وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

ده فرمان آتلانتیسم!




فراموش نکنیم،   مهم‌ترین ویژگی‌ یک حکومت‌ مسخره،  فراهم آوردن زمینة مناسب برای قدرت‌یابی اوپوزیسیونی مسخره‌تر خواهد بود.  این همان صورتبندی است که پهلوی‌ها برای ملت ایران به ارمغان آوردند،   و مطمئن باشیم ملایان نیز از این صورتبندی فراتر نخواهند رفت.  در ثانی،  از مشتی ملای «زیر‌دم‌دریده»‌ که،  با تکیه بر سرنیزة ارتش شاهنشاهی یک‌شبه از چمباتمه‌زدن روی تشک‌های بوگندوی حوزة علمیه کارشان به لم دادن بر تخت‌‌های «مرصع» رسیده،  انتظار دارید برای ‌آیندة این مملکت فکرشان را هم خسته کنند؟  اشتباه نکنیم،  اینان با تمام قدرت تلاش خواهند کرد تا شبکة منفور و ضدایرانی «شیخ‌وشاه» را که نان‌آورشان به شمار می‌رود تقویت کنند؛  باشد که دوباره با تکیه بر این شبکة مفتضح میدان‌داری از سر گیرند.   اینان به هزار ترفند متوسل خواهند شد،  چرا که موجودیت‌ روحانی شیعی‌مسلک و بهره‌برداری از سناریوی «‌حسین در صحرای کربلا» بدون تکیه بر شبکة  ضدایرانی «خدا،  شاه،  شیخ» امکانپذیر نخواهد بود.     

در این مقطع تاریخی،  صورتبندی منفور «خدا،  شاه،  شیخ» را فقط و فقط می‌توان از طریق تلاشی ملی و آگاهانه از صحنة سیاست کشور بیرون انداخت.   تلاشی جهت به حاشیه‌راندن تعصبات،  دین‌خوئی‌ها و  باورهای سنتی و قرون‌وسطائی،  و فراهم آوردن فضائی جهت طرح  مسائل واقعی اجتماعی،  اقتصادی و خصوصاً فرهنگی.   در کمال تأسف،  در میانة این آوردگاه،   ایرانیان به هیچیک از قدرت‌های جهانی نمی‌توانند تکیه داشته باشند.  چرا که،   شبکة منفور «خدا،  شاه،  شیخ» جوابگوی نیازهای همین قدرت‌های استعماری بوده و هست.      

طی چند روز گذشته افتضاحی که تحت عنوان «اسیدپاشی» در کشور به راه افتاد،  به صراحت نشان داد که اعمال خشونت بر زن،  در تمامی محافل کشور ریشه‌ای بسیار عمیق دارد،  و به هیچ عنوان به محافل آخوندی و دین‌خو محدود نمی‌شود.   استعمار غرب با علم به موجودیت این خشونت قرون‌وسطائی،   توانسته از «زن» یک «ابزار سیاسی» برای جامعة ایران بسازد.   در این مسیر، حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی زن ایرانی ـ  حق موجودیت،  فعالیت و نشست و برخاست،  تحصیل و کار و تفریح ـ  جملگی به مجموعه‌ای مسخره از «آداب و رسوم» قرون‌وسطی پیوند داده شده.   پیوندی که به هیچ عنوان اتفاقی نیست.   و در پس تمامی این‌ «تشریفات خالصه» برای «بانوان ایرانی» منافع چندملیتی‌ها و نوچگان داخلی و خارجی‌شان در سازمان‌های اطلاعاتی،   و خصوصاً اهرم‌های قدرت‌یابی حاکمان دست‌نشانده را مشاهده می‌کنیم. 

ولی آنچه این «آداب و رسوم» را به افکار عمومی ایرانیان سنجاق کرده،   واقعیات سیاسی،  اقتصادی و استراتژیک نیست،  مرده‌ریگ سنت‌ و سنت‌پرستی است که می‌کوشد «حضور زن» در جامعه را  بجای «حقوق انسانی» وی بنشاند.   به همین دلیل شاهدیم که سیاست‌ استعماری،  چه در مسیر توجیه اسلامگرائی،   و چه در مسیرهای متخالف پیوسته سعی دارد از «سنت» در صور مختلف آن حمایت به عمل آورده،   از این طریق «تخم لق» مسائل زنان را نیز در جوف همین سنت‌ها،  به شیوه‌های مختلف در لپ ملت بترکاند.   تبلیغاتی از قماش «بانوان و دختران» تحصیل‌کرده،  «بانوان» طرفدار سلطنت،   «خواهران» با عفاف حکومت اسلامی،  دوشیزگان از خود گذشتة «سازمان»،   و ... تماماً یک هدف مشخص و معین دنبال می‌کند،  برخورد سیاسی با زن ایرانی!  

خلاصه بگوئیم،  استعمار و بلندگوهای آشکار و نهان‌اش چنین وانمود می‌کنند که «زن» موجود متفاوتی است،   و به همین دلیل می‌باید به شیوه‌ای «متفاوت» مورد «بررسی» قرار گیرد!   به عبارت دیگر،   «زن» آدم نیست!   بانو،  خانم محترم،   خواهر با عفاف،   سرکار علیه،   دوشیزه،  و ... می‌تواند باشد،   ولی انسان هرگز.   این تبلیغات یک هدف اساسی دارد:  جایگزین کردن حقوق و آزادی‌های فردی و اجتماعی زن ایرانی با «حضور زن در جامعه»،  و «بازتعریف» زن و زنانگی در چارچوب منافع محافل و سازمان‌ها و تشکیلات استعماری!  

اطلاعیه‌ها،  مقالات،  نوشته‌ها،  وبلاگ‌ها و ... که گویا جهت «محکومیت» اسیدپاشی طی چند روز گذشته نگاشته شد،   چه از سوی عوامل حکومت اسلامی و چه از قلم گروه‌های اوپوزیسیون «خارج‌نشین»،  آنقدر مفتضح و وامانده بود که جهت بررسی‌شان وقت تلف نخواهیم کرد.   فقط به صورت خلاصه بگوئیم،   در تمامی این لغزخوانی‌های «من‌درآوردی» غایب اصلی «زن» است؛  گروه قابل توجهی از این قلم‌زن‌ها،   اصلاً از به کارگیری واژة «زن» وحشت دارند؛   می‌ترسند از این واژه استفاده کنند؛  می‌نویسند «بانو!»   کسانیکه مدعی حمایت از دمکراسی در ایران شده‌اند،   و به قول خودشان «آزادیخواه»‌ هم هستند،   با توسل به این مجموعه واژگان متعلق به فئودالیسم سنتی و وامانده،   تا کجا می‌خواهند پیش برانند؛  حتماً دمکراسی را می‌خواهند به ارزش‌های اجتماعی «کورش‌کبیر» و شاه ‌عباس و امام محمد غزالی سنجاق کنند؟   امروز آشنائی با خلقیات واپس‌مانده و قرون‌وسطائی‌‌ای که تبدیل به نوعی نگرش اجتماعی در ایران شده،   از منظر سیاسی یک اصل اساسی است.   بدون این آشنائی و آگاهی پای گذاردن به سوی آیندة بهتر امکانپذیر نیست؛  چه بهتر که بجای جمع شدن در قهوه‌خانه‌های کالیفرنیا و یا سوراخ‌سنبه‌های لندن و پاریس،   این به اصطلاح «آزادیخواهان» کمی سروگوش آب دهند و ببینند موضوعات معاصر پیرامون وضعیت «زن» در جوامع بشری چیست،  و خارج از الگوهای «خاله سوسکه و بزبز قندی»،  چه افق‌هائی را می‌تواند شامل ‌شود.

«بِوِرلی اِنجل»،  روانشناس سرشناس آمریکائی که در مورد مسائل زنان کتاب‌های فراوانی به رشتة تحریر در آورده،   در سال 2008 در کتاب «عارضة دختر خوب» در واقع به ده‌فرمان زن‌ستیزی اشاره کرده،  و چندین ویژگی از این نگرش ارائه داده.   نگرشی که توسط جامعة مردسالار در ذهنیت زن «تزریق» می‌شود تا از او موجودی قابل «کنترل» جهت بهره‌گیری در ساختار پدرسالار بسازد.   این ده‌فرمان را می‌توان به صورت خلاصه چنین مطرح کرد:

ـ  احساسات و نیازهای دیگران به مراتب از احساسات و نیازهای خود من مهم‌تر است.
ـ  اگر سربه‌راه باشم،‌  دیگران با من خوب رفتار می‌کنند.
ـ آنچه دیگران در مورد من می‌اندیشند به مراتب از سلامت،  اطمینان به نفس و حتی امنیت من مهم‌تر است.
ـ  اگر خوب و کامل باشم مورد قبول‌ام،   دیگران به من محبت خواهند کرد.
ـ اگر ساده‌لوح و معصوم باشم،   از من نگهداری می‌کنند و نیازی به قبول مسئولیت ندارم.
ـ حق مخالفت با دیگران و حمایت از نظرات خود را ندارم.
ـ  عصبانیت احساسی مخرب است و نمی‌باید ابراز شود،  خصوصاً مستقیماً در برابر کسانیکه از آن‌ها عصبانی شده‌ام.
ـ بهتر است از درگیری با دیگران به هر قیمتی دوری کنم.
ـ  همة مردمان خوب هستند؛  فرصت بدهید تا خیرخواهی‌شان را نشان دهند.
ـ  زنان به حمایت مردان نیاز دارند.
منبع: «عارضة دختر خوب»؛   بورلی انجل،  انتشارات جان وایلی،  2008.

جای بحث نیست که «ده‌فرمان» فوق نه فقط برای «دخترهای خوب» که جهت «آقاپسرهای خوب» نیز مورد حمایت حکومت‌های استبدادی،  دینی و سنتی قرار خواهد داشت.    به عبارت دیگر نفی فردیت،   جهت گسترش استبداد سیاسی «واجب» اساسی است.   و این نوع حکومت‌ها حامیان اصلی و اساسی همین «دخترهای خوب» خواهند بود.   ولی باید پرسید طرفداران یک حکومت دمکراتیک،   و یا آن‌ها که خواهان دمکراسی در ایران هستند،   با کدامیک از این ویژگی‌ها مخالف‌اند؟   اگر می‌خواهیم جامعه‌ای آزاد داشته باشیم،  می‌باید هزینة اجتماعی،   اخلاقی و خصوصاً ضدسنتی آن را نیز تقبل کنیم.   در غیراینصورت از یک فاشیسم به فاشیسم دیگر پرتاب خواهیم شد.   ولی از آنجا که فاشیسم یک استبداد مدرن است و توسط قدرت‌های استعماری و فرامرزی پایه‌ریزی می‌شود،   چه بهتر که برویم به سراغ سردمدار فاشیسم در جهان،   یعنی دولت ینگه‌دنیا.

دولت باراک اوباما که طی سال‌های گذشته مهم‌ترین حامی غوغاهای اسلامگرائی،  زن‌ستیزی و جنایات دین‌خویان تندرو در خاورمیانه و آ‌سیای مرکزی بوده،  اخیراً جهت تصدی سفارت  ایالات‌متحد در کشور سوئد،   یک زن ایرانی‌الاصل را به سنای آمریکا «پیشنهاد» کرده!   نیازی نیست که بگوئیم این «پیشنهاد» سیلی از تخرخرات فائقه در باب موفقیت «بانوان ایرانی» در آمریکا به راه می‌اندازد،   و بسیاری ذوق‌زدگان «حرفه‌ای» را هیجان‌زده‌تر از همیشه خواهد کرد.   اینان به هر وسیله‌ای که شده،  این موفقیت تاریخی را به «بانوان» عفیف و مبارز و تحصیل‌کرده «تبریک» خواهند گفت.   کسی چه می‌داند،   شاید حکومت اسلامی و جمکرانی‌ها هم عکس‌های سفیر پیشنهادی حاج حسین ‌اوباما را جهت تخرخرهای شیعی‌مسلکی در مجلات‌شان به چاپ برسانند!   خلاصه،   دکان مقالات و افتخارفروشی‌های «ملی و دینی و بومی» بعضی‌ها خیلی گرم می‌شود.   ولی واقعیت را کجا و در کدامین زاویه می‌باید جستجو کرد؟   به چه دلیل در شرایط فعلی،   آمریکا یک زن ایرانی‌الاصل را به مقام سفیرکبیر،   آنهم در کشور سوئد برمی‌گزیند؟   این گزینش‌های موذیانه به هیچ عنوان اتفاقی نیست:

«باراک اوباما،   رئیس‌جمهوری آمریکا، آزیتا راجی،  زنی ایرانی‌تبار را به عنوان سفیر آن کشور در سوئد برگزیده است.»
منبع: رادیوفردا،  5 آبان‌ماه 1393

همانطور که شاهد بودیم،   دولت اوباما از روزی که به قدرت رسید،  توطئه بر علیه ملت ایران را در رأس سیاست‌های خاورمیانه‌ای‌اش قرار داده.   هیاهوی آدمکشان حرفه‌ای حکومت اسلامی ـ  میرحسین موسوی و کروبی ـ  برای «انتخابات» که عملاً کشور را به مرز یک کودتا از نوع 28 مرداد و 22 بهمن 57 کشانده بود،  توسط دولت همین اوبامای «دوست‌داشتنی» به راه افتاد.   در تروریسم بهارعرب و تهاجم اوباش اسلامگرا به سوریه،   و ایجاد خلاء سیاسی در منطقه،   و سپس عارضة هولناک «داعش» نیز دست همین دولت اوباما را می‌بینیم.  حال باید پرسید چه شده که اوباما می‌خواهد پشم «ناسیونالیست‌های» ایرانی‌نما را با این نوع «پیشنهادات داغ» قشو بکشد؟  

نخست بگوئیم،  اینکه ایرانی‌های تحصیل‌کرده و یا متخصص در آمریکا و اروپا کار و فعالیت دارند به هیچ عنوان نمی‌تواند وسیلة «تخرخر» شود.   نویسندة این وبلاگ که دوران تحصیلات خود را در بهترین مدارس کشور گذرانده،   اگر امروز تمامی دوستان و همکلاسی‌های‌اش را در شرکت‌های آمریکائی و اروپائی می‌بیند،   فقط به حال کشورش تأسف می‌خورد.   حضور اینان در خارج نشانة چپاول ثروت‌های انسانی ایران است.   اگر یانکی نفت ایران را در خودروهای‌اش می‌ریزد،  خون متخصصان ایرانی را نیز در شاهرگ‌ صنایع،  ادارات و شرکت‌های‌اش به جریان انداخته.   همان شرکت‌ها و تشکیلاتی که اوج‌گیری کارآئی‌شان نهایت امر به معنای سرکوب هر چه بیشتر و فراگیرتر برای ملت ایران خواهد بود.   جماعت خوش‌خیالی که به «نمادهای» چنین چپاولی افتخار می‌کنند،  ‌مسلماً شناخت درستی از مسائل اقتصادی و سیاسی کشور ندارند.    بهتر بگوئیم،   یک ایرانی زمانی می‌تواند به امثال «آزیتا راجی» مفتخر باشد،  که او سفیرکبیر حکومت دمکراتیک و دمکراسی ایران در سوئد شود،  نه نمایندة کاخ‌سفید. 

ولی بهتر است گزینة اوباما را نه در راستای آنچه در کلة بعضی‌ خوش‌خیال‌ها می‌گذرد،   که در قلب استراتژی‌های شکست‌ خوردة «بهارعرب» بررسی کنیم.    و برای اینکار بالاجبار نگاهی به مرده‌ریگ نقش‌های پیشین آمریکا در ایران خواهیم انداخت.   تلاش آمریکا پس از فروپاشی اتحاد شوروی در ایران مشخص بود،   حمایت از زوج «هاشمی ـ  خامنه‌ای» و میدان دادن به آنچه کاخ‌سفید اسلام «میانه‌رو» لقب داده بود!  ولی اگر به «میانه‌روی» اسلامی مورد نظر آمریکا نزدیک شویم،   به صراحت بوی گند «عربستانی» کردن ایران از آن به مشام‌مان خواهد رسید.   میانه‌روی مورد نظر آمریکا به این معناست که سرکوب را به صورت سنتی،  بدون سروصدا،   و در قالب زیر‌جلکی صورت دهیم!   به قولی «انقلاب سفید» بکنیم؛   خون کسی نریزد،  ملت قتل‌عام نشود،   ولی صدای هر ایرانی را پیش از آنکه لب بگشاید،‌  با توسل به دین و سنت و رسم و رسوم و آنچه به غلط «فرهنگ» خوانده‌اند،   در گلو خفه کنیم.   به این می‌گویند «انقلاب سفید» و «اسلام میانه‌رو» و مورد پسند آمریکائی‌ها و مستبدان وابسته به آنان؛   راستش را بخواهید به این ترتیب «پرستیژ» کاخ‌سفید هم مخدوش نمی‌شود.   

ولی به دلائلی که در این مقطع امکان مطرح کردن‌شان را نداریم پروژة «اسلام میانه‌رو» کاخ‌سفید در بن‌بست افتاد؛   آمریکا از پشت سر بهرمانی بیرون آمد،   و کسیکه نمازگزاران جمعه‌ او را با پیغمبر اسلام طاق می‌زدند،  به یک‌باره تبدیل شد به مخالف اسلام و فحش‌ فراوان هم در همان نمازها نوش‌جان کرد!   در دنبالة این بساط،   یانکی‌ها دست خاتمی،  شیاد اردکانی را گرفته وی را از سوراخ بیرون کشیدند.   به این امید که با به راه انداختن آشوب و غائله در ایران،   یا روسیه کودتای آمریکائی را می‌پذیرد، ‌ و یا کاخ‌سفید خواهد توانست با تکیه بر «اسلام اصلاح‌طلب» خطری جدی برای منافع روسیه در مناطق مسلمان‌نشین آسیای مرکزی به وجود آورد.   این طرح هم دیدیم که با شکست و افتضاح به پایان رسید.  خاتمی به سوراخ خود برگشت؛   برنامة کودتا شکست خورد،  خامنه‌ای نیز مفتضح‌تر از همیشه «رهبر» غائلة کودتاچیان 18 تیرماه باقی ماند،   و در این میانه جز چند پاسدار ریش‌تراشیده و مستفرنگ شده،   و تعدادی توده‌ای ریش‌نتراشیده و مسلمان ‌شده،   کسی از خاتمی «قدردانی» نکرد!        

از پرداختن به جزئیات بازی موش‌وگربة یانکی‌ها با روسیه که بارها در این وبلاگ مطرح کرده‌ایم اجتناب می‌کنیم،  ولی لازم به یادآوری است که همین «بازی» تا به امروز به صور مختلف ادامه دارد.   حسن روحانی،  آخرین بازیکن این صحنه،   که گویا با تکیه بر «آراء عمومی» به ریاست دولت جمکران دست پیدا کرده،   در عمل وظیفه دارد آتلانتیسم را از بحران منطقه‌ای در ارتباط با روسیه نجات دهد.   همانطور که بارها نیز دیده‌ایم،  طی ماه‌های گذشته،  «مذاکرات هسته‌ای» خارج از صلاحدید نهائی مسکو از اعتبار و رسمیت قانونی برخوردار نمی‌شود،   و تلاش‌های آمریکا برای «خصوصی» کردن مذاکرات در هر مقطع با شکست روبرو شده.    بارها گفته‌ایم،  آمریکا ترجیح می‌دهد که یا این مذاکرات بی‌نتیجه بماند،   و یا به برقراری روابطی از قماش روابط یانکی‌ها با پاکستان منجر گردد.   چرا که،   برقراری یک حکومت قانونی در ایران تمامی منافع منطقه‌ای آمریکا را مخدوش می‌کند.  و این گزینه‌ای است که واشنگتن می‌کوشد به هر قیمت از پرداخت آن بگریزد.

آمریکا در چنین شرایطی گیر افتاده و خود را مجبور به ادامة «مذاکرات هسته‌ای» می‌بیند.   به همین دلیل است که شاهد تلاش‌های «نوین» واشنگتن در تمامی زمینه‌ها هستیم.   بساط اسیدپاشی و هیاهوی سیاسی پیرامون این عمل جنایتکارانه،  پیش کشیدن شبکة «شیخ‌وشاه» و تریبون دادن به نمایندگان این شبکه در بوق‌های آتلانتیسم،   و به ویژه ارائة الگوی «بزبز قندی» برای زن ایرانی در تقابل با «خاله‌سوسکه» از جمله همین تلاش‌های جدید می‌باید به شمار آید.   ولی مسلماً آخرین نمونة این تلاش‌ها بیرون کشیدن کارت سفیر ایرانی‌الاصل کاخ‌سفید در سوئد است!  کسی چه می‌داند،  شاید کارت‌های بعدی «جالب‌تر» از اینهم بشود. 

پیام این انتصاب،  اگر مورد تأئید سنای آمریکا نیز قرار گیرد،   بسیار روشن است.   با نیم‌نگاهی به ده‌فرمان در «عارضة دخترخوب»،   خواهیم دید که «دختر خوب» را صرفاً استبداد تعریف نمی‌کند،‌   می‌توان او را برای استبدادزدگان نیز «تعریف» کرد.   او «دختری» است که مورد تأئید محافل «استبدادنواز» قرار می‌گیرد،   تا جائیکه برای تأمین منافع حکومتی که هم‌میهنان‌اش را دهه‌‌هاست به تیغ آخوند سپرده،  ‌ به «ابزار» سیاسی و تبلیغاتی هم تبدیل ‌شود! 









   


۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

اسید، ایران و اوکراین!




در وبلاگ امروز نخست نگاهی خواهیم داشت به پدیدة جنایتکارانة اسیدپاشی در حکومت اسلامی.  سپس تلاش می‌کنیم  از طریق قرار دادن تحولات دو کشور ایران و اوکراین در یک توازی پدیده‌شناسانه،  تحولات آتی کشورمان و خصوصاً وضعیت حقوق بشر در ارتباط با بلندگوهای آتلانتیسم را ریشه‌یابی کنیم.   پس نخست برویم به سراغ اسیدپاشان!

اسیدپاشی به چهرة زنان،  شایعه یا واقعیت،  یک‌بار دیگر ابعاد هولناک فاجعة اجتماعی‌ای را علنی کرده که جامعة‌ پدرسالار و مرد‌پرست در کشورمان به وجود آورده.   در بررسی  چرائی‌ها و دلائل پایه‌ای این عمل ـ  رخداد  یا شایعه ـ  نمی‌باید دچار تردید و احساسات شد.  در قلب این تبلیغات،  حتی اگر بر اساس رخداد واقعی صورت گرفته باشد،  این «زن ایرانی» است که در تمامیت اجتماعی،  فرهنگی و تاریخی‌اش به «قربانگاه» فرستاده شده.  محفل «شیخ‌وشاه» با میدان دادن به ارزیابی‌های آخوندی از قماش «این اعمال سخیف و غیراسلامی»،   و یا قرار دادن اسیدپاشی در چنتة تبلیغاتی اوپوزیسیون دست‌ساز جمکران،  تحت عنوان بازتابی از «تعلقات و اعتقادات اسلامی»،  برای چندمین بار طی سدة اخیر زن ایرانی را در اسارت زنجیر مردسالاری به جلوی صحنه پرتاب کرده‌.  

ولی این «صحنه» با زن و نیازهای او هیچ ارتباطی ندارد.   این صحنه‌آرائی که مردسالاران،  سیاست‌بازان،  و خودفروختگان محفل استعماری «شیخ‌وشاه»،  پیرامون «زن» به وجود آورده‌اند،  هدف مشخصی دنبال می‌کند.  اعضای محفل کذا،   با سوءاستفاده از محرومیت‌های زن در جامعة سنتی و عقب‌ماندة ایران،   این موضوع «پرمنفعت» را به ابزاری جهت پیشی گرفتن از یکدیگر در راستای تقسیم بهره‌وری‌های گروهی،  کسب موقعیت‌های سیاسی،‌  و حتی دپیلماتیک تبدیل کرده‌اند.   در عمل،  اگر اسید را به چهرة زنان پاشیده‌اند،   و یا آنان را از این عمل هولناک به هراس افکنده‌اند،   اسیدپاشان و خصوصاً مخالفان «حرفه‌ای» اینان،  با اینعمل زن ایرانی را در پیشگاه سیاست استعمار قربانی می‌کنند.  این جنایتکاران روزی به حکم کشف حجاب،   روز دگر به حکم مسلمانی و رعایت حجاب اسلامی،  و امروز با میدان‌دادن به ارعاب عمومی،‌  زن ایرانی را بدون آنکه بخواهد به ابزار سیاست‌سازی تبدیل کرده‌اند.   ولی فراموش نکنیم،   زن ایرانی هدف اصلی نیست؛   همچون بساط کشف و تحمیل حجاب،  این کل جامعة ایران و منافع ملی ایرانیان است که مورد تهاجم تبلیغات انسان‌ستیز استعمار قرار گرفته.

این سئوال به درستی مطرح می‌شود که به چه دلیل در بزنگاه‌های معین و مشخصی می‌باید  پیکر خونین زن ایرانی را به عنوان «مانکن‌» تبلیغات سیاسی به صحنه وارد کنند.  و اشتباه نکنیم،  بی‌دلیل نیست که استعمارگران دست به دامان «زن‌ستیزی» در ایران می‌زنند؛   اینان بخوبی با خلقیات و واپس‌ماندگی‌های ملت‌ها آشنائی دارند.  اینان می‌دانند که نقاط کور جامعة مدنی ایرانیان کجاست و از کدام سوراخ می‌توان کل جامعه را گزید.  البته این نقاط کور در هر جامعه‌ای وجود دارد،  این بر عهدة روشنفکران،  روزنامه‌نگاران،  نویسندگان و اهل قلم در هر جامعه است تا این نقاط کور را مشخص کرده،   از فروافتادن جامعه در این منجلاب جلوگیری به عمل آورند.   

به طور مثال،  در ایالات‌متحد،   کشوری که نژادپرستی یکی از ارکان اصلی و غیرقابل تردید در ساختار مالی،  اقتصادی و «هنجار‌های اجتماعی» به شمار می‌رود،  بر خلاف ایران نقش قربانی در محراب سیاست‌ را به «سیاه» اعطا کرده‌اند!   هرگاه سیاست‌بازان بخواهند با هیاهو،  بحران اجتماعی و ...  در برخوردهای محفلی خود تجدیدنظرهائی صورت دهند،   به یک‌باره چند سیاه «قربانی» می‌شوند.   رسانه‌های محلی این جنایات را با عکس و تفصیلات اینوروآنور منعکس می‌کنند؛   پیرامون این بساط تنش‌های اجتماعی می‌آفرینند،  و بدها و خوب‌ها را به همه «معرفی» می‌کنند!   تا جائیکه بعضی‌ها از مقام خود دست می‌شویند و بعضی دیگر سرکار «می‌آیند!»   اینهمه بدون آنکه در وضعیت اسف‌بار «سیاه» در این جامعة قبیله‌ای تغییری ایجاد شود.  در ایران از دیر باز،   و از همان دوران کودتای سوم اسفند،   این زن ایرانی است که به مرتبة «سیاه زنگی» یانکی‌ها‌ ارتقاء درجه یافته!   

بی‌رودربایستی بگوئیم،   چنین شرایطی برای جامعة ایران شرم‌آور است.  شاهدیم،   سیاست‌بازانی که برای کشور هیچ برنامه‌ای ندارند،  صرفاً با تکیه بر هیاهو دست در دست استعمارگران پیرامون «زن»،  «بدرفتاری با زن»،   «حدود و قوانین زندگی زن»،  بی‌حجابی و یا حجاب زن برای ملت ایران «خط‌ونشان» می‌کشند.   اینان را باید افشا کرد،  و در فضای سیاست کشور منزوی نمود.   دست‌های پلید این خودفروختگان را می‌باید از جامعة ایران و آیندة این سرزمین کوتاه کنیم.  روشن‌تر بگوئیم،   ابزار سیاستگزاری‌های محفل «شیخ‌وشاه» را از چنگ‌شان بیرون آوریم،   و انسان‌ها را در جامعة ایران از قید و بند تحجر «باورها،  اعتقادات و پیشداوری‌ها» آزاد کنیم.   این است پروژة فردای ایران و مطمئن باشیم که در چنین پروژه‌ای جائی برای روضه‌خوانی،   تخرخرهای «ملی ـ مذهبی»،  اسیدپاشی،  زن‌ستیزی و خصوصاً «دل‌سوزی‌های مسلمانی» وجود ندارد.     

ولی پدیدة زن‌ستیزی فقط بعد سیاسی ندارد،  ابعاد اجتماعی نیز بر آن متصور است؛   و در عمل،  اگر طی سدة اخیر آتلانتیسم از این سوراخ ملت ایران را می‌گزد،   فقط به دلیل وجود همین ابعاد اجتماعی است.   حال باید ببینیم جهت شناخت این ابعاد چه باید کرد؟  پاسخ روشن است.  بحث پیرامون زن در جامعه،   فقط زمانی می‌تواند وجاهت حقوقی داشته باشد که در چارچوب مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر صورت گیرد.  دیگر مباحث خارج از موضوع است،  چرا که پای گذاردن به مباحث ادیان،   فلسفه و یا ایدئولوژی،   در این مورد ویژه غیرحقوقی است،  و حقوق و اهداف انسانی را مخدوش می‌کند و دلیل نیز روشن است.  

فلسفه و ایدئولوژی در چارچوب‌های مشخصی با انسان برخورد می‌کند،   چارچوب‌هائی که معمولاً انسان در آن تبدیل می‌شود به نردبامی جهت دستیابی به اهدافی گویا بسیار باارزش و والا. ‌ فلسفه و ایدئولوژی برای آزادی انسان آنقدرها ارزشی قائل نیست.   ایدئولوژی‌های چپ‌گرا و راست‌گرا کم نیستند که اصولاً اعتنائی به آزادی‌های فردی و انسان‌محوری نشان نمی‌دهند.  «ایدئولوژی» سیاسی،   و دین اسلام که «شبه‌متفکران» معاصر از طریق ور رفتن‌های فلسفی‌نما از آن ایدئولوژی ارائه داده بودند،   و در دوران آریامهر نیز شبه‌روشنفکری آن را زیرساخت تمامی مباحث اجتماعی معرفی می‌کرد،   فقط یک بیراهه است.   

از سوی دیگر،   مباحث دینی،  در تمام ادیان الهی اسیر دست سنت‌ها،  باورها،  اوهام خدا و شیطان و آدم و حوا،  و نهایت امر «فولکلور» باقی خواهد ماند.   ادعای پوچ آخوند و خاخام و کشیش مبنی بر «روشنگری دینی» فقط احمق‌ها را می‌فریبد.    دین نمی‌تواند در مفاهیم معاصر روشنگر باشد،   چرا که،  دوران نوآوری در روابط اجتماعی بشر با تکیه بر دین سده‌هاست سپری شده.   دین  و ساختار آن در هر صورت فقط مرده‌ریگ دوران کودکی بشریت است،  و اگر در دنیای معاصر موضوعیت دینی باز هم مطرح شده،  دچار اشتباه نشویم،  این آتلانتیسم‌ است که سعی دارد به دین محوریت اعطا کند.    

به طور مثال،  نگاهی بیاندازیم به سخنرانی اوباما که در وبلاگ «تخرخرات نیویورک» نیز به آن اشاره کردیم.  اوباما در شرایطی از ابلیس و شیطان و خدا و مقدسات سخن می‌گوید که با فشار سیاسی ممتد بر قوة قضائیة ایالات‌متحد قصد دارد ازدواج همجنس‌گرایان را قانونی کند.  باید پرسید،  کسی که «دکترین» جهانی آمریکا را با موهوماتی از قماش شیطان و خدا پیوند می‌زند،   چگونه می‌تواند از «حق ازدواج» همجنس‌گرایان دفاع کند؟   پاسخ روشن است؛  جفنگیاتی که اوباما از تریبون سازمان ملل روخوانی می‌کند و به خورد خبرسازان می‌دهد،   با آنچه سیاست اجتماعی در ایالات متحد خوانده می‌شود،   یکصدوهشتاد درجه تفاوت مسیر دارد.  تریبون‌ها،  حتی در سازمان ملل جهت دامن زدن به اوهام و باورها و پیشداوری‌ خلق‌الناس بر پا می‌شود،   ولی سیاست‌های اجتماعی آمریکا با تکیه بر آموزه‌های علوم اجتماعی،  جهت تأمین زمینة رشد روابط اجتماعی اتخاذ می‌گردد.  در نمونة رفتاری اوباما،   تفاوت بین برخورد سیاست‌بازانه و عوام‌پسندانه،   با التزاماتی که ساختارهای سیاسی و اداری را به داده‌های علوم اجتماعی متصل کرده،   به صراحت می‌بینیم.   

در نتیجه،   بی‌جهت به دنبال اوهام و خرافه ندویم.   اگر خواستار برخورد منطقی با مسائل اجتماعی هستیم،  و می‌خواهیم برای انسان در جامعه زمینة‌ رشد فراهم آید،  مبحث زن و نقش زن در جامعه فقط و فقط می‌تواند با تکیه بر حقوق انسان‌محور معاصر مشخص گردد؛   ارزش‌گزاری‌های قومی،  بومی،  دینی و به طور خلاصه «فولکلور» و ایدئولوژیک و سخنرانی‌های مردمفریب جائی در این حقوق ندارد.   در این عرصه مجموعة فولکلور واپس‌ماندة قرون‌وسطی را به عنوان «فرهنگ» نمی‌توان مطرح کرد.    بارها گفته‌ایم، ‌ فرهنگ ارتباطی با آداب و رسوم ندارد.   چرا که،  فرهنگ زایندة ارزش‌ها،  تداوم‌دهندة نوآوری‌ها و فراهم‌آورندة تحرک و جنبش به سوی آینده است،  در حالیکه آداب و رسوم فقط و فقط در تکرار و تسلسل پوچ و کورکورانه و تقلید از گذشتگان خلاصه می‌شود.   آن‌ها که می‌خواهند فرهنگ را با آداب و رسوم در یک مبحث واحد بگنجانند،   همان آخوندها و وابستگان به فولکلورند که از تحرک اجتماعی وحشت دارند.   چرا که،  هر تحرکی نیازمند بازبینی سنت‌ها و فولکلور خواهد شد،   و اگر نیک بنگریم،   نخستین نقشی که هر تحولی مورد تجدید نظر قرار خواهد،   نقش  روحانیت زالوصفت و ساختارهای پوسیدة سنتی است.   در نتیجه،  اگر آخوند از فرهنگ و پویائی می‌گریزد،   و در این گریز به دامان آداب‌ورسوم استخوانی «آنحضرت» در صحرای کربلا و قصه‌های 1400 سال پیش متوسل می‌شود جای هیچ تعجبی نیست.  آخوند برای حفظ موجودیت خود فرار به جلو کرده و  سعی دارد «نقش» نخ‌نما شدة روحانی را به آینده‌ای سنجاق کند که از اوهام فراتر نمی‌رود.  اینان بر خلاف تصور خوش‌باوران،   فقط نگران خودشان هستند،  نه نگران اعتلای جامعة بشری.

همانطور که بالاتر اشاره کردیم،  در ادامه نگاهی نیز به نقش مزورانة بنیادهای به اصطلاح «حامی حقوق بشر» می‌اندازیم،  همان‌ها که در آستین سیاست‌بازان غرب فعال‌ شده‌اند.    بارها گفته‌ایم و باز هم می‌گوئیم،   از منظر وجاهت حقوقی،  هیچ ساختاری بدون تکیه بر مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر قابل اعتنا نیست.   ولی در کمال تأسف آنچه در سطح جهانی از سوی آتلانتیسم و خصوصاً ایالات‌متحد تحت عنوان حمایت از حقوق بشر مطرح شده،   هیچ ارتباطی با مفاد این اعلامیه ندارد.   ایالات‌متحد از دولت‌هائی ـ  عربستان سعودی،  کویت،  قطر،  پاکستان،  و ... ـ  حمایت می‌کند که حتی اجازه نمی‌دهند رونوشت مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر در اختیار اتباع‌شان قرار گیرد.   پس به چه دلیل هر از گاه سروصدای گوشخراش حامیان آمریکائی حقوق‌بشر را می‌باید از بلندگوهای جهانی بشنویم؟

در دستگاه دیپلماسی بین‌المللی ایالات‌متحد،  حقوق بشر همچون مبحث «زن» در نگرش قرون‌وسطائی آخوندها،   ابزاری است جهت سیاستگزاری.   به طور مثال،   به یاد داریم که چند ماه پیش در اوکراین چه حوادثی به وقوع پیوست.  این رخدادها را به این ترتیب می‌توان خلاصه کرد:   گروه‌هائی افراد ناراضی برخی فضاهای اجتماعی را «اشغال» کردند،  و از طریق غوغاسالاری و هیاهو،   و با حمایت گروه‌های مشخصی از نازی‌ها،  فاشیست‌ها،   تک‌تیراندازان خارجی و خصوصاً مقامات سرشناس اروپائی و آمریکائی دست به تغییر دولت زده،   یک «دولت» خیابانی بر مسند قدرت نشاندند.  و این «بساط» به سرعت از سوی آتلانتیسم و اتحادیة اروپا مورد استقبال قرار گرفت و به «رسمیت» شناخته شد.  حال،   ماه‌ها پس از این خیمه‌شب‌بازی همین دستگاه‌های غربی شروع کرده‌اند به عیب‌جوئی از دولت «انقلابی» اوکراین!    به طور مثال،   تشکیلات شناخته شدة «عفوبین‌الملل» به این نتیجه رسیده‌ که دولت اوکراین در مورد مسائل حقوق بشر دروغ می‌گوید:

«سازمان عفو بین‌الملل در تازه‌ترین گزارش خود بار دیگر هر دو طرف درگیر در مناقشه شرق اوکراین را به کشتار و خلاف‌گوئی درباره جنایات یکدیگر متهم کرد.»
منبع:  دویچه‌وله،  مورخ 20 اکتبر 2014      

عملکرد مزورانة «عفوبین‌الملل» که به عنوان خانه‌شاگرد سازمان سیا فعالیت می‌کند،   در این میانه به صراحت قابل رویت است.   عفوبین‌الملل زمانیکه عوامل و عناصر شناخته شدة سازمان سیا،  وکارمندان عالیرتبة وزارت امور خارجة آمریکا و اروپا در هیاهو و غوغای «انقلابی» کی‌یف شرکت فعال داشتند،  دخالت آشکار سازمان‌های اطلاعاتی غرب را در تحولات سیاسی اوکراین «محکوم» نکرد.   سازمان کذا نگفت که حضور اتباع خارجی که عموماً شخصیت‌های دولتی نیز به شمار می‌روند در تحرکات سیاسی اوکراین به معنای به زیر پای گذاردن حقوق مردم اینکشور است.   ولی اینک همین سازمان جنایات «فرضی» تشکیلات دست‌نشاندة آتلانتیسم را «محکوم» می‌کند!   دلیل این محکومیت نیز کاملاً روشن است.   با اینعمل آمریکا از خود سلب مسئولیت کرده،   و جنایاتی را که در اوکراین با حمایت مستقیم واشنگتن صورت گرفته به گردن دست‌نشاندگان‌اش می‌اندازد.  به این ترتیب،  آتلانتیسم در میان «طلب‌کار» نیز خواهد شد؛  چرا که،  گویا طرفدار «حقوق بشر» است!

این مانورهای مزورانة «سیاسی ـ تبلیغاتی» را نمی‌باید دست‌کم گرفت؛  چرا که کاربرد بسیار بالائی دارد.   دولت دست‌نشاندة «انقلابی» اوکراین،   با سرنیزة عوامل سازمان سیا به قدرت رسیده،  و از خود هیچ اختیاری ندارد.   در نتیجه سازمان سیا هر آنچه بخواهد بر این دولت تحمیل می‌کند.   از سوی دیگر،   روسیه به عنوان یک قدرت تعیین‌کنندة جهانی نمی‌تواند حضور یک ساختار متزلزل را در مرزهای خود تحمل نماید.  پس تلاش کرملین منطقاً به سوی آرام کردن فضای سیاسی در اوکراین متوجه خواهد شد.  تلاشی که توسط دولت اوکراین «متوقف» می‌شود.   ولی آنزمان که دولت اوکراین چرخشی به سوی مسکو داشته باشد،  پروندة «جنایات» دولت و ارتش اوکراین،  جهت بی‌اعتبار کردن هر چه بیشتر کی‌یف توسط همین سازمان‌های «حامی» حقوق‌بشر علنی می‌شود تا چرخش به سوی مسکو در تعلیق قرار گیرد.   به این روند مزورانه،  یعنی ایجاد انسداد در روابط مسکو با همسایگان‌اش،   در قاموس آتلانتیسم می‌گویند،   «حمایت از حقوق‌ بشر!»    

آندسته از هم‌وطنان که با تحرکات سازمان سیا طی دوران پهلوی دوم آشنائی ندارند،  در همین مقطع،   از طریق ایجاد توازی بین «انقلاب» اوکراین و «انقلاب اسلامی» به صراحت می‌توانند ببینند چگونه ساختارها از هم فرومی‌پاشد،  تا ساختارهای متزلزل‌تر با تکیه بر هیاهو خلق شود و از منویات آتلانتیسم بهتر و بیشتر پیروی کند.   زمانیکه اوباش اسلامگرا تحت عنوان «انقلاب اسلامی» مبلغ نگرش‌های قرون‌وسطائی شده بودند،  سازمان‌های طرفدار حقوق بشر نمی‌گفتند در دورة تسخیر فضا،  تمرکز بر آداب‌کون‌شوئی و غسل و جماع ثواب و مکروه به معنای بی‌توجهی به حقوق انسان‌هاست.   این مزدوران تحت عنوان حمایت از حقوق‌ انسان‌ها فوت در آستین ملای پلیدی به نام خمینی می‌کردند. 

ولی زمانیکه خمینی را با سرنیزة کودتاچیان 22 بهمن 57 به قدرت رساندند،  و سازمان‌های اطلاعاتی غرب در ایران دست به کشتار و قتل‌عام و سرکوب زدند،   همین خمینی مفلوک، که به قول زنده‌یاد بختیار،  ‌ حدود جغرافیائی کشور ایران را هم نمی‌شناخت،  تبدیل شد به «مسئول» تمامی جنایاتی که توسط آتلانتیسم اعمال می‌شد.   مبارزات فرضی مشتی آخوند زیردم‌دریده با امپریالیسم آمریکا،   نسق‌کشی لات‌های خیابانی که «پاسداران انقلاب» شده بودند،   و تسلسل دولت‌های نوکرمسلک بازرگان،  رجائی،  موسوی،  و ... جملگی جهت به ارزش گذاردن سیر تحولاتی بود که مورد تأئید آتلانتیسم قرار داشت.  دولت «انقلاب اسلامی» در چنین شرایطی راهی جز فروافتادن به لجنزار وابستگی و دریوزگی از سرمایه‌داری غرب نداشت،  و دیدیم که چگونه طی سه دهة گذشته داروندار ملت ایران را آتلانتیسم بالاکشید و هنوز هم دست‌بردار نیست. 

 همین شرایط دقیقاً در اوکراین در شرف تکوین است،  با یک تفاوت بسیار مهم و سرنوشت‌ساز:  روابط بین‌الملل با دوران جنگ‌سرد تفاوت کلی دارد.   در نتیجه به استنباط ما اگر «دمب» حکومت اسلامی آنچنان که می‌بینیم چیده شده،  و دلالا‌ن محبت «دروازه قزوین» بالاجبار دکان «نبرد با آمریکای» آخوندها را تعطیل کرده‌اند،   مسئلة پوروشنکو و اوکراین نیز آنطور که کاخ‌سفید شب‌ها در خواب و خیال می‌بیند متحول نخواهد شد.   غرب نمی‌تواند از پوروشنکو خمینی دوم بسازد،   تا هم تنوری باشد برای چسباندن نان آتلانتیسم و چپاول ملت اوکراین،  و هم چماقی برای تهدید روسیه!    

رخدادها در اوکراین نشان از تحولی پایه‌ای در مسائل اینکشور دارد.  و از طریق ایجاد توازی بین تحولات ایران و اوکراین،  می‌توان مشاهده کرد که ایران در حال پای گذاردن به مرحلة جدیدی است.    در این مقطع برخورد مسئولانه و آگاهانه با مسائل اجتماعی،  و خصوصاً موضوع «آزادی زن» در جامعه،   می‌باید در اولویت قرار گیرد.   اشتباه چپ‌نمایان «صدر انقلاب اسلامی» را تکرار نکنیم؛   اشتباهی که نتیجة کج‌فهمی،  اگر نگوئیم خودفروختگی اینان بود،   و از سوسیالیسم «نظریه‌ای اقتصادی» ساخته بود!   از قضای روزگار،  مبانی اجتماعی،  فرهنگی و خصوصاً آزادی‌های انسانی در سوسیالیسم به مراتب از مبانی اقتصادی آن مهم‌تر است.   و در این میانه آزادی زن در رأس امور قرار می‌گیرد.    چرا که،   از طریق حمله به حقوق و آزادی زن،  ارتجاع خواهد توانست به حقوق تمامی ملت ایران تجاوز کند.   اگر بپذیریم که کشورمان به تدریج در حال خروج از یک مرحلة توحش استعمار آتلانتیست ‌است،   نیازمند برخوردی منطقی‌تر با مسائل اجتماعی ایران نیز هستیم.  
 




    

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

باراک حسین ابولا!




چندماه از آغاز هیاهو پیرامون پدیده‌ای به نام داعش می‌گذرد.   آخرین «اخبار» به صورتی ضدونقیض،  هم به عقب‌نشینی این اوباش اسلامگرا اشاره دارد و هم به پیشروی‌های «اعجاب‌برانگیز» اینان!    به صراحت بگوئیم،  مشکل می‌توان ابعاد این پدیده و تبعات استراتژیک آن را دریافت و مسیر این عارضة مبهم و هولناک را پیش‌بینی نمود.  و شاید همین ابهام دقیقاً پوشش اهداف محافلی باشد که این بساط را در منطقه به راه انداخته‌اند.  در وبلاگ امروز نگاهی شتابزده به این «اهداف» مبهم و در ظاهر بی‌معنا خواهیم داشت،   باشد که دلائل تولد نابهنگام این عارضه را در منطقه تا حدودی بشکافیم. 

سناریوهای بی‌شماری می‌تواند فعالیت «داعش» را توجیه کند.  ولی به دلیل ابهام شرایط فعلی،   متأسفانه تمامی این سناریوها محتمل می‌نماید.    فرض اینکه داعش یک پروژة آمریکائی است که به واشنگتن امکان می‌دهد از این طریق  منطقه راکنترل کند،   همانقدر معتبر می‌نماید که داعش را پروژه‌ای جهت پوشش دادن به خروج آمریکا از منطقه به شمار آوریم.   یا به طور مثال،    اگر داعش را پروژة ناکام آمریکا مطرح کنیم که در عمل واشنگتن را همچون نمونة افغانستان درگیر یک مجموعه بحران منطقه‌ای کرده،   به همان اندازه معتبر خواهد بود که داعش را پروژة «ملت‌سازی» از نوع یوگسلاوی جهت تجزیة کل منطقه به شمار آوریم.   جدیدترین تحلیلی که این روزها در سایت‌های غیررسمی از فلسفة وجودی داعش ارائه می‌شود،  از تمایل آمریکا به کشاندن حکومت‌های اسلامی ترکیه،  جمکران و عربستان به یک جنگ منطقه‌ای حکایت دارد!  جنگی که نهایت امر بتواند هم ناامنی‌ها را به مرزهای روسیه بکشاند،  و هم بودجه‌های چندین کشور را در شمال عراق به خرید جنگ‌افزار از ایالات‌متحد و دیگر شرکاء جهانی‌اش اختصاص دهد.  گویا بر اساس برخی «محاسبات» این عملیات می‌تواند به بحران مالی چند سالة غرب نقطة پایان بگذارد.       

ولی این رشته سر دراز دارد؛‌   آنچه بالاتر عنوان کردیم،  فقط گزینه‌هائی بود که در حال حاضر می‌توان ارائه داد.   به احتمال زیاد در هفته‌های آتی اگر «برنامة داعش» همچنان ادامه یابد،   بر شمار این گزینه‌ها نیز افزوده خواهد شد.  چرا که،   به استنباط ما «هیاهوی داعش» مجموعه‌ای است از تمامی آنچه بالاتر عنوان کردیم.   این بحران همچون یک قطرة جیوه در منطقه به حرکت درآمده،   و در اطراف این «قطره» هر آنچه با اهداف‌اش همداستانی داشته باشد،  جذب خواهد کرد و آنچه در تضاد با اوست در برابرش جبهه‌گیری می‌نماید.  به عبارت دیگر،  این قطره منطقه را دوقطبی می‌کند؛‌   هیچ حاکمیتی در این منطقه نمی‌تواند در برابر داعش «بی‌طرف» بماند.   و اگر به طور مثال،  ساختارهائی در ترکیه و لبنان از  موضع‌گیری صریح در برابر آن طفره روند،   مسلم بدانیم عملیات ایذائی ایالات‌متحد و انگلستان مجبورشان خواهد نمود تا به میدان «اجماع» منطقه‌ای پای بگذارند.  این همان «سپری» است که آمریکا جهت پنهان شدن در قفای آن نیازمندش بود؛   و اینک می‌بینیم که در قالب داعش،  این سپر حامی را در منطقه «جاسازی» کرده.   

ولی واقعیت را جای دیگری می‌باید جستجو کرد.   داعش بر خلاف آنچه در بوق انداخته‌اند به هیچ عنوان یک جریان «نظامی ـ سیاسی» نیست،   غوغائی است صرفاً رسانه‌ای.  آمریکا بر اساس هیاهوی تبلیغاتی‌ای که به راه انداخته،   گویا در جنگی «پرماجرا» با داعش درگیر شده!   به همچنین بسیاری از نوکران اروپائی و منطقه‌ای واشنگتن نیز «دلیرانه» پای به میدان «جنگ با داعش» گذاشته‌‌اند!   ولی این جریان پوشالی‌تر از آن است که بتوان پیرامون‌اش تحلیلی «نظامی» ارائه داد.   داعش بوقی است که دولت‌های آتلانتیست و نوکران منطقه‌‌ای‌شان در آن می‌دمند،   باشد که باد در بادبان بزرگ‌نمائی‌های مورد نیاز آتلانتیست‌ها پیرامون «خطرات» منطقه‌ای بیافتد؛  خطراتی که به دلیل شکست آمریکا،   نه برای منطقه که برای سیاست‌های واشنگتن پیش آمده.     

برنامة داعش یک پروژة گستردة تروریستی است که تحت نظارت واشنگتن در منطقه به راه افتاده،   و در قلب این پروژه نیازهای استراتژیک آمریکا در منطقه «جاسازی» ‌شده.   از آنجمله است «نبرد» وهابیون با جمکرانی‌ها بر سر «رهبری» خاورمیانه،   جنگ پایان‌ناپذیر شیعه و سنی،    شرکت کردهای به اصطلاح «دمکرات» در جنگ با داعش «نابکار»،   موضع‌گیری‌های شدادوغلاظ ترکیه و ... و جالب‌تر از همه اینکه،   در این میانه غیرفعال‌ترین دولت‌های منطقه،   سوریه و عراق‌اند؛   همان‌ها که در عمل می‌بایست جبهة نخست بر علیه داعش را تشکیل می‌دادند!   اینان‌ نه حرفی می‌زنند،   نه دست به عملی بر علیه داعش زده‌اند! 
    
حال باید پرسید چه پیش آمده که واشنگتن بحرانی از قماش داعش را با تمامی شاخ‌وبرگ‌های‌اش در منطقه به وجود آورده؟   مسلماً شکست علنی در جبهة سوریه و سپس فروپاشی استیلای آمریکا در اسرائیل و غزه در این میانه نقشی داشته.   ولی ما ریشه‌ها را نه در سواحل مدیترانه که در مرزهای جنوب روسیه خصوصاً در ایران و ترکیه جستجو می‌کنیم.   اجبار ایالات‌متحد به پایان دادن ماه عسل پنهانی‌اش با جمکران،   که در پناه شعار احمقانة «نبرد با آمریکا» توسط روح‌الله خمینی آغاز شده بود،   شاید مهم‌ترین ضربه‌ای باشد که سیاست خارجی واشنگتن طی نیم‌قرن اخیر متحمل شده.   بررسی ابعاد این فروپاشی آنچنان گسترده است که مشکل می‌توان حتی به صورتی فهرست‌وار آن را ارائه نمود.  واشنگتن با علنی کردن روابط استعماری خود با نوچه‌های اسلامگرای‌اش در تهران در عمل بر یک روند «مالی ـ  استراتژیک» فوق‌العاده «حیاتی» نقطة پایان گذارده،   و مشکلاتی که پس از «نرمش قهرمانانة» علی خامنه‌ای برای آمریکا و خصوصاً‌ نوکران جمکرانی‌اش ایجاد شده،   «خروجی» دیگری جز شکست در سوریه و اسرائیل نمی‌توانست داشته باشد.

آمریکا که با تکیه بر بلوای سال 1388،  ترجیح می‌داد با تکیه بر لش‌ولوش‌هائی از قماش ملاممد خاتمی و میرحسین موسوی از بحرانی که ملت ایران بر سر راهش به وجود می‌آورد جان به سلامت به در برد،   بر صفحة شطرنج منطقه مات شد؛   تیغ به زیر گلوی‌اش افتاد!   به ناچار 4 سال آزگار با لات‌های «باند» احمدی‌نژاد،   در صحنه‌های دیپلماتیک «نرد عشق» باخت و رسوائی و افتضاح را به جان خرید.  هر سال احمدی‌نژاد در نیویورک به عنوان رئیس دولت اسلامی حضور یافت و در محضر خبرنگاران جهان پیشاب و پساب حوزه و بازار را به عنوان «مواضع انقلاب اسلامی» در سازمان ملل تخلیه کرد؛   آمریکا هم سرش را پائین انداخت و صحنه را ترک گفت،   ولی همه می‌دانستند که احمدی‌نژاد به سرنیزة پنتاگون تکیه کرده!

با بیرون کشیدن حسن فوتبال از صندوق شکسته‌های «انتخابات»،   اگر امید یانکی به جنگ دیگر کودکانه می‌نمود،   امید به اوج‌گیری «جنبش‌سبز» از نوع اوکراینی آن هنوز محال به شمار نمی‌آمد.   به همین دلیل بود که،   در تبلیغات یانکی حسن روحانی تبدیل شد به خاتمی دوم!   کار بجائی رسید که رسماً ملاممد شیاد در مصاحبه‌ها برای کابینه «وزیر» معرفی می‌کرد،   و سردار اکبر سازندگی سیاست‌های کشوری را «تدوین» می‌نمود.   ولی اینجا نیز تلاش‌های آمریکا بجائی نرسید؛   سیاست روسیه دیگر لاتی از قماش خاتمی را حتی در هیبت «حسن روحانی» نیز در مرزهای‌اش تحمل نمی‌کرد.   طی روندی که اجباراً بر سیر تحولات جامعه،  سیاست‌های دولت و موضع‌گیری‌های مجلس حاکم شد،   بساط اسلام «خوب» و گویا «انسانی» که دولت روحانی قرار بود مبلغ آن باشد،   جای خود را به گفتگوی دیپلماتیک با آمریکا داد!    اسلام نیز در تمامیت و کلیت‌اش افتاد در سبد اصولگرائی،  هذیانات نمازهای جمعه،  و ادبیات لات‌ولوت‌‌های بیت رهبری و دیگر اراذل!   کار بجائی رسید که امروز،   دولت روحانی حتی جرأت ندارد سخن از مواضع «اسلام خوب» به میان آورد. 

این‌هاست آنچه اجبار «فرار به جلو» را برای یانکی‌ها در منطقه ایجاد کرده.  طی دهه‌ها تمامی سرمایه‌گزاری ایالات‌متحد در منطقه روی «اسلام» صورت گرفت؛  خلاصه بگوئیم،   سوراخی از این فراخ‌تر و مناسب‌تر در منطقه نیافته بودند.   هر آنچه کثافت و زباله و فضله یافت می‌شد در آن ‌گنجاندند.   از مبارزة دروغین با سرمایه‌داری آمریکا گرفته،  تا حمایت از باورهای قرون‌وسطائی ملت‌های واپس‌مانده‌،   و نبرد گویا مقدس «مسلمان ـ یهودی»،  همه چیز برای به ارزش گذاردن خرافه و پوچیات و اوهامی که «اسلام انقلابی» نام داشت به کار ‌رفت.   در سفینة استعماری‌ای که آمریکا ناخدای آن شده بود،   جاشوان‌اش نیز سرداران و پاسداران و شیخ‌های خلیج و طالبان کوهپایه‌ها بودند.   باد در بادبان کشتی ارباب می‌انداختند،   و واپس مانده‌ترین باورهای قرون‌وسطائی را نزد عقب‌مانده‌ترین قشرهای اجتماعی «تمامیت دین» معرفی می‌کردند.   کار بازی با اعتقادات توده‌‌های وا‌پس‌مانده‌ چنان بالا گرفت که اینان حتی «فیلسوف» و «نظریه‌پرداز» هم پیدا کردند!  و خلاصه جماعتی که هنوز در عصر پیش از ادیان زندگی می‌کند،   دست اندرکار توجیه سیاست‌هائی شد که فقط شایستة قطاع‌الطریقان است.   

«افسران» سفینة استعماری اسلام را،  فاشیست‌های هیتلری،   عمال قتل‌عام و تجاوز و چپاول و اعدام‌های ‌گروهی،   اوباش‌ رسمی و روسپی‌‌های دولتی و قاچاقچیان برده و موادمخدر تشکیل می‌دادند.   ولی لات‌های فوتبالیست،   والیبالیست و متخصصین دوپینگ،  حتی کارگردان و روزنامه‌نویس هم کم نداشتیم،  فراوانی بود و همه چیز پیدا می‌شد.   بی‌دلیل نبود که روح‌الله خمینی دجال می‌گفت،   «در اسلام همه چیز هست!»   آن‌ها که دوزاری‌ قناس‌شان هنوز نیفتاده بدانند:  مقصود همین اسلام است.   در آن همه چیز هست؛   همه جور جنایتکار! حتی جنایتکار نادم و مبارز و آزادیخواه!

آمریکا با تکیه بر سرمایه‌گزاری عظیم خود،   مطمئن از آینده‌ای «درخشان»،   سوار بر همین سفینة زباله بر امواج تحولات منطقه پیش می‌تاخت و جهت دستیابی به اهداف استراتژیک خود «بهارعرب» را علم کرد!    بهاری که نهایت امر به «پائیز عموسام» در خاورمیانه تبدیل شد.  در این «بهار»،   در هر میعاد سفینة شکست‌ناپذیر «اسلام» ناکارآمدی خود را نشان داد و نهایت امر باعث شکست و سرشکستگی یانکی‌هاشد.   «افسران» این سفینه که سال‌ها و سال‌ها در لندن و واشنگتن نان و کباب عموسام سق می‌زدند،  چه مصری،   سوری،  لبنانی،  لیبیائی،   و چه ترک و کرد،   همه و همه بالاجبار از صحنه کنار رفتند.   شکست و هزیمت در میان لشکریان اوفتاد،   و یانکی که پیش از این با تبختر در منطقه این‌سوی و آن‌سوی می‌رفت،  و برای‌مان قصه از اسلام می‌گفت،  از وحشت شکست زبان‌اش به لکنت اوفتاد.   وق‌وق‌صاحاب‌های «میلیونی» که قرار بود توده‌ها را برای پوچیات و مزخرفات به صحنه بیاورد،   و وحشیگری را به حکم «قبول جمع» توجیه‌ و مقبول بنمایاند،  جملگی خاموش مانده بود.   در این پائیز حزن‌انگیز برای عموسام کسی نمی‌خواند جز احمدی‌نژاد؛   همانکه بیش از آنچه در ایران رأی آورده باشد «فحش‌نامه» دریافت کرده بود.    برای جمبول کسی تره خرد نمی‌کرد جز مُرسی.  کسی که ده‌ها میلیون مصری در خیابان‌ها همه روزه آرزوی مرگ‌اش را می‌کردند.   سفینه در هم شکست،   اوباش نیز که گرد شیرینی عموسام تجمع کرده بودند پراکنده شدند.  و اینچنین بود که پروژة آمریکائی «ایران صفوی» و «ترکیة عثمانی» که قرار بود روسیه را در مرزهای جنوبی‌اش «مهار» کند تبدیل شد به کابوس کاخ‌سفید.   اینجاست که از خاکستر طرح‌های فروپاشیدة واشنگتن پدیده‌ای به نام «داعش» سر برمی‌آورد.

استدلال استراتژیک ایالات‌متحد در حال حاضر بسیار روشن است؛   به صراحت بگوئیم،   اگر اهداف پروژة داعش در پس پرده باقی مانده و مبهم و غیرقابل پیگیری است،  دلائل سربرآوردن این عارضه بسیار روشن و گویاست.  اینک که آمریکا نمی‌تواند با امپراتوری‌های پوشالی‌اش فضای مناسبی جهت تقابل با روسیه،  چین و هند ایجاد کند؛  دست به گسترش تروریسم زده.  دولت‌های منطقه را از طریق تهدید به حملات نظامی،  یا بمب‌گزاری،  عملیات تروریستی،  و نهایت امر از طریق اشغال سرزمین‌ها توسط گروه‌های مسلح «گمنام» در خط آمریکا قرار می‌دهد.   

ولی این دیپلماسی بمب و تهدید هیچ آینده‌ای ندارد.   تلاش‌های آمریکا جهت به میدان آوردن نیروهای نظامی کلاسیک برای جنگ‌افروزی فراگیر،   در شرایط فعلی بسیار دور از دسترس می‌نماید.   عربستان و ترکیه جرأت نخواهند کرد،   برای آتش‌افروزی‌ای که هدف اصلی‌اش تهدید مرزهای جنوبی روسیه است دست به عملیات نظامی بزنند.   «شاهنشاهان» شبه‌جزیرة عربستان و دولت مفلوک آتاترکی‌ها بیش از این‌ها صدمه‌پذیرند؛  کوچک‌ترین تلاطم نظامی در هر یک از این کشورها همه چیز را برای آمریکا،  اروپای غربی و خصوصاً نفتخورهای بین‌المللی بر باد خواهد داد.   جمکرانی‌ها نیز که با سروصدای فراوان از کودتای اخیر آمریکا در عراق حمایت کردند و در چارچوب مورد نظر پنتاگون ـ  به قدرت رساندن دولتی هم‌سو با «فتوحات» داعش ـ  دولت سابق را سرنگون نمودند امروز قادر نیستند به طور مستقیم از عملیات داعش حمایت کنند.   چرا که،   هر گونه حمایت از داعش منجر به گسترش عملیات تروریستی در ایران خواهد شد،  عملیاتی که ایران را هر چه بیشتر از اردوگاه آمریکا دور می‌کند.  در نتیجه،   آمریکائی‌ها نیز نمی‌توانند از شرکت فعالانة جمکرانی‌ها در این پروژه بهره‌برداری کنند!

آتلانتیسم گویا فراموش کرده،‌  یا شاید ترجیح می‌دهد خود را به فراموشی بزند.  چرا که،  در شرایط فعلی،   بیش از 70 درصد جمعیت جهانی از حیطة اقتصادی،  مالی و صنعتی غرب خارج شده.    روسیه،  چین،   هند،  برزیل،  آرژانتین و بسیاری کشورهای دیگر در خاورمیانه،  و خصوصاً در آفریقا دیگر تحت سیطرة غرب زندگی نمی‌کنند.   بانک بریکس عملاً زمینة ترک‌تازی‌ بانک‌های اعتباری غرب را از میان برداشته،  و هر روز جمع گسترده‌تری از ملل به این موج جدید می‌پیوندد.   توسل تبلیغاتی غرب به «نیروهای» داعش در خاورمیانه،   و هیاهو پیرامون بیماری ابولا در آفریقا،   تا کی و تا کجا خواهد توانست از طریق گسترش خشونت،  ارعاب عمومی،  و کشتار جمعی منافع آتلانتیسم را همچنان محفوظ نگاه دارد؟  آتلانتیسم تا کی می‌تواند با افروختن آتش جنگ به اقتصاد ورشکستة خود سروسامان دهد و برای بهمن عظیمی از نقدینگی بدون پشتوانه که به بازارهای جهانی سرازیر کرده،   با مرگ‌فروشی و تفنگ‌سازی «پشتوانة ارزشمند‌» فراهم آورد؟   این‌ها سئوالاتی است که پاسخ بسیار روشن دارد.  دیر یا زود آمریکا می‌باید،   هم خاورمیانه را ترک کند و هم آفریقا را.  و برخلاف دیگر گزینه‌هادر استراتژی بین‌المللی،   برای این یک هیچ جایگزینی وجود ندارد؛   این خروج غیرقابل اجتناب است.