکیست‌هاست؛   و فرانکو هم که می‌دانیم نوکر انگلیس بوده! 

ولی در نبرد استراتژیکی که اینک در جریان اوفتاده «قضیه» به این سادگی‌ها نمی‌تواند رفع و رجوع شود.   در عمل یکی از دلائل «بحران فزایندة» سیاسی یونان قرار گرفتن این مجمع‌الجزایر بر سر راه ورود کشتی‌های روسیه به درون مدیترانه است.   اگر قرار است برای «ورود» این کشتی‌ها به مدیترانه اینهمه گوسفند در یونان قربانی شود،   ببینید برای تأمین راه خروج‌ این کشتی‌ها در جبل‌الطارق چند گله گاو قربانی خواهد شد!   و به همین دلیل است که سفر اخیر «پرنس ادوارد» به جبل‌الطارق «خشم» ملکة اسپانیا را‌ برانگیخت،   و ایشان یادشان آمد که این آبراه اصلاً متعلق به اسپانیاست،   و به همین دلیل با دربار انگلستان قهر کرده،   به دعوت علیاحضرت الیزابت دوم جواب «رد» دادند!

ولی همه می‌دانند که حاکمیت لندن بر جبل‌الطارق به اوائل قرن هجدهم باز می‌گردد،  به دوران کرکری‌های انگلستان و جنگ‌های داخلی در اروپای غربی.   حال باید پرسید،   چرا امروز ملکه «سوفی» یاد این «صخرة» عزیز افتاده‌‌اند؟  و چرا امروز پشت چشم‌شان را برای الیزابت دوم «نازک» می‌کنند؟   علیاحضرتا!  مگر این جبل‌الطارق با آن قدیمی تفاوت دارد؟   معلوم است که تفاوتی ندارد؛   آنچه تفاوت کرده جبل‌الطارق نیست،  وضعیت حاکمان بر این صخره است که یک پای‌شان در هواست.   در نتیجه‌ کسی که به الیزابت دوم «نر...ده» بود همین ملکه سوفی ورپریده بود!  ایشان هم کردند همانکه دیگران می‌کنند!

با این وجود،  همانطور که در وبلاگ‌های پیشین به دفعات توضیح داده‌ایم،   خارج از قرار دادن چین و مائوئیست‌ها در منگنه،  اعمال فشار بر انگلستان امکانپذیر نخواهد شد.   خصوصاً در مناطقی که چین به صورت سنتی از امکان عمل نظامی و اطلاعاتی گسترده برخوردار است،   و از قضای روزگار ایران،  کره شمالی،  آسیای مرکزی و اقیانوسیه از آنجمله‌اند.   به همین دلیل است که ایالات متحد برای اجتناب از تقابل دیپلماتیک با روسیه،  گریبان چین را می‌گیرد و حکومت اسلامی را در ایران به صور مختلف،   حتی در ظاهر هم که شده،   تحت فشار می‌گذارد،   و حاکمیت کره شمالی را که در عمل وابستگی بی‌قید و شرط به پکن دارد مورد تهاجم دیپلماتیک قرار می‌دهد.   در همین راستا،   موشک کرة شمالی که ماهواره‌اش را به هوا می‌برد سقوط ‌کرد،  بدون آنکه احدی مسئولیت آن را بر عهده گیرد.   ‌پیش از برگزاری نشست «ژ8» نیز  ایالات متحد مرتباً خواستار برخورد جدی با «الهامات هسته‌ای» دولت کره شمالی ‌شده،   و در مقاطعی،   حتی درگیری مستقیم بین واشنگتن و پکن در زمینه‌های نظامی،‌  مالی و اقتصادی ملموس است.   این عملیات ایذائی از فروش 67 فروند جت‌ جنگده به تایوان،   که حساسیت پکن را به همراه می‌آورد،   تا مانع تراشی در راه صدور برخی کالاها به چین امتداد می‌یابد و بجز اثبات حسن نیت واشنگتن به مسکو در آن نمی‌باید هدفی جست.

اینجاست که وضعیت ویژه‌ای برای فرانسوا اولاند و دولت فرانسه به وجود آمده.   سفر سناتور «روکار» به تهران نشان از «تأئیدی» دارد از جانب فرانسه مبنی بر اینکه «عقب‌نشینی» چین در ایران توسط دیگران «جبران» خواهد شد!   هر چند می‌دانیم که پاریس به هیچ عنوان در موضعی نیست که این خلاء را پر کند و واشنگتن و انگلستان هم دست‌شان کوتاه است و خرما بر نخیل!  خلاصه زیر پای حکومت اسلامی شل شده!  و فرانسه می‌کوشد برای جبران این «مصیبت» چاره‌ای بیندیشد.  تأکیدات پیگیرانة اولاند مبنی بر خروج ارتش فرانسه از افغانستان در عمل یکی از همین «در باغ‌سبزهاست!»  و این اظهارات «چراغ سبز» به حکومت اسلامی است.   به این معنا که  نقش «امنیتی» فرانسه در افغانستان می‌تواند در اختیار ملایان قرار گیرد.  ولی روشن است  که در مرزهای استراتژیک شوروی سابق،  نه فرانسه تصمیم‌گیرنده است و نه جمکران. 

در همین راستاست که پیشتر نیز گفتیم می‌باید منتظر عکس‌العمل روسیه در برابر عقب‌نشینی فرانسه بود.  پوتین خود حاضر به شرکت در نشست «ژ8» در واشنگتن نشد،  و این کار را به مدودف سپرد؛  این عمل را فقط می‌توان نوعی ژست موهن سیاسی تلقی کرد.  ژستی که در دنباله‌اش می‌باید منتظر عکس‌العمل‌های تندتر کرملین در عمق منافع استراتژیک روسیه باشیم.   با شکست نظامی اسلامگرائی‌های غرب در سوریه،   این عمق استراتژیک از پایه‌های مستحکم‌تری برخوردار شده،   و به تدریج می‌رود تا یونان،   ترکیه و کشور ایران را نیز در برگیرد.  
 
  
       











...









Share