وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

تف و ترویا!




بر خلاف اظهارات ضدونقیض داخلی و خارجی،   اخبار منتشر شده پیرامون سفر علی‌اکبر ولایتی به مسکو و مذاکرات‌اش با وزرای امور خارجه و انرژی،   و همچنین دیدار وی با ولادیمیر پوتین،  رئیس‌فدراسیون روسیه،   به صراحت نشان می‌دهد که آتلانتیسم برای جبران ناکامی‌های‌اش در برابر مسکو،   حسن روحانی را به نفع بیت رهبری کنار زده.   چرا که در شرایط فعلی تمامی وعده‌های انتخاباتی روحانی نقش بر آب شده و همین امر دولت تدبیر و اعتدال را به شدت تضعیف نموده.  در نتیجه آتلانتیسم،   سیاست بین‌المللی را به محفل بیت رهبری سپرده!  البته در برآورد «وظائف» واقعی روحانی دچار توهم نشویم؛   تکیه‌گاه وی، همچون دستگاه ولایت‌فقیه،  در برابر سیاست‌های مسکو،  جز سرسپردگی به آتلانتیسم نبوده و نیست!   آتلانتیسمی که سیاست‌اش در جبهه‌های اوکراین،  سوریه،  لبنان،  ترکیه،  و خصوصاً در یونان به شکست انجامیده و برای جبران شکست‌های‌اش تلاش دارد مواضع ایرانی‌نمای خود را در برابر مسکو با ایجاد تغییراتی هر چند ناچیز توسط جمکرانی‌ها «بهینه» نماید.  

حال این پرسش مطرح می‌شود که اعزام یک شخصیت غیرمسئول،  انتصابی،  و نهایت امر فاقد هر گونه وجاهت حقوقی و ساختاری به مسکو،   خصوصاً در چنین مقطعی چه تحلیلی می‌تواند داشته باشد؟  به استنباط ما،‌   اعزام ولایتی،  عضو باشگاه آنگلوفیل ولایت‌فقیه به معنی تلاش آتلانتیسم جهت بازنگری در سیاست‌های لندن می‌باید تلقی شود.  سیاست‌هائی که می‌باید در هماهنگی با مسکو تغییر یابد.   و در این میان تلاش ولایتی بر آن خواهد بود تا این تغییرات در اهداف دولت روحانی نیز جاسازی شود!  در وبلاگ امروز سعی می‌کنیم،   در حد امکان،‌   از ابعاد متفاوت سیاست‌هائی که چنین «دیداری» را الزامی کرده رمزگشائی نمائیم.     

نخست بگوئیم که ادعای خبرگزاری‌های داخلی و خارجی در مورد اعزام ولایتی،  به عنوان «نمایندة» روحانی یاوه و گزافه است.   هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که روحانی،  بجای وزیر امور خارجه،  فردی را به کرملین بفرستد که فاقد «مسئولیت قانونی» است.   در نتیجه،   سفر ولایتی ارتباطی با دولت روحانی و اهداف اعلام شدة به اصطلاح «جنبش بنفش» نداشته و نخواهد داشت.   از سوی دیگر،   برای محافل حاکم در جمکران که جملگی رسوبات محفل کودتای 22 بهمن 57 به شمار می‌روند،   «اصلاحات» و «اصلاح‌طلبی» فقط‌ برای رقصاندن اوباش و خوش‌خیال‌ها پای صندوق‌های رأی مناسب است،   در زمینة اهداف پایه‌ای و اساسی رژیم،‌  موضع‌گیری‌های باند ملاممد خاتمی و کروبی و موسوی فاقد هر گونه اهمیت استراتژیک می‌شود.  در حکومت اسلامی،   مسائل «مهم» را می‌باید باند کودتاچیان آنگلوفیل،  به دور از هیاهوی «عمومی» و در محضر اربابان «حل»کنند،  و این است دلیل اعزام ولایتی به روسیه.

مهم‌ترین مسائلی که این «دیدار» را برای مقامات جمکران الزامی کرده می‌تواند به صورت فهرست‌وار در همینجا مطرح شود:   تبعات فروپاشی قیمت نفت‌خام،  گسترش حیطة امنیتی پیمان شانگهای که نهایت امر به فروپاشی نقش هسته‌ای پاکستان در جنوب ‌آسیا منجر خواهد شد،  و نقش روسیه در اوکراین و یونان.

نخست بپردازیم به سقوط بهای نفت خام.   برخلاف آنچه در رسانه‌ها اعلام می‌شود، ‌ فروپاشی بهای نفت خام بیش از آنچه به کشورهای صادرکننده ضربه وارد آورد،  معضلی است برای شرکت‌های نفتی غرب.   این فروپاشی شرکت‌های کوچک نفتی را ورشکست کرده،   و‌ خصوصاً شرکت‌های بزرگ آتلانتیست را بسیار متضرر نموده!    بله،   این نیز یکی از همان چیستان‌های اقتصاد معاصر باید باشد.   چرا که،   شرکت‌های به اصطلاح «خریدار»،  در روند  «تولید و مصرف» نفت خام در عمل رابطی هستند بین تولیدکنندگان گرسنه،  پاپتی،  فقیر و دست‌به‌دهان از یک‌سو،   و مصرف‌کنندگان ثروتمند و واقعی کالاهای نفتی از سوی دیگر!   دلارهای حاصل از صدور نفت خام نیز نه به دست ساکنان کشورهای تولیدکننده می‌رسد،   و نه دولت‌های صادر کننده حق دارند از آن استفاده کنند.   این دلارها که در بانک‌های غرب ذخیره می‌شود،   در واقع چماقی است برای سرکوب ساکنان مناطق نفت‌خیز! 

اگر فراموش نکرده باشیم،   چند ماه پیش،  زمانیکه سخن از آغاز سقوط بهای نفت در بازارهای جهانی به میان آمد،   وزیر نفت حکومت اسلامی به بهانة بالا نگاه داشتن بهای نفت خام،  هول‌هولکی خواستار پائین آوردن سقف تولید اوپک شد!   حال باید پرسید وزیر نفت دولت روحانی چرا برای نفتی دل‌سوزی می‌کند که پول‌اش به جیب دولت نرفته و نمی‌رود؟   در ثانی،  مگر احمدی‌نژاد 8 سال نفت بالای یکصددلار نفروخت؟   پول این نفت برای چه چیزی در این مملکت هزینه شده؟  البته فراموش نکنیم که این روزها فحاشی به احمدی‌نژاد در حکومت اسلامی «مدروز» شده.   از توده‌ای‌ها گرفته تا قاری‌های مسجد همه و همه به «دزدی‌ها» در دوران احمدی‌نژاد چسبیده‌اند،   اینهمه برای آنکه نقش حکومت دست‌نشاندة ولایت‌فقیه در تاراج دارائی‌های ملی ایرانیان را به حساب یک نفر بنویسند،‌   و برای کل حکومت کسب «آبرو» کنند.   جالب اینجاست که این مدعیان مخالفت با دزدی  از روحانی که گویا خیلی «مدیر و مدبر» و به ویژه خیلی «درستکار» است،   و یک‌سال تمام نفت بالای یکصددلار فروخته،  نمی‌پرسند: «پول نفت در دورة وی به کجا رفته؟» پس هوچی‌های محفل کودتا را رها کنیم و بازگردیم به فروپاشی بهای نفت.  

در عمل،   با فروریختن بهای نفت،   دلارها از کیسة شرکت‌های نفتی غرب بیرون آمد،  و اینبار حضرات نتوانستند همچون سال‌های 1973،  1978،  1998،  و ... با بالا و پائین کردن بهای نفت،   یک‌شبه صدها میلیارد دلار به نقدینگی‌های‌شان در بانک‌ها بیافزایند.   با توجه به  ناکامی اخیر غرب در زمینه تاراج،  و با در نظر گرفتن موضع‌گیری وزیر نفت دولت روحانی،   به استنباط ما،   ملایان جمکران ولایتی را برای رساندن پیام «مست بودم،  اگر گهی خوردم» به مسکو ارسال کرده‌اند‌.   حکومت کودتائی جمکران تلاش دارد به مسکو ثابت کند که به هر قیمتی از سیاست‌های نفتی کرملین در سطح بین‌المللی پیروی خواهد کرد،   و اینکه شکرخوری‌های وزیر نفت دولت حسن فوتبال  ـ  این فرد به عادت دیرینه به دنبالیچة بریتیش پترولیوم چسبیده بود  ـ  نمی‌باید به حساب کل حکومت اسلامی نوشته شود!   بی‌دلیل نبود که همزمان با حضور ولایتی در مسکو،  سرگئی دونسکوی،  وزیر منابع طبیعی روسیه رسماً اعلام داشت،  روسیه تولید نفت خود را کاهش نخواهد داد: 

«مقامات [روسیه]‌ هیچ طرحی برای کاهش پیش‌بینی‌های خود در مورد تولید نفت ندارند،  اما حجم اکتشافات نفتی برای سال 2015 کاهش خواهد یافت.»
منبع:  واحد مرکزی خبر،  1393/11/09

دونسکوی با این موضعگیری،   در واقع دو کارت مطلوب شرکت‌های نفتی غرب را از بازی نفتی بیرون انداخته:   کارت بازی با سقف تولید جهانی،  و کارت افزایش بی‌رویة اکتشاف و تولید.  همانطور که چندی پیش شاهد بودیم،  شرکت‌های غربی از کارت «سقف تولید» به عنوان ابزار تهاجمات مقطعی استفاده می‌کنند،   و کارت «افزایش بی‌رویة اکتشاف و تولید» را نیز  جهت ذخیره‌سازی «تبلیغاتی» برای کنترل حیطة عمل اقتصادی و مالی دولت‌های فروشندة نفت مورد استفاده قرار می‌دهند.  این ذخیره‌ها ابزاری است جهت تهدید،  و نهایت امر به بن‌بست کشاندن اقتصادهای وابسته به تولید نفت.   وارد جزئیات نمی‌شویم،   فقط بگوئیم شرکت‌های غربی،   هر دو کارت را جهت گسترش باج‌گیری در سطح بین‌المللی مورد استفاده قرار داده و می‌دهند.   حال بازگردیم به بررسی استراتژی‌هائی که جمکرانی‌ها و نهایت امر اربابان‌شان را به بازنگری سیاست‌های‌شان ناچار کرده.

پیوستن قریب الوقوع هند و ایران به پیمان شانگهای از جمله «اسرار مگو» نیست.  پیمان شانگهای در جنوب آسیا و خاورمیانه به شیوه‌ای عمل کرده که عدم حضور این رژیم‌ها در پیمان کذا فقط می‌تواند به ضرر هیئت‌های حاکمه تمام شود.   با این وجود،  تصور نمی‌رود که مسکو فقط با تکیه بر «خواست و تمایل» رسانه‌ای و تبلیغاتی این رژیم‌ها حاضر شود پای آن‌ها را به پیمان فوق باز کند.   سفر اخیر وزیر دفاع روسیه به تهران و سپس به دهلی‌نو نشان می‌دهد که مسکو برای ورود کشورهای فوق به پیمان شانگهای،  پیش‌فرض‌هائی مطرح نموده،   و حتی به رژیم‌های حاکم نشان داده که «خط ورودی» به پیمان شانگهای از چه مسیرهائی می‌باید عبور کند: 

«وزیر دفاع جمهوری فدراسیون روسیه شامگاه دوشنبه وارد فرودگاه مهرآباد تهران شد. [...] وزیر دفاع روسیه روز چهارشنبه برای گفتگو با همتای هندی خود دربارة همکاری نظامی ـ  تکنولوژیکی بین دو کشور راهی دهلی‌نو می‌شود.»
منابع:  فارس‌نیوز و ایرنا:  مورخ  19 و 21 ژانویه 2015
 
نقش فزایندة هند در جنوب آسیا،  خصوصاً پس از اوج‌گیری طرح اوراسیای پوتین از چشم ناظران پنهان نمانده،  و پیوستن اینکشور به پیمان شانگهای می‌تواند با سرعت عملی شود.   ولی در این میانه وضعیت حکومت اسلامی آنقدرها روشن نیست.  از یک‌سو،‌   آخوندها در داخل مرزها درگیر مسائلی‌ شده‌اند که هماهنگی زیادی با مواضع‌ اعضای ثابت پیمان شانگهای ندارد.   و از جمله می‌توان به وابستگی اطلاعاتی نه چندان «پنهان» اینان به سازمان سیا،   و قرار گرفتن نیروهای انتظامی و امنیتی جمکران تحت نظارت سرفرماندهی سازمان ناتو اشاره کرد.   شرایطی که به تبلیغات گسترده کانال‌های آشکار و نهان آتلانتیسم برضدروسیه،  چین و هند در روزنامه‌ها،   سایت‌ها و مجلات و منابر و مساجد منجر شده،  و مسلماً راه ورود تهران به این پیمان را هموار نخواهد کرد.  از سوی دیگر،  نزدیک‌تر شدن استراتژیک مسکو به تهران در شرایطی که حکومت اسلامی کوچک‌ترین اعتنائی به رعایت حقوق‌بشر و آزادی‌های اجتماعی و فردی نمی‌کند،   موضع بین‌المللی مسکو را نیز متزلزل خواهد کرد.  موضعی که به دلائل فراوان در حال حاضر آنقدرها هم «مستحکم» نیست و فروپاشی در این میدان می‌تواند برای کرملین خطرناک باشد.   کشاکشی که این مسائل همزمان با معضلات دیگر به همراه آورده،   کار ارتباط تهران با پیمان شانگهای را بجائی کشانده که شاهدیم:   اظهار تمایل پیوستة مسکو و تهران به حضور ایران در پیمان شانگهای،‌   و همزمان تعلل و تذبذب هر دو طرف! 

به همین دلیل نیز طی روزهای اخیر،   و قبل از حضور وزیر دفاع روسیه در تهران شاهد حملات گستردة اطلاعات سپاه ـ  وابسته‌ترین نهاد حکومت اسلامی به سازمان سیا ـ  به چند میهمانی و دستگیری زنان و مردان شرکت کننده بودیم.   پیام این عملیات روشن بود:  نزدیک شدن به ایران،  بی‌آبروئی برای مسکو به همراه  خواهد آورد.   و در پی این عملیات خانم کلودیا روت،   نایب رئیس مجلس آلمان فدرال را دیدیم که با یک من لچک و روبنده و چادر به تهران رهسپار ‌شدند،  و بجای به زیر سئوال بردن سیاست‌های استبدادی حکومت ملائی،‌  با همان لچک و بساط اسلامی عکس‌های مکش‌مرگما با آخوند و پاسدار گرفته،   نشان ‌دادند که سیاست‌های ضداجتماعی و ضدجنسیتی حکومت اسلامی هیچ اشکالی برای آلمان فدرال ایجاد نخواهد کرد!   در واقع،  مشکل اصلی ماچه‌الاغ ژرمانیک ارسالی به تهران این بود که ایشان نمی‌توانستند با موسوی و شیخ کروبی و ملاممد خاتمی «ملاقات» کنند!   خلاصه بگوئیم،  آتلانتیسم با اعزام کنیزک خود به تهران به جمکرانی‌ها حالی می‌کند که «قابل معاشرت» هستند،  به شرطی که بتوانند شبکة خردجال ملاممد را از نو سازماندهی کرده،  بساط مسخرة «اصلاحات» را دوباره پهن کنند و شرایط را جهت یک کودتای آمریکائی دیگر آماده نمایند! 
       
ولی جالب‌تر از همه اینکه،   در همین گیرودار،  در تاریخ 25 ژانویه 2015،   باراک اوباما،  رئیس جمهور «بی‌یال و دم و اشکم» آمریکا نیز راهی هند می‌شود!   می‌دانیم که اوباما نه از حمایت افکار عمومی برخوردار است،   و نه اکثریت کنگره را در اختیار دارد.  خلاصه تا یک سال و چند ماه دیگر که انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات‌متحد برگزار خواهد شد،  ایشان نقش «نخودی» باز می‌کنند.   تنها عکس‌العمل سیاسی‌اوباما در برابر کنگره می‌تواند «حق وتو» باشد،   موضعی که نهایت امر آنقدرها قابل دوام و احترام‌برانگیز نیست:

«باراک اوباما،  رئیس جمهور آمریکا برای دیداری سه روزه و در میان تدابیر شدید امنیتی  وارد هند شده است.  آقای اوباما از این سفر به عنوان فصلی تازه در روابط ...»
منبع:  بی‌بی‌سی،  25 ژانویه، 2015

از منظر تبلیغاتی و رسانه‌ای مواضع جنگجویانة واشنگتن در اقیانوس هند،  برخلاف دیگر استراتژی‌های ایالات‌متحد آنقدرها مورد تفسیر و تحلیل قرار نمی‌گیرد.   دلائل سکوت رسانه‌ای در این زمینه فراوان است،  ولی در حال حاضر به آن‌ نمی‌پردازیم.   با این وجود،  فراموش نکنیم که حضور نظامی و اطلاعاتی ایالات متحد در این منطقه،   به دلیل حاکمیت بلامنازع دو محور قدرتمند هند و چین که هر دو از منظر «نظامی ـ امنیتی» خارج از محدودة‌ آتلانتیسم عمل می‌کنند،  تکیه‌گاهی جز پاکستان نداشته و نمی‌تواند داشته باشد!  در عمل،   پادگان نظامی آمریکائی‌ها در جنوب مرزهای آبی هندوستان در جزیرة «دیه‌گوگارسیا»،   بدون حمایت لوژیستیک و زمینی پاکستان عملاً ببر کاغذی خواهد شد.  به همین دلیل نیز سفر باراک اوباما به هند که تحت عنوان گسترش روابط «هسته‌ای غیرنظامی» توجیه شده برای پاکستان بسیار گران تمام می‌شود.   

طی سال‌های اخیر فشار خردکنندة کرملین بر کشورهای هند و چین،  شکاف بین هیئت‌های حاکمة اینکشورها را با سیاست‌های آمریکا و محافل آنگلوفیل افزایش داده.  و اگر ایندولت‌ها بدون حمایت روسیه نمی‌توانند عملکرد چشم‌گیری داشته باشند،   در شرایط فعلی برخورداری از حمایت روسیه،  برخلاف گذشته دیگر صرفاً سیاسی نیست،  و می‌باید در درون ساختار نوین منطقه‌ای،  دهلی‌نو و پکن دست به حضوری فعال‌تر بزنند.   این «شرایط نوین»،   هم آمریکا را از سرنوشت سیاست‌های منطقه‌ای‌اش نگران می‌کند،  و هم دولت دست‌نشاندة آمریکا،  پاکستان را به وحشت می‌اندازد.   به همین دلیل پاکستان به شدت به سفر اوباما به هند و عقد قراردادهای «هسته‌ای غیرنظامی» بین دو کشور اعتراض کرده،  و این عمل را به زیر پای گذاردن امنیت هسته‌ای منطقه تحلیل نموده.        

در نتیجه اگر بخواهیم زمینة استراتژیک منطقة جنوب آسیا را بررسی کنیم به صراحت می‌بینیم که آمریکا جهت حفظ سیادت خود در این منطقه قصد دارد تا حد امکان رابطه با پاکستان را قربانی نزدیکی با دیپلماسی هندوستان کند.   باشد که از این طریق هند را به عنوان «اسب ترویای» مورد نظر کاخ‌سفید در پیمان شانگهای بنشاند!   باید دید چنین سیاستی راه بجائی خواهد برد یا خیر!    

حال که به اسب ترویا رسیدیم بد نیست بینیم دیگر اسب‌های ترویا در چه وضعیتی هستند.  چرا که روسیه هم از این نوع استراتژی در سیاست‌های جهانی خود بسیار بهره می‌گیرد.    مهم‌ترین اسب ترویای روسیه در حال حاضر دولت جدید یونان در قلب اتحادیة اروپاست!   تحلیل در مورد چند و چون مسائل اقتصادی،  مالی،  ساختاری و پیشینة تحولات ضدنازی یونانیان که به دوران جنگ دوم جهانی باز می‌گردد،   و نهایت امر به قدرت‌یابی دولت جدید یونان منجر شده،   ما را از بحث امروز خارج می‌کند.  در نتیجه،   فقط به این مسئله می‌پردازیم که دولت جدید یونان برای نخستین بار در دیوارة دژ نفوذناپذیر اتحادیة اروپا شکافی عمیق به وجود آورده،   و این شکاف به صراحت عملکرد ضدروسی این اتحادیه را که قصد داشت به عنوان خاک‌ریز سرمایه‌داری آمریکا در اروپا عمل کند با مشکل اساسی روبرو کرده. 

به استنباط ما،  در روزهای آینده موضع‌گیری‌های دولت جدید یونان نشان خواهد داد که این شکاف تا چه حد می‌تواند «اجرائی» شود.   ولی به هر تقدیر،   از این مرحله به بعد دولت یونان از دو سو تحت فشار خردکننده قرار خواهد گرفت.   از یک‌سو اروپای نانخور واشنگتن ـ  خصوصاً آلمان و‌ فرانسه ـ  تلاش خواهند داشت تا جهت اخراج یونان و از بین بردن نقش اسب‌ترویای روسیه دست به هر ترفندی بزنند.   تا جائی که حتی‌ اینکشور را از یورو و اتحادیه بیرون بیاندازند.   و از سوی دیگر،  مسکو تمامی سعی خود را خواهد کرد تا آتن را به عنوان اسب ترویای مسکو در قلب اتحادیه محفوظ و دست‌نخورده نگاه دارد.   با این وجود،  هر کدام از ایندو سیاست برندة «مسابقة» کذا شود،   به نظر ما تفاوتی در نتیجة کلی به همراه نخواهد آورد.   چه یونان از یورو و اتحادیه اخراج شود،   و چه در وضعیت فعلی در اروپا ابقاء گردد،  ایدة اصلی اتحادیة اروپا،  در مقام یک موجودیت «مونولیتیک» ضدروسی دیگر امکان بقاء نخواهد داشت.   اروپا نه دیگر مونولیتیک است و نه دیگر می‌تواند به ضدیت کورکورانه با روسیه ادامه دهد.   به همین دلیل طرح‌های اولیة آتلانتیسم برای تبدیل اروپا به «سنگر ضدروس» از پایه و اساس متزلزل شده.   از این مرحله به بعد،  «اتحادیه» بالاجبار می‌باید در سیاست خود چه با شرق و چه با غرب موضع متین‌تری از سابق اتخاذ نماید،   موضعی که ضدیت سیستماتیک با روسیه و سرسپردگی سیستماتیک به واشنگتن دیگر در آن محلی از اعراب نخواهد داشت.   

ولی اشتباه نکنیم،  روسیه اسب‌های ترویای دیگری را نیز در صحنة بین‌المللی زین کرده؛  که مهم‌ترین‌شان اوکراین «روس‌تبار» و بشار اسد «دمکرات» هستند.   مواضع مسکو در مورد اوکراین از ماه‌ها پیش رسماً از سوی لاوروف،  وزیر امور خارجه اینکشور عنوان شده بود.  وی رسماً اعلام کرده بود که روسیه حاضر به قبول حضور سازمان ناتو در مرزهای‌اش نخواهد شد.  این همان موضع است که امروز نیز به صورت علنی اعلام می‌شود.  با این تفاوت که به دلیل توسل غرب به عملیات نظامی این اظهارات جنبة «نظامی ـ امنیتی» نیز به خود گرفته:      

«روسيه:  اوکراين بايد براي حفظ تماميت ارضي خود سياست بي‌طرفي را در پيش گيرد.»
منبع:  واحد مرکزی خبر،  9 بهمن‌ماه 1393

به عبارت دیگر،  مسکو پیام می‌فرستد که اگر سیاست بی‌طرفی در میان نباشد،  تمامیت ارضی نیز در کار نخواهد بود!   ولی اشتباه نکنیم،  روسیه به هیچ عنوان قصد تجزیة اوکراین را ندارد؛   این مجموعه سیاست «حفظ تمامیت ارضی» است که اینجا تبدیل به اسب ترویا شده!   اظهارات مسکو به این معناست که اگر اوکراین می‌خواهد چرخش به غرب داشته باشد هیچ اشکالی ندارد،   می‌باید حضور بلاانقطاع «تنش» را نیز در زمینة داخلی و بین‌المللی بپذیرد!   تنشی که نه فقط برای کی‌یف مشکلات عمدة امنیتی و اقتصادی درازمدت به همراه می‌آورد،   که وزنة سنگین مالی خواهد بود بر دوش اتحادیة اروپا.  اتحادیه‌ای که با بحران غیرقابل حل مالی و اقتصادی دست به گریبان شده!‌  جالب اینکه،   از قضای روزگار در اوکراین نیز همچون نمونة یونان،  «خروجی» از بحران در هر صورت به ضرر غرب تمام خواهد شد!   اهرم‌های سیاستگزاری روسیه ـ  روس‌تبارهای اوکراین ـ  یا کی‌یف را به درون اوراسیا می‌کشانند،  یا ابزاری خواهند شد جهت فرسایش هر چه بیشتر اتحادیة اروپا در مرزهای شرقی‌اش!   باید دید زمانیکه آمریکا فرمان «کودتای» سوم اسفند را در کی‌یف به پیاده‌نظام خود داد،  تا کجای این قضیه را خوانده بود!  حال اوکراین را رها می‌کنیم و می‌رویم به سراغ سوریه.

از قضای روزگار،   در سوریه نیز زمانیکه کاخ‌سفید فرمان حمله را صادر کرد،   قضیه را تمام شده می‌دانست!   ولی در دمشق هم کارشان بجائی نرسید؛   بشار اسد به تدریج تبدیل به شخصیت «لائیک» و رفرانسیل منطقه می‌شود.   وی در مصاحبة اخیرش با «فارین افرز»،   رسماً «اسلام سیاسی» را به عنوان پایه و اساس تروریسم به زیر سئوال برده:

«[رجب اردوغان] به اخوان المسلمین،   نخستین سازمانی که اسلام سیاسی را مطرح کرد تعلق دارد.   و القاعده بر اساس همین ایدئولوژی تشکیل شده.   به همین دلیل اردوغان از داعش حمایت می‌کند[...]»   
منبع:  سایت «کمیته والمی»،   مورخ 29 ژانویه 2015   
  
و حکومت ملایان هم این اظهارات را یواشکی سانسور کرد،  و به کوفتن بر طبل اتحاد با سوریه ادامه داد!   خلاصه رسوائی پشت رسوائی برای اسلامگرایان نزدیک به آتلانتیسم،   نه صرفاً در منطقه که در کل جهان به ارمغان آمده! 

 در چنین شرایط اسف‌باری است که می‌باید سفر ولایتی به مسکو را مورد بررسی قرار داد.    حکومت اسلامی اگر می‌خواهد هنوز سر پا باقی بماند،   می‌باید از سیر تا پیاز همه چیز را از نو «بسازد!»  چرا که،  در منطقه هم از اسلام سیاسی ـ  اسلام مورد حمایت غرب ـ  دنباله‌روی کرده،   هم نزدیک‌ترین دولت منطقه به پاکستان به شمار می‌رود،   هم کودتای اوکراین را «انقلاب مردم» خوانده،   و هم هر کجا که آمریکا تفی بر زمین انداخته به آبیاری آن مشغول شده.   خلاصه وظیفة الهی این اسب ترویا آبیاری تف ارباب است،‌  ولی ادامة این سیاست‌ها دیگر امکانپذیر نیست،  و تلاش‌ محافل آمریکائی در پیش انداختن «تحریم‌ها»‌ و کلیدی معرفی کردن «اسلامگرائی» در امور سیاسی،  حقوقی و اجتماعی در کشور نمی‌تواند دیگر برای آخوندیسم سنگر و جان‌پناه بسازد.   دیری نخواهد گذشت که حکومت اسلامی ناامید از پناهگاه آتلانتیسم‌اش‌ دست از پا درازتر تسلیم فشارهای منطقه‌ای خواهد شد،‌   و شاید جهت به تأخیر انداختن همین تسلیم است که بیت‌رهبری دست از پا درازتر ولایتی را به مسکو فرستاده.     


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

اهریمن و آزادی!




به دنبال ترور هیئت تحریریة هفته‌نامة «شارلی ابدو»،  دست‌هائی آشکار و پنهان بحران گسترده‌ای در سراسر جهان به وجود آورده.   در قلب این بحران نه واقعاً نشانی از حمایت دولت‌ها و شخصیت‌ها از «آزادی‌بیان» می‌بینیم،  ‌ و نه تلاشی جهت مبارزة واقعی با تروریسم و آدمکشی سیاسی.  با این وجود،  محافل و رهبران جهان با بهره‌برداری از دامنة وسیع خشم و تأثری که این ترور ناجوانمردانه،   خصوصاً در کشورهای اروپای غربی ایجاد کرده،  به صورتی هر چه گسترده‌تر،   اگر نگوئیم «گستاخانه‌تر» به خود اجازه می‌دهند «آزادی‌بیان» را به بهانه‌های مختلف به زیر سئوال ‌برند.   و این پرسش مطرح می‌شود که در فردای این ترور وحشیانه،‌  «آزادی بیان» پای در کدامین مسیر‌ها خواهد گذارد؟  در وبلاگ امروز تلاش می‌کنیم برخی از این مسیرها را روشن کنیم.

در این راستا،  ‌ از آنجا که طراران و سیاست‌بازان جهان به صورتی مزورانه تهدید «آزادی بیان» را با تکیه بر معضلات نظری و دینی و اجتماعی در کشورهای مسلمان‌نشین توجیه می‌کنند،  نخست نگاهی به ویژگی‌های این مناطق می‌اندازیم.   سپس می‌پردازیم به تلاش تمامیت‌خواهان،   خصوصاً در غرب که با تکیه بر این معضلات می‌خواهند در معادلات پیچیدة بین‌المللی دست بالا را در برابر چین،  روسیه و هند داشته باشند.   و نهایت امر نگاهی به پرچمداری اجباری و استیجاری «آزادی بیان» می‌اندازیم.   این پرچمداری توسط متحدان غربی فرانسه بر عهدة اینکشور قرار گرفته.   پس برویم به سراغ آنچه مستشرقان،  جاسوسان غرب و توطئه‌گران بین‌الملل و پامنبری‌های‌شان «جهان اسلام» می‌نامند! 

بدون پای گذاردن در تحلیل جزئیات تاریخی و اجتماعی بگوئیم،   این «جهان اسلام» یک ایدة استعماری بیش نیست.   بسیاری از اعضای این به اصطلاح «جهان واحد» و یکدست و متحدالشکل با هم‌کیشان‌شان به مراتب مشکلات بیشتری دارند تا با مسیحیان و یهودیان و پیروان دیگر ادیان.   با این وجود،  علیرغم تلاش برخی محافل در ترسیم یک «اجماع فرهنگی و ارزشی» در این جوامع،   و نهایت امر بی‌اهمیت شمردن تفاوت‌ها و شاخک‌های عقیدتی و دینی و سنتی و تاریخی،  بر چند ویژگی مشترک در میان اعضای «جهان اسلام» می‌توان تکیه کرد.   خصوصیاتی که از قضای روزگار هیچ ارتباطی هم با دین اسلام ندارد!    

نخست اینکه عقب‌ماندگی صنعتی و علمی در این مناطق به وابستگی‌های مالی،  اقتصادی،  و نهایت امر سیاسی این جوامع به کشورهای غرب منجر شده.   دیگر آنکه،   واپس‌ماندگی در زمینه‌های نظری و خصوصاً انسان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه،   این مناطق را از خلق «امواج فرهنگی»،  معیارهای «درون ـ ‌ساختاری» و خصوصاً‌ آفرینش‌های هنری،  موسیقائی و حتی سینمائی محروم کرده.   در نتیجه،   این به اصطلاح «جهان اسلام» نهایت امر قاطری است لنگ و دنباله‌رو،   و از تحولاتی «تغذیه» می‌کند که غرب به وجود می‌آورد.   البته این دنباله‌روی در بهترین صور،  یعنی در قالب «استقلال‌طلبانه‌اش» چیزی نیست جز همان عجوزه‌ای که امروز در کشور ایران نام «جمهوری اسلامی» بر خود گذارده؛    قاطر لنگی که با تکیه بر تخریب،  تکذیب،  و تهاجم به دیگری،  به خیال خود در روند رشد و تعالی‌اش غرب را هم «حذف» کرده!   ولی در واقع،   از آنجا که به دلیل واپس‌ماندگی اینان،  خلق امواج فرهنگی،   هنری،  علمی و صنعتی برای‌شان غیرممکن ‌است،   علیرغم هیاهو و قشقرقی که پیرامون استقلال‌ فرضی‌شان به راه افتاده،  حضرات دنباله‌رو غرب هستند.  با این تفاوت که این دنباله‌روی بجای تأئید کورکورانه رایج در بسیاری کشورهای مسلمان‌نشین،   نزد اینان خود را در قالب تکذیب کورکورانه به نمایش گذارده.

مسلماً جهت بررسی افق «تیره‌وتاری» که این «جهان اسلام» به سوی آن گام برمی‌دارد،  تحلیل منافع قدرت‌های استعماری اهمیت خواهد داشت،   ولی از آنجا که مطلب امروز بیشتر به بررسی پدیدة «تقدس» مربوط می‌شود،  پیش از ادامة مطلب نگاهی داشته باشیم به روند «تقدس‌سازی» در این جوامع.    «تقدس‌سازی» در اقلیم موهوم «جهان اسلام» بر سه پایه مستحکم شده:  باورهای مذهبی و دینی،  سنت و آداب‌ورسوم،   و روابط اجتماعی باقی‌مانده از قرون‌وسطی!  در همین فرصت نگاهی بسیار شتابزده به این سرفصل‌ها می‌اندازیم.  

بالاتر،   از واپس‌ماندگی این جوامع در زمینة انسان‌شناسی سخن به میان آوردیم.  همین واپس‌ماندگی به صورت مستقیم دامنگیر تحقیقات پیرامون ادیان و مذاهب در این جوامع شده.  به صورتیکه امروز مهم‌ترین تحقیقات در مورد اسلام در مراکز تحقیقات غربی و خصوصاً دانشکده‌های اروپا صورت می‌گیرد!   در آینة‌ این واپس‌ماندگی،  آنچه در جهان اسلام صورت تحقیقات مذهبی به خود گرفته بیشتر قصه‌سازی در مسیر حدیث و روایت است.  مجموعه‌ای غیرعلمی که خود را نوعی «علم الهی» معرفی می‌کند! 

حال ببینیم در این میانه نقش «سنت و آداب و رسوم» چیست؟  به طور مثال در کشورمان سال‌هاست که در اکثر مراکز استان‌ها ساختمان‌هائی به نام «دانشگاه» افتتاح کرده‌اند.   ولی در این دانشگاه‌ها هیچ اثر قابل اعتنائی پیرامون سنت‌ها،  گویش‌ها،  آداب و رسوم محلی،‌ و ...  تولید نمی‌شود.   در واقع،  هیچ تحقیقی، خصوصاً در این زمینه‌ها صورت نمی‌گیرد.  موسیقی‌های محلی،  رقص‌های محلی،  هنرهای محلی سوژة تحقیقات نیست؛   اگر هم کسی به خود اجازه دهد که پای در این مسیر بگذارد،   به صور متفاوت متوقف خواهد شد.   این دانشگاه‌ها در واقع دنبالیچه‌ای هستند بر مسیر توسعه‌طلبی حاکمیت تمامیت‌خواه و حکم ادارات و مراکز دولتی را پیدا کرده‌اند.   کار اصلی این اماکن خشک و بیروح که به غلط دانشگاه خوانده می‌شود،  چاپ و توزیع «دانشنامه» است،  نه تولید علم.   و با اینکار دولت دست‌نشانده تلاش دارد آتش شهوت مدرک‌پرستی را که طی یکصدسال گذشته توسط حکومت‌ها به دامان جوانان اینکشور انداخته‌اند،   به نحوی از انحاء «اطفاء» کند.   در دیگر کشورهای «جهان اسلام» نیز وضعیت با ایران چندان تفاوتی ندارد.  در نتیجه زمانیکه در اینکشورها سخنگویان حاکمیت زبان به رعایت «سنن و آداب و رسوم» می‌گشایند،   خودشان هم نمی‌دانند که این «آداب و رسوم» در واقع چیست.  در حقیقت هیچکس نمی‌داند که در این میان از چه سخن می‌گوید.   

در این «جهان اسلام» که توسط مستشرقین «خلق» شده،  مجموعه‌ای که در بالا آوریم،  یعنی نبود تحقیقات واقعی در زمینة مذاهب،  آداب و رسوم و ... میدان به حضور گستردة پیش‌داوری‌های متعصبانه‌ای داده که بیش از آنچه دین،  رسوم و یا سنت‌ها باشد مرده‌ریگی است از «عادات» قرون‌وسطائی.   سرفصل‌هائی است از پدرسالاری،  زن‌بارگی،  بیگانه‌ستیزی،  انسان‌ناباوری،  بی‌مسئولیتی،  زن‌ستیزی،  عوام‌زدگی،  اوهام و خرافه،  تهاجم به حریم خصوصی انسان‌ها،  و نهایت امر بی‌ارزش انگاشتن مفاد اعلامیة جهانی حقوق بشر.  این سرفصل‌ها به دلیل نبود تحقیقات دینی،  و عدم دسترسی به آگاهی علمی از سنت‌ها،  فرهنگ‌ها و آداب‌ورسوم مردمان،   تبدیل شده به ابزار کارگاه «تقدس‌سازی.»  کارگاهی که در خط تولید آن دولت‌های دست‌نشانده و بیگانه با نیازهای انسانی،   «اخلاقیات» دینی و بومی،‌   فرهنگ‌های استیجاری و برخاسته از «موهومات و پیش‌داوری‌ها»،  و خصوصاً تقدس‌های مورد نیاز استعمار غرب را تولید کرده و به خلق‌الله می‌فروشند.   در کشورهای مسلمان‌نشین این کارگاه هم جهت خلق «اپوزیسیون» مطلوب غرب مورد استفاده قرار می‌گیرد،  و هم دولت‌های حاکم و دست‌نشانده را «تغذیه» می‌کند.

در چنین شرایطی است که «جنجال» کاریکاتورهای پیغمبر اسلام،  نخست در کشور دانمارک و چند سال بعد در فرانسه،  پای به فضای این «جهان اسلام» می‌گذارد.   جهانی ناآگاه از فرهنگ‌ و سنت‌های‌اش،  جهانی ناآگاه از تجزیه‌وتحلیل روابط اجتماعی‌اش،  جهانی فروافتاده در خشونت،  پیش‌داوری،  و اوهام و خرافه.   مسلم است که دولت‌های غرب از بحران‌سازی در این به اصطلاح «جهان اسلام» و در میان مسلمانان مهاجر هدفی جز سرکوب «آزادی بیان»  دنبال نمی‌کنند.  سرکوبی که به دلیل تداوم بحران اقتصادی،  به تدریج جهت حفظ سیطرة حاکمیت‌های بورژوازی غرب هر روز ضروری‌تر می‌نماید.         

ولی در کنار این هدف «مشخص» می‌توان همزمان از اهدافی گسترده‌تر نیز سخن گفت.  به طور مثال،   ایجاد تزلزل اجتماعی در کشورهائی همچون روسیه و هند از این مجموعه جدا نیست.  در اینکشورها با اقلیت‌های پرشماری از مسلمانان روبرو هستیم که معمولاً در قلب حاکمیت برای خود جایگاهی نیافته‌اند.   اینان مترصدند تا از آنچه «حق و حقوق» انسانی،  تاریخی،  دینی و سنتی خود به شمار می‌آورند،  چه استقلال و خودمختاری باشد،  و چه سهم‌گیری از حاکمیت و فرهنگ رسمی و دولتی،  «دفاع» کرده،   در این راه «شهید» شوند!  در نتیجه، ‌ دامن زدن به اوهام،   میدان دادن به تعصبات و خرافات عمومی،  و به راه انداختن لشکر اوباش شهری می‌تواند با اهدافی که در پس «هیاهو» پیرامون کاریکاتورهای پیغمبر اسلام پنهان شده هماهنگ شود.   و با شناختی که از عملکرد و کاربرد سیاست‌های استعماری در دست است،   این اهداف می‌تواند در پایتخت‌های غرب مد نظر مدعیان دفاع از «آزادی بیان» قرار گیرد.  حال باید دید در برابر این «اهداف» نامردمی و مزورانه،   چگونه می‌توان ایستادگی کرد،‌  و همزمان اصول انسانی را که «آزادی بیان» مسلماً یکی از مهم‌ترین‌شان به شمار می‌آید،  مورد حمایت قرار داد.  

در وبلاگ «خطاکار و طلب‌کار» به موضع‌گیری دوگانه،  «نه‌ سیخ بسوزد، نه کباب» یانکی‌ها، و عکس‌العمل‌های چین و هند اشاره کردیم،   و امروز می‌پردازیم به بررسی مواضع روسیه.   کشوری که از یک سنت سرکوبگر ایدئولوژیک پای بیرون گذارده،  و در مرحلة فوران ایدئولوژیک،  سیاسی و اجتماعی تلاش می‌کند مرزهای‌اش را به روی جهانیان بگشاید.   موضع‌گیری روسیه به دلیل نقش تعیین‌کننده‌اش در معادلات «نظامی ـ امنیتی» به مراتب از چین و هند مهم‌تر است.  از اینرو نگاهی خواهیم داشت به مواضع اعلام شدة مسکو.

تا آنجا که نویسندة این وبلاگ اطلاع دارد،  موضع‌گیری رسمی‌ روسیه در مورد جنایت پاریس به حضور لاوروف،  وزیر امور خارجة روسیه در تظاهرات پاریس منجر شد،   و ولادیمیر پوتین نیز در نخستین دقایق پس از انتشار خبر همین جنایات همدردی خود را با دولت و ملت فرانسه اعلام داشت.   ولی دچار توهم نشویم،   مواضع اعلام شدة دولت روسیه،   بیشتر به موضع دولت فرانسه در تاریخ 7 ژانویه،   یعنی «محکوم کردن تروریسم» مربوط می‌شد،  نه به حمایت از طنز و «آزادی بیان!»  و متأسفانه تحت تأثیر جنجال رسانه‌ای غرب پیرامون جنایات پاریس،   تفکیک صف حامیان «آزادی بیان» از صفوف دولت‌های غرب به عنوان مخالفان «تروریسم» بسیار مشکل شده بود. 

در عمل،   جز چند دسته لات‌ولوت اینسوی و آنسوی جهان،  که شبکة «انصار حزب‌الله» حکومت اسلامی نیز جزو آنان قرار دارد،   تمامی دولت‌ها،  بنیادها،  احزاب و مذاهب و ...  از «عملیات تروریستی» پاریس برائت طلبیدند!   البته نیک می‌دانیم که اکثر این موضع‌گیری‌ها «ظاهری» و به دور از واقعیت است،  و فقط احمق‌هائی تمام‌وکمال همچون اعضای انصار حزب‌الله حاضر خواهند شد خود را در حد حامی کشتار روزنامه‌نگاران پائین بیاورند.  با این وجود،   اگر محکومیت عملیات تروریستی در عمل «مقبولیت» عام یافته،  آنچه در این مقطع از اهمیت برخوردار می‌شود،  این است که ببینیم کدام دولت‌ها،  سازمان‌ها، ‌ احزاب و ... بجای هم‌نوائی با سران غرب،   از «آزادی بیان» حمایت به عمل آورده‌اند.   و در کمال تأسف هیچ مقام رسمی‌ای در این موضع قرار نگرفته! 
 
دیمیتری روگوزین،  معاون نخست‌وزیر روسیه،  روز 12 ژانویه سالجاری،  پیرامون مسئلة «آزادی بیان» در توئیتر خود چنین می‌نویسد:

«تروریسم اهریمنی است.  هیچ توجیهی برای آن نمی‌توان یافت.  با این وجود نمی‌توان آزادی بیان را با آزادی اهانت به احساسات عمیق مردم قاطی کرد.»

اگر مواضع رسمی روسیه پیرامون «آزادی بیان» همین است که روگوزین اعلام داشته،  پس تفاوت موضع‌گیری حاکمیت روسیه با اظهارات امام جمعة تهران،   شیخ الازهر،  و لات‌‌واوباش در خیابان‌های لاهور و اسلام‌آباد چیست؟  این پرسش منطقی مطرح می‌شود که آقای روگوزین چگونه به احساسات «عمیق مردم» دست یافته‌اند،  که اینچنین به تجزیه و تحلیل و استنباط از آن‌ها مشغول هستند؟   این همان موضع‌گیری رسانه‌های آتلانتیست نیست که برای اثبات برتری غرب،   چند لات‌ولوت را در حال آتش زدن پرچم و آدمک و ... نشان می‌دهند تا این دروغ شاخدار را به مخاطب بباورانند که «همة مسلمانان» با این اراذل هم عقیده‌اند و خلاصه این است «جهان اسلام؟!»   واقعیت اینجاست که در اظهارات روگوزین،  فردی که بعضی محافل روسیه از وی به عنوان جانشین پوتین یاد می‌کنند،   هیچ نشانی از شناخت پدیده‌شناسانة «آزادی بیان» به چشم نمی‌خورد.   خلاصه بگوئیم،   وی به شیوة استالین سخن می‌گوید!   مسلماً استالین هم اگر در قید حیات می‌بود،  برای حفظ ظاهر هم که شده،   در «توئیتر» خود تروریسم را محکوم می‌کرد،  و از جریحه‌دار شدن احساسات و عواطف پرولتاریا ابراز تأسف می‌نمود.   

ولی به حضرت روگوزین باید بگوئیم،  مسئله تروریسم نیست؛   «آزادی بیان» انسان است.  و این آزادی با آزادی رهبر و پیشوا و ... و سیاست‌پیشه در تضاد قرار گرفته و خواهد گرفت!    حکومت نوین روسیه در صورت پافشاری بر این نوع موضع‌گیری‌های گله‌پرور حمایت معنوی جریانات دمکراتیک و پیشرو را چه در داخل و چه در خارج مرزها مسلماً از دست خواهد داد،  و به انزوائی دچار خواهد شد که در دوران استالین نیز تجربه کرده.

با این وجود ما به آینده بدبین نیستیم،   چرا که به گواهی گزارش‌های فیگارو و لوموند،  مورخ 17 ژانویه سالجاری،   فرانسوا اولاند،  رئیس‌جمهور فرانسه به سرعت از بساط محکوم کردن «عملیات تروریستی» فاصله گرفته،  و خود را به عنوان حامی «لائیسیته» و «آزادی بیان» معرفی می‌کند.  همین امر نشان می‌دهد که پایه و اساس مواضع رسمی آتلانتیسم پیرامون رخدادهای پاریس بیش از ده روز دوام نیاورد و متزلزل شد.    






۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

خطاکار و طلب‌کار!




جنایتکارانی ظاهراً «ناشناس»،   تحت عنوان حمایت از اسلام،   شماری روزنامه‌نگار و طراح نامدار فرانسه را در دفتر«شارلی ابدو» قتل‌عام ‌کردند و در پی این عملیات وحشیانه،   گذشته از میدان‌داری ناشیانة «هم‌میهنان»،   شاهد دو دستگی و تغییر موضع‌ دولت‌های جهان نیز بودیم.  در فرصت امروز ‌پس از پرداختن به بساط سرزمین گل و بلبل،   با نیم نگاهی به چرخش دولت‌ها،   تلاش می‌کنیم به صورت موجز و خلاصه تصویری از آیندة تحولات جهانی ارائه دهیم.   پس نخست بپردازیم به هم‌میهنان!

عوامل ایرانی‌نمائی که طی سه دهة اخیر در خارج  از کشور،   به موج‌سواری و مخالف‌نمائی با استبداد اشتغال دارند،  در میانة فضای «همه شارلی هستیم»،   شاهکارهائی بس مضحک و خنده‌دار آفریدند.   این جماعت با «ادبیاتی» کودکستانی که نهایت امر بازتاب بن‌بست‌های اینان در برخورد با مسائل اجتماعی و فلسفی است،   هر یک تلاش کردند در فضای سیاست جهانی همچنان جایگاه «آلترناتیو» حکومت فعلی را برای خود محفوظ دارند.  در همین راستا سایت‌‌های وابسته به دولت‌های آتلانتیست ـ  رادیوفردا،   بی‌بی‌سی،‌  صدای آمریکا و ... ـ  که حاضر نبوده و نیستند تحت هیچ عنوان به ایرانیان لائیک تریبون بدهند،   دست در دست نوچگان ایرانی‌نمای‌شان همگی به قول خودشان «شارلی» شده بودند،   و در پناه ادبیات عاریه‌ای که از فاصلة هزاران فرسنگی ‌رایحة‌ تعفن «به ‌فرموده» بودن‌اش مشام هر انسان آزاده‌ای را می‌آزارد،   دکان دفاع از «آزادی بیان» باز کرده بودند!  ولی از آنجا که افسار این حضرات در دست دیگران است و «همه» سر در یک آخور دارند،   ما به نقل یک مورد از میدان‌داری‌های مضحک‌شان اکتفا می‌کنیم.   بنی‌صدر مانند پاسدار اکبر،   «آزادی بیان» را نه در اعلامیه جهانی حقوق بشر،   که در آیات متناقض قرآن «رویت» کرده‌ و می‌گوید،   قرآن «حق انتخاب آزاد» را به رسمیت شناخته و ... و از همه مهم‌تر اینکه دین ضدخشونت است:

«[...] قرآن [...] می‌گوید قول‌ها را گوش بدهید و بهترین آن‌ها را بر بگزینید[...] انسان مسلمان بفهمد که این دین وسیله خشونت اگر شد،  می‌شود ضددین.»
منبع: رادیو عصر جدید،   مورخ  9 ژانویه 2015    
 
بله دینی که زن را «کشتزار مرد» به شمار می‌آورد و همه را «بندة خدا» می‌خواهد،  دینی که دشمن طنز و هنر است،  ‌ به ادعای بنی‌صدر ـ  فردی که برای حفظ قانون اساسی ولایت‌فقیه «سوگند» یاد کرده ـ    ضدخشونت هم شده!   پس این‌ حضرات روان‌پریش و پدرپرست را به حال خود رها می‌کنیم و می‌رویم به سراغ اربابان‌شان. 

پس از ترور ناجوانمردانة هیئت تحریریة شارلی ابدو،  فرانسوی‌ها خسته از سیاست‌های کج‌دار و مریض دولت،  در تظاهراتی خودجوش به خیابان‌ها ریختند و مماشات با فاشیسم را محکوم کردند.   واقعیت این است که طی سال‌های اخیر در اروپای غربی حاکمیت‌ها به شیوة سال‌های 1930 با تروریسم و به طور کلی با راست‌گرایان افراطی ـ  فاشیست‌های محلی و اسلامگرا ـ  دست به مماشات و هم‌دلی زده بودند.   بورژوازی مفلوک و پوسیدة اروپای غربی بجای موضع‌گیری اقتصادی و مدبرانه در برابر خطراتی که رشد اقتصاد شرق برای‌ موجودیت‌اش به همراه آورده،  تمامی تلاش خود را به خرج ‌داد تا «دربچة» ورود به جهان «فاشیسم» را همچون سال‌های نکبت‌بار 1930 به روی اروپا «باز» نگاه دارد.   تظاهرات خودجوش ملت فرانسه پس از ترور هیئت تحریة شارلی ابدو عکس‌العمل در برابر همین فاشیست‌پروری‌ها بود.

هنگامی که انفجار عمومی در مخالفت با این سیاست مزورانه اوج گرفت،  دولت فرانسه دست‌پاچه شد و همانطور که شاهد بودیم،   رئیس جمهور فرانسه در واکنش به سقوط اعتماد ملی،  سعی کرد با دعوت به تظاهرات «عمومی» حاکمیت را در مقام حامی «آزادی بیان» قرار داده،   نفرت فرانسوی‌ها از سیاست مماشات با فاشیسم را به نفع دولت مدعی سوسیالیسم مصادره کند!   و این تظاهرات چنان گستره‌ای یافت که در تاریخ فرانسه بی‌سابقه بود.    بر اساس آمار رسمی،   در کشوری که شمار تظاهرکنندگان در هیچ میعادی از 100 هزار تن تجاوز نکرده،   بیش از 2 میلیون فرانسوی برای حمایت از «آزادی‌ بیان»‌ به خیابان‌ها آمدند.   

البته بهره‌برداری از نفرت عمومی از فاشیسم‌پروری،  به دولت سوسیالیست فرانسه محدود نماند.   روساء و یا فرستادگان بلندپایة بسیاری از دولت‌ها،   «انا شریک» گویان‌ مارمولک‌شان را در «دیگ آش» پاریس انداختند!   صحنة خنده‌داری بود؛   در صف اول تظاهرات برای دفاع از «آزادی بیان»،  رهبرانی را می‌دیدیم که سال‌های دراز برای اسلامی‌ کردن خاورمیانه،   میلیاردها دلار سرمایه‌گزاری کرده بودند،  و جهت استقرار دولت‌های تروریست اسلامی در این منطقه دست به جنگ افروزی،  ارسال مزدور،  حمایت تسلیحاتی،  مالی و لوژیستیک زده‌ بودند.   از شما چه پنهان این مدعیان حمایت از آزادی بیان هنوز هم به این جنایات ادامه می‌دهند!  در این تظاهرات هم داوات‌اوغلو،  نخست‌وزیر اسلامگرای ترکیه و حامی داعش در منطقه حضور داشت،   هم دیوید کامرون،   پدر معنوی فاشیست‌های «یوکیپ.»   هم آنجلا مرکل،   سازمان‌دهندة تظاهرات هفتگی فاشیست‌ها و ضدفاشیست‌های آلمان را می‌دیدیم،   و هم فرانسوا اولاند،  رئیس‌جمهور سوسیالیست که به پیروی از فرانسوا میتران،   می‌کوشد «جبهة ملی فرانسه» را به آلترناتیو سیاسی تبدیل کند!   خلاصه «همه» بودند،  حتی آدمخواران آفریقائی ـ  روسای جمهور تونس و مالی و ... ـ  انسان نمایانی که اصلاً نمی‌دانند روزنامه «خوردنی» است یا «دزدیدنی» یا مالیدنی! 

در این میانه فقط هیئت دیپلماتیک روسیه به ریاست لاوروف،   وزیر امور خارجة اینکشور برای حمایت از انسان‌محوری و آزادی بیان در تظاهرات پاریس حضور یافته بود.   روسیه که هم در درون مرزها شاخ در شاخ فاشیست‌ها انداخته و هم در خاورمیانه و اروپای شرقی تلاش دارد «دمب» این جرثومه‌های نکبت و ادبار را قیچی کند.   به استثنای روسیه بقیة «گله» آمده بودند تا همچون اسلامگرایان مزدور،  به خلق‌الله نشان دهندکه،  در این جنایات «مقصر» نیستند!‌   ولی در همینجا بگوئیم،   اینان جملگی مقصرند؛  خودشان هم بهتر از دیگران این واقعیت را می‌دانند.  و چرا راه دور برویم؟  پس از رخدادهای پاریس،   موضوع حمایت فرانسه از تروریسم مطرح شد:

«دولت فرانسه تاوان حمایت‌اش از تروریسم را می‌پردازد.»   
منبع:  کوریه انترناسیونال،  مورخ 8 ژانویه 2015
 
در هر حال،   حضور گستردة فرانسوی‌ها در تظاهرات 11 ژانویه هیچ ارتباطی با دولت تروریسم‌نواز اینکشور ندارد.   ولی تجربة تاریخی نشان داده که تظاهرات میلیونی،   دولت خطا‌کار را نهایتاً طلب‌کار خواهد کرد!   بله،  دولت فرانسه که با دست خود جنایتکار تربیت کرده و اینگونه به جان ملت انداخته،   بجای پاسخگوئی در برابر مجلس و تحمل استیضاح به دلیل هم‌گرائی با فاشیسم،  پس از این تظاهرات گسترده اینک چماق سرکوب به دست گرفته،   شعار مبارزه با تروریسم سر می‌دهد و ادعا می‌کندکه خواهان تأمین امنیت ملی است!   دقیقاً همان مسخرگی‌‌ای در فرانسه به راه افتاده که یانکی‌ها پس از 11 سپتامبر در آمریکا آغاز کرده بودند.      

ولی در این میان سه دولت عمدة هند،  چین و خصوصاً ایالات‌متحد از موضع‌گیری در مورد قتل‌عام روزنامه‌نگاران خودداری به عمل آوردند.   دولت هند،  به دلائلی که مسلماً هم‌جواری با پاکستان ـ  این کشور لانة تروریسم اسلامگراست ـ   و فعالیت اسلامگرایان تروریست کشمیر،   بالاجبار در سکوت فروافتاد.  دهلی‌نو در این میعاد نتوانست از دمکراسی و «آزادی بیان» حمایت دیپلماتیک به عمل آورد.  ولی دولت چین دقیقاً دست‌دردست ملایان جمکران،  تلاش کرد تا برای «آزادی بیان» در مطبوعات حد و مرز مشخص کند،  و خواستار جلوگیری از «انحرافات» شود:

«پس از سوءقصدهای فرانسه که منجر به قتل 17 تن گردید [...] رسانه‌های رسمی چین از آنچه انحراف و تندروی در آزادی بیان خواندند انتقاد به عمل آورده،  آزادی بی‌حدومرز بیان را خطرناک توصیف نمودند.»
منبع:  فیگارو،  13 ژانویه 2015
     
در اینکه آزادی بی‌حدومرز «بیان» می‌تواند خطرناک باشد تردیدی نداریم،   ولی باید دید  این «خطر» چه کسانی را تهدید می‌کند.  به عقیدة ما خطر بیشتر برای زیر‌دم‌دریده‌هائی ایجاد خواهد شد که به نام خلق،  امت،  ملت،  دین و ایدئولوژی و ...  بر مسند حاکمیت تکیه زده‌،   و از طرف جمع تصمیم‌گیری می‌فرمایند.   اگر کسی از عقل سالم برخوردار باشد،   انتظار نخواهد داشت که دولت مائوئیست چین از «آزادی بیان» حمایت کند.   چرا که مائوئیست‌جماعت اصولاً «آزادی بیان» را به رسمیت نمی‌شناسد.   هر چند سکوت هند دلائلی داشت که تا حدودی قابل درک می‌نمود،   حملة وحشیانة رسانه‌های پکن به «آزادی بیان» نمی‌تواند دلائل قابل قبولی داشته باشد.   اینکه مشتی مائوئیست هم‌صدا با ملایان قم در مورد «آزادی بیان» موضع‌گیری کنند،‌   فقط نشان می‌دهد که نه این کمونیسم آن است که ادعا می‌شود، ‌  و نه این اسلام قرار است درد کسی را درمان کند.    این حضرات،  ملایان و مائوئیست‌ها مشتی قدرت‌طلب‌اند که فقط برای‌ حفظ اهرم‌های قدرت اینسوی و آنسوی می‌دوند.   باشد که بتوانند یک رشته سرکوب‌های اجتماعی را در چارچوب منافع‌شان سازمان دهند.  همین و بس!   برای این قماش حکومت‌‌ها،   ایدئولوژی و دین و ... جملگی ابزارهائی است جهت حفظ «سلطه» و امتیازات طبقاتی.    

زمانیکه سانسور حاکم بر نوشتار و گفتار و وضعیت اسف‌بار رسانه‌های چین را مد نظر قرار می‌دهیم،  می‌بینیم که دولت چنین کشوری حق دارد آزادی بیان را «خطرناک» به شمار آورد.    بله،  اینگونه آزادی‌ها جان حضرت «مائوتسه تونگ» سلام‌الله را به خطر می‌اندازد.   با این وجود،  عدم موضع‌گیری صریح از جانب یانکی‌ها و رئیس دولت‌شان در مورد «آزادی بیان»،   با دولت‌های هند و چین تفاوت‌های عمده‌ای نشان می‌دهد.   یانکی‌ها خودشان را تنها «صاحب امتیاز» آزادی بیان در جامعة بشری می‌دانند!  و هر چند خارج از مرزهای ایالات‌متحد،   دولت آمریکا مهم‌ترین متحد مستبدان و حامی اصلی سرکوب آزادی بیان به شمار می‌رود،  واشنگتن از ادعای پوچ خود مبنی بر «مدیریت» ابدمدت آزادی بیان در جهان دست‌بردار نیست!    بله جانم،  «نون توشه!»   به این ترتیب،   دولتی که حامی اصلی شیخ‌های عربستان و کویت،  و دولت‌های سرکوبگر آمریکای لاتین،  و اسلامگرایان طالبان،  القاعده و ... و خصوصاً جمکرانی‌های آدمخوار است،   همیشه خودش را در صف اول حامیان «آزادی بیان» نیز جا زده.  ولی اینبار گویا حنای عموسام نگرفت،   و به دلائلی که جهت دستیابی به چند و چون‌‌شان می‌باید چند روزی دندان بر جگر گذارد،   موضع‌گیری واشنگتن در مورد شارلی ابدو خنده‌دار،   اگر نگوئیم گریه‌دار شد.

قضیه از اینقرار بود که عموسام به صورت میمون‌وار و تقلیدی،   تصمیم گرفت در تظاهرات پاریس برای حمایت از «آزادی بیان» شرکت داشته باشد.   به همین دلیل نیز گاوچران‌ها یک «شخصیت» دولتی را جهت شرکت در تظاهرات به پاریس فرستادند!   ولی این شخصیت بزرگ توزرد از آب درآمد؛   «اریک هولدر»،   دادستان سابق ایالات‌متحد که پیشتر به دلیل یک افتضاح «سیاسی ـ حقوقی» توسط باراک اوباما از کار برکنار شده بود راهی پاریس شد!  جالب اینکه،  این «شخصیت» بزرگ حتی حاضر نشد در تظاهرات شرکت کند!   از اینرو دولت اوباما سفیر آمریکا را به نمایندگی از جانب «اریک ‌هولدر» به تظاهرات فرستاد.  روز بعد،   کاخ سفید اعلام داشت که می‌بایست فرد معتبرتری را برای شرکت در تظاهرات به پاریس می‌فرستادیم.  سپس کار بالا گرفت و برخی روزنامه‌ها و هنرپیشگان و ...  از جمله جان استوارت به پاچة اوباما و هولدر پریدند:

«جان استوارت،   اوباما و هولدر را به دلیل عدم شرکت در تظاهرات پاریس در حمایت از آزادی بیان مورد انتقاد شدید قرار داد.»
منبع:  سی‌ان‌ان،  13 ژانویه 2015

و در پاسخ به اعتراض جان استوارت،  دیوید کامرون عصای دست باراک اوباما شده!   تریبونی که به نام هر دوی اینان در تایمز لندن انتشار یافته،   گویا به «استفهامات» پیرامون برخورد غیرمسئولانة ایالات‌متحد با تروریسم اسلامی پاسخ داده!   البته این «پاسخ» بسیار دیرهنگام و نامربوط است،   توجیه‌نامة‌ بی‌سیاستی و نشاندهندة مسائلی است که به مراتب از کشتار چند طنزپرداز فراتر می‌رود.   تذبذبی که پیرامون حمایت واقعی از آزادی بیان از سوی ینگه‌دنیا در سطح جهانی دیده شد،  قسمت نمایان کوه‌یخ را علنی کرده.  در این به اصطلاح مقالة مشترک همه چیز هست،  جز نقش اروپای غربی و ایالات‌متحد در به راه انداختن موج تروریسم اسلامی:    

«نگاه‌بانی از شیوة‌ زندگی‌مان هم به قدرت اقتصادی نیازمند است و هم به پایداری در برابر تروریسم و تخاصمات بین‌المللی»
منبع:  تایمز لندن،  15 ژانویه

این تزلزل نشان می‌دهد که دولت آمریکا در عمل دست‌های‌اش از پشت بسته شده،   چرا که دیگر نمی‌تواند به شیوة سنتی،   هم از حکومت‌های استبدادی و تروریست‌های اسلامی و غیراسلامی در سطح جهان حمایت مستقیم صورت دهد،  و هم سخنگوی انحصاری آزادی بیان باقی بماند.   اینچنین است که پتة یانکی‌ها در پی تحرکات تروریستی شهر پاریس به آب اوفتاده.  رابطة مبهم حاکمیت آمریکا با تحرکات تروریستی اخیر نشان می‌دهد که تغییرات عمده‌ای در سیاست‌های آیندة ایالات‌متحد در پیش خواهد بود. 

به نظر می‌رسد،   از منظر جمهوری‌خواهان که در انتظار تشکیل دولت آینده پشت درهای کاخ‌سفید چادر زده‌اند،  حمایت از «آزادی بیان» مسئلة انگلستان و فرانسه خواهد بود،   نه آمریکا.   و به احتمال زیاد حزب جمهوری‌خواه سیاست‌های جهانی خود را به شیوة دیگری سازماندهی خواهد کرد.   به همین دلیل نیز شاهد آشفتگی در سیاست‌های کاخ‌سفید هستیم.   از ظواهر امر چنین برمی‌آید که،   همکاری علنی با استبداد مائوئیست‌ها،   نزدیک شدن به دولت دست‌نشاندة جمکران،   و شیخک‌های عربستان و دیکتاتوری‌های آمریکای لاتین صورتبندی کاملاً مطلوبی برای جمهوری‌خواهان تلقی می‌شود.  سیاستی که به ضرر روابط واشنگتن با اروپای غربی و اسرائیل تمام خواهد شد.   و به همین دلیل نیز باراک اوباما نتوانست جهت شرکت فعال در تظاهرات پاریس شخصیت معتبری را اعزام کند. 
  
محورها و تکیه‌گاه‌های جهانی دولت جمهوریخواه ایالات‌متحد را از هم امروز می‌توان به صراحت شناسائی کرد.   واتیکان،  پکن،  جمکران،  عربستان و دولت‌های مستبد آمریکای لاتین!   خلاصة‌ کلام،  کاخ‌سفید پس از خلاصی از شر اوباما،   روی همکاری با این مراکز سرکوب سرمایه‌گزاری خواهد نمود،   چرا که دوران خوش پز دادن و «حمایت از آزادی بیان» برای واشنگتن گران تمام می‌شود،  و کاخ‌سفید از عهدة تأمین مخارج پز عالی برنمی‌آید.    به همین دلیل نیز روابط کش‌دار «جمکران ـ واشنگتن» را تحت عنوان «مذاکرات هسته‌ای»‌ شاهدیم؛   مذاکراتی که معلوم نیست چه اهدافی دنبال می‌کند. 

به صراحت بگوئیم،  در استراتژی‌هائی که طی ماه‌های آینده علنی خواهد شد،  چین و آمریکا قصد دارند سیاست‌هائی دوگانه ایفا کنند!   نخست به چین بپردازیم.   ایندولت که تحت نظارت سرمایه‌داری ایالات‌متحد طی چند دهه از شرایط یک کشور روستائی و واپس‌مانده به جایگاه یک ابرقدرت تولیدی و مالی رسیده،  با بن‌بست‌های فراوانی روبروست.  مسئلة به زیر پای گذاردن سیستماتیک حقوق‌بشر در چین مطلب پیش‌پاافتاده‌ای نیست،  و در صورت حضور فراگیرتر پکن در مراودات بین‌المللی این مسئله برای مائوئیست‌ها مشکلات غیرقابل حل ایجاد خواهد کرد.  اینان در روابط بین‌الملل نمی‌توانند تا ابد پشت دیوار مائوئیسم فرضی و دولت «خلق‌پرور» پناه بگیرند.   ولی مسئله آنقدرها هم به چین و مسائل چین محدود نمی‌ماند؛   هر گونه گشایش در مراودات داخلی،  و گسترش آزادی‌های اجتماعی،   هم منافع گروه‌هائی را در داخل چین به خطر می‌اندازد و هم در مراکز سرمایه‌داری‌های جهانی تزلزل به وجود خواهد آورد.  چرا که سرمایه‌های غرب در ساختار اجتماعی و فرهنگی چین به دلیل سرکوب گستردة توده‌ها از چنین «بازده» مناسبی برخوردار شده.  اگر این سرکوب کاهش یابد،   به همان میزان منافع سرمایه نیز کم خواهد شد!   همین ارتباط سرمایه‌داری آمریکا با استبداد چین است که در برابر سیاست‌های «پز عالی» کاخ‌سفید مشکل ایجاد کرده. 

خلاصة کلام یانکی‌ها به دنبال صورتبندی ویژه‌ای هستند که هم از سرمایه‌گزاری‌شان در چین حمایت کند،   و هم موضع سنتی آمریکا را به عنوان «حامی آزادی بیان» محفوظ نگاه دارد.    باید قبول کرد که چنین صورت‌بندی جادوئی‌‌ای،  حداقل در شرایط فعلی وجود خارجی ندارد و مسلماً‌ دستیابی به آن آنقدرها سهل و آسان نخواهد بود.   خلاصة کلام،  چه دیوید کامرون برای اوباما مقاله قلمی کند و چه نکند،  سرمایه‌داری ایالات‌متحد موضع خود را به عنوان حامی حقوق بشر و «آزادی بیان» از دست داده،   و این موضع را دیگر نمی‌تواند به دست بیاورد.  در این راستا،‌  جامعة جهانی در عمل پای در مسیری بسیار متفاوت با گذشته خواهد گذارد.   مسیری که می‌باید پیرامون آزادی‌بیان و حمایت از حقوق‌بشر اقدامات نوینی را خارج از منفعت‌طلبی‌های رایج کاخ‌سفید به دنبال آورد.