وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۴ آذر ۵, چهارشنبه

اُتوماتیسم، استعمار، ولایت!

 

 

تحلیلی ابتدائی پیرامون بحران فعلی منطقه این سئوال را مطرح می‌کند که در ارتباطات نوین دولت آمریکا با دیگر قدرت‌های جهانی،  ژئوپولیتیک منطقۀ خاورمیانه پای در چه مجراهائی خواهد گذارد؟  همانطور که شاهد بودیم،  پس از فرپاشاندن دولت اسدها در سوریه ـ  عملیاتی که مسلماً با حمایت و توافق مسکو به انجام رسید ـ  حکومت در اینکشور به تروریست‌های اسلامگرای «معتبر» و معتمد ایالات‌متحد تحویل داده شد.  حال در این میانه نقش،  عملکرد و خصوصاً آیندۀ سیاسی ملایان و حکومت اسلامی چگونه می‌باید بررسی شود؟  در مطلب امروز سعی در ارائۀ آلترناتیوهای موجود خواهیم داشت،  و در این راه ریشه‌یابی پروژۀ ولایت‌فقیه،  که نهایت امر به فروپاشی تقدس روحانیت شیعه انجامیده ضروری می‌نماید.  از سوی دیگر،  بررسی بن‌بست‌های سیاسی ترامپ در داخل‌مرزها و ساخت‌وپاخت جمهوری‌خواهان با دمکرات‌ها ـ  روابط نوین کذا اخیراً به تولد خلق‌الساعۀ «طرح صلح» در اوکراین انجامید ـ  و خصوصاً تبعات شکست کودتای آمریکائی اخیر در ایران نیز حائز اهمیت خواهد بود.  پس در گام نخست برویم به سراغ ریشه‌یابی پدیده‌ای به نام ولایت‌فقیه! 

 

در هنگامۀ هیاهوئی که به کودتای 22 بهمن 57 و تغییر صوری رژیم انجامید،  سلطنت استبدادی به استبداد ملائی تبدیل شد.  در این عملیات،  نقش سازمان‌های اطلاعاتی غرب کاملاً عیان بود.  اینان با شناخت از روحیۀ حاکم بر جامعۀ ایران،   و آنچه می‌توان نوعی «روان‌پریشی اجتماعی و تاریخی» خواند،  بخوبی می‌دانستند که با اساسی جلوه دادن مسئلۀ «رهبری سیاسی» خواهند توانست حاکمیت مهره‌های مورد نظرشان را مسجل کنند.  از اینرو،  ‌ جهت تبدیل تخت آریامهر به منبر ملا،   ماه‌ها و ماه‌ها، شاهد تظاهرات،  آشوب و هیاهوی عظیم رسانه‌ای بودیم.   خصوصاً‌ رادیو بی‌بی‌سی برای شخص روح‌الله خمینی و پروژۀ مبهم و نامعلوم وی،  «حکومت اسلامی» تبلیغات فراوانی به راه انداخت.   روند «رهبرسازی» که اینچنین شکل گرفت،   ‌توانست با سهولت فردیت‌های اجتماعی،  سیاسی،  رفتاری و خصوصاً آزادی‌ بیان را در جامعه کاملاً سرکوب کرده،  پدیدۀ «انقلاب» را در تضاد مستقیم و غیرقابل تردید با «اومانیسم» قرار دهد.  نهایت امر خمینی به نمادی پایه‌ای و اساسی در تحرک سیاسی کشور تبدیل شد!   

 

این عملیات محیرالعقول ـ رهبر سازی ـ توانست با برگزاری یک شبه‌رفراندوم هول‌هولکی، پدیدۀ‌ مبهم «جمهوری اسلامی» را به‌عنوان «خواست اکثریت» به ملت ایران تحمیل کند.  و در گام بعد با تکیه بر اشغال به فرمودۀ سفارت آمریکا در تهران،  با ورق‌پاره‌ای به نام «قانون اساسی جمهوری اسلامی»،  بر قامت این حکومت شترگاوپلنگ ردای مشروعیت شبه‌حقوقی نیز بیاندازد!   قانونی که در واقع رونوشتی بود از همان قانون اساسی مشروطۀ سلطنتی،  که در جای‌جای متن آن واژۀ پادشاه با ولی‌فقیه جایگزین شده بود.  در این قانون،   اصولی همچون اسلام دوازده ‌امامی،  مرجعیت آیات عظام و ... و خصوصاً‌ وعده‌وعیدهائی سر خرمن از قماش آزادی احزاب و تشکل‌های سیاسی و مجلات و انتشارات و ... نیز همچون قانون اساسی مشروطیت چپانده شد.  البته به سیاق روند مرضیه،  این آزادی‌ها و حقوق فقط تحت نظارت و صلاحدید دولت «برحق» می‌توانست قانونیت پیدا کند؛  مبادا که زبان‌مان لال بر خلاف امنیت کشور تمام شود و خدشه‌ای باشد به دین مبین اسلام!  خلاصه بگوئیم،  هر دو قانون اساسی،  ورق‌پاره‌ای بیش نیست؛  پیش‌نویسی‌ است جهت بزک و آرایش استبداد سازمان‌یافتۀ‌ استعماری،   ویژۀ‌ خر کردن عوام‌الناس.

 

یادآور شویم روح‌الله خمینی،  آخوندی از همه ‌جا بی‌خبر بود و تحرکات سیاسی‌اش بر محور «نفرت از شخص شاه» استوار شده بود.  و هر چند خمینی با بهره‌برداری از شرایطی که حزب‌ دمکرات به وجود آورد،  انتقام‌اش را گرفت،   از ادارۀ کشور بر اساس «انتقام شخصی» عاجز بود.  ادارۀ امور و برنامه‌ریزی،  کادر ورزیده و نگرش مُتقن سیاسی و ایدئولوژیک می‌طلبد،  و اینهمه در چنتۀ خمینی به هیچ عنوان وجود نداشت.  در این چشم‌انداز تعلل‌ها و بی‌تکلیفی‌های خمینی ادامه می‌یافت،  و این شرایط زمینه را برای هر ماجراجوئی آماده می‌کرد تا به سهولت سقف «دکان اقتدار» ولی‌فقیه را بر سرش خراب کرده،  پروژۀ استعماری حکومت اسلامی را ابتر سازد!  به همین دلیل نیز پایتخت‌های غربی،  کشور را عمداً به درگیری‌های سیاسی و نظامی کشاندند؛  اشغال سفارت آمریکا،  جنگ‌افروزی در داخل مرزها با گروه‌های سیاسی،  داغ کردن تنور جنگ با عراق،  و ...  اینهمه به دولت اسلامی امکان ‌‌داد تا در حد امکان برای پروژۀ «ولایت‌فقیه» حاشیۀ امن فراهم آورد.   از سوی دیگر،  شرایط اضطراری به خمینی میدان داد تا ابهامات، خامی و لکنت‌زبان‌اش پیرامون پروژۀ حکومت اسلامی را که به تدریج زمینه‌ساز قدرت‌یابی دیگر بازیگران سیاسی ‌‌‌شده بود،  از صحنۀ سیاست کشور بزداید.   به برکت شرایط اضطراری،  دگردیسی خمینی نیز آغاز شده بود.  وی از موضع آخوند انتقام‌جو،  دعانویس و وردخوان خارج شده،  پای در مرکز فرماندهی «نبردی ملی» ‌گذارد!      

  

حمایت از پروژۀ استعماری «ولایت‌فقیه»،  همان طور که شاهد بودیم سال‌های متمادی با وسواس فراوان دنبال شد.  طی این دوران هر کس،  چه روحانی و چه غیر،  با خمینی‌ایسم اختلافی پیدا کرد،  به زندان اوفتاد،  از کشور گریخت،  و یا تحت پوشش عملیات گروه‌های تروریستی توسط عوامل خود حکومت به قتل رسید.  تمامی تلاش‌ها بر این استوار بود تا برای خمینی موضع و موقعیتی استثنائی «خلق» کنند؛  اصل مضحک و مسخرۀ «ولایت‌فقیه» و قانون اساسی جمهوریت بیابانی‌اش به این ترتیب دست‌نخورده و ناب باقی بماند؛  مشروعیت‌اش نیز به زیر سئوال نرود.     

 

پس از مرگ خمینی عوامل حکومت با کمک اراذل وابسته به محافل غرب فرد دیگری را که همچون وی فاقد لیاقت و به دور از دانش و فضیلت بود پیش کشیده،  با تکیه بر وی خلاء سیاسی مرگ «رهبر» را سریعاً پُر کردند؛  سروکلۀ علی خامنه‌ای پیدا شد.   فردی گمنام،‌ اگر نخواهیم بگوئیم بدنام، ‌ فاقد وجاهت، و خصوصاً به دور از فقاهت!  و تا به امروز ولایت‌فقیه در کف او باقی مانده.

 

راست‌گرایان، ‌ سلطنت‌طلبان،  اوباش بازار و محافل تجاری و خصوصاً قشر خرده‌بورژوا که عموماً خشکه‌ مقدس است،  خامنه‌ای را وابسته به روسیه می‌دانند،  برخی از اینان حتی او را کمونیست می‌خوانند!  چپ‌گرایان نیز در مورد وی مُهر سکوت بر لب دارند،  تلاش می‌کنند از آبی که دست‌راستی‌ها با هیاهو گل‌آلوده کرده‌اند ماهی گرفته،  عملاً خامنه‌ای را به سوی مسکو برانند!   ولی خامنه‌ای مترسکی بیش نیست،  فاقد هر گونه ایدئولوژی و نگرش سیاسی است،  به هر سازی خواهد رقصید.  این مترسک،  مسلماً همچون دیگر ملایان عمیقاً خواستار هماهنگی و نزدیکی با غرب است،  چرا که از دیرباز خاستگاه و قبلۀ آخوندیسم لندن و واشنگتن بوده.  ولی مترسک،  از سوی دیگر می‌باید بالاجبار تئاتر «نبرد با آمریکا» را نیز رهبری کند،  چرا که به دور از این سناریوی نخ‌نما،  فلسفۀ وجودی‌ رژیم‌ در خطر خواهد افتاد.  در این شرایط آنچه طی دوران حضور خامنه‌ای در رأس پروژۀ «ولایت‌فقیه» رخ داده،  چیزی نیست جز تعلل و عجز و ناتوانی.   تجسمی است عینی از یک دیکوتومی مخرب؛  «ستایش بطنی و عمیق غرب،  و چرخش ظاهری به جانب شرق!»        

 

ولی نمی‌باید فراموش کرد که شرایط جهان و منطقه با دوران روح‌الله خمینی تفاوت بسیار نشان می‌دهد.  جنگ‌سرد که تبعات‌اش انبان مناسبی جهت انباشت ادعاهای پرجوش‌وخروش اوباش و فاشیست‌ها فراهم می‌آورد از جهان رخت‌بربسته.  پای به دوران «جنگ گرم» گذارده‌ایم؛   اوکراین،  سوریه،  اسرائیل،  عراق و ... و شاید تا چندی دیگر ونزوئلا،  ژاپن و دریای چین در تیررس توپ‌ها هستند!  اگر دیروز خمینی و خامنه‌ای،  گاه متلک و ناسزائی نثار آمریکا می‌کردند،  در پناه تیربار ارتش ناتو خود و رژیم‌شان را از مزاحمت‌های شوروی می‌رهاندند؛  رخصت می‌یافتند تا زیر لحاف بوسه بر چکمه‌های عموسام بزنند.  ولی امروز روسیه و چین،  هند و برزیل و ... حضوری جهانی دارند؛  هر حرف و سخن «ولی‌فقیه» تبعات ویژه‌ای به دنبال خواهد آورد.  بازی «نبرد با آمریکا»،  و بوسۀ پنهان بر چکمۀ سرباز آمریکائی دیگر آنقدرها محلی از اِعراب نخواهد داشت.  خلاصه بگوئیم،  ادامۀ دیکوتومی پروژۀ «ولایت‌فقیه» امروز می‌تواند به جنگ و نهایت امر نابودی کل کشور منجر شود.

 

ملایان بارها در بوق‌ها دمیده‌اند که «مرد جنگ‌» هستند!  به عبارت ساده‌تر پیام ‌داده‌اند که در صورت تمایل پایتخت‌های غربی،  «ولی‌فقیه» جنگ را در ایران نیز «پذیرا» خواهد شد!   ولی اگر غرب با تکیه بر پروژۀ «ولایت‌فقیه» نه تنها در ایران که در افغانستان،  پاکستان،  ترکیه،  عراق و ... آنچه تا به امروز طلبیده به دست آورده،  مشکل بتواند همچنان به عملیات‌اش ادامه دهد.  به همین دلیل شاهدیم که شمشیر غرب هر روز بیش از پیش بر علیه ولایت‌فقیه از رو بسته می‌شود.    

 

در این مقطع چه بهتر که نیم‌نگاهی به رابطۀ فدراسیون روسیه با پدیدۀ «ولایت‌فقیه» بیاندازیم.   این بررسی از این نظر حائز اهمیت است که از دوران فروپاشی امپراتوری تزارها و حاکمیت مدرنیتۀ بلشویک در این سرزمین،  تقابل عمدۀ کرملین در ارتباط با ملت‌‌های درون امپراتوری پیوسته از دو بُعد برخوردار بوده؛  ملیت‌گرائی و دین‌خوئی!   از اینرو در روسیه،‌   از دیرباز گیس‌کشی حاکمیت با ملاجماعت پروسه‌ای است تاریخی و کاملاً شناخته شده.  تلاش‌های اولیۀ فدراسیون روسیه،‌  جهت ابتر نمودن «اسلامگرائی» وابسته به غرب،  در گام نخست بر مدارا و همگامی تکیه داشت؛  بهانه به دست غرب نمی‌داد و از تبدیل‌ اسلامگرا به دشمن خونی کرملین پیشگیری می‌کرد.   نمونۀ سیاست‌های کرملین در ترکیه،  پاکستان و خصوصاً افغانستان به صراحت این روند را به نمایش گذارده. 

 

این سیاست همانطور که شاهد بودیم،  کودتای باراک‌ اوباما را در ترکیه که مسلماً هدف اصلی‌اش خارج کردن اینکشور از ژئوپولیتیک اسلامگرائی بود ابتر کرد.   رجب اردوغان،  عضو شناخته شدۀ اخوان‌المسلمین،  مسلمان اصول‌گرا و خشک‌مقدس و واپس‌مانده،  در انتهای این پروسه در ارتباط با غرب تضعیف شد،  ولی مواضع‌اش در منطقه به مراتب از پیش مستحکم‌تر می‌نماید.  به همین ترتیب در افغانستان نیز همین سیاست دنبال شده.  چرا که پس از پایان بیست سال آرتیست‌بازی‌ ارتش آمریکا،  دولت روسیه بجای کشیدن گلیم از زیر پای طالبان در اینکشور،  عملی که نهایت امر اسلامگرائی را به ابزاری ضدروسی و در خدمت آمریکا تبدیل می‌کرد،  تمامی تلاش‌اش را بر همگامی با دولت طالبان متمرکز کرده.  طی این پروسۀ سیاسی،   اسلام‌گرائی که ابزار کار آمریکائی‌ها در مصاف با اتحادشوروی در افغانستان بود،  تبدیل شده به چماقی در کف کرملین!  به عبارت ساده‌تر،  روسیه توانسته در ارتباطش با اسلامگرائی به نوعی اتُوماتیسم «سیاسی ـ عقیدتی» دست یابد.

 

همین سیاست موبه‌مو در مورد ایران نیز به مورد اجراء گذارده شد.  ملایان و دست‌نشاندگان غرب در ایران نیز دقیقاً در چنبرۀ همین اُتوماتیسم گرفتار آمده‌اند.  در قلب این اتوماتیسم،  تمامی تلاش‌های اینان جهت همراهی و همگامی هر چه بیشتر با غرب و تخریب مواضع مسکو،  نهایت امر نتیجه‌ای جز همراهی و همگامی بیشتر با روسیه به دست نداده.   به همین دلیل نیز شاهد عربده‌های اوپوزیسیون ایرانی‌نما در خارج هستیم.  اینان خامنه‌ای را دست‌نشاندۀ مسکو معرفی می‌کنند!  و همزمان تمامی شواهد،  مدارک و اسنادی که نشاندهندۀ وابستگی ساختاری انقلاب اسلامی و دولت اسلامی به آمریکاست به زیر سئوال می‌برند!‌                      

 

ولی در مصاف با سیاست مسکو،  اخیراً واشنگتن پروسۀ متفاوتی اختیار کرده؛  احیای اسلامی دوست‌داشتنی و روحانیتی «معتبر!»  اینهمه از طریق تکیه بر پدیده‌ای به نام بازگشت به دوران «پرافتخار» پهلوی!  به عبارت ساده‌تر،  اگر روسیه ولی‌فقیه را در چرخ‌دنده‌های اُتوماتیسم سیاسی خود گرفتار آورده،  آمریکا تلاش دارد ولایت‌فقیه و روحانیتی را که اینچنین بی‌اعتبار شده،  و ملت او را از در بیرون‌ رانده‌،  با سلام و صلوات از پنجره،   تحت عنوان «بازگشت سلطنت» از نو احیاء کرده و به درون آورد. 

 

جای هیچ تردیدی نیست که طی کودتا 23 خردادماه 1404،  هدف اصلی آمریکا جز این نبوده.  در عمل تمامی مقامات امنیتی و نظامی‌ای که شیپورهای تبلیغاتی تهران و واشنگتن شهدای جنگ و «اهداف اسرائیل» معرفی کرده‌اند،  عوامل اصلی و رهبران کودتای «آمریکائی اسرائیلی» بودند.  اینان بر اساس طرح‌های تهیه شده،  می‌بایست ملایان را از تلۀ اُتوماتیسم کذا نجات داده،  با تکیه بر «عارضۀ» سلطنت شیعۀ اثنی‌عشری،   روحانیت شیعه را نیز از نو زنده کنند!  به همین دلیل نیز در نخستین مطالب این وبلاگ در مورد کودتا 23 خرداد،  آن را کودتائی «نظامی ـ مذهبی» معرفی کرده‌ایم. 

 

حال که ظاهراً کارت بازگشت سلطنت،  حداقل در مرحلۀ فعلی از «بازی» خارج شده،  این امکان وجود دارد که با نزدیک‌تر شدن جمهوری‌خواهان به دمکرا‌ت‌ها،  تمایل واشنگتن به بازی با کارت اصلاح‌طلبی نیز به زمینۀ فعالیت‌های سیاسی بازگردد.   بله،  فراموش نکنیم که حزب دمکرات آمریکا از دوران ملاممد خاتمی کارت ویژه‌ای به نام «اصلاح‌طلبی» در آستین دارد.   اصلاح‌طلب خواستار ابقاء حکومت اسلامی است،  با این تفاوت که در برابر اُتوماتیسم روسی گویا «واکسینه» شده.  ولی به استنباط ما،  واشنگتن از اصلاح‌طلبی انتظاراتی دارد که در ید توانائی‌اش نیست.  پیشتر در دورانی که چین و هند حضور نظامی و سیاسی بسیار کم‌رنگی داشتند،  و روسیه نیز به دلیل فروپاشی اتحادشوروی به زانو در آمده بود،   اصلاح‌طلبی نتوانست کارت برنده‌ای در سیاست و روابط بین‌المللی و حتی داخلی برای آمریکا روی میز بگذارد.  حال در شرایطی به مراتب پیچیده‌تر چگونه واشنگتن خواهد توانست دل به عملیات اصلاح‌طلبان خوش کند؟     

 

ولی کشور ایران صرفاً میدان نبرد واشنگتن و مسکو نیست.   چین به عنوان بزرگ‌ترین شبکۀ تولیدی و تجاری جهان که در عمل تابلوی «کارگاه جهانی» را نیز به دوش می‌کشد در این میانه اهدافی دنبال می‌کند.   ژئواستراتژی و جغرافیای سیاسی،  ایران را به یکی از مهم‌ترین پل‌های ارتباطی جهان تبدیل کرده.   پُلی که شبکۀ نجومی تولیدی چین جهت دستیابی به بازارهای جهانی نیازمند بهره‌برداری از امکانات‌اش خواهد بود.  و از آنجا که   اقتصادی‌ترین شیوۀ ارتباط افغانستان با بازارهای جهانی در ارتباط با ایران می‌تواند عملی شود،  و چین نیز به دلائلی چند ـ  گاز طبیعی،  مواد معدنی،  و ... ـ  چشم طمع به افغانستان دوخته،   پکن نمی‌تواند در مورد سرنوشت ایران آنقدرها بی‌تفاوت بماند.  از سوی دیگر،  اگر روسیه به عنوان ارتباط زمینی منحصربه‌فرد چین را به اروپا متصل کند،  دست پکن زیر سنگ سیاست‌های اقتصادی روسیه گیر خواهد اوفتاد.  و جهت گریز از این تلۀ ژئواستراتژیک،  پکن می‌باید مسیر زمینی از ایران را به آلترناتیوی عملی و مناسب تبدیل کند،  تا شاید جهت چانه‌زنی‌های «سیاسی ـ اقتصادی» بتواند با روسیه دست بالا را داشته باشد.  خلاصۀ کلام،  بررسی این لایه از روابط ژئواستراتژیک می‌تواند به صراحت تنافر منافع میان روسیه،  چین و هند را نیز به نمایش ‌گذارده،  نقش ایران را بیش‌ازپیش پررنگ کند. 

 

ولی ورای مطامع سیاست‌ قدرت‌های جهانی،  مسئلۀ ولایت‌فقیه و اسلام سیاسی در برابر افکارعمومی ایرانیان نیز مطرح است؛  بی اغراق بگوئیم،  اسلام در موضعی تدافعی قرار گرفته.  نیم‌قرن تبلیغات نفس‌گیر و پی‌گیر پیرامون فضائل فرضی حکومت دینی،  جامعه را در برابر ویروس دین کاملاً واکسینه کرده. 

 

نیم قرن پیش،   ایرانیان ملتی به مراتب مذهبی‌تر از امروز بودند؛  بسیاری از جوانان کشور در قلب دین،  هر چند به عبث راه صلاح‌وفلاح اجتماعی و سیاسی می‌جستند؛  تبلیغات پی‌گیر دربار پهلوی پیرامون دین و حُجج اسلام و آیت‌الله‌ها چنان کرده بود که این جماعت تبدیل به ملجاء عمومی و توده‌ای شده بودند،  و ... و خلاصه همانطور که شادروان احمد کسروی سال‌ها پیش یادآور شده بود،  در آن روزها،  «ما ملت به آخوندها یک حکومت بدهکار بودیم!»  امروز نه فقط احدی به ملایان بدهکار نیست،  که همگی از اینان به درستی طلب‌کارند.  در این میانه سئوالی مطرح می‌شود،  چگونه می‌توان بر یک ملت حکُمی تحمیل نمود که از آن گریزان و متنفر است؟

 

در پایان،   این سئوال نیز مطرح می‌شود که کدامین پایتخت خواهد توانست سایۀ‌ مطالبات‌اش را بر سر کشور ایران بیش از دیگر رقبا سنگین کند؟  مسکو همانطور که گفتیم،   با شعار «دشمن من هر چه بیمارتر و ضعیف‌تر بهتر»،  عملاً به تیمار روحانیتی رو به مرگ و فروهشته نشسته.  واشنگتن نیز دل از اسلام بر نمی‌گیرد،  و به قصد دمیدن جان تازه در کالبد بی‌جان روحانیت شیعه،   از توسل به بازگشت سلطنت،  حمایت از اصولگرائی و یا حتی احیای اصلاح‌طلبی ابائی ندارد.  در میانۀ این کشاکش،   تکلیف ایران در مقام پل ارتباطی چیست،  و دست‌اندرکاران‌ بازارهای جهانی در کشورمان چه اهدافی دنبال خواهند کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 


۱۴۰۴ آبان ۱۹, دوشنبه

آرش کمانگیر، کازینو، کربلا!


 

 

زمانیکه دونالد ترامپ با تبلیغات فراوان و شعارهائی پیرامون بازگشت به عظمت آمریکا،  برای نخستین بار پای در دایرۀ قدرت اجرائی گذارد ـ  20 ژانویۀ 2017 ـ تمامی شبکه‌های سیاسی در کلیۀ مناطق تحت نفوذ آمریکا،  کم‌یابیش دست به ستایش از وی برداشتند!   البته در انگلستان،  زیرمجموعۀ ژئواستراتژیک واشنگتن،  طبیعی بود که نخست‌وزیر دولت محافظه‌کار ـ ترزا می ـ  پیروزمندانه «برکسیتِ» مورد ستایش ترامپ را رهبری ‌کند،   ولی در کمال تعجب این ستایش،   همچون اپیدمی اروپای غربی را فراگرفت!  تمامی دولت‌های راست‌گرا و چپ‌گرا تلاش فراوان به خرج ‌می‌دادند تا آن طور که باید و شاید لقمۀ «ترامپیسم» را هضم کرده،   واشنگتن را عصبانی نکنند!  خلاصه بگوئیم،  همه در برابر عروتیزهای جناب رئیس‌جمهور کرنش می‌کردند.   ولی همانطور که دیدیم،   «ترامپ 1» آنقدرها نپائید!‌  در عمل،  چهار سال بعد در «انتخاباتی» پرسش‌برانگیز،   حزب دمکرات دونالد ترامپ را عملاً از کاخ‌سفید اخراج کرد.  آن روزها برداشت چنین بود که کار ترامپ تمام است.   ولی به هیچ عنوان چنین نشد؛  وی در سال 2024 به قدرت بازگشت!

 

ولی باید اذعان کنیم که ویراست دوم ترامپ،  بیش از آنچه بازتابی از مواضع‌ عُقلائی و اقتصادی و مالی جمهوری‌خواهان باشد،  پیامد بلا‌تکلیفی‌ها و سرگردانی‌هائی است که دولت دمکرات‌ها به رهبری جو بایدن در فضای سیاسی و خصوصاً ژئوپولیتیک آمریکا به وجود آورده؛  جمهوری‌خواهان پیروزی‌شان را مدیون جو بایدن بودند!  با این وجود،   بادمجان‌دورقاب‌چینان ایالات‌متحد در دیگر کشورها هیچ نیازی به تحلیل شرایط ندیدند؛  اینان با بازگشت ترامپ به کاخ‌سفید،  سریعاً تفنگ‌ها را از این شانه به آن یک انداخته،  ادعا داشتند که اینبار ترامپ با برنامه و گروه‌های کارشناسان‌اش پای به کاخ‌سفید گذاشته،   و اینکه خلاصه این ترامپ،  آن ترامپ نیست!   

 

بارها در مطالب این وبلاگ‌ یادآور شده‌ایم که سرنوشت ترامپ و ترامپیسم،  نه در خارج که در داخل مرزهای ایالات‌متحد رقم خواهد خورد.   و اینک انتخابات اخیر،  چه در نیویورک و چه در دیگر ایالات به صراحت نشان می‌دهد که دمکراسی آمریکا کاملاً به خواب خرگوشی فرونرفته.  شکست‌های اخیر انتخاباتی حزب جمهوری‌خواه در سراسر ایالات‌متحد،   از یک‌سو پیش‌درآمدی است بر شکست هولناک این حزب در انتخابات آینده.   و از سوی دیگر هشداری است به ترامپ و ترامپیست‌ها و حامیان پنهان‌شان درحزب جمهوریخواه. و نهایت امر به این «مجموعه» تفهیم می‌کند که دوران کُرکُری‌ و رجزخوانی‌ها سپری شده؛  می‌باید طی چند ماهی که از حکومت‌شان باقی است،   بجای مجادله و تقابل با افکارعمومی راهی جهت خروج حزب جمهوری‌خواه از بن‌بست سیاسی و اجتماعی‌ای فراهم آورند که حمایت زیرجلکی‌شان از باند ترامپ به ارمغان آورده.   چرا که امکان دارد شکست‌های سخت انتخاباتی آتی،  عملاً به حذف حزب کذا از صحنۀ سیاست ایالات‌متحد منجر شود.

 

ولی در این میانه چند مطلب اساسی هنوز ناگفته و نشکافته باقی می‌ماند.   نخست اینکه،  سیاست دمکرات‌ها در آینده چیست؟   و دیگر آنکه  «منتخبین» جدید دمکرات‌ که از صندوق‌های رأی بیرون می‌آیند در واقع چه کسانی هستند و به دنبال چه خواهند بود؟   و نهایت امر،   فروپاشی ترامپیسم چه تبعاتی می‌تواند در صحنۀ سیاست خارجی به همراه آورد؟  در  وبلاگ امروز ابتدا سعی می‌کنیم با بررسی پیشینه حزب دمکرات،‌   این مطالب را بشکافیم.   در ادامه نیز نیم‌نگاهی خواهیم داشت به تبعات فروپاشی ترامپیسم در سیاست ایران.  پس نخست برویم به سراغ پیشینۀ دمکرات‌ها!

 

علیرغم تمامی «تاریخ‌سازی‌ها» پیرامون پیشینۀ‌ حزب دمکرات،  حضور فعال این حزب در سیاست ایالات‌متحد نه از دوران آندرو جاکسن، که در دورۀ ودرو ویلسون آغاز می‌شود. ویلسون که در عمل زمینه‌ساز حضور واقعی این حزب در سیاست آمریکا شده بود،  توانست با دوز و کلک و تبلیغات فراوان،   علیرغم مخالفت وسیع عمومی،  ارتش آمریکا را به جنگ اول جهانی بکشاند.  با این وجود،  موفقیت وی کوتاه مدت بود،  و پس از پایان جنگ باز هم کشور در اختیار حزب جمهوری‌خواه قرار گرفت!  در این مرحله،   آمریکا پای به دوران سیاه «سه نخاله» ـ  هاردینگ،  کوولیج و هوور ـ  گذارد،  و فقط پس از سقوط بازار بورس و کسادی بزرگ بود که باز هم شاهد بازگشت حزب دمکرات و آغاز ریاست‌جمهوری فرانکلین روزولت هستیم.  

 

فرانکلین روزولت،  اولین رئیس‌جمهور آمریکا بود که جهت ادارۀ امور کشور از یاری  «تینک‌تنک‌ها» بهره گرفت.   به این ترتیب،   مجموعه سیاست‌هائی جهت آرام‌تر کردن فضای سیاسی و اجتماعی ایالات‌متحد اتخاذ شد.  ولی با این وجود،  وی نیز همچون ویلسون،  بر خلاف آراء کنگره،  و خصوصاً در تخالف با آراءعمومی،  دست به صحنه‌سازی زده و آمریکا را به جنگ دوم جهانی کشاند.   بر مورخان پوشیده نیست که اعمال برخی تحریم‌های اقتصادی بر دولت ژاپن در عمل زمینه‌ساز حمله به پرل‌هاربر و ورود ارتش آمریکا به جنگ جهانی شده است. 

 

به صراحت بگوئیم،   تاریخچۀ فشردۀ حزب دمکرات یک واقعیت را به صراحت نشان می‌دهد؛ سَق‌ این حزب را با جنگ بسته‌اند.   در هر مقطع زمانی که حاکمیت پای در بحران‌های گسترده ‌گذارده و «کلان سرمایه‌داری» دیگر قادر به ایفای نقش خود نبوده،  سروکلۀ دمکرات‌ها برای جنگ افروزی پیدا ‌شده.   ولی اگر در قلب راهبردهای این حزب با پدیدۀ جنگ روبرو هستیم،  از منظر افکارعمومی در درون مرزهای ایالات‌متحد قضیه به نوع دیگری تحلیل می‌شود.  

 

فرودستان،  کارگران روزمزد،  و ... و خصوصاً آندسته از شهروندان که در زمرۀ اقلیت‌های نژادی،  مذهبی و زبانی قرار می‌گیرند،  حزب دمکرات را نوعی پناهگاه به شمار می‌آورند؛  پایگاهی جهت پرورش «ایده‌های نوین»،  یا بهتر بگوئیم،   پناهگاهی برای آنان که از دامان حزب جمهوری‌خواه رانده شده‌اند!   

 

به عبارت ساده‌تر،  همانطور که امروز در کشورهای اروپائی،   مهاجران ترک،  عرب و آفریقائی‌تبار که جائی در قلب احزاب راست‌گرا نمی‌یابند،  علیرغم تعلق‌خاطرشان به استبداد و راست‌گرائی افراطی،  به سوی احزاب سوسیالیست و کمونیست رانده ‌شده‌اند،  رانده‌شدگان آمریکائی از سوی جمهوری‌خواهان نیز نخستین مشتریان حزب دمکرات بوده‌اند.   ولی برخلاف اروپا،   مهاجرت در آمریکا ریشه‌هائی بسیار قدیمی و گسترده دارد،  و این رانده‌شدگان صرفاً به مهاجران آسیائی و آفریقائی‌تبار محدود نمی‌شوند؛   اروپائیان یهودی‌تبار،  کاتولیک‌ها،  مهاجران آمریکای جنوبی و حتی گروه‌هائی از بومیان آمریکا نیز در قلب حزب دمکرات به دنبال پناهگاه سیاسی مناسب حال خود می‌گردند.  

 

پر واضح است،  حزب دمکرات آمریکا در پناه این نوع تمایلات،  و خصوصاً اینک که برای خود «اعتباری» دوباره کسب کرده،  با تکیه بر حُسن‌نیت گروه‌های مختلف قومی،  زبانی و نژادی،  خود را نمایندۀ‌ خودخواندۀ انترناسیونالیسم یا یونیورسالیسم بداند.   ولی در بطن تحولات خارجی،   دمکرات‌ها مشکل بتوانند از ریشه‌های جنگ‌طلبانۀ محفل سیاسی‌شان فاصله بگیرند.   نهایت امر،   سیاست دمکرات‌ها در طول زمان تبدیل شده به ملغمه‌ای از میدان دادن به مطالبات گروه‌های قومی و نژادی در داخل مرزها،   جهت برنامه‌ریزی برای جنگ،  بحران‌سازی و فتنه‌انگیزی در خارج مرز.

 

در نتیجه،  «منتخبین» دمکرات که امروز سر از صندوق‌ها بیرون آورده‌اند،  هر چند در سخنرانی‌های‌شان نمایندگان تمایلات مترقی گروه‌های مختلف اجتماعی باشند،  از منظر سیاست خارجی پای در مسیر مرضیۀ حزب خواهند گذارد.   و ما ایرانیان فراموش نکرده‌ و نخواهیم کرد که جیمی کارتر،  رئیس‌جمهور حزب دمکرات چگونه تحت پوشش حمایت از «حقوق بشر» فاجعه‌ای به نام حکومت اسلامی را در کشورمان به راه انداخت.   البته فاجعه پشت مرزهای ایران متوقف نشد؛  هنگ‌های عرب و طالبان در افغانستان،  داعش در سوریه و عراق،  هنگ‌های نئونازی در اوکراین و ... جملگی مرده‌ریگ همین حزب دمکرات‌اند.  در نتیجه،  با تکیه بر انتخابات اخیر در آمریکا،  مشکل بتوان پیرامون سیاست دمکرات‌ها در جهان،  انتظار تحول مثبتی داشت؛  برنامۀ اصلی این حزب ـ جنگ‌افروزی ـ  هم‌چنان به صور متفاوت ادامه خواهد یافت.      

 

ولی مشخص است که قدرت‌یابی حزب دمکرات در انتخابات داخلی،  گلیم را از زیر پای دونالد ترامپ و جمهوری‌خواهان در سیاست خارجی کشیده است،   و این روند مشکلات عدیده‌ای برای باند وی به همراه می‌آورد.   ولی از سوی دیگر،   اگر بازگشت قدرتمدارانۀ حزب دمکرات از منظر تاریخی معنائی جز زمینه‌سازی جهت جنگ در خارج از مرزها نداشته و ندارد،   در شرایط فعلی زمینۀ جنگ‌افروزی برای آمریکا آنقدرها هم مناسب نیست. 

 

در آسیای جنوبی و شرقی،   سیاست آمریکا به دلیل رشد سرسام‌آور اقتصادی،  مالی و خصوصاً نظامی چین به قولی با پکن «شاخ‌توشاخ» شده.  ولی مشکل بتوان تصور کرد که در شرایط فعلی واشنگتن به خود اجازه دهد در محدودۀ نفوذ «یوآن» با چین درگیر شود؛  شکست سخت و خصوصاً برق‌آسای نظامی و اقتصادی آمریکا در این درگیری قابل پیش‌بینی است.  در نتیجه،  تلاش‌های آیندۀ واشنگتن بر سازش مقطعی با پکن استوار خواهد شد؛  امید به اینکه پکن بتواند روزی مسیر پیروزی بر مسکو را برای واشنگتن تأمین کرده،  یادآور روزهای خوش جنگ افغانستان شود،  هنوز در ذهنیت هیئت حاکمۀ آمریکا زنده است.

 

از سوی دیگر،  طبل جنگ در اوکراین،  همانطور که شاهدیم هنوز گوش فلک را کر می‌کند.   نه اروپائیان حاضرند از امتیازاتی که فروپاشی اتحادشوروی نصیب‌شان کرده دست بشویند،  و نه مسکو عقب خواهد نشست.   این جنگ برای هر دو طرف موضوعی «اگزیستانسیل» شده.  ولی با قدرت‌یابی حزب دمکرات که وابستگی‌های سیاسی گسترده‌تری به محافل اروپائی دارد،   آتش جنگ در اوکراین مسلماً بیش‌ازپیش شعله‌ور خواهد شد.  و این روند می‌تواند به حضور گسترده‌تر ارتش‌ کشورهای متحد روسیه ـ  چین،  کره‌شمالی و ... ـ  در میادین جنگ بیانجامد و نهایت امر این نوع درگیری‌های نظامی استیلای کامل واشنگتن بر اقیانوس آرام را نیز به زیر سئوال برد.   

       

در واقع،   زمینه‌سازی‌های آمریکا جهت درگیری نظامی در ونزوئلا،  کلمبیا و حتی برزیل نیز بازتابی است از همین نگرانی ژئوپولیتیک.  به عبارت ساده‌تر،  هدف اصلی واشنگتن از درگیر کردن متحدان روسیه،  خصوصاً چین در میادین آمریکای لاتین کشیدن گلیم از زیر پای مسکوست. 

 

ولی در خاورمیانه،   یا بهتر بگوئیم،  شکارگاه خصوصی آنگلوساکسون‌ها مسائل ژئواستراتژیک به شیوۀ‌ دیگری قابل بررسی است.  چرا که عقب‌نشینی حکومت ملایان و وابستگان‌شان در این منطقه،‌  بر خلاف ادعای رسانه‌های غربی به هیچ عنوان برای واشنگتن،  تحت نظارت حزب دمکرات خبر خوبی نخواهد بود.   آمریکا از دیرباز به صراحت نشان داده که به حاکمیت اسلامگرایان در این منطقه نظر مساعد دارد.  همانطورکه بالاتر نیز عنوان کردیم،   استقرار حکومت اسلامی در ایران،  سازماندهی به هنگ‌های عرب،   واگزاری افغانستان به طالبان،  تلاش جهت کودتای اسلامی در ترکیه،  فاجعۀ‌ بهارعرب و شکل‌گیری داعش در منطقه و ... تماماً تحت نظارت عوامل حزب دمکرات عملی شده. 

 

از اینرو با عقب‌نشینی ملایان در منطقه،‌  دولت آیندۀ دمکرات در خاورمیانه مستقیماً رودرروی پکن و مسکو خواهد نشست!  به عبارت ساده‌تر،   شرایط «برد ـ برد» که طی نیم‌قرن اخیر واشنگتن در ارتباط با اسلامگرائی ایجاد کرده بود،   تبدیل خواهد شد به شرایط نامعلومی که در ترازوی روابط قدرت‌های بزرگ مورد بررسی قرار می‌گیرد.   ترازوئی که شاهین‌اش از منافع ویژه و تاریخی هیئت‌حاکمۀ انگلستان در این منطقه نیز تأثیر فراوان می‌پذیرد!  

 

تبعات مجموعه استراتژی‌هائی که در بالا به آن‌ اشاره کردیم به طور خلاصه می‌تواند به اینصورت جمع‌بندی شود.   عقب‌نشینی باز هم علنی‌تر آمریکا در آسیای شرقی و جنوبی،  تشدید جنگ در اوکراین،  تضعیف شدید اقتصادی اروپای غربی،   تنش‌زائی در آمریکا لاتین،  و نهایت امر تضعیف اسلامگرائی در خاورمیانه و خصوصاً در ایران.   به همین دلیل است که تلاش‌های گسترده‌ای از سوی دولت ملایان جهت زمینه‌سازی برای قرار دادن «ایرانیت» در برابر «اسلامیت» در کشورمان آغاز شده.  

 

دیدیم که بازگرداندن خانوادۀ پهلوی‌ به ایران از نظر ژئواستراتژیک برای آمریکائی‌ها امکانپذیر نیست.  از اینرو،  واشنگتن پای در مسیر جدیدی گذارده.  اینبار جهت حفظ موجودیت‌اش در خاورمیانه،  با دمیدن هر چه بیشتر در بوق ایرانیتی بزک شده با شعارهائی از قماش دمکراسی،  آزادی زنان،  برابری و ... قصد دارد اسلام ضدبلشویک را با ایرانیتی ضدروسی جایگزین نماید.  حال باید دید که آیا افکارعمومی در ایران قادر است با عقب راندن شعارهای توخالی،   به دور از هیاهو،  از حاکمیت دمکراسی در کشور حمایت به عمل آورد،  و یا بار دیگر مقهور سیاست‌های از پیش‌ تعیین‌شدۀ واشنگتن می‌شود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۴۰۴ آبان ۱۰, شنبه

اسکاتلند، کله قند و هوش مصنوعی!

 

 

از سال‌ها پیش،   انگلولک‌چی پیرامون موضوع غامض «هوش مصنوعی» مطالعات عمیقی آغاز کرده بود.  برای آگاهی از این موضوع از هر فرصتی جهت مصاحبه با صاحب‌نظران استفاده می‌نمود باشد تا در اعماق جهان بی‌کران این انقلاب به شنا و شیرجه،  زیرآبی و قورباغه مشغول باشد.   ولی «دست انگولکچی کوتاه و خرما بر نخیل»؛  مقاله‌ای در خورِ انقلاب صنعتی هزارۀ سوم قلمی نکرد.  تا اینکه زمانه به یاری‌اش شتافت و سفر سرنوشت‌ساز دونالد ترامپ به آسیا دریچۀ نوینی در افق تیره‌وتار مطالعاتی‌اش گشود.   به همین دلیل در رکاب ترامپ به قارۀ آسیا شتافت.   

 

در راه که بودیم،  صحبت از تراشه و ریزپرداز و ماشین و نرم‌افزار در میان بود.  حتی خلبان اتاق فرمان را رها کرد و به جمع ما پیوست؛  هواپیما هم خندان و شادان با «هوش مصنوعی» به پرواز ادامه می‌داد!  بحث داغ  شده بود که ناگهان ترامپ چون بالِنی خشمگین از اتاق مخصوص بیرون آمده،  کراوات قرمزش را روی میز ریاست‌جمهوری پهن کرد؛  لب‌ولوچه‌اش را کمی کج‌وکوله نمود و گفت:

 

ـ  رابطۀ من با شی‌جین خیلی خوبه؛  از دوستان منه!  توافق داریم.

 

بعد کراوات‌اش را جمع کرد و برگشت توی اتاق!  همه در جا میخکوب شدیم.   هگ‌ست فریادی کشید و بیهوش شد؛  روبیو زانو بر زمین زد،  صلیبی کشید و دست به دعا برداشت؛  هوش‌مصنوعی هم با دیدن این صحنه‌ از هوش رفت!  همه از انگلولک‌چی انتظار داشتند تا عمق کلام ریاست‌جمهوری را بشکافد،   ولی حتی او هم زبان‌اش بند آمده بود.  بالاخره هواپیما در خاک کرۀ جنوبی بر زمین نشست و چند مأمور امنیتی ترامپ را با کراوات‌اش سوار اتوموبیل‌ ضدگلوله کردند و بردند؛   انگلولک‌چی هم رفت هتل.  

 

ولی از گازوگوز دونالد در هواپیما پیرامون روابط‌اش با شی‌جین،   انگشت کوچولوی انگلولک‌چی خبردار شد که حضرت ریاست‌جمهور نباید حال‌شان خیلی خوب باشد.  به همین دلیل نیز پس از دیدار دونالد با شی‌جین،   انگولک‌چی در راه بازگشت به واشنگتن،  در همان هواپیما،   با رئیس جمهور ایالات‌متحد مصاحبه‌ای کرد:

 

ـ  سلام عرض می‌کنم جناب ریاست جمهوری!

ـ  سلام!  رابطۀ من با ایران خیلی خوبه.

ـ  شما اصولاً با همه رابطه‌تون خوبه.

ـ  نوبل صلح نگرفتم؛   حیف شد.  ملانیا بهم گفته بود،  اینهمه دل به دل نتانیاهو نده؛  گوش نکردم. 

 ـ  حالا برنامه‌تون با آسیائی‌ها چیه؟

ـ  برنامه‌مون خیلی خوبه.   قرار بود ژاپن گاز بخره؛  نخرید!  قرار بود خاک‌خوب بفرسته؛  نمی‌فرسته!   قرار بود پول بده؛  نمی‌ده! 

ـ  پس چطور می‌گوئید خوبه؟

ـ  خوبه،  چون از بد،  بهتره!  این ژاپونی‌ها که ما بهشون می‌گفتیم «جَپس» و با بمب اتم پدرشون رو درآوردیم،  حالا دمب درآوردن!   کفر منو بالا آوردن!    

ـ  با شی‌جین چطورید؟!

 

دونالد سکوت می‌کنه!  خطوط صورت‌اش عمیق‌تر شده،  کراوات‌اش را به نرمی نوازش می‌کند!

 

ـ  خیلی خوبیم!

ـ  از ژاپنی‌ها هم بهترن؟

ـ  بله!  اهداف مشترک داریم.   براشون تراشه‌های پیشرفته انویدیا می‌فرستیم،  با اجناس‌شون در کشورمان دامپینگ به راه می‌اندازیم.  کمک‌شون می‌کنیم و تعرفۀ گمرکی‌شون رو پائین ‌می‌آوریم.  خاک خوب هم به قیمت خون پدرشون به ما می‌فروشن،   و ... !  

ـ  پس حکایت «کله قند و پنج تومن و یک دست ک...» شده؟!

ـ  نه!  ما مثل شما ایرانی‌ها نیستیم؛  جنتلمن‌ایم!  پدر من آلمانی نبود؛  دروغ می‌گن!  جنتلمنِ اسکاتلندی بود!

 

ـ  در اسکاتلند کله قند نداشتید؟!

 

تُن صدای ترامپ به تدریج بالا می‌رود.  رگ‌های گردن‌اش بیرون زده و صورتش عین انارهای ساوه سرخ شده.  از جا بلند می‌شود.  انگشت سبابه‌اش را به سوی انگلوک‌چی نشانه می‌رود،  و ...  «هوش‌مصنوعی» که متوجه شرایط اضطراری شده،  آناً در فرودگاه مالزی بر زمین می‌شنید و باصدای رسا خواستار خروج انگلولک‌چی از هواپیما می‌شود.  هگ‌ست هم چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشیده با گام‌های بلند به سوی انگلولک‌چی می‌آید که «هوش مصنوعی» درها را باز کرده،  با یکدست انگلولک‌چی را روی باند فرودگاه گذاشته و پرواز را از سر می‌گیرد.  با خودم می‌گم:  «خدا پدر این هوش مصنوعی را بیامرزه؛  اگر دخالت نکرده بود،  منو با چاقو تکه‌تکه کرده بودند!»  

 

ولی از اینکه در مالزی هستم خیلی خیلی خوشحالم.  شنیده‌ام که در اینکشور فعالیت‌های فراوانی با هوش مصنوعی شروع شده.   برای اطلاع از این فعالیت‌ها به سراغ شمس‌الانوار، معاون وزیر کشور می‌روم که بر چاپ نسخه‌های قرآن نظارت دارد.

 

ـ  سلام جناب شمس‌الانوار!

ـ  سلام یا انگولک‌چی!

ـ جناب معاون وزیر!  از قرآن و هوش مصنوعی برامون بگین.

ـ  همانطور که می‌دانید افراد مغرض می‌خواهند به اسلام عزیز ضربه بزنند.  از هوش‌مصنوعی تقاضا کردیم تشریف بیاورند،  و جلوی این افراد را بگیرند.

ـ  چطور اینکار را می‌کند؟

ـ  نسخه‌های اصیل و دست نوشتۀ‌ پیامبر گرامی را ملاک قرار می‌دهد و از تقلب و گذاردن جملات توهین‌آمیز به اسلام و پیامبر در متون قرآنی جلوگیری می‌کند.

ـ  بله،  بسیار کار مهمی است.  ولی برنامه‌های دیگری هم دارید؟!

 

اینجا سر درد و دل شمس‌الانوار باز می‌شود.  از پروژه‌های درازمدت هوش مصنوعی در مالزی،  جهت حفاظت از اسلام عزیز و مسلمانی پرده‌ها برمی‌دارد.  مثلاً یکی از پروژه‌ها مربوط می‌شود به «مُهر هوشمند!»   این مهُر می‌تواند فشار پیشانی و خلوص سجود نمازگزار را  اندازه بگیرد و به صورت دیجیتال آن را به نمایش بگذارد،   و به این ترتیب مشکل بزرگ «شک میان دو و سه» نیز بکلی بر طرف خواهد شد.   البته بعضی دانشگاه‌ها ترجیح می‌دهند همین پروژه را با «جانماز هوشمند» مورد تحقیق قرار دهند.  ولی از همه جالب‌تر گلاب‌پاش هوشمند است که در دست مطالعه قرار گرفته.   

 

به این ترتیب که اگر بر اساس «حدد شرعی»،  بادی که از نمازگزار خارج می‌شود،  مضر به حال اسلام تشخیص داده شود،   گلاب‌پاش هوشمند با محاسبۀ دقیق «عفونت باد»،  مقدار مورد نیاز گلاب را مشخص کرده،   با تزریق آن در محیط از ابطال نماز جلوگیری به عمل می‌آورد.   البته این پروژه مشکلاتی دارد؛   اگر نمازگزار مقادیر متنابهی پیاز قمی،  تربچه و لوبیا چیتی مصرف کرده باشد،  احتمال دارد هوش‌مصنوعی در محل جان‌به‌جان آفرین تسلیم کرده و بمیرد.  به همین دلیل هنوز این پروژه در مراحل ابتدائی است.   فعلاً همۀ محققین روی  روی کاپوت هوشمند متمرکز شده‌اند.   این کاپوت «هدف‌شناس» است.  اگر به سراغ صیغۀ ترگل‌ورگلی می‌روید،   برای‌تان آهنگ «گل اومد،  بهار اومد،  می‌رم به صحرا» زمزمه می‌کند.  و اگر سری به والدۀ آق‌مصطفی می‌زنید،  کاپوت هوشمند فریاد خواهد کشید،  «جماعت! من دیگه حوصله ندارم!»   

 

در پایان،   شمس‌الانوار از مگاپروژۀ هوش‌مصنوعی نیز برای انگلولک‌چی پرده برمی‌دارد؛  پروژۀ «نمازگزار هوشمند!»  بر اساس این پروژه،   هوش‌مصنوعی خودش به موقع اذان می‌خواند؛  وضو می‌گیرد؛  و نماز ‌خواهد خواند.  در صورت نیاز چله‌نشینی هم می‌کند.  و به این ترتیب نمازگزار فرصت دارد به کار‌های اساسی زندگی برسد. 

 

خیلی از شمس‌الانوار برای این اطلاعات دقیق تشکر کردم،  و قرار شد اولین گلاب‌پاش هوشمند را قبل از اینکه «گند» دنیا را بگیرد،  برای حوزۀ علمیه قم ارسال کنند.   از هوش مصنوعی هم خیلی تشکر کردم که در این سفر همراه من بود و مرا تنها نگذاشت.   ایشان هم سلام گرمی به رضاپهلوی رساندند و گفتند،  «ایران بهشت بود!»   بله،  نهایتاً می‌بینیم که هر ملت و جماعت و قافله‌ای،  «هوش مصنوعی» خودش را خواهد داشت.