وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

ترامپ و توهمات!

 

 

دونالد ترامپ پس از هیاهو و جنجالی که پیرامون جنگ با حکومت ملایان ایران به راه انداخت،  اینک سروکله‌اش در پکن،  پایتخت چین آفتابی شده. تحلیل‌ها پیرامون این سفر که در اوج بحران خلیج‌فارس صورت می‌گیرد،  متفاوت است.   شبکۀ رسانه‌های غربی در چارچوب منافع اقتصادی دولت‌های متبوع‌شان چنین وانمود می‌کنند که رایزنی‌ها و مذاکرات پیرامون وضعیت جزیرۀ تایوان،  جنگ در اوکراین،  تعرفه‌های گمرکی،  روابط پکن با مسکو،   و نهایت امر «گشودن» تنگۀ هرمز به روی جریان نفت خواهد بود.   رسانه‌های شرقی نیز به عادت مرضیه سکوت و گنگ‌گوئی را ترجیح می‌دهند،  هر چند گهگاه سخن از مذاکرات «سازنده» به میان می‌آورند!   در مطلب امروز نیم‌نگاهی خواهیم داشت به مسئلۀ‌ جنگ در ایران و تبعات‌اش.   پس نخست برویم به سراغ وضعیت کشور ایران.

 

در اینکه ملت ایران به گروگان حکومتی ضدایرانی تبدیل شده که مذهب شیعۀ‌ اثنی‌عشری را به سلاحی ایدئولوژیک تبدیل کرده،  جای بحث و گفتگو نیست.  در اینکه ایرانیان به عناوین مختلف توسط حکومتی سرکوب می‌شوند که در ارتباط با ملت، ‌ فاسد،  شقی و سرکوبگر است،  و در ارتباط با قدرت‌های بین‌المللی متظاهر، سخاوتمند و سازشکار،  و به قول معروف اهل‌بخیه جای بحث ندارد!   خلاصه بگوئیم،  شرایطی ضدانسانی بر ایرانیان حاکم شده است.   ولی حملات نظامی آمریکا به ملت ایران که گویا بر اساس تبلیغات و انتظارات کودکستانی اوپوزیسیون خارج‌نشین قرار بوده برای ملت دمکراسی و آزادی و «محصولاتی» از این قبیل به ارمغان آورد،   تأثیری کاملاً معکوس داشته.   آمریکا در فروپاشاندن زیرساخت سیاسی حکومت شکست خورده،  و نتیجتاً جناح‌های تندروتر سُکان را در دست گرفته‌اند.  جناح‌های میانه‌رو نیز به دلیل شرایطی که جنگ ترامپ به راه انداخته عملاً جرأت عرض اندام ندارند.  

 

البته دولت آمریکا به عادت همیشگی ادعای «پیروزی» دارد؛  از حق نگذریم،   سفارشات کلان دولت واشنگتن به شرکت‌های اسلحه‌سازی تا حال صدها میلیارد دلار به حلقوم محافل مشخصی سرازیر کرده.   در نتیجه حداقل در اینمورد موفقیت ترامپ بی‌عیب و نقص بوده،  ولی پیروزی در جنگ حاصل نشده؛   واشنگتن شکست خورده.   و به استنباط ما در چارچوب همین شکست می باید به تحلیل مذاکرات اخیر در پکن پرداخت. 

 

ارتباطات اقتصادی و مالی میان پکن و واشنگتن گسترده و متعدد است.  آمریکا بازار اصلی تولیدات چین به شمار می‌رود و سرمایه‌گزاری وسیعی در اینکشور انجام داده.  چین نیز وابستگی اساسی‌ای به مواد اولیۀ وارداتی از مناطقی دارد که برخی از آن‌ها تحت سیطرۀ واشنگتن روزگار می‌گذرانند.  ولی برخلاف ارتباطات سنتی واشنگتن با دیگر قدرت‌های صنعتی ـ  اروپای غربی،  ژاپن، کره جنوبی و ... ـ  حاکمیت چین به هیچ عنوان نه متحد واشنگتن به شمار می‌رود،   و نه موجودیت‌ اقتصادی‌اش وابسته به تصمیمات بانک‌های نیویورکی است.  در نتیجه این ارتباطات به صراحت به تخاصمات میان دو پایتخت تبدیل می‌شود و به دلیل رقابت‌های علمی،  صنعتی و تولیدی،   ابعادی امنیتی در سطح منطقه و حتی جهان می‌یابد.  آنچه امروز در خلیج‌فارس می‌گذرد نمایانگر یکی از ابعادی است که این تخاصمات می‌تواند ایجاد کند.

 

ولی تحلیل بحران خلیج‌فارس صرفاً به عنوان بازتابی از ارتباطات چین و آمریکا نیز خبط و به دور از واقعیت خواهد بود؛  این بحران همچون سیاه‌چاله‌های کهکشانی،  همه را به درون خود کشانده.   روسیه،  هند،‌  دیگر کشورهای منطقه و حتی بسیاری کشورهای ورای منطقه به درون آن کشیده شده‌اند.   به عنوان نمونه،  روسیه با تکیه بر این بحران خواستار دور زدن محافلی است که در حکومت ملایان طی دهه‌ها در دسترسی مسکو به آب‌های گرم خلیج‌فارس و دریای عمان سنگ‌اندازی کرده‌اند؛   هند در این بحران سعی دارد تا از قِبَل همگامی ‌با آمریکا و اسرائیل،  اسلام‌گرائی را در درون کشور و مرزهای شمالی و شرقی‌اش تا حد امکان تضعیف کند؛   آنکارا با بهره‌برداری از وحشت اروپائیان از نتایج احتمالی این جنگ خود را به عنوان شوالیۀ ناجی اروپا جا زده و بار دیگر پروندۀ‌ عضویت ترکیه در اتحادیۀ اروپا را بیرون کشیده؛  و ...  پرواضح است که کشورهای اروپائی از قبیل انگلستان،  فرانسه و آلمان نیز به دلیل وابستگی به نفت خلیج‌فارس تا گریبان در این سیاه‌چاله فروافتاده باشند.    

 

ولی همانطور که بالاتر عنوان کردیم،  اگر قبول کنیم که شکست نظامی آمریکا در این میانه «کلید» خورده،  ورای انتظارات و خواسته‌های منطقی و غیرمنطقی دولت‌ها و همسایگان و ... مسئلۀ اصلی در منطقۀ خلیج‌فارس به این اصل کلی بازمی‌گردد که چه قدرتی کنترل خلیج‌فارس را به دست خواهد گرفت.  تحلیل شرایط نظامی در منطقۀ خلیج‌فارس نیازمند بررسی‌های عمیق و چندجانبه نیست؛  آمریکا قبایلی از محلی‌ها را به عنوان «دولت» در سواحل جنوبی خلیج‌فارس مستقر کرده ـ   امارات متحدۀ عربی،  کویت،  قطر و بحرین!  این مجموعه‌ها را مشکل بتوان «کشور» خواند؛  ساکنان‌شان را نیز نمی‌توان «ملت» نامید!  در اینکشورهای کم‌جمعیت،  اکثریت نیروی کار،  چه کارگران ساده،  چه ماهر و چه غیر،  از مهاجران آسیائی،  آفریقائی و گاه اروپائی تشکیل شده‌‌‌اند.   مهاجرانی که به هیچ عنوان حاضر به ایفای نقش‌های نظامی در قبال درگیری‌های مسلحانه نخواهند بود.

 

از سوی دیگر،  ارتش‌ اینکشورها فاقد ارزش نظامی‌ است.   چرا که خریدهای کلانِ تسلیحاتی شیخ‌نشین‌ها از آمریکا و اروپا بیشتر جهت خالی کردن اعتبار ارزی اینان،  و جلوگیری از تورم ارزی در بانک‌های غربی صورت می‌گیرد.   تورمی که پیامد منطقی صادرات بی‌رویۀ هیدروکربورها به کشورهای صنعتی است.  در نتیجه ارتش‌های اینان فاقد کارائی رزمی‌اند.  خلاصه کلام،   با در نظر گرفته شرایطی که عملیات شکست خوردۀ ترامپ در منطقه به ارمغان آورده،  عقب‌نشینی واشنگتن خلاء گسترده‌ای در منطقه به وجود خواهد آورد.   خلائی که می‌باید در اسرع وقت پُر شود،  و به دلیل بی‌اعتباری گستردۀ واشنگتن در منطقه امکان قرار دادن دوبارۀ سُکان سفینۀ خلیج‌فارس در دست آمریکا از میان رفته.  تلاش‌های اخیر تل‌آویو در راه همکاری‌های فراگیر با شیخ‌نشین امارات در عمل نشاندهندۀ همین نگرانی‌ها است.   ولی به دلائلی که بالاتر عنوان کردیم این تلاش‌ها مسلماً قادر نخواهد بود صرفاً با تکیه بر اسرائیل،   امنیتی را که شیخ‌نشین‌ها در جستجوی آن هستند برای هیئت‌های حاکمه فراهم آورد.

 

به علاوه،   قدرت‌های دیگر جهانی نیز مشکل‌ بتوانند نقشی تعیین‌کننده ایفا کنند؛  روسیه درگیر جنگ در اوکراین است؛   ترکیه تحت نظارت دولت اخوانی‌ها با  خلیج‌فارس فاصلۀ جغرافیائی زیادی دارد؛   پاکستان از توان اقتصادی و نفوذ منطقه‌ای کافی برخوردار نیست؛   و ... فقط می‌ماند تهران یا پکن!  به استنباط ما،  محور اصلی مذاکرات آمریکا در پکن،  سوای تمامی ابعاد اقتصادی و نظامی و ...  مسئلۀ ادارۀ خلیج‌فارس،  دریای عمان و مسئلۀ صادرات هیدروکربور ـ  گاز و نفت ـ  از سوی شیخ‌نشین‌ها پس از خروج «افتخارآفرین» ارتش یانکی‌هاست.

 

مسلم است که آمریکا به هیچ عنوان حاضر نیست هم در سطح جهانی شکست در جنگ را بپذیرد،  و هم «میدان» خلیج‌فارس را در تمامیت‌اش به حریفی واگذار کند که ظاهراً جهت نابودی‌اش پای به میدان گذارده بود.   اینجاست که نقش محُلل چین می‌تواند برای آمریکائی‌ها سرنوشت‌ساز شود.  به عبارت ساده‌تر،  چین به عنوان «ناجی» ایران پای به میدان می‌گذارد؛  آمریکا از مواضع نظامی‌اش عقب‌نشینی می‌کند؛  «شکست نظامی» آمریکا از حکومت ملایان از روی تابلوها پاک شده،  و بجای‌ آن توافقات «پکن ـ واشنگتن» می‌نشیند!  این گزینه در صورت تحقق می‌تواند واشنگتن را نجات دهد، ولی به مطالبات دیگر چین نیز میدان خواهد داد.   مطالباتی که ابعاد مختلف دارد،  و در حال حاضر مشکل بتوان جزئیات‌شان را مورد بررسی قرار داد.  

 

بر اساس گزارشات واصله،  مذاکرت ترامپ با دولت چین صرفاً دو ساعت به طول انجامیده.   سرعت مذاکرات می‌تواند نشاندهندۀ دو مطلب باشد؛  یا قضیه از پیش مورد تأئید بوده و نیازی به طولانی کردن مذاکرات دیده نشده،   یا اینکه اصولاً توافقی در چشم‌انداز وجود نداشته.   ولی با در نظر گرفتن اینکه،  پیش از ورود ترامپ به پکن،  رئیس خزانه‌داری آمریکا با همتای چینی‌اش در کره جنوبی ملاقات و گفتگو داشته،  می‌توان نتیجه گرفت که مذاکرات اصلی پیش از ورود ترامپ صورت گرفته بود!

 

ولی اگر مذکرات در پکن به بن‌بست برسد،  ترامپ می‌باید پیه جنگ جدیدی را در منطقه بر تن بمالد و بحرانی گسترده در بازارهای نفت و گاز جهانی به راه بیاندازد.   بحرانی که نه صرفاً حزب جمهوری‌خواه که تمامی هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد را با خود به اعماق سیاه‌چالی خواهد کشاند که خروج از آن به دهه‌ها زمان نیاز دارد.  با این وجود،   حتی اگر معادلات آنچنان که ترامپ خواستار آن است تحقق یابد،  باز هم نمی‌باید در میانمدت،  تبعات شکست آمریکا در ماجراجوئی خلیج‌فارس را در منطقه نادیده گرفت.  حکومت ملایان،  چه توافقی میان پکن و واشنگتن صورت گیرد،  و چه غیر،  از آزمون جنگ پیروز بیرون آمده؛   آمریکا به هیچیک از اهداف از پیش تعیین‌شده‌اش دست نیافته!  و این واقعیت در میان ساکنان مناطق خلیج‌فارس،  کشورهای مسلمان‌نشین و در قلب ملت‌های آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی تبعاتی خواهد داشت که می‌تواند دهه‌های طولانی خواب از چشمان واشنگتن برباید.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۲, شنبه

تنگۀ‌ هرمز و تنگنا!

 

 

پس از عقب‌نشینی علنی ایالات‌متحد از جبهۀ جنگ بر علیه ملت ایران،  شاهد شکل‌گیری نوعی ژئواستراتژی نوین در منطقۀ خاورمیانه هستیم.   جهت ایفای نقشی سرنوشت‌ساز در میانۀ این ژئواستراتژی جدید،   کشورهای کلیدی منطقه ـ  چین،  هند و روسیه ـ  از یک‌سو،  و آمریکا،  اسرائیل و اروپای غربی از سوی دیگر به یکدیگر چنگ و دندان نشان می‌دهند.  و تمامی‌شان سعی دارند تا شکل‌گیری الگوی جدید منطقه‌ای در حد امکان،  بازتابی باشد از حال و احوال و مطالبات‌ ویژه‌شان.  در مطلب امروز تلاش خواهیم کرد از موضع‌گیری‌ها،  مواضع و مطالبات این بازیگران پرده‌ برداریم.   پس نخست برویم به سراغ روسیه. 

 

همانطور که شاهد بودیم دولت فدراسیون روسیه،  علیرغم همسایگی با ایران،  در میانۀ‌ درگیری آمریکا با ملایان هفته‌های طولانی در سکوت کامل فرو رفته بود.   دلائل این سکوت روشن است؛‌ روسیه تمایل داشت،  و شاید هنوز هم این تمایل را داشته باشد، تا همزمان روی دو تابلو دست به بازی «سیاسی ـ استراتژیک» بزند.   تابلوی نخست،  همکاری نزدیک با محور هند،  اسرائیل و باند دونالد ترامپ است؛   تابلوی ثانویه نیز «صمیمیت» ظاهری،  بی‌نظر و بی‌اثر با محور چین،  ایران و پراکسی‌های اسلامگرای تهران در منطقه!  

 

اهداف کرملین در پیروی از خط‌مشی تابلوی نخست روشن بود.  چرا که،‌  اصل اساسی در قلب محور کذا مربوط می‌شد به عقب‌نشاندن جناح اروپای غربی و حزب دمکرات در جبهۀ اوکراین!   پیروزی بر اوکراین می‌توانست آغازی باشد جهت بازسازی قدرت از دست شدۀ اتحادشوروی برای مسکو!   ولی در کنار این اصل اساسی،   همانطور که در مطالب گذشته  عنوان کرده‌ایم،  می‌باید اذعان داشت که روسیه چندان دل‌خوشی از ملایان تهران نیز ندارد.   برای مسکو فروپاشی دولت اوکراین،  در بهترین صورت ممکن می‌بایست با فروپاشی دولت ملایان در تهران همزمان می‌شد.   و نتیجه‌اش نیز می‌بایست منجر به روی کار آمدن تشکلی اسلامگرا،  تحت نظارت واشنگتن،  ‌ همچون نمونۀ سوریه و شاید عراق شود.  به این ترتیب،  هم مسئولیت رفتار و کردار دولت تهران،   بیش از مسکو،   متوجه واشنگتن می‌شد،  و هم همکاری‌های نزدیکی که این نوع حکومت طبیعتاً با اسرائیل برقرار می‌کرد،  همچون دولت‌های «ال‌گولانی» و عراق،  مسئله‌ای «درون منطقه‌ای» تلقی شده،  پای روسیه را به درگیری با دولت اسرائیل،  یهودیان ساکن روسیه،  و یا مهاجران روس‌تبار در کشور اسرائیل نمی‌کشاند.   در نتیجه روسیه می‌توانست از اسلام‌ستیزی دهلی‌نو نیز سدی محکم و قابل اطمینان در برابر نفوذ عمیق‌ پکن در سیاست‌های استراتژیک مسکو بسازد.  خلاصه بگوئیم،  برنامۀ ولادیمیر پوتین نوعی پروژۀ «برد ـ برد» برای مسکو بود،  که امکان می‌داد بار دیگر کرملین خود را در قلب «تمدن اروپا» جاسازی کند!   ولی نهایت امر،  همانطور که شاهدیم پروژۀ کذا خشت خامی بود بر آب روان. 

 

پر واضح است که نسخۀ ذکاوتمندانۀ کرملین،   رأی‌العین مجموعۀ‌ «ترامپ ـ نتانیاهو» نیز شده باشد.  در هنگامۀ بحران‌‌سازی و جنگ‌سازی در خاورمیانه‌،  پوتین مشعل‌داری بود که ظاهراً می‌بایست تل‌آویو و واشنگتن را از عمق تاریکی‌ها بیرون کشد!   به همین دلیل نیز شاهد حملات وحشیانۀ باند ترامپ به زلنسکی برای تسلیم بی‌قید و شرط در برابر روسیه بودیم،  و همزمان نتانیاهو را می‌دیدیم که در غزه دست به قتل عام فلسطینیان زده است.  جهت عملی کردن پروژۀ کرملین،  می‌بایست زلنسکی به هر قیمت ممکن از صحنۀ جهانی محو شود،   و نتانیاهو نیز با استفاده از فرصت پیش آمده کل مقاومت ضداسرائیلی فلسطینیان را نابود نماید!   مسلم است که در این چشم‌انداز،   جهت تکمیل پروژۀ کذا،  حملۀ نظامی به ملت ایران نیز کاملاً قابل قبول می‌نمود! 

 

ولی سیر تحولات آنچنان که «بعضی‌ها» روی کاغذ طراحی کرده بودند عملی نشد و چین بالاجبار جهت حفظ موجودیت‌اش پای به میانۀ میدان گذارد.  پکن نیک می‌دانست که از یک‌سو،  هدف نهائی از «تئاتری» که در منطقه به روی صحنه رفته جلوگیری از گسترش نفوذ مالی،  تجاری،  صنعتی و علمی چین است؛   بمب اتم،  حقوق بشر و دمکراسی در ایران بهانه‌ای بیش نیست!‌  و از سوی دیگر،   در این میانه روسیه را فقط می‌توان با تهدید به همکاری مجبور نمود.   بله،  تهدید کذا ماه‌ها پیش آغاز شد؛   در این چارچوب بود که کره‌شمالی به تقاضای روسیه جهت کمک‌های نظامی در جبهۀ‌ اوکراین پاسخ مثبت نداد!  مسکو  دریافت،  که اگر «تابلوی دوم» برای کرملین صرفاً «نمایشی» و تبلیغاتی است،  قدرت‌های دیگر نظری جز این دارند.  خلاصه بگوئیم،  دست‌وپای کرملین از همان روزها کمی جمع‌وجور شد! 

 

حال نگاهی به مواضع چین بیاندازیم.  چینی‌ها از خوش‌وبش‌های دوستانۀ پوتین با ترامپ آنقدرها راضی نبوده و نیستند.  ترامپ پیرمردی است کودن،  نژادپرست و بیگانه با نزاکت سیاسی و اجتماعی؛   هم‌نشینی با چنین فردی اصولاً نکتۀ مثبتی نمی‌تواند باشد.   ولی از سوی دیگر،  مواضع ضدچینی ترامپ سال‌های دراز است که به وضوح و در سطوح مختلف علنی شده؛   پکن در دشمنی ترامپ هیچ تردیدی ندارد.   در نتیجه،   نخستین تلاش پکن متوجه کنار کشیدن روسیه از حیطۀ نفوذ سیاسی واشنگتن شد.  این عملیات که از دوران بایدن آغاز شده بود،‌  به خرید نفت و گاز «تحریم» شدۀ روسیه با قیمت «مناسب»؛  همکاری‌های نظامی با کرملین در جنگ اوکراین؛‌  و ... و نهایت امر کشاندن ارتش کره‌شمالی به جنگ در کنار ارتش روسیه انجامید.  به این ترتیب،   روسیه امکان می‌یافت تا با تکیه بر چین،  تا حدودی خلاء فروپاشی اتحادشوروی را نیز در ذهن رهبرانش جبران نماید.  ولی همانطور که شاهد بودیم مسکو در این میانه دست به زیاده‌خواهی زد. 

 

چرا که فروپاشی کامل حکومت ملایان در تهران؛  به قدرت رسیدن حاکمیتی هم‌سو با نظرات کرملین در ایران که بالاتر عنوان کردیم،  و ... ‌ برای چین معنائی جز وابستگی کامل به منابع انرژی روسیه در پی ‌نمی‌آورد.   خلاصه بگوئیم،   عملی شدن چنین پروژه‌ای به این معنا بود که وابستگی کنونی مسکو به کمک‌های چین علناً تبدیل ‌شود به وابستگی مطلق چین به سیاست و حتی به «حسن‌نیت» روسیه.   و ظاهراً برای پکن این صورتبندی غیرقابل قبول می‌نمود.   در ثانی،   پروژۀ اوراسیا و مسیر «شمال ـ جنوب» نیز که ظاهراً قرار است ابزاری جهت تأمین قدرت مالی،  صنعتی و تجاری چین، روسیه و ایران باشد،   در صورت عملی شدن پروژۀ روسیه تبدیل می‌شد به مسیری تحت نظارت کامل واشنگتن!   مسیری که زمینه‌ساز قدرت هر چه بیشتر روسیه،  آمریکا،  اسرائیل و حتی هند شده،  پکن را هر چه بیشتر منزوی می‌کرد.

 

از اینرو،  جهت به بن‌بست کشاندن پروژۀ «روسیه ـ آمریکا» در ایران،   پکن از نخستین روزهای حملۀ آمریکا به ایران دست به حمایت از تهران زد.   در چارچوب این حمایت،   نیروی هوائی آمریکا،  پادگان‌های آمریکا در کشورهای منطقه،   و حتی ناوگان متمرکز در دریای عمان  مورد تهدید جدی قرار گرفت.  روند جریان درگیری نظامی،  روسیه را به شدت وحشت‌زده کرد،  چرا که فروپاشی طرح جایگزینی دولت ملایان،  می‌توانست همکاری‌های مسکو با آمریکا را نیز نهایت امر به صفحۀ نخست روزنامه‌ها کشانده،   تمامی امیدهای «پساجنگ» کرملین را به این ترتیب بر باد دهد.  به همین دلیل شاهد سفر غیرمترقبۀ هیئت‌ بلندپایه‌ای از روسیه به کره‌شمالی هستیم.

 

در این سفر کرملین به مصداق،   «مست بودم اگر گهُی خوردم!»  دست به تجلیل از شجاعت و همکاری و صداقت نظامیان کره‌شمالی در جنگ بر علیه زلنسکی زده،  به صورتی غیرمستقیم از مقامات کره‌شمالی دلجوئی به عمل آورد.  سپس ولادیمیر پوتین،  عراقچی وزیر امور خارجۀ ملایان را به حضور پذیرفت و رسماً اعلام داشت که از تمامیت ارضی ایران،  و حاکمیت ایران حمایت کامل صورت می‌دهد،  و ...  خلاصه ملایان تبدیل شدند به متحدان ژئواستراتژیک مسکو!   جالب اینکه،  علیرغم این های‌وهوی‌ها،   دوربین‌ها پوزخند عراقچی را با صراحتی غیرقابل انکار در تقابل با «خشم و عناد» پنهان پوتین به نمایش گذارده بودند.   تنها کسی که در این نشست خوشحال و راضی به نظر می‌آمد،   لاورف،  وزیر امور خارجه بود که می‌دانیم از مخالفان سرسخت سیاست پوتین در خاورمیانه محسوب می‌شود.  در دنبالۀ این «کمدی استراتژیک»،  پوتین طی  گفتگوی 90 دقیقه‌ای با ترامپ گویا به این «بابا» حالی کرد که «حاجی!  طبیعت بهوت افسرده هی!»

 

دونالد ترامپ نیز به نوبۀ خود تلاش کرد تا عقب‌نشینی کاخ‌سفید از اهداف اعلام شده را به ترتیبی لاپوشانی کند؛   در مقابل کنگره حاضر نشد،  و اعلام داشت که جنگ در ایران به پایان رسیده!   ولی پرواضح است که نه تنها جنگ به پایان نرسیده،  که هیچکدام از اهداف هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد به دست نیامده.   رژیم ملایان پابرجاست؛  سرنوشت پروژۀ اتمی نامعلوم است؛  برنامۀ موشکی و نظامی ملایان دست‌نخورده باقی مانده؛  پراکسی‌های اسلامگرای منطقه همچنان فعال‌اند،  و ... خلاصه بگوئیم،  جنگی که ترامپ به راه انداخت نتیجه‌ای جز کشتار غیرنظامیان و کودکان،  و ویرانی در ایران و منطقه،  و دیگر مصائب و بلایا به همراه نیاورده است.  چرا که هیئت‌حاکمۀ ایالات‌متحد هنوز بر این تفکر کودکانه پای می‌فشارد که گویا ابرقدرتی است «شکست‌ناپذیر!»  و شاید در همین چارچوب بار دیگر شاهد حملات نظامی یانکی‌ها به کشورمان باشیم.    

 

امروز ایران تحت حاکمیت نظامی سرکوبگر،  فاسد و ضدایرانی قرار گرفته،   و نمی‌باید این شرایط را «سرنوشت محتوم» و نهائی به شمار آورد.  مسلماً پس از آنچه بر ما ملت گذشت،   بازی‌های سیاسی،  نظامی و امنیتی جدیدی پای به منطقه خواهد گذارد.   پروژۀ «آمریکائی ـ روسی» که به معنای جایگزینی حکومت ملایان با حکومت  اسلامی‌ای مطلوب واشنگتن ـ  خصوصاً به شیوۀ سوریه ـ  بود،   ظاهراً از دسترس واشنگتن خارج شده.  از سوی دیگر،  اپوزیسیون مفلوک و درمانده‌ای که تمامی امیدهای‌اش را به دمب امثال ترامپ پیوند زده بود،   و از هر گونه جنایت بر علیه ملت ایران حمایت می‌کرد نیز دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت.   با این وجود،  منطقه آبستن حوادث است،  و با تکیه بر آنچه در بالا گفتیم چند اصل غیرقابل تردید در آیندۀ نزدیک می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد. 

 

مسلماً رخدادهای اخیر،  به حذف کانال‌های برون‌مرزی و درون‌مرزیِ وابسته به «آمریکا ـ اسرائیل»،   چه در ظواهر مستفرنگ و مینی‌ژوپ‌پوش و چه در هیبت‌های اسلامی و چادروچاقچور از صحن سیاست کشور خواهد انجامید.   روسیه ظاهراً به طور کامل از کانال‌ «آمریکا ـ اسرائیل» بیرون شده،  و ایندو نیز دیگر مشکل بتوانند بار دیگر در کنار یکدیگر و در همکاری با هم فعال شوند؛   منفعتی هم در این همکاری‌ها نخواهند دید.   از اینرو،  نقش کلیدی ایران در منطقۀ خاورمیانه هر آن پررنگ‌تر خواهد شد.   از دو حال خارج نیست،  یا حکومت ملایان قادر است از امکانات جدید بهره‌برداری لازم به عمل آورده،  در مسیری معقول و به دور از جفنگیات دین‌پناهی طرح‌های نوینی برای ادارۀ کشور ارائه دهد،‌  یا با ادامه مسیر فعلی،  اینبار خیزش واقعی ملت بر موجودیت‌اش نقطۀ پایان خواهد گذارد.