وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

فوروم، فرهنگ، فاشیسم!




جامعة ایران در شرایط فعلی با کمبودهای فراوان روبروست.   با نیم‌نگاهی به زمینه‌های اقتصادی،  صنعتی،  ساختاری،  زیربناهای خدماتی،   و ... می‌توان فهرستی طویل و پرشمار از این کمبود‌ها تنظیم کرد.   ولی هیچ جامعه‌ای از نقصان مبرا نیست.   و هر نظریه‌پرداز،  ساکن یک جامعة ‌مشخص،  خواهد توانست برآوردی از کاستی‌‌ها صورت ‌‌دهد.  برآوردی که مسلماً در تمامی جوامع یک‌سان نمی‌‌تواند باشد.  

خلاصة کلام،   بررسی «مشکلات» جوامع بشری،‌   برخلاف آنچه ادعا می‌شود،  آنقدرها جهانشمولیت ندارد.   به عبارت ساده‌تر،   به طور مثال،   آنچه در کشور انگلستان از سوی یک نظریه‌پرداز «مشکل» تلقی می‌شود،   شاید در مراکش اصولاً در مبحث بررسی مسائل کشوری وجود خارجی هم نداشته باشد.   

این تفاوت بین جوامع،   طی سدة اخیر زمینه‌ساز دو نگرش متفاوت،   اگر نگوئیم متخالف در میان متفکران کشورهای جهان‌ سوم شده.   یک نگرش برای نظریه‌های اقتصادی،  تجاری،  صنعتی،  اداری و تشکیلاتی که در کشورهای صنعتی غرب شکل گرفته جهانشمولی‌ات قائل می‌شود،  و طرفدار‌ان‌اش جهت توجیه برخوردهای‌‌ «اجتماعی ـ فلسفی» خود چنین استدلال می‌کنند که «بار اجتماعی» در ادارة امور کشور عملاً «بی‌ارزش» است،   و در بهترین حالت ممکن می‌تواند حاشیه‌ای و جانبی تلقی گردد.   ولی نگرش دوم،   در مسیری کاملاً متخالف،  هر گونه جهانشمولی‌ات را به زیر سئوال برده،   «بار اجتماعی» را به عنوان محور ادارة امور کشور مطرح می‌نماید.    طرفداران این نگرش می‌گویند،   اگر با تکیه بر «بار اجتماعی» نمی‌توان جهان‌شمولیت کسب کرد،  چه باک!‌؟   ملت‌ها می‌‌باید بر پایة آنچه طرفداران این نگرش «فرهنگ» می‌خوانند،   رأساً هنجارهای علمی،  صنعتی و تشکیلاتی خود را در چارچوب نیازهای‌شان تأمین کنند. 

و طی دوران معاصر،  ایرانیان در کمال تأسف با هر دوی این نگرش‌ها برخورد «چهره به چهره‌» و طولانی‌ داشته‌اند.  حکومت پهلوی نمایندة رسمی «نگرش» اول بود،   و حکومت اسلامی،   همانطور که می‌توان به صراحت دید،‌   نمایندة نوع دوم آن است.   جالب اینکه،  هر دو «نگرش»،  علیرغم تفاوت‌های ظاهری،  بر پدیده‌ای به نام «دولت» متمرکز شده‌اند!   به عبارت دیگر،  هیچکدام از ایندو «نگرش» نمی‌تواند بدون هم‌سازی با یک دولت مرکزی که الزاماً تمامیت‌خواه نیز می‌شود،   مواضع خود را حتی به صورت تئوریک به ارزش بگذارد.  

به صراحت می‌باید اذعان کنیم که طرفداران هر دو نگرش علیرغم شوق و ذوقی که در «ظاهر» از خود نشان می‌دهند،   به دلیل وابستگی‌شان به عملکرد یک دولت تمامیت‌خواه، عملاً به دست خود نگرش‌شان را «نفی» می‌‌کنند و با خود در تضاد قرار می‌گیرند.   و این سکتة «کاربردی» آنچنان مشخص و عیان است که در عمل نیازی به توضیح هم ندارد.   چرا که،  ساختار دولت تمامیت‌خواه را نه می‌توان به جهان‌شمولی‌ات ساختارها و تشکیلات   برخاسته از منطق «جهان صنعتی» غرب منسوب کرد،   و نه می‌توان برای‌اش «بار اجتماعی» و به اصطلاح ریشة سنتی و «فرهنگی» قائل شد.  خلاصه بگوئیم،   نمی‌توان برای چنین ساختاری تعریفی منطبق با «منطق» ارائه داد.   از سوی دیگر،  ساختاری که از پایه و اساس «مدرن» است،   نمی‌تواند جایگاه «تاریخی و فرهنگی» داشته باشد.   اگر به تعاریف نظریه‌پردازان علوم اجتماعی و خصوصاً مورخان معاصر مراجعه کنیم،  ساختار دولت تمامیت‌خواه،  که در اروپای مرکزی در دهة 1930 به فاشیسم انجامید،   و پس از پایان جنگ جهانی دوم،  در اکثر کشورهای جهان سوم به شیوة رایج حکومت تبدیل شد،    بیشتر پاسخی است به نیازهای فرامرزی تا مطالبات درونمرزی!   

در نتیجه،   اشکال اصلی دو نگرش‌ مذکور روشن می‌شود.   اولی بیش از آنچه به تحلیل نیازهای صنعتی،  اداری و تشکیلاتی مربوط باشد به چگونگی شکل‌گیری یک دولت تمامیت‌خواه می‌پردازد.   و در مورد دومی نیز مسائل مربوط به بررسی‌های فرهنگی و «بار اجتماعی»‌ و آداب و رسوم بیشتر ابزاری است جهت به قدرت رساندن یک ساختار فاشیست.  نهایت امر هر دو نگرش بحران‌سازند.   بحرانی که از نیاز نگرش‌های مذکور به دولت تمامیت‌خواه سرچشمه می‌گیرد.

به همین دلیل،   در بحث مسائل اجتماعی و سیاسی،   «نیاز» این گروه‌ها به حضور دولت‌تمامیت‌خواه را نیازی «کاذب» می‌دانیم.   چه این نیاز در طیف چپ و در چارچوب الزامات «شیوه‌های تولید» مطرح شود،   و چه از سوی طیف راست،  در قوالب «فرهنگ مادری»،   «فرهنگ مذهبی»،  و غیره.   در واقع،  از منظر تاریخی «دولت تمامیت‌خواه» نگرش فرسوده‌‌ای است که می‌باید در ادارة امور کشورمان با آن وداع کنیم.   دولت تمامیت‌خواه همانطور که بالاتر گفتیم لبیکی است به نیازهای فرامرزی.  و از این گذشته،   صاحب‌نظران با تقبل حضور یک دولت فراگیر،  متعهد و «حی‌وحاضر» در مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی همیشه به این نقطه خواهند رسید که چگونه می‌باید با توسل به تعاریف «فله‌ای» و بی‌پایه و اساس،  و سفسطه و مغلطه حضور چنین تشکیلاتی را توجیه کرد؟   خلاصه بگوئیم،  صاحب‌نظران کذا می‌باید راهی بیابند تا «استبداد سیاسی‌» را به جامعه بفروشند! 

آنچه در بالا آوردیم مقدمه‌ای است بر بحثی که مسلماً بیش از حوصلة یک وبلاگ خواهد بود،   و ما هم ادعای به مقصد رساندن چنین مباحثی را نداشته و نداریم.   ولی از آنجا که شاهد تلاش‌های «خیرخواهانه» بعضی‌ها جهت بررسی «مسائل و مشکلات» کشورمان در «پرتو جهان فلسفه» هستیم،  و گروهی در فوروم‌ها می‌کوشند با ارائة مباحثی از قبیل آزادی،   انسان و جامعه،   خصوصاً از منظر فلاسفة شناخته‌ شدة غرب،   البته به استثناء کارل مارکس،  به وظایف «ملی و میهنی» و خصوصاً «دینی» خود عمل کنند،  شیوة برخورد «فورومی‌ها» را بررسی می‌کنیم.    

نخست بگوئیم،   در فوروم‌هائی که به منظور حل مشکلات ایران «سازمان» یافته،   کسانی شرکت فعال دارند که پیشینة سیاسی و وابستگی‌های محفلی‌شان شناخته شده و مشکل‌آفرین است.   چرا که،  این افراد اگر در هیاهوسازی،   فراهم آوردن شرایط کودتائی،   به راه انداختن غائله و لشکرکشی‌های خیابانی به عضوگیری علنی نپرداخته‌اند،  از منظر نظریه‌پردازی از جمله توجیه‌کنندگان برخوردهای کودتائی بوده و هستند.   خلاصه،  علیرغم تبلیغاتی که اینان را به عنوان «عالمان مخلص» جا می‌زند،   این جماعت با «علم» کاری ندارد.

در مرحلة دوم،  می‌باید بپرسیم،   بحث «آزادی» و ابعاد متفاوت آن در نگرش متفکرانی همچون «آیزایا برلین»،  شوپنهاور و یا «کانت»  چه ربطی به مسائل ایران دارد؟   البته دانش فی‌نفسه با ارزش است؛  چه این دانش از فلسفة برلین سرچشمه گیرد،‌  و چه بازتابی باشد از نگرش ملاصدرا.   ولی دانش،  فی‌نفسه،  نه مشکل سیاسی کشور را حل می‌کند،   و نه می‌تواند جهت خروج از بن‌بست‌های کارورزانة جامعة ایران راهکاری ارائه دهد.   «نبود» ارتباط منطقی بین «علم» و «سیاست» را در تاریخ معاصر کشورمان به صراحت شاهد بوده‌ایم.  در این چشم‌انداز شرایط ملت ایران در آغاز خیزش‌هائی که به انقلاب مشروطه منتهی شد،  می‌باید مورد توجه قرار گیرد.

به گواهی تاریخ در آن دوران،  جامعة ایران از منظر صنعتی و علمی به مراتب عقب‌افتاده‌تر از امروز بوده،   و در مباحث اجتماعی و سیاسی نیز،   ایران شاید واپس‌مانده‌ترین جامعة دوران خود به شمار می‌رفت.   با این وجود،  همین جامعة عقب افتاده با تکیه بر ساختارهائی که آمیزه‌ای از فئودالیسم،  شهرنشینی ابتدائی،  «دمکرات منشی» برخی شاهزادگان و خان‌ها به شمار می‌رفت،  دست به انقلابی زد که فقط پس از کودتای بلشویک‌ها در روسیه،  استعمار بریتانیا توانست با توسل به میرپنج آن را از مسیر‌های اجتماعی،  دمکراتیک و انسانی‌اش خارج کند.   ولی سال‌ها بعد در 22 بهمن 57،   همین ملت ایران،   در شرایطی که حداقل بر اساس آمار رسمی،   نزدیک به 300 هزار دانشجو فقط در خارج از کشور داشت،   طی چند ماه،   دست در دست جماعت به اصطلاح عالم و «بافرهنگ»،  خود را با چنان سرعتی به درون سلاخ‌خانة‌ آخوند و سازمان سیا پرتاب کرد که جزئیات آن سال‌های سال نقل محافل مورخان باقی خواهد ماند.  پس همانطور که در تاریخ معاصرمان می‌توانیم به صراحت ببینیم،   «علم»،  آجیل مشکل‌گشا نیست و به قول معروف خر همیشه باقالی نمی‌آورد،  «پهن» هم می‌آورد.    

خلاصه بگوئیم،   «دانش» فی‌نفسه مشکل هیچ ملتی را حل نکرده،  که مشکل ما را حل کند.  پیامد برخورد دانش‌پژوهانه،  و خطوط فکری‌ و تحولات اجتماعی،  اقتصادی و سیاسی‌ای که از آن ناشی می‌شود،  از پیش قابل تعیین نیست!   چه بسا که برخلاف پیشداوری‌ها چنین مسیری ملت را به فلاکت هم بیاندازد.   ولی پافشاری،   اگر نگوئیم تأکید احمقانه بر «دانش»،   به عنوان راهکار خروج از همة‌ بحران‌‌های اجتماعی،  سیاسی،  فرهنگی،  اقتصادی و ... بازتابی است از «توهم» و نگرش بیمارگونه‌ای که به «رشد» و «بهبود غائی» و آیندة سرشار از سعادت  بشریت کورکورانه «اعتقاد» دارد!   به این کودکان خوش‌بین چند نکته را یادآور شویم.  نخست اینکه چنین آینده‌ای وجود ندارد،‌   و اگر فرضاً وجود هم ‌داشته باشد،  بررسی «غایت» آن الزاماً نمی‌تواند برای آیندگان «هدف» به شمار آید!  به عبارت دیگر،  از امروز نمی‌توان،  همچون پیامبران ادیان الهی برای تفکر آینده تعیین‌تکلیف کرد.

همانطور که می‌بینیم این مبحث به مراتب از یک وبلاگ فراتر خواهد رفت؛   علاقه‌مندان به طور مثال،   پیرامون برخی سرفصل‌ها،  می‌توانند به کتاب «پس از سوسیالیسم»،   به قلم گابریل کولکو مراجعه کنند.   اگر فرصتی دست داد،   نویسندة این وبلاگ ترجمة فارسی همین کتاب را در اختیار خوانندگان گرامی قرار می‌دهد.   حال بخش علم‌فروشی فورومی‌ها را رها می‌کنیم و می‌پردازیم به بررسی «بار اجتماعی» که در نگرش دوم،   «فرهنگ» و هویت‌ خوانده می‌شود!   

نخست باید گفت که «بار اجتماعی»،  یا آنچه نزد اینان «فرهنگ و هویت» نام گرفته مشکل می‌تواند «محصور» شود.  این «بار اجتماعی» می‌باید از مواضع متفاوت و متکثر مورد بررسی قرار گیرد.   چرا که هنگام سخن گفتن از «فرهنگ و هویت» در یک جامعه  ـ  جامعه به عنوان گستره‌ای از فرهنگ‌ها،  زبان‌ها،  تاریخچه‌ها،  آداب و رسوم،   مذاهب و ... ـ   می‌باید ببینیم سخنگوئی که حامل «فرهنگ» معرفی می‌شود،  خود به کدامیک از فرهنگ‌ها و هویت‌های جامعه وابسته است و نمایندگی کدامین‌شان را بر عهده گرفته؟   محدود کردن مبحث فرهنگ به یک دولت،  یک دستگاه و یک مذهب،  عمل سرکوبگرانه‌ای است که نهایت امر عاملان‌‌اش را هر چه بیشتر به تمامیت‌خواهی دستگاه دولتی نزدیک می‌کند،  همان شرایطی که امروز در ایران می‌بینیم.          

حال با توجه به آنچه بالاتر عنوان کردیم،   می‌توان به صراحت گفت که،  «ور رفتن» با نگرش‌های فلسفی و شبه‌فلسفی ـ  چه دینی و چه علمی ـ  اگر برای بعضی‌ها در مقام فیلسوف،   معلم فلسفه،  و اهل مطالعة متون فلسفی،   ابزاری جهت «خود ارضائی» است،  این عمل الزاماً نمی‌تواند بن‌بست‌های نگرش جامعة معاصر را بکاود.   و مهم‌تر از این‌،   همانطورکه خودارضائی به تولید مثل منجر نمی‌شود،   این بحث‌ها هم نمی‌تواند راه‌کاری جهت خروج از بحران سیاسی ارائه دهد.   بالاتر گفتیم که،   به دلیل واپس‌ماندگی جامعة ایران در مصاف با دیگر جوامع،   ایرانیان در دو گروه «فعال» شده‌ بودند؛    آن‌ها که می‌خواستند مسائل و مشکلات کشور را با کمک «منطق و تحصیلات علمی» حل کنند،   و آن‌ها که ارتباط بی‌واسطه با «آداب و سنن»،  یا آنچه «فرهنگ» می‌خوانند را «اصل» قرار داده‌ بودند.    همچنین گفتیم که هر دو گروه به دلیل وابستگی به عملکرد دولت تمامیت‌خواه نهایت امر در بیراهه اوفتاده‌اند.   مسائل سیاسی کشور مجموعه‌ای است به مراتب پیچیده‌تر،  و آمیزه‌ای است از عملکردها و بازتاب‌ عکس‌العمل ساختارها؛   این مبحث به مراتب از کنکاش و «شک میان دو و سه» فراتر می‌رود. 

با این وجود،  در بسیاری مقاطع شاهد بوده‌ایم که ایندو «نگرش» که فقط در ظاهر با هم در تضاد هستند،   به صورت همزمان در رفتار و گفتار «شخصیت‌های» سیاسی جای باز می‌کنند!   و کارگزاران هر کدام از این نگرش‌ها،  در میعادهائی تلاش دارند تا تلفیقی میان ایندو «نگرش» ارائه نمایند.    به طور مثال،   آریامهری را می‌دیدیم که به روضه‌خوانی امام حسین می‌رود!  و یا خمینی‌ای را دیدیم که قبول می‌کند،   به قولی «در جای خود فلسفة یونانی هم جایز است!»   به عبارت دیگر،  در امر کاروزری سیاست،   عوامل کلیدی برخی اوقات ناچار می‌شوند درها را به روی آن «دیگری» نیز «باز» بگذارند.      

ما این «تلاش‌ها» را بخشی از الزامات دولت تمامیت‌خواه تحلیل می‌کنیم.   دلائل‌مان را هم در همینجا می‌آوریم.   نخست اینکه،   تلاش جهت تلفیق نگرش «برتری باراجتماعی»‌ با نگرش «جهانشمولی مباحث منطقی» فی‌نفسه مردمفریبی است.   چرا که،  هیچیک از ایندو نگرش دردی را که ادعای درمانش را دارد،   یعنی معضلات سیاسی کشور را مداوا نخواهد کرد.   خلاصه بگوئیم،   «دکتر» شدن امثال احمدی‌نژاد،  و یا «ملا» شدن فلان نویسنده و استاد دانشگاه مشکلات کشور را حل نخواهد کرد.  و تلفیق «روبنائی» ایندو نگرش،  راه‌کاری جهت خروج از معضلات ارائه نمی‌دهد؛   بیشتر به گسترش حیطة پوشش دولت تمامیت‌خواه مربوط می‌شود.   

ولی با در نظر گرفتن تحرکاتی که اینک،  خصوصاً از سوی وابستگان حکومت اسلامی در خارج از مرزها سازمان یافته،   این «تحرکات» را می‌باید در چارچوب سرکوب ملت ایران مورد بررسی قرار داد.   چرا که در کمال تأسف،   چنین تحرکاتی نمادی است از میدانداری استعمار در ایران.   و این سئوال مطرح می‌شود که،  یک موضوع پیش‌پاافتادة درسی مانند کنکاش پیرامون معانی «آزادی» در نگرش آیزایا برلین،   به چه دلیل می‌باید بجای مطرح شدن در دانشگاه‌های کشور،  بر روی خطوط اینترنتی که توسط سپاه‌پاسداران «فیلتر» شده قرار گیرد؟   محافلی سعی دارند چنین مسائل پیش‌پاافتاده‌ای را به عنوان مسائلی «سرنوشت‌ساز» به افکار عمومی ایرانیان حقنه کنند. 

در پایان،   می‌باید این مطلب را نیز صریحاً عنوان کنیم که تعلق خاطر و مشغولیت فکری ما معطوف به «دمکراسی» است.   دمکراسی در مفهوم نظام انسان‌محور،  و خصوصاً در چارچوبی غیرفلسفی.   در نتیجه،  تحرکات سازمان یافته و  ضددمکراتیک محافلی را که سعی دارند،   بار دیگر همچون دوران آریامهر،   پل رابط میان استالینیسم و استبداد سنتی باشند،  و  نهایت امر زمینة میدانداری سرمایه‌‌سالاری استعماری را در ایران فراهم آورند،   از هم اینک محکوم می‌کنیم.   بارها عنوان کرده‌ایم که بررسی مسائل و مشکلات سیاسی کشور از افق دید روشنفکرهای دانشگاهی و یا ملانقطی‌های حوزوی،  همواره به قربانی شدن «سیاست» کشور منجر خواهد شد.   دمکراسی سیاسی فقط نتیجة عملکرد نهادها،  ساختارها،  و محافلی است که پای در واقعیات اقتصادی جامعه دارند.   اتحادیه‌های کارگری،  انجمن‌های حرفه‌ای،  تشکل‌های صنفی،   مجموعه‌های تجاری و تولیدی،  محافل بانکی و ... ساختارهائی به شمار می‌روند که در واقعیات اقتصادی جامعه ریشه دوانده‌اند.   اینان هستند که می‌باید هر کدام به شیوه‌ای که منجر به افزایش «بهره‌وری‌شان» از شیوة تولید می‌شود،   در برابر دیگر تشکل‌ها صف‌بندی کنند.   یک صف‌بندی خارج از درگیری و به دور از حذف و تمامیت‌خواهی!    دمکراسی سیاسی،   خارج از این صورتبندی به دست نخواهد آمد،   و کسانیکه به شیوة هیتلر و موسولینی،   همزمان مارکس و لیبرالیسم را محکوم می‌کنند،   در عمل هم برای سرکوب سوسیالیست‌ها تیغ‌شان را تیز کرده‌اند و هم برای نابودی لیبرال‌ها.   اینان مبلغین تمامیت‌خواهی‌اند،  از اینرو افتخار پادوئی برای فاشیسم‌ بین‌الملل و همکاری با امثال خامنه‌ای نصیب‌شان شده.      


۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

قندعلی در کریمه!



 

بحران اوکراین آب در لانة سیاست‌های لندن در مناطق شرقی اروپا انداخته.   تمایلات دیرینة آتلانتیست‌ها در این مناطق از پیش شناخته شده بود؛   انضمام کشورها،  گسترش مرزهای سازمان ناتو به سوی روسیه،  پر کردن خلاء ناشی از فروپاشی اتحادشوروی از طریق فعال کردن شبکه‌های مافیائی و سیاسی‌نمای وابسته به غرب در کشورهای اروپای شرقی،  و ... از جمله همین موضع‌گیری‌هاست.  و در این میانه بحران اوکراین و عکس‌العمل تند مسکو یک‌بار دیگر به غرب یادآوری کرد که تحمل مسکو از این «پروسة» گسترش‌طلبی و انضمام کشورها به شبکة «نظامی ـ  مالی» آتلانتیسم حد و مرزی هم دارد.

 

مدتی است که در بحران اوکراین،  آتلانتیسم که به پیروی از گوبلز «روشن‌ضمیر» تهاجم و تجاوز را «حق مسلم و طبیعی» خود می‌داند و دفاع در برابر تجاوزات‌اش را «خشونت» می‌نامد،  موجی از تبلیغات و صحنه‌سازی‌های تکراری رسانه‌ای بر علیه روسیه به راه انداخته.   از یک‌سو مسکو متهم به سرکوب دمکراسی،  و تلاش برای تجدید حیات «امپراتوری» تزارها و اتحادشوروی می‌شود،   و از ‌سوی دیگر،  پشتیبانی غرب از گله‌سازی، ‌ و توجیه خشونت توده‌ها،   تحت عنوان «خواست عمومی»،   در فضای رسانه‌های آتلانتیسم حمایت غرب از حقوق‌بشر را به اثبات می‌رساند!

 

جالب اینکه،  پیشتر پروژة اسلامی کردن سوریه،   لیبی،  مصر و ... نیز با همین روند تبلیغاتی و غوغاسالاری هماهنگ شده بود.   هر چند در این مناطق روسیه،  جز مورد سوریه،  عکس‌العمل تندی نشان نداد.   و دیدیم که در سوریه همین عکس‌العمل تند روسیه بود که پرده از چهرة واقعی نیروهای «مردمی» که دست به اسلحه برده‌اند برداشت و کاشف به عمل آمد که اینان مشتی اوباش مسلح‌اند که برای عملیات خرابکارانه از کشورهای غرب به سوریه سرازیر شده‌اند!   کار بجائی رسید که حتی علی خامنه‌ای،  رهبر جمکرانی‌ها نیز بالاجبار جهادیست‌های سوریه را «تکفیری»‌ و مخالف اسلام خواند!   ولی مورد اوکراین با سوریه متفاوت‌ است.

 

شرایط اوکراین ویژگی‌هائی از آن خود دارد.   اوکراین نه تنها همسایة فدراسیون روسیه به شمار می‌رود،   که سده‌ها تاریخ و دین مشترک نیز گروه‌های کثیری از اوکراینی‌ها را به مسکو پیوند ‌داده.   برخورد تند مسکو با زیاده‌خواهی‌های آتلانتیسم در مرزهای غربی فدراسیون روسیه به صراحت نشان داد که از منظر مسکو مسئلة اوکراین به هیچ عنوان با غائله‌ای که غربی‌ها قبلاً در گرجستان،  آذربایجان و دیگر جمهوری‌های پساشوروی به راه انداخته‌ بودند قابل مقایسه نیست،‌   و همین امر آتلانتیسم را به مرز جنون رساند.   چرا که،   تمامی پروژه‌های گسترش‌طلبانه‌اش در شرق اروپا از پایه و اساس نقش بر آب شد.  در نتیجه،  لندن ناچار شد به دیپلماسی دوگانه متوسل شود،‌  و همین موضع‌گیری متحدان لندن را به هذیان‌گوئی سوق داد.

 

انگلستان به صراحت می‌داند که در شرق اروپا بدون همکاری با روسیه خر لنگ ملکه از پل نخواهد گذشت.   ولی جهت حفظ «ظاهر» و امتداد دادن به هارت‌وپورت‌های خررنگ‌کن و عوام‌پسند،   مجبور است جبهه‌ای «رسانه‌ای» بر علیه روسیه باز کند.   به همین دلیل لندن  دولت‌های وابسته به سیاست خود،  آلمان و فرانسه را در دهان گرگ انداخته و خودش نیز با همین «گرگ» به مذاکره و بده‌بستان مشغول شده!  به این دلیل است که همزمان با امضاء قراردادهای «تاریخی» بین چندملیتی‌های آتلانتیست همچون «فولکس‌واگن،  زیمنس و ...» با طرف‌های روسی،   شاهد هارت و پورت مقامات فرانسه و آلمان پیرامون بحران اوکراین نیز هستیم!   نمایشی که لندن در کمال آرامش پیش می‌برد،   چرا که چارة دیگری ندارد.           

 

جالب اینکه،‌  هارت وپورت‌های فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها پیرامون بحران اوکراین،   به دلیل همین شرایط متناقض نهایت امر به هذیان و لودگی شباهت یافته.   به طور مثال،   اشتاین‌مایر،  وزیر امور خارجة «سوسیالیست» آلمان فدرال در دیدار امروز خود از دولتمردان کودتاچی اوکراین اعلام داشت که جهت حفظ امنیت «انرژتیک» اوکراین،  اتحادیة اروپا گاز مورد نیاز اینکشور را در اختیار کی‌یف قرار خواهد داد!    اظهارات شتاین‌مایر از این جهت هذیانی است که گاز «اتحادیة اروپا» از طریق روسیه به آلمان ارسال می‌شود،  و اگر روسیه گاز را قطع کند،   معلوم نیست آقای اشتاین مایر چه نوع گازی را به اوکراین خواهند فروخت!   باری در این نوروز فرخنده از این نوع موضع‌گیری‌های خنده‌دار و مسخره پیرامون اوکراین،   به ویژه در اظهارات فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها کم نمی‌بینیم.   اظهاراتی که صرفاً به دلیل فشار انگلستان بر این دولت‌ها به فضای رسانه‌ای پرتاب می‌شود،  و  اندک اعتبار اینکشورها را نیز به شدت مخدوش می‌کند.   ولی از آنجا که ایران مرکز توجهات سیاسی ماست،  شاید بهتر باشد لودگی آلمان و فرانسه را رها کرده،   مروری داشته باشیم بر تبعات بحران اوکراین در ایران.  

 

از ابتدای این بحران،   حکومت جمکران در مقام یک تشکیلات وابسته به انگلستان آلو در دهان گذارده و خفقان گرفته بود.   و در شرایطی که حتی ترکیه،   عضو رسمی پیمان آتلانتیک شمالی از زبان اردوغان،  در فردای موضع‌گیری‌های تند مسکو،   از «روابط خوب و سازندة ترکیه و روسیه» سخن به میان می‌آورد،  تا امکان هر گونه «سوءتفاهم» فی‌مابین را زدوده باشد،   جیک جمکرانی‌ها در نمی‌آمد.   البته دلیل این خناق سیاسی کاملاً روشن بود.   در مقطعی که هنوز انگلستان نتوانسته بود به توافقات پشت‌پردة خود با روسیه دست‌یابد،   دستورالعملی برای نوکران آتلانتیسم در تهران صادر نکرده بود.  حمایت اینان از روسیه غیرممکن بود،  چرا که نوکر منافع ارباب را مخدوش نمی‌کند،  حملة اینان نیز به روسیه از قماش موضع‌گیری‌های فرانسه و آلمان غیرممکن بود چرا که جمکران در همسایگی روسیه نمی‌توانست شکرخوری‌های «فرنگی» کند.  در نتیجه،  رادارهای حکومت جمکران روزها و روزها در خلجان و وزوز و سکوت اوفتاد!

 

ولی با روشن شدن تدریجی مواضع لندن،  لاشة حکومت جمکران هم تکان‌تکانی خورد و نهایت امر زبان بازکرد.   جمکرانی‌ها به این نتیجة درخشان رسیدند که کودتای اوکراین را با رفراندوم شبه‌جزیرة کریمه «طاق» بزنند،   و خلاصه بگویند،  اگر این کودتا قانونی است،  انضمام کریمه به روسیه هم می‌تواند «قانونی» باشد!

 

ولی موضع جمکرانی‌ها مسخره است.   چرا که این سئوال پیش می‌آید که،‌   اگر مشتی لات‌ولوت به اهالی یک خانه حمله‌ور شوند،‌   و همسایه‌‌ای که به دلیل تهاجم اوباش، امنیت‌اش تهدید می‌شود،   واکنشی نشان دهد و  دست به عملیاتی بزند،  آیا این واکنش و آن تهاجم را می‌توان با یکدیگر طاق زد؟    مسلماً خیر!   لات‌ولوت‌ها حق تهاجم نداشتند.   و در مورد اوکراین اراذل می‌توانستند منتظر موعد رأی‌گیری برای انتخاب ریاست‌جمهوری بشوند. حال آنکه روسیه نمی‌تواند به دلیل تهاجم لات‌ها،   از امنیت خود چشم‌پوشی کند.  خلاصه بگوئیم،  یک طرف در اینجا مقصر و مجرم است،   و این طرف مسلماً روسیه نیست.  

 

از اینرو موضع‌گیری جمکرانی‌ها ـ   ایجاد ترادف میان کودتای کی‌یف و رفراندوم قانونی کریمه ـ  علیرغم «پرداخت» و لفاظی‌های آخوندی،  آنقدرها با هذیانات اشتاین‌مایر که می‌خواهد نفت و گاز روسیه را به دولت «اوکراین » بفروشد تفاوتی ندارد.   این هم‌سوئی هذیانی بار دیگر وابستگی آلمان به سیاست‌های آتلانتیسم،   و سرسپردگی جمکران به سیاست‌های لندن را به نمایش گذارده.        

 

ولی مانورهای آتلانتیسم به هذیانات و جفنگیات اشتاین‌مایر و علی لاریجانی محدود نمانده. آتلانتیسم برای بخیه زدن ایران به بحران اوکراین یک قصة خوب برای بچه‌های خر تنظیم کرده که در آن می‌باید روسیه همزمان به عنوان «دشمن» اوکراین و ایران معرفی شود!   دشمنی که قصد دارد به تلافی بحران اوکراین،   مذاکرات هسته‌ای با جمکرانیان را نیز به بن‌بست بکشاند!   نخستین روز نوروز امسال را سایت رادیوفردا به همین قصة خوب و خرپسند اختصاص داده!

 

بوق یانکی‌ها نقل این قصه را به گروهبان قندعلی محول کرده،   تا بچه‌ها با مشاهدة درجه‌های نظامی براق ایشان تحت تأثیر قرار گیرند و سازمان سیا بتواند از این قصه،   «بدیهیات» نوینی بسازد.  رادیوفردا در مطلبی تحت عنوان «ایران وارد بازی خطرناک روس‌ها نشود»،   به فردی به نام هوشنگ حسن‌ياری ـ  استاد روابط بين‌الملل و سياست تطبيقی در کالج نظامی سلطنتی کانادا ـ  تریبون داده تا بتواند مواضع آتلانتیست‌ها را از زبان ژنرال قندعلی به مخاطب حقنه کند.   فیلدمارشال قندعلی پس از نشخوار گذشته ـ  تکرار سخنان خاله‌زنک‌ها پیرامون صدماتی که روسیه طی تاریخ به ایران وارد کرده،  و ... ـ   نصیحت می‌کنند که ایران به این‌کشور اعتماد نکند:

 

«[...] روسيه در طول تاريخ و نيز در سال‌های اخير به منافع ملی ايران ضربه وارد کرده، [...] ايران نمی‌تواند و نبايد به اينکشور اعتماد کند.[...]»

منبع:  رادیوفردا،  اول فروردین‌ماه1393

 

به مارشال قندعلی جسارتاً باید چند نکته را یادآوری کنیم.   نخست اینکه اگر قرار است حماقت به خرج دهیم و بدون در نظر گرفتن تحولات تاریخی،   برای تصمیم‌گیری در مورد مسائل امروز،  شرایط گذشته را مد نظر قرار دهیم،  می‌بینیم که طی تاریخ گذشته،  فقط روسیه به ایران «ضربه» وارد نکرده!  آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها رسماً اعلام داشته‌اند که کودتای خونین 28 مرداد 1332 را در ایران سازماندهی کرده‌اند.  پس ایرانیان به چه دلیل امروز می‌باید به سخنان فردی اعتماد کنند که خود را مدرس کالج نظامی انگلیسی‌ها در کانادا معرفی می‌کند؟  آیا ارتش کانادا که تحت فرمان ملکه بریتانیاست،  برای ما ایرانیان «آب‌نبات» و خروس‌قندی توزیع کرده که می‌باید به اظهارات کارمندش «اعتماد» کنیم؟  همینجا خدمت جناب «استاد» بگوئیم،  برای شاگردان‌تان خیلی متأسف‌ایم.  چرا که،   الفبای استراتژی‌ها و دیپلماسی‌های بین‌المللی را هم نادیده گرفته‌اید.   استراتژی‌ها به هیچ عنوان بر پایة روابط تاریخی و یا «اعتماد» شکل نمی‌گیرد،  این «حرف‌ها» جهت انتشار مقاوله‌نامه‌های رسانه‌ای است.   مسائل استراتژیک رابطة فیزیکی است؛   قدرت نظامی،  قدرت اقتصادی،  و انسجام سیاسی یک کشور می‌تواند برای ملتی در میادین ارتباطات بین‌المللی امتیاز کسب کند،  و یا آن ملت را منکوب و محکوم نماید.   عامل دیگری در بین نیست.   ایشان در فراز دیگری از اظهارات‌شان در محکومیت مسکو،  و برخورد «غیرحرفه‌ای» وزارت امور خارجه روسیه می‌فرمایند: 

 

«[...] روسيه حاضر است برای منافع خود در اوکراين و شبه جزيره کريمه،  موضوعی به اهميت پروندة هسته‌ای ايران را به يک بازيچه تبديل کند.[...]‌»

همان منبع

 

ما که از پروندة هسته‌ای ایران هیچ نمی‌دانیم،  ولی این پروفسور گرانمایه که بر اهمیت «فوق‌العادة» آن اینچنین تکیه می‌کنند،  حتماً چیزهائی می‌دانند،  پس چه بهتر که ما را هم در جریان چند و چون این مذاکرات قرار دهند.  خلاصه بگوئیم،  خزعبلات رادیوها و تلویزیون‌ها را نمی‌توان به ضرب یک «تیتر» استادی در فلان و بهمان مدرسه،  بار دیگر به خورد ایرانیان داد.   این شیوه‌ها در دوران اینترنت و ارتباطات دیجیتالی که گویا آقای پروفسور آنقدرها از آن‌ها اطلاعی ندارند دیگر کاربرد خود را از دست داده.   نویسندة این وبلاگ،  نه به حکم یک کاغذپاره و یا پست داشته و یا ناداشته در یک مدرسه،   که با تکیه بر بیش از 2 هزار مطلبی که پیرامون مسائل استراتژیک ایران «قلمی» کرده،   به جرأت می‌تواند بگوید که از محتوای مذاکرات هسته‌ای هیچ اطلاع مشخصی ندارد.  و در این مورد تنها نیست،   چرا که در ایران نیز سروصدای بسیاری از نمایندگان مجلس بلند شده بود که از محتوای مذاکرات اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند!  حال شما که معلوم نیست از کدام طریق این اطلاعات را کسب کرده‌اید،  چه بهتر که ما ملت را هم روشن کنید. 

 

کسی که به خود اجازه می‌دهد تحت عنوان یک «محقق و مدرس» پای به مبحثی سیاسی بگذارد بهتر است سنجیده‌تر از این‌ها «زبان‌بازی» کند.   شما نمی‌دانید در این مذکرات چه می‌گذرد،  و تنها تکیه‌گاه‌تان در این «مبحث» مزخرفات همین رادیوها و تبلیغات جهانی است.  پس چه بهتر که در اینمورد فتوی صادر نکنید.   از این گذشته،   حضورتان بگوئیم بر خلاف ادعای پوچ سرکار،  جدا شدن کریمه از اوکراین‌ نه با مقررات بین‌المللی،  که با قانون اساسی اوکراین در تضاد است!  و بسیج جبهة غرب در شورای امنیت برای ممانعت از برگزاری رفراندوم کریمه پیرامون همین «مبحث» حقوقی صورت گرفته بود.   ولی گذشته از وتوی روسیه،   رأی ممتنع چین به پیشنهاد غرب نشان داد که پکن حاضر نیست در برابر «حق قانونی مردم برای تعیین سرنوشت‌شان» بایستد.   حال ببینیم مارشال قندعلی چه می‌فرمایند!   

 

ایشان ادعا می‌کنند،   رفراندوم کریمه نقض مقررات بین‌المللی است و روسیه دست به مرزشکنی زده،  در نتیجه،  همکاری با روسیه که همسایة ایران نیز هست،   پیامدهای منفی خواهد داشت!  به عبارت دیگر،  گروهبان قندعلی،  کارمند ارتش امپراتوری بریتانیا در کانادا،   نگران «منافع ملی» ایران شده!   باید بگوئیم گروهبان قندعلی در زمینة هذیان‌گوئی گوی سبقت از اشتاین‌مایر و پاسدار لاریجانی هم ‌ربوده،    و اگر رادیوفردا به ایشان تریبون داده بی‌حکمت نیست:     

 

«به علت آنکه اقدام روسيه در جدا کردن شبه جزيره کريمه از خاک اوکراين،  غيرقانونی و بر خلاف مقررات بين‌المللی بوده،   هرگونه همکاری احتمالی ايران با روسيه در این خصوص  تنها می‌تواند تبعات منفی برای منافع ملی ايران در پی داشته باشد و نه چيز ديگری.»

همان منبع

  

بدنیست از ژنرال قندعلی بپرسیم چرا مسئلة کریمه و اوکراین تا این حد مهم شده،  و اینکه چرا برخی محافل سعی دارند،   این عمل را صریحاً برخلاف مقررات بین‌المللی معرفی کنند؟  به طور مثال،   چرا در محکومیت عملیاتی که در شرایطی به مراتب گنگ‌تر در چک‌اسلواکی،  یوگسلاوی و سودان انجام گرفت،   «جامعة بین‌الملل» حرفی نزد؟   حتی اگر نخواهیم از اشغال روزمرة سرزمین‌های فلسطینی‌ توسط دولت اسرائیل سخنی به میان بیاوریم،  حداقل می‌توان گفت که ادعای «تعلق» کشمیر به پاکستان که طی هفتاد سال گذشته توسط ایالات متحد،  انگلستان و دیگر اعضای سازمان آتلانتیک شمالی از طریق تجهیز شورشیان و فراهم آوردن امکانات تعلیمات نظامی مورد تأئید «ضمنی» قرار گرفته،   قوانین بین‌المللی را «مخدوش» می‌کند.   چرا حمایت از دالائی‌لاما که نهایت امر جهت تبدیل تبت به خاک‌ریز استراتژیک غرب در مرزهای چین تلاش می‌کند،   به زیر سئوال بردن «قوانین بین‌المللی» تلقی نمی‌شود؟  خلاصه،   چه شده که بساط اوکراین چنان کک به تنبان سرکار در کانادا انداخته که به باز نشخوار پروپاگاند رسانه‌های آتلانتیست مشغول شده‌اید:      

 

«[...] امروز این روسیه است که به واقع دنبال شریک می‌گردد نه ایران.  روسیه است که در حالت انزوا به سر می‌برد و با افزایش تحریم‌های غرب در آینده،  این انزوا بیشتر هم خواهد شد.  بر خلاف روسیه،  ایران از زمانی که مذاکرات با ۱+۵ را شروع کرده،  نسبت به گذشته در سطح جهان مقبول‌تر شده است.   بنابراین بایسته و شایسته نیست که ایران خود را در کنار کشوری قرار دهد که در چنین وضعیتی قرار دارد.»

همان منبع!

 

اظهارات تیمسار قندعلی به ارشاد و نصیحت پدر می‌ماند!   نکند قندعلی خود را در جایگاه «قیم ایران» رویت کرده باشد؟!  چرا کسی که خود را در زمینة مسائل استراتژیک صاحب‌نظر می‌داند به این ترهات‌بافی‌های خاله‌زنکی متوسل شده؟   شاید بهتر باشد تاریخچة کوتاهی از «مذاکرات هسته‌ای» در همینجا ارائه دهیم.   نخست اینکه،  بر اساس تمامی داده‌های موجود،   مذاکرات هسته‌ای فقط و فقط به دلیل فشار روسیه به مرحلة فعلی رسیده.   آتلانتیست‌ها به هیچ عنوان نمی‌خواستند که این مذاکرات را به پیش ببرند،   چرا که قرار دادن ایران در انزوای سیاسی،  پروژه‌ای که همزمان از طرف دولت جمکران و اربابان غربی‌اش دنبال می‌شد،  هم می‌توانست وسیله‌ای جهت اعمال فشار بر روسیه شود،   و هم بهترین ابزار جهت چپاول منابع نفتی ایران باشد.   غرب در ایران به دنبال همان صورتبندی‌ای می‌دوید که بر عراق صدام حسین حاکم کرده بود.   نتیجه نیز همان بود؛  حملة نظامی و ارسال نیروهای مسلح غرب به درون ایران.   این روسیه بود که در برابر این گزینه،  به دلیل منافع امنیتی و حیاتی خود ایستادگی کرد و همزمان،  ملت ایران را از یک جنگ خانمانسوز نجات داد؛   دولت جمکران را با توسری پای میز مذاکرات فرستاد،  و ... و با برپائی نیروگاه هسته‌ای در بوشهر،   به آمریکائی‌ها حالی کرد که در برابر اعزام نیروهای مسلح به خاک ایران تاوان بسیار سنگینی خواهند پرداخت.   حال به چه دلیل «حسن‌یاری» تلاش می‌کند نقش‌ها را اینگونه وارونه جلوه دهد؟ 

 

پاسخ روشن است.   با در نظر گرفتن سبقة حقوقی و استراتژیک مذاکرات هسته‌ای،   به زیر سئوال بردن این مذاکرات توسط مصباح یزدی،  تکه استخوانی است که آمریکا برای سگ‌های وفادارش پرتاب کرده.    این آمریکاست که به خیال خود می‌خواهد با به زیر سئوال بردن «مذاکرات هسته‌ای» در مورد اوکراین از روسیه «باج» بگیرد؛   و در کشور ایران هم طبق معمول آخوند به بلندگوی منافع یانکی تبدیل شده.  در ثانی،   اینکه کشور ایران در مراودات خود با جهان در موضع بهتری نسبت به گذشته قرار گرفته،   به هیچ عنوان منافع حکومت آخوندی را بازتاب نمی‌دهد.   آخوندها نیک می‌دانند که با عادی‌سازی روابط از اهرم‌های عمدة بحران‌سازی‌های داخلی محروم می‌مانند،   و مهم‌ترین سنگرهای‌شان یعنی بساط «جنگ زرگری» با آمریکا را از دست خواهند داد.    این فشار روسیه است که اینان را به سوی برقراری روابط عادی با جهانیان پیش می‌راند،‌  به این امید که هم ارتش آمریکا را از سرزمین‌های‌ مجاور خود دور نگاه دارد،  و هم نهایت امر وسیله‌ای جهت تغییر بنیان‌های تحجر در کشور ایران فراهم آورد.    

 

بله،  در کمال تأسف جناب «محقق» اصلاً در باغ نیستند؛    ایشان به بازگوئی ریل خبرهای رادیوفردا بسنده کرده،    چماق سازمان سیا را تحت عنوان «تحلیل» بر فرق مخاطب فرود می‌‌آورند.   به ادعای ایشان روسیه که هم‌اکنون در حال عقد مهم‌ترین قراردادهای تجاری با چین،  هند،  انگلستان و آلمان است،   «منزوی» شده،  و در آرزوی کسب حمایت از حکومت دست‌نشاندة اسلامی هر شب «آه» می‌کشد!   و سرکار قندعلی از اظهارات کشکی‌شان نتیجه می‌گیرند که ایران نباید به این «قدرت منزوی» که هر روز هم منزوی‌تر خواهد شد «نزدیک» شود!

 

دنبالة جفنگیات «حسن‌یاری» را بررسی نمی‌کنیم،  چرا که در کمال تأسف از این قماش تفاله و نخاله کم نداریم.   ولی در اینجا فرصت را غنیمت شمرده به رادیوفردا تبریک می‌گوئیم.  این رادیو تاکنون تحلیل‌های پوچ‌‌اش را از زبان ملا و آخوند و توله‌آخوند به ما حقنه می‌کرد،  خوشحال‌ایم که پیشرفت کرده‌!   بجای ریش و نعلین و روسری و حرمسرا یک گروهبان ارتش انگلستان را آورده‌ تا به ایرانیان درس «منافع ملی» بدهد!‌        

 

«سیا» جونم قد و بالاتو قربون

تو هاون باشی و من دستة اون!

       

 

 

 

 



۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

گوبلز و گُلدسته!

 
علی خامنه‌ای رهبر اوباش جمکران،   بار دیگر هنگام «زیارت» گنبد و گلدسته‌هائی که ادعا می‌شود مدفن امام هشتم شیعی‌مسلکان را تزئین کرده،   به اظهار نظر در امور کشوری پرداخت.   خلاصه،   به قول آن وحشی بیابانی،   ایشان همه را «نصیحت» کرده‌اند!    زنده‌یاد کسروی می‌گفت،  «هر کجا بز مرده‌ای چال شد،   امام‌زاده هم ساخته‌اند!»  در نتیجه،  ما هم برای بررسی فراز و فرود اظهارات خامنه‌ای در کنار این «گلدسته‌ها» آنقدرها اهمیت قائل نیستیم.  اظهارات ایشان تکراری است و کسالت‌بار؛   زدن به «سیخ‌وسنگ» است.  و خلاصه بگوئیم،  توجیه‌نامه‌ای است بر فاشیسم مذهبی و حفظ منافع قشر زالوصفت آخوند و قاری و دلال و قواد،  تحت عنوان «حمایت» از حقوق ملت ایران!‌   تو گوئی ما ملت،   موجودیت تاریخی‌مان از قِبَل حسن نیت و اعمال محیرالعقول اراذلی از قماش خامنه‌ای،  رفسنجانی،  حسن فوتبال و میرحسین موسوی تضمین شده،‌   و اگر این حضرات نمی‌بودند،   ما ملت سال‌های سال پیش از میان رفته بودیم!  
 
ولی با نیم‌نگاهی به ترهات خامنه‌ای درمی‌یابیم که فاشیسم تا چه حد می‌تواند دیوانه‌پرور باشد.  عملکرد همة فاشیست‌ها در زمینة تبلیغاتی یک‌سان است و بررسی‌شان از منظر جامعه‌شناسانه بسیار جالب.   فاشیست‌ها مشتی جفنگیات و چرت‌وپرت را که در آغاز مسخره به نظر می‌آید،  به «بدیهیات» تبدیل می‌کنند.  به طور مثال،   شعار خنده‌داری از قماش «خواهرم!  حجاب تو مشت محکم بر دهان امپریالیسم است»،  که فقط می‌تواند مورد قبول مرغ پخته قرار گیرد،  به تدریج تبدیل می‌شود به یک «نقشة راه!»  سپس در اطراف این نقشة راه،   نوکران نانخور فاشیسم شروع می‌کنند به ایجاد حشووزوائد،    تاریخچه‌نویسی،   خیال‌بافی،   شمایل‌نگاری،  سخنرانی،  موعظه،  فتوی و ...  و خلاصه کار را بجائی می‌رسانند که در اذهان عوام‌‌الناس شعارهای پوچی که در آغاز مسخره و بی‌معنا بود تبدیل می‌شود به «بدیهیات!»   تکرار این بدیهیات در جامعه «تعبد»ایجاد می‌کند به طوری که هر گاه عملة فاشیسم دهان باز کند،  در چارچوب «تعبداتی» که با چنین «بدیهیاتی» بر جمع تحمیل شده،  صحت اظهارات‌اش مورد تردید قرار نخواهد گرفت.  
 
ولی این فقط مرحلة نخست است.  چرا که،   فاشیست‌ها پس از سر هم کردن «بدیهیات»،  از طریق تکرارشان،  به تقلید «نظریه‌پردازی» مشغول می‌شوند!   افرادی که در زبان‌مادری‌شان فاقد کلام منسجم و سازمان یافته هستند،   از طریق روخوانی همین «بدیهیات»،   به مرور زمان تبدیل می‌شوند به «سخنرانان» جلسات توجیهی فاشیسم!  امثال اینان را در همین حکومت اسلامی کم ندیده‌ایم.   شاهدیم که سرداران سپاه پاسداران بدون استثناء در مورد مسائل «فرهنگی»،  داد سخن می‌دهند،  و پخش اظهارات بی‌سروته اینان از جمله وظائف خبرگزاری‌های حکومت اسلامی است. 
 
ژوزف گوبلز،   وزیر تبلیغات هیتلر،  به دلیل اعتقادات عمیق مذهبی‌اش به عنوان کاتولیک،   خداترس و مؤمن،   و به دلیل تحصیلات عالی در زمینة ادبیات رومانتیک در بهترین دانشگاه‌های آلمان،  از کاربرد زبان در رشد و پرورش «اوهام» آگاهی داشت.   و به همین دلیل تکیه کلام‌اش این بود که «دروغ هر چه بزرگ‌تر،  واقعی‌تر و بهتر!»  ولی جزئیات کلام اهریمنی گوبلز که نظریه‌پرداز‌ مشتی وحشی شده بود،  در این مختصر نخواهد گنجید.   گوبلز در واقع می‌گفت،   زمانیکه دروغ می‌گوئید آنقدر این دروغ را بزرگ کنید که مخاطب از شنیدن‌اش به هراس افتد.  حال می‌توانیم با اهداف «عالیة» فاشیسم بهتر آشنا شویم:   ایجاد وحشت،  ناامنی،   تزریق نفرت،  دامن زدن به خشونت،  دشمن‌تراشی در جامعه،  و ...  و این‌هاست اهرم‌های اجتماعی فاشیست‌ها.                 
 
عملة فاشیسم پس از تأمین «بدیهیات» که بالاتر به آن اشاره کردیم،  جمع را با «سخن‌پراکنی‌» ویژة خود به وحشت می‌اندازد،   و مردم را مانند گلة رم‌کرده از این آغل به آن آغل،   در طلب اندک راحت و آرامش می‌دواند.  و زمانیکه بخوبی به جماعت هراسان «حالی» کرد که راحت و آرامش جز در کنف حمایت فاشیست‌ها به دست نخواهد آمد،   در ذهن آنان ویروس «نفرت» را نیز تزریق می‌کند.    
 
«نفرت» از این گروه اجتماعی،  نفرت از آن گروه سیاسی،   نفرت از همسایه،   نفرت از همشهری،  و ...  و برخلاف پندار عوام،   فاشیست به هیچ عنوان کاری ندارد که پروسة «نفرت‌پراکنی» چه کسانی و چه قشرهائی را شامل خواهد شد.  آنانی که در ساختار اجتماعی جامعه ضعیف‌ترین و آسیب‌‌پذیرترین باشند،  در پروسة «نفرت‌پراکنی» هدف فاشیسم قرار خواهند گرفت.   جالب اینکه،   این قشرها می‌توانند از جمله همکاران نزدیک فاشیست‌ها هم از کار درآیند،   مسئله آنقدرها مهم نیست.  به طور مثال،   جوزف مک‌کارتی که علاوه بر همجنس‌گرائی انحرافات بیمارگونة جنسی نیز کم نداشت،   همجنس‌گرایان را هدف پروپاگاندهای فاشیستی خود کرده بود.   چرا که،   هدف اصلی «نفرت‌پراکنی» بود.   هر چند «نفرت‌پراکنی» نیز برای فاشیست هدف غائی نخواهد بود،‌   و در عمل تبدیل می‌شود به ابزار کار او.   ابزاری برای سرکوب ملت در چارچوب «نظمی» که منافع گروه فاشیست و اربابان‌اش بعدها سازماندهی خواهند کرد.
 
به طور مثال،  شاهد بودیم که در روزهای آغازین کودتای 22 بهمن 57 شبکة فاشیسم «انقلاب اسلامی» مرتباً از مبارزه با «طاغوتی‌ها» سخن به میان می‌آورد.   اگر می‌پرسیدیم،  «طاغوتی‌ها» چه کسانی هستند،  جواب می‌شنیدیم،   آن‌ها که «انقلاب اسلامی شکوهمند» را قبول ندارند!    ولی پای این پاسخ چوبین بود،   چرا که در این چارچوب سرمایه‌داران شمال شهری،  طبقات مرفه و مستفرنگ،  چپ‌گرایان،   اقلیت‌های مذهبی،  لائیک‌ها،   دمکرات‌ها،  لیبرال‌ها،  بهائیان و ... همگی طاغوتی به حساب می‌آمدند و این سئوال مطرح می‌شد که اگر این جمعیت عظیم طاغوتی است،   اصولاً چه کسانی این به اصطلاح «انقلاب» را قبول دارند؟    جواب به این سئوال هم به همان اندازه مبهم و گنگ و بی‌سروته بود:  پابرهنه‌ها!   
 
ولی دیدیم که طی گذشت زمان بسیاری از قشرها و طبقاتی که گویا طاغوتی به شمار می‌رفتند،  تحت فشار قرار نگرفتند،  حتی بسیاری از آنان همکاران نزدیک و همنشین‌های کودتای اسلامی از آب درآمدند.   ولی آن پابرهنه‌ها،  پس از 35 سال،  نه تنها از گذشته نیز پابرهنه‌تر شده‌اند،   که دیگر در سخنوری‌ ملایان کودتاچی حتی جایگاهی «کلامی» نیز برای‌شان منظور نمی‌شود.   پس می‌بینیم که شعار مبارزه با «طاغوتی‌» و حمایت از «پابرهنه» اهداف دیگری دنبال می‌کرد.   به عبارت دیگر،   این شعارها ابزاری بود جهت دشمن‌تراشی‌.  ابزاری ابتدائی برای برنامه‌ریزی سرکوب‌های سازماندهی شده در یک فاشیسم دست‌نشانده.
 
در ورراجی‌های علی خامنه‌ای،  سر قبر و در کنار گلدسته‌های امام هشتم‌اش،   تمامی مراحل رشد تبلیغات فاشیستی را می‌بینیم:  
 
«[مقام] معظم [...] در اولین روز بهار [...] نقشه کلان راه کشور در سال جدید یعنی اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی را تبیین کردند.»
منبع:  فارس،  اول فروردین‌ماه 1393
 
نخست باید گفت که فاشیست‌‌های جمکران از نوروز وحشت فراوان در دل دارند.   این هول و هراس را در کلام ملا و توله‌ملا به صراحت می‌بینیم.   اینکه در خبرگزاری‌های حکومت کذا تلاش می‌شود با لفاظی و جمله‌پردازی‌های بازاری،   عبارت «نوروز باستانی» با «اولین روز بهار» جایگزین شود،   به هیچ عنوان «معصومانه» و اتفاقی نیست.   در آداب و رسوم بسیاری ملل و اقوام همه ساله،   نخستین روز بهار به نحوی از انحاء به جشن و پایکوبی اختصاص دارد،   ولی هیچکدام از اینان تقویم ملی خود را بر اساس این روز پایه‌ریزی نکرده‌اند،   و در این میعاد سخن از مهم‌ترین جشن ملی نیز به میان نمی‌آورند.   خلاصه بگوئیم،   نوروز برای  ایرانیان آغاز فصل بهار نیست؛   فلسفه‌ای از آن خود دارد،   و از آنجا که در آن محلی جهت روضه‌خوانی و بریدن سر امام حسین و چسبیدن به تخم امام هشتم پیش‌بینی نشده،   آخوندجماعت نیز جائی در آن نخواهد یافت.   به همین جهت نیز سعی بر آن است که این «سد راه انقلاب اسلامی» را در افکار عمومی به هر ترتیب که شده «ویران» کنند.            
 
بعضی خوانندگان مسلماً به یاد دارند که در نخستین نوروز «صدر انقلاب اسلامی»،   یعنی همان دوران «خوب و خوش» که بسیاری از مخالفان امروزی حکومت آخوندی آن را نمادی قابل ستایش از حکومت «مردمی» و «آزاد» و ... می‌خوانند،  رجائی،  کفیل آموزش و پرورش آخوندها رسماً اعلام داشت که تعطیلات نوروزی مدارس و دانشگاه‌ها دیگر 13 روز نخواهد بود!   ولی در همان سال،  ملت ایران برای نشان دادن نفرت خود از این حکومت،  مدارس و دانشگاه‌ها را تا 16 فروردین‌ماه به تعطیل کشاند!    بله،  آن‌ها که «انقلاب اسلامی» را مردمی و خوب و مامانی معرفی‌ می‌کنند،   بهتر است تا دیر نشده رختخواب‌شان را از آخوندها جدا کنند.  واقعیت را نمی‌توان برای همیشه از چشم ملت‌ها پنهان داشت،  حکومت اسلامی از نخستین روز موجودیت‌اش جز حاکمیتی استبدادی،  کودتائی و دست‌نشانده نبوده و نیست. پس بازگردیم به «نقشة کلان» علی خامنه‌ای!   
 
نقشه‌ای پوچ و موهوم که معنا و مفهومی هم ندارد:   «اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی!»   نخست از اقتصاد حکومت اسلامی کمی بگوئیم.   می‌دانیم که رهبر اصلی این اوباش یعنی همان خمینی بیابانی،  می‌گفت،  «اقتصاد مال خر است!»   شاید به همین دلیل باشد که «علی‌خره» اینچنین بی‌محابا پای در مبحث اقتصاد گذارده.   باید اذعان داشت که اقتصاد برای این حکومت معنای غیرمتعارف دارد،   و شاید وراجی‌های خمینی از همان آغاز خطوط اصلی ضداقتصادی این رژیم پوشالی را به صراحت ترسیم کرده بود.   حکومت اسلامی به دلائلی ظاهراً «عقیدتی» اصول اولیة اقتصادی ـ شرایط تولید،  قوانین کار،  نقش دولت در افزایش تولید، و ... ـ   را به زیر پای می‌گذارد.   ولی به صراحت بگوئیم،   این نظام عقیدتی نیز که اوباش بر آن تکیه کرده‌اند،  محدودة مشخصی ندارد.  هر روز تعریف آن تغییر می‌کند.   دیروز همه چیز برای «پابرهنه‌ها» بود،   و امروز حتی سخنی هم از پابرهنه‌ها در میان نیست؛  ‌کارتون‌خوابی امری «عادی» شده و مسئول‌‌اش هم حکومت ملایان شمرده نمی‌شود! 
 
معنای اقتصاد برای این حکومت در فضاسازی‌های مسخرة اسلامی و عقیدتی خلاصه می‌شود.  و در این میانه ارتباط دادن تولید داخلی با «فرهنگ»،  آنهم فرهنگی که با دین ترادف یافته،    از آن عملیاتی است که فقط در ذهن علیل آخوند می‌گنجد:
 
«[...] اگر کسی روح استقلال ملی را با تمسخر نشانه رود،  وابستگی را تئوریزه کند،  به مبانی اخلاقی و دینی جامعه اهانت کند،   شعارهای اصلی انقلاب را مورد تعرض قرار دهد،  زبان فارسی و خلقیات ملت را محقر جلوه دهد و ضمن ترویج اباحه گری،  روح عزت ملی جوان ایرانی را نشانه رود، آیا باید در مقابل فعالیت‌های مخرب او،  بی‌اعتنا بود؟[...]»
همان منبع
 
«روح استقلال ملی» دیگر چه صیغه‌ای است؟   این واژگان پوچ و بی‌معنا را کدام گوسالة ننه حسنی به «نقشة راه» تبدیل کرده؟    اهانت به «مبانی اخلاقی و دینی» تعریف مشخص دارد؟  تعرض به «شعارهای اصلی انقلاب» را می‌توان فهرست‌وار ارائه داد؟   خلقیات ملت و زبان فارسی را محقر جلوه دادن یعنی چه؟   ترویج اباحه‌گری و نشانه رفتن «روح عزت ملی جوان ایرانی» چیست؟   هیچ پاسخی برای این پرسش‌ها نخواهیم یافت.   
 
همانطور که بالاتر نیز عنوان کرده بودیم،   ردیف کردن واژگان پوچ و بی‌معنا در کلام فاشیست یک شیوة کاملاً شناخته شده است.  آخوندها چیزی «اختراع» نکرده‌اند،  از اربابان‌شان «فن» پوچ‌پردازی آموخته‌اند.   این فنون را «گوبلز» نیک می‌شناخت.  برای این جانوران مهم نیست که «چه می‌گویند»،  کلام‌شان هیچ معنائی هم ندارد،   اینان مفت‌گویانی هستند که با تکیه بر فضاسازی‌های اجتماعی،  بنا بر احتیاجات زمان و مکان،  برای خزعبلات‌شان معانی «خلق» می‌کنند.   درک کلام این موجودات با تکیه بر «ادبیات متعارف» امکانپذیر نیست،   چرا که کلام اینان حکم همهمة «طبل و دهل» را دارد.   عربده و هیاهوی جنگ است،  که «آرایش» شده تا صورت ظاهری کلام به خود گیرد.   اینان هیچ نمی‌گویند،  با هیاهو،  با کوفتن بر طبل و دهل انسان‌هائی را که پیشتر در بند فاشیسم گرفتار آورده‌اند،  بیشتر و بیشتر می‌ترسانند. 
 
در کلام این آدمخواران،  حذف و نابودی «دیگران» هدف اصلی زندگی معرفی می‌شود.  حمله به «دیگری» هر دم به رنگ و روغنی آراسته شده،  توجیه می‌گردد.    فضای آغشته به تعفن و ادبار فاشیسم را هر دم آب‌ورنگ می‌زنند،   و با تکیه بر این پروسة «استعماری» نه تنها فلسفة وجودی یک حکومت دست‌نشانده و اجنبی‌پرست را توجیه می‌کنند،  که مرگ و نابودی را نیز به ارزش می‌گذارند.    و تمامی این روند انسان‌ستیز بر فضای «وحشت» و «ابهام» که توسط همین حکومت ایجاد شده تکیه دارد.   بی‌دلیل نیست که آمریکا «مرتباً» می‌خواهد به نوکران جمکرانی‌اش حمله کند،   یا آن‌ها را مورد «تحریم» قرار دهد.   بله،   سناریوی استعماری «انقلاب اسلامی» در عمل دو بازو دارد؛   واشنگتن و جمکران!
 
باید ببینیم در شرایطی که دو بازوی کذا 35 سال است به چپاول ملت ایران مشغول است،‌   نقشة راه علی خامنه‌ای چه معنائی جز گنده‌گوئی و وراجی می‌تواند داشته باشد؟   خلاصه بگوئیم،   حکومتی که دهه‌هاست به دست خود زمینة اقامت فارغ التحصیلان،  صاحبان فن و دانش و هنر و ادب و موسیقی را در دیگر کشورهای دنیا فراهم می‌آورد؛   حکومتی که حداقل 7 میلیون ایرانی را آواره کرده،   و در داخل مرزها مدرک‌پرستی را عملاً به جائی  رسانده که روسای جمهور و وزرا با تقلب و سندسازی مدارک دانشگاهی برای خودشان درست کرده‌اند،  رهبر چنین حکومتی چگونه می‌تواند خود را «حامی» منافع ملی جا بزند؟    «رهبر» باند اوباش و اراذل چگونه به خود اجازه می‌دهد برای «پیشرفت» اقتصاد کشور «نسخه» بنویسد؟  گویا شرایط وحشتناک اقتصاد وابسته به نفت که هم‌اینان طی 35 سال بجائی رسانده‌اند که عملاً تولید را به نابودی کشیده،  از چشمان شهلای «رهبر» حکومت اسلامی به دور مانده!    ایشان می‌خواهند در کنار روضه‌‌خوانی و زوزه‌کشی برای امام حسین،  و دست در دست شبکة رانت‌خواری،  باج‌گیری،  رشوه و فساد مالی که در ادارات‌شان به راه انداخته‌اند،   نسخه‌ای هم برای بهبود اقتصادی و امور فرهنگی بنویسند؟  
 
ولی همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  سخنرانی علی خامنه‌ای پوچ‌گوئی‌ است.   هیچکس به آنچه از دهان این پیرمرد مافنگی بیرون می‌ریزد توجهی ندارد.   یکی به خرج بیمارستان ننه‌اش  فکر می‌کند،   دیگری فلان‌جای‌اش را می‌خاراند و برای مصائب امام هشتم که در «غربت» خیلی بد گذرانده‌اند اشک می‌ریزد و ... و ممکن است بقیه هم با چشمان باز به خواب رفته باشند.   این مجالس را ما پیشتر هم دیده بودیم؛  سخنرانی‌های آریامهر و امام خمینی را که یادمان نرفته،   اینهم دنبالة همان‌هاست!
 
ما برای حکومتی که جهت اظهارنظر در مورد کودتای اوکراین مجبور شده یک هفته خفقان بگیرد،  تا پس از کسب اجازه از لندن،   آنهم از زبان نوکر اصلی انگلستان،  یعنی عضوی از قبیلة لاریجانی‌ها کودتای اوکراین را با رفراندوم قانونی کریمه در ترادف قرار دهد،   آنقدرها حق ادامة حیات قائل نیستیم.   به علی خامنه‌ای هم می‌گوئیم،   این تعطیلات نوروزی را غنیمت شمرید که پس از سیزده به در ممکن است،  «نعلین به بغل،   خانة شوور» روانه شوید!