وبلاگ‌های ناهید رکسان و سعید سامان در کلمه‌ئو

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

حسن باند!




مسلماً امسال یکی از مهم‌ترین رخدادهای نشست سران کشورها در مجمع عمومی سازمان ملل در  نیویورک دیدار حسن روحانی با دیوید کامرون بود.   با این وجود،   در تحلیل چند و چون این دیدار،  که حداقل در نظام رسانه‌ای «انعکاس گسترده» یافته،   نمی‌باید به بیراهه رفت.   از منظر دیوید کامرون و تبلیغات بریتانیای «کبیر» توجیه مشخصی پیرامون چرائی این ملاقات مطرح نشده.   تو گوئی دیدار دوجانبة روسای قوة مجریه حکومت اسلامی جمکران و بریتانیا،  آنهم پس از 35 سال از جمله رخدادهای عادی و معمولی می‌باید تلقی شود!  ولی در جمکران تقریباً تمامی لایه‌های حکومتی،   در اعتراض به سخنانی که دیوید کامرون پس از دیدار با روحانی از تریبون سازمان ملل پیرامون کشور ایران ایراد کرد،   به اجماع رسیده‌اند.  از لاریجانی و روزنامة کیهان گرفته،   تا لات‌ولوت‌های زهوار در رفته‌تری از قماش «قائم‌مقام جمعیت رهپویان انقلاب اسلامی»،  نخست‌وزیر بریتانیا را مورد تهاجم قرار داده‌،  و هر یک مجازاتی برای وی تعیین کرده‌اند؛   از تعلیق مذاکرات هسته‌ای گرفته،   تا قطع رابطه با انگلستان و حتی عدم همکاری با ائتلاف علیه داعش!  در اینجا چند پرسش بی‌پاسخ باقی مانده،  که تلاش خواهیم داشت در وبلاگ امروز در حد امکان برای‌شان پاسخی بیابیم.         

نخستین سئوالی که مطرح می‌شود این است که به چه دلیل دیویدکامرون «یخ‌های» مراودات دیپلماتیک با ایران را اینچنین در ملاءعام ذوب کرده،  و در شرایطی نه چندان مناسب انگلستان را به ارتباط سیاسی با حکومت اسلامی «آلوده» نموده؟   اگر در اینجا از واژة «آلوده» استفاده می‌کنیم،  به هیچ عنوان اشتباهی در کار نیست.   حکومت اسلامی از دیرباز وامدار انگلستان بوده و هنوز هم هست.   و در این میانه،   تاریخچة روابط استعماری حکومت ملایان با انگلستان آنقدرها هم از انظار پوشیده و پنهان نمانده؛    راه دور نرویم.   اگر فراموش نکرده باشیم،  روزی که یک افسر «ام. آی. 6» به نام چیلکات را به عنوان سفیرکبیر بریتانیا به ایران فرستادند،   در وبلاگی تحت عنوان «سردار چیلکات» نوشتیم که پذیرش استوارنامة یک جاسوس «ام. آی. 6» در تهران،  آنقدرها ارتباطی با استقلال و اقتدار حکومت اسلامی نمی‌تواند داشته باشد.  در همان مطلب نیز گفتیم که چیلکات برای آشوب‌آفرینی به تهران فرستاده شده.   دیری نپائید که توسط اوباشی که «مردم» معرفی می‌شدند،  سفارت انگلستان «تسخیر» شد،  و جهت تأمین خسارات وارده،   یک صورتحساب چند میلیون پوندی نیز روی دست ملت ایران افتاد.   حال،  همین دولت انگلستان کارش بجائی رسیده که رئیس قوة مجریه‌اش را در ملاءعام و در برابر دوربین خبرنگاران به «دیدار» فردی می‌فرستد که از سوی کارمندانی به مراتب دون‌پایه‌تر از چیلکات،   به کارگزاری منافع انگلستان در ایران گمارده شده.   بی‌رودربایستی بگوئیم،   به قول مش‌قاسم،  دروغ چرا؟ تا قبر «آ.آ.آ»،  تحولات مهمی باید در راه باشد.

سکرمه‌های در هم فرورفتة کامرون هنگام دیدار با حسن روحانی،  به دلیل رایحة تعفنی نبود که از وجود آخوند متحجر،  زن‌ستیز،  وحشی و خونخوار به مشام وی می‌رسید؛   کامرون نگران حال و اوضاع خودش بود.   دولت انگلستان تا همین چند روز پیش تحت عنوان «مخالفت با جنگ»،   هم از شرکت در عملیات نظامی بر علیه داعش سر باز می‌زد و هم نوچه‌های آتاترکی‌اش را در آنکارا از دخالت در امور داعش منع می‌کرد.  پس از صدور قطعنامة شورای امنیت ـ 24 سپتامبر 2014 ـ   به یک‌باره «چشم‌انداز» تغییر کرد.   بریتانیا زره جنگ پوشید،   و رجب اردوغان از «تغییر» خبر داد و داوات‌اوغلو،  نخست‌وزیر «بعدازاین» هم قول داد که پدر داعش را در می‌آورد.   و در واکنش به تغییر موضع‌ «شجاعانة» انگلیس و ترکیه بود که خبر اعدام محسن امیراصلانی،  به «جرم» تحریف مذهبی انتشار یافت.  اگر شما بجای کامرون بودید سکرمه‌های‌تان در هم نمی‌رفت؟  گویا امیراصلانی به پرسوناژ موهوم «یونس» در قصه‌های اقوام سامی توهین کرده بود:‌

«[...] محسن امیراصلانی،  زندانی عقیدتی،  به دلیل اتهاماتی چون ارائه تفسیر جدید از قرآن، توهین به حضرت یونس،  فساد فی‌الارض و بدعت در دین،  روز چهارشنبه دوم مهرماه در زندان رجائی شهر اعدام شده است.»
منبع:  رادیوفردا،  سوم مهرماه 1393

جرمی از این بالاتر هم سراغ دارید؛   اظهار نظر در بارة قصة «حضرت» یونس!  مجازات این «جرم» نه یک اعدام که می‌باید اعدام دستجمعی باشد.  خانواده و همسایه‌های امیراصلانی و اهل محل را هم می‌باید اعدام می‌کردند.    ولی از آنجا که اسلام دین عشق و صلح و مهربانی است فقط محسن امیراصلانی اعدام شد!   بله،  در چنین شرایطی است که امپراتوری «اومانیست» بریتانیا گویا قرار شده در همکاری نزدیک و دوشادوش با جمکرانی‌ها،  منطقه را از شر وجود یک گروه «خشک‌فکر» و تروریست آسوده کند.   باید قبول کرد که برای حمله به داعش انگلستان بهترین «شریک راه» را برگزیده.   اگر داعش در زمینة وحشی‌گری و آدمکشی و خشک‌فکری کوتاهی کند،   انگلستان با تکیه بر «دانش و عقلانیت جمکران» آناً این کمبودها را جبران خواهد کرد.   به همین دلیل نخست‌وزیر بریتانیا در مجمع عمومی سازمان ملل از نظام جمکران انتقاد کرده تا ضمن کسب محبوبیت برای انگلستان در ایران،  چماقداران لندن را نیز بر محور نفرت از بریتانیا بسیج کند:  

«نخست‌‌وزیر انگلیس [...] با دخالت آشکار در امور داخلی ایران خواستار تغییر رفتار نظام با مردم شد!»
منبع:  کیهان،  4 مهرماه 1393

البته،  انتشار خبر این اعدام وحشیانه بی‌دلیل نیست.  به گواهی وبلاگ متعددی نوشته‌ایم،  اعدامی‌‌هائی از قبیل محسن امیراصلانی در ایران کم نیستند؛  خبر اعدام و اسامی‌‌شان منتشر نمی‌شود!   بله،  شبکة «شیخ‌وشاه» تحت نظارت لندن،   دست‌اندرکار است تا بحرطویل‌های نوری‌زاد،  تاج‌زاده،  نبوی،  شیون و زوزة دختران موسوی و ...  و دیگر زندانیان و ستم‌دیدگان «تزئینی» را به نام «مخالفان حکومت» برای ملت ایران عَلَم کند.   بحرطویل‌هائی که به لیسیدن ماتحت امام خمینی،‌  و مجیزگوئی از ثمرات انقلاب «شکوهمند اسلامی» محدود می‌شود و هیچ مخالفتی با بنیادها و روش‌های سیاسی و نظامی و ضداجتماعی این حکومت ندارد.  بحرطویل‌هائی که نهایت امر،  توجیه‌نامه‌هائی است بر وقاحت و دریدگی و وحشی‌گری‌های حکومت ولایت‌فقیه و عمال آن.

همانطور که گفتیم،  سکرمه‌های کامرون هنگام دیدار با روحانی سخت در هم بود.   خلاصه بگوئیم،   اینک که گند روابط استراتژیک لندن با جمکران زمین و زمان را «آلوده»،  انگلستان دیگر نمی‌تواند مانند دوران گذشته،   هم ژست حمایت از «مدرنیته» و اومانیسم بگیرد،‌  و هم از قبل همکاری با موجودات ماقبل تاریخ،  از قماش ملایان شیعی‌مسلک،  شیخک‌های عربستانی،  قاچاقچیان نفت کردستانی،  برده‌فروشان افغانی،  و شکنجه‌گران داعشی نان بخورد!   این «قصه» در مرزهای روسیه به فصل آخر خود رسیده،  و برنامة هولناک «امارات اسلامی» که تا چندی پیش آتلانتیسم آن را در داغستان و چچنی،  زیر دماغ مسکو علم کرده بود،   اینک در ایران نیز می‌باید «تعطیل» شود.   و این است دلیل جیغ‌وویغ توله‌های «ولایت» در جمکران. 

در همین راستاست،  که بن‌بست سیاسی فعلی،  که به دلیل علنی شدن روابط «لندن ـ جمکران» به وجود آمده توسط اوباش حکومت اسلامی به نوع دیگری «تحلیل» می‌شود؛  و به صراحت بگوئیم،  جای تعجب هم نیست!   نوچه‌های «ولایت»‌ نمی‌پذیرند،   یا بهتر بگوئیم سخت خواهند پذیرفت که سقف دکان‌شان در حال فروریختن است.   در گذشته‌ای نه چندان دور،   روزگاری بود که محمدرضا شاه نیز می‌پنداشت با بازی کردن کارت «ضد شوروی»،  تا ابد بر میز پوکر استراتژی‌های منطقه‌ای از حمایت واشنگتن برخوردار خواهد بود.   و این «خوش‌خیالی» در عمل یکی از ویژگی‌های حکومت‌های دست‌نشانده است.  چرا که،   اینان فلسفة وجودی‌شان را خود تولید نمی‌کنند؛   عارضه‌ای‌اند که همچون قارچ بر پیکر استراتژی‌های خارج از کنترل خود می‌رویند.  حکومت دست‌نشانده،   در مسیر حرکت این استراتژی‌ها،  در چندوچون موجودیت‌‌اش و حتی عمر فعال خود هیچ دخالتی ندارد.   آن زمان که استراتژی تغییر مسیر ‌دهد،  شیشة عمر حکومت دست‌نشانده نیز می‌شکند.   و این است واقعیتی که وابستگی اقتصادی در شرایط سیاسی ایران به وجود آورده؛   حکومت اسلامی نیز از این قاعده مستثنی نیست.   از اینرو اظهارات نخست وزیر بریتانیا باعث «تأسف»  بعضی‌ها در وزارت امور خارجه شده: 

«افخم: اظهارات کامرون مایه تأسف است.»
همان منبع

باید پرسید این اظهارات مایة تأسف چه کسانی است؟   پاسخ روشن است،   مایة تأسف حکومت اسلامی است که همچون محمدرضا شاه به این توهم دچار شده بود که تا ابد خواهد توانست بر روابط خود با یک استراتژی منطقه‌ای تکیه داشته باشد.   جمکرانی‌ها نیز می‌پنداشتند تا پایان خورشید بر میز پوکر استراتژی‌های منطقه‌ای،  مرتباً کارت «استقلال» روی میز می‌کوبند،   و لندن نیز با توپ و تشر حریفان‌شان را از بازی «بیرون» خواهد انداخت.    این است واقعیت وجودی حکومت اسلامی.   اگر قرار باشد که این حکومت علناً در کنار لندن بایستد،   همانطور که کامرون گفته،   می‌باید الزاماً در سیاست‌های‌اش پیرامون رابطه با تروریسم،   وضعیت شهروندان،   و خصوصاً سیاست‌های هسته‌ای «تجدیدنظر» کند.  و این تجدیدنظرها برای جمکرانی‌ها خیلی گران تمام خواهد شد. 

نخست بگوئیم،   مسائلی که لندن خواستار تجدیدنظر در آن‌ها شده،  ساخته و پرداختة جمکران نیست.  این حکایت همان قارچی است که بر پیکرة یک استراتژی دیرپای منطقه‌ای رشد می‌کند.   چرا که،  تمامی این مسائل،   از همکاری با حماس و حزب‌الله «سابق» لبنان گرفته تا بحران هسته‌ای و سرکوب روزانة شهروندان و «عربستانی» کردن جامعه،  جملگی توسط انگلستان به جمکران دیکته شده و می‌شود.   و به همین دلیل است که وحشت سراپای حکومت اسلامی را فراگرفته.   اینان خودشان هم نمی‌دانستند به چه دلیل می‌باید در خیابان‌ها به زنان و جوانان حمله‌ور شوند؛   خودشان هم نمی‌دانستند در معادلات منطقه‌ای آتش‌بیار توازنی هسته‌ای شده‌اند که «فرضاً» قرار بوده وزنة آتلانتیسم را در برابر روسیه «سنگین‌تر» کند؛   و مسلم بدانیم در زمینة همکاری با تروریست‌های حماس،  حزب‌الله «سابق» لبنان و دیگر گروه‌های تروریست خلق‌الساعه در آفریقا و خاورمیانه و جنوب روسیه نیز شناخت جمکرانی‌ها از «حجاب اجباری» و سلاح هسته‌ای فراتر نمی‌رود.   اینان برای اسلام پای به میدان گذاشته بودند،  و حالا اسلام‌شان علناً انگلیسی از آب درآمده.  بله،   آندسته از «انقلابیون» که فهم و درک اندکی از مسائل استراتژیک ‌داشتند،   همان هفته‌های اول «ترور» شدند؛   آنان که در قدرت باقی مانده‌اند المثنی‌های امیرعباس هویدا،   اسدالله علم و ارسنجانی‌اند؛   در چنین حکومتی کسی که سر به تن‌اش بیارزد پای‌اش به مجلس و قوة قضائیه و رأس هرم قدرت باز نخواهد شد.   خلاصه بگوئیم،  این حضرات خرتر از این‌حرف‌ها هستند.   اینان به هراس افتاده‌اند،  چرا که از ارباب دستورالعمل دیگری در باب تغییر مسیر دریافت کرده‌اند،  و این تغییر مسیر برای‌شان مشکلات فراوانی به بار خواهد آورد.   لاریجانی‌ها که تا دیروز می‌توانستند هر ایرانی‌ای را که می‌دیدند اعدام کنند،   امروز که ارباب دستور دیگری می‌دهد،   دست‌وپای‌شان را گم کرده‌اند:

«[لاریجانی به کامرون گفت:]  رفتار شما مثل رفتار کودکی می‌ماند که از روی ترس فریاد می‌زند و گاهی هم فحاشی می‌کند. [...] شما از جریان تروریستی ترسیده‌اید و فریاد می‌زنید. شما نمی‌توانید زرنگی کنید و نیازتان را به عنوان امتیاز به ما بفروشید. [..] حالا از زبانی استفاده می‌کنید که منجر به رفع نیاز شما نخواهد شد.»
منبع:  بی‌بی‌سی،  5 مهرماه 1393

خدمت «برادر لاریجانی» بگوئیم،  آنکه از ترس فریاد می‌زند کامرون نیست؛   شما از شدت وحشت دست‌وپای‌تان را گم کرده‌اید.  کسی که به شهادت بسیاری خبرگزاری‌های خودی،  حتی پیش از اعلام رسمی نتایج انتخابات «ریاست جمهوری» به میرحسین موسوی،   تبریک گفته بود،  نمی‌تواند با لفاظی و به قول شما با «زبان»،   فاصله‌ای بین موجودیت خود و سیاست‌های انگلستان در ایران خلق کند.  رفع نیاز شما نیز به اینصورت عملی نخواهد شد.  امروز برای آنان که قادر به درک شرایط و چشم‌انداز منطقه نبودند روشن شده که موسوی را آتلانتیسم از صندوق‌ها بیرون کشیده بود،  و شما نیز به عنوان «رئیس مجلس» جمکران در جریان همین گزینه قرار داشتید.   در ثانی،  انگلستان بر خلاف ادعای شما از جریان تروریستی «نترسیده!»  ترس لندن از جای دیگری می‌آید. 

برای لندن شرایط ویژه‌ای در منطقه ایجاد شده.   اگر دست از حمایت از داعش بشوید،   زیر پای مجموعه مهره‌های منطقه‌ای‌‌اش،  از جمله مجموعة بسیار گسترده‌ای در حکومت اسلامی جمکران خالی می‌شود.   و از آنجا که بریتانیا در منطقه به قول معروف «تل‌نریده» باقی نگذاشته،  در صورت چنین فروپاشی‌ای مشکل خواهد توانست بر روند نوین مسائل تأثیر گذارد و منافع خود را تأمین کند.  اگر دست از داعش نشوید،  سیاست‌هائی که بیاض انگلستان را اینچنین در منطقه گرفته‌اند،  شخص ابوبکر البغدادی را می‌فرستند دم در خانة نخست‌وزیر انگلستان.  این است دلیل رنگ پریدة کامرون،   و علت اتخاذ سیاست‌های متناقض آتلانتیسم در برابر داعش.

با این وجود،  مشکل کامرون به هیچ عنوان به محدودیت‌های سیاسی در ارتباطات خاورمیانه‌ای لندن محدود نمی‌شود.   فراموش نکنیم،  مسئله اگر امروز در خاورمیانه علنی شده،  ریشه‌های‌اش به مراتب از این منطقه فراتر می‌رود.   اروپای غربی و ایالات‌متحد پای در بحران‌های داخلی گذارده‌اند،   و دلیل نیز روشن است.  اینان پیشتر همین بحران‌ها را در قالب جنگ،  انقلاب،  اعتراض و کودتا و ... به دیگر مناطق جهان «صادر» می‌کردند،‌  و در قفای آن بر پیکرة آتلانتیسم رنگ‌وروغن می‌زدند.    امروز از آدمکشی پلیس در شهر فرگوسن آمریکا گرفته،   تا مسئلة بیکاری در اتحادیة اروپا،   بحران اقتصادی به تدریج تبدیل به جنبش‌هائی «سیاسی ـ  اجتماعی» می‌شود.   جنبش‌هائی که همچون گذشته برای‌شان راه‌حل‌های تندوسریع نمی‌توان یافت.   از سوی دیگر،  در پشت این تحولات و جنبش‌های گسترده،   استراتژی‌های قدرتمندی نشسته‌اند که دیگر آقای کامرون نمی‌توانند با یک کودتا و به راه انداختن اعتراض و انقلاب و یا اعزام 007 آن‌ها را خنثی کنند.  این است دلیل نگرانی و سکرمه‌های در هم کامرون.  امروز جیمزباند بریتانیا کسی نیست جز «حسن باند» خودمان.


۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

لشکر کوتوله‌ها!




طی روزهای گذشته،  تبلیغات گستردة شبکه‌های «خبرسازی» آمریکا پیرامون آنچه «داعش» معرفی می‌شود،   این گمانه را تقویت کرده که «داعش»،  در مقام پاسخی به شکست مفتضحانة واشنگتن در جنگ‌های سوریه و عراق،  در تمامیت‌اش ساختة نظریه‌پردازان حزب‌ دمکرات ایالات‌متحد است.   آمریکائی‌ها که به دلیل شکست در خاورمیانه،  چاره‌ای جز عقب‌نشینی نمی‌دیدند،   امروز سعی دارند با عَلَم کردن مضحکه‌ای به نام داعش برای سیاست‌های خاورمیانه‌ای‌شان «فلسفة‌ وجودی» تأمین کنند.   پیشتر در مطالب‌مان گفته بودیم که واشنگتن جهت حفظ پایگاه‌های منطقه‌ای‌اش،  و به دور نگاه داشتن‌شان از «گزند» تحولات غیرقابل اجتناب،‌  حتی حاضر خواهد بود تمامی خاورمیانه را به آتش بکشد.  امروز می‌بینیم که عملاً چنین گزینه‌ای روی میز باراک اوباما قرار گرفته،  و کاخ‌سفید تا تخریب کامل منطقه،   و از میان بردن زندگی و هست‌ونیست ده‌ها میلیون انسان چندان فاصله‌ای ندارد.

ولی تحلیل شرایط فعلی در خاورمیانه کار مشکلی شده.   واشنگتن جهت تأمین منافع نامشروع خود در این منطقه،  تمامی روابط قانونی،  حقوقی،  و مصوبات شورای امنیت سازمان ملل را به زیر پای می‌گذارد!   به عبارت دیگر،  ایندولت خود را دقیقاً در منطق قطاع‌الطریقان و راهزنان قرار داده،  و تنها هدف از عملیات شاخک‌های آشکار و پنهان سازمان سیا و پنتاگون در خاورمیانه،  سرکوب و تخریب جهت توجیه سیاست‌های واشنگتن است.  سیاست‌های کاخ‌سفید هر لحظه از شاخه‌ای به شاخة دیگر می‌پرد،   و دقیقاً به همین دلیل،   اگر فرض کنیم که روزی و روزگاری ایالات‌متحد از مواضعی قانونی و حقوقی در این منطقه برخوردار بوده،   امروز دیگر نمی‌تواند چنین ادعائی داشته باشد.  به همین دلیل نیز،‌  تحلیل‌گران با تکیه بر قوانین حقوقی و موازین بین‌المللی،   مشکل بتوانند تحرکات آیندة واشنگتن را پیش‌بینی کنند! 

در ثانی،  خاورمیانه اوکراین نیست،  یوگسلاوی هم نیست.  این منطقه یکی از مهم‌ترین و کلیدی‌ترین مناطق جهان به شمار می‌رود،  و در گذشته‌ها نقشی بسیار حساس و سرنوشت‌ساز در تمدن بشر ایفا کرده.   میراث این نقش پررنگ در تمدن جهانی،  امروز به گونه‌گونگی‌های فرهنگی و بافتی غنی از ادیان،  مذاهب،  اقوام،  سنت‌ها،  اگر نگوئیم،  «نگرش‌ها» و بافت‌های شهری،  قومی و ملی جان داده.   برخورد وحشیانة یانکی‌ها با زندگی انسان‌ها،   اگر پیشتر در یوگسلاوی به فروپاشانی مورد نظر و «ملت‌سازی» در منطقه‌ای که چرچیل آن را «شکم نرم» اروپا می‌خواند منجر شده،  در خاورمیانه می‌تواند به بمبی ساعتی در چنتة کاخ‌سفید تبدیل شود.   بمبی که هر لحظه موجودیت واشنگتن را نه تنها در خارج،   که در داخل مرزها نیز مورد تهدید جدی قرار دهد.   

واشنگتن پس از تجربیات هولناک 11 سپتامبر،  به عیان از این بن‌بست‌ها آگاهی یافته،  ولی اینکه جهت اجتناب از آن‌ها چه می‌تواند بکند مسئلة دیگری است.   به صراحت بگوئیم،  به شهادت مطالبی که از سال‌ها پیش در مورد بازتاب شکست محتوم آمریکا در خاورمیانه در همین وبلاگ نوشته‌ایم،   واکنش‌های وحشیانة امروز آمریکائی‌ها در خاورمیانه همچون دوران جنگ کره،  ویتنام و فروپاشانی یوگسلاوی و افغانستان قابل پیش‌بینی بود.  ولی بازتاب آنچه در خاورمیانه پیش خواهد آمد،‌  از تمامی گمانه‌های «فاجعه‌آمیز» گذشته فراتر خواهد رفت.   

واشنگتن دیگر نمی‌تواند همچون دوران جنگ کره،  بر همکاری استالینیسم آدمخوار و خالی کردن پشت انقلابیون کره‌ای در مصاف با ارتش مک‌آرتور دل‌خوش باشد؛   نمونة سازش با مائوئیسم در ویتنام و فروپاشاندن لائوس،  کامبوج و ...  فروانداختن اینکشورها به دامان اوباش پنتاگون نیز دیگر عملی نخواهد بود.   از سوی دیگر،  کشوری به نام اتحاد شوروی همچون دوران حمله به افغانستان در حال فروپاشی نیست،   تا آمریکا به بهانة «مبارزه» با طالبان کنترل آسیای مرکزی را از چنگ مسکو بیرون کشیده،   به نظامیان اشغالگرش بسپارد.   

امروز آمریکا برخلاف سنت‌‌های گذشته‌اش می‌باید با بحران اخیر خاورمیانه رودررو قرارگیرد،  و شکست محتوم یانکی‌ها در این گیراگیر معنائی به مراتب فراتر از «عقب‌نشینی» خواهد داشت.   به همین دلیل است که شاهد وحشیگری‌های بی‌سابقة واشنگتن در منطقه هستیم.  حملات هوائی ارتش یانکی‌ها به ملت‌های منطقه،   در شرایطی صورت می‌گیرد،   که پنتاگون توسط عوامل و ایادی‌اش تمامی راه‌های ارتباطی را از طریق کشتار خبرنگاران،  فراری دادن ارباب جراید،  و ربودن و قتل گزارشگران در مناطق جنگی «مسدود» نموده.  در چنین شرایطی،   این سئوال به درستی مطرح می‌شود که،   آوارگی هزاران انسان در بیابان‌های سوریه،‌  عراق و مرزهای ترکیه نتیجة عملیات «وحشیانة» داعش است،    یا بازتابی است مستقیم از حملات هوائی یانکی‌ها؟   البته ساده‌لوح‌ها و خوش‌باورها کم نیستند؛  کسانیکه یا به دلیل منافع حقیر فردی،   و یا به دلیل حماقت ذاتی،   به تبلیغاتی دل‌بسته‌اند که توسط سانسورچی‌های پنتاگون مرتباً از مواضع «انسانی» دولت واشنگتن قدردانی به عمل می‌آورد!   ولی واقعیت مسلماً جز این است،   چرا که در تاریخ جنگ‌های جهان هیچ جنگی تا به این حد «تمیز و پاک و پاستوریزه‌» گزارش نشده.  و تجربه نشان داده،  آنچه سیاست واشنگتن «پاک» می‌نمایاند،   در واقع از کثیف‌ترین فجایع دنیا نیز هولناک‌تر است.    

اگر در فصلی که به نقش آمریکا در فضای آیندة خاورمیانه مربوط می‌شود،  مبحث گذرگاه‌های دریائی ـ  تنگة هرمز،  شاخ‌آفریقا و کانال سوئز ـ  را نیز بیافزائیم،  این چشم‌انداز بی‌نهایت پیچیده‌تر خواهد شد.  خصوصاً که خاورمیانه فقط «گذرگاه» نیست،  شاهرگ عبور هیدروکربورهاست.   در ثانی،   از طریق خاورمیانه است که مهم‌ترین شبکه‌های تجاری،  ‌ مراکز تولید را در چین،  هند،  آسیای جنوب شرقی در ارتباط با بازارها و صنایع غرب قرار می‌دهد،  اینهمه اگر نخواهیم از مواد خام سخن به میان آوریم.    از اینرو،  کوچک‌ترین خللی در این روند می‌تواند کل اقتصاد غرب را،  ‌ که طی دهة گذشته عملاً پای در فروپاشی ساختاری گذارده از پایه و اساس ویران کند.   در چنین شرایطی مشکل می‌توان با آمارسازی و «ارقام‌فروشی»،  رشد فرضی اقتصادی ایالات متحد را مرتباً در بوق انداخت،   و در و دیوار دژ زهوار دررفتة‌ سرمایه‌داری آتلانتیسم در نیویورک و شیکاگو را «رنگ‌وروغن» زد.   هم امروز دولت باراک اوباما که ادعای «رشد و شکوفائی اقتصادی‌اش‌»گوش فلک را  کر کرده،   با وضع مقررات و قوانین سعی دارد از فرار شرکت‌های چندملیتی از حیطة کنترل واشنگتن جلوگیری به عمل آورد.  در تاریخ معاصر،  دژ سرمایه‌داری هرگز از فرار سرمایه‌ها و مراکز تصمیم‌گیری سرمایه‌سالاری «نگران» نشده بود؛   بروز این نگرانی نوین است: 

«[...] حملة دولت اوباما بر علیه فرار مالیاتی چندملیتی‌ها [از آمریکا] به دندان قروچة محافل مالی آمریکائی منجر شده،    که این دستورالعمل را بی‌نتیجه،  مخرب و از منظر اقتصادی ناشایست برآورد کردند.»   
منبع: فرانس‌پرس، 23 سپتامبر 2014

می‌بینیم که آمریکا در داخل عملاً پای به بحران گذارده.  ولی در اینجا دو پرسش مطرح می‌شود. نخست اینکه،   آمریکائی‌ها در موجی که با علم کردن بساط داعش و بمباران ملت‌های منطقه به راه انداخته‌اند،  تا چه حد امکان فرار از بحران داخلی و صدور این بحران به خارج از مرزها را خواهند داشت.  دیگر آنکه،  آیا واشنگتن امکان شکست در جبهة داعش را نیز «منظور» کرده؟   چرا که منطقاً،   این خیره‌سری صرف خواهد بود که هیئت‌حاکمه‌ای،   حتی متشکل از دمکرات‌های آمریکائی،   در یک بحران عظیم منطقه‌ای فقط با گزینة «پیروزی» پای پیش گذارده باشد.   ولی در کمال تأسف،   این خیره‌سری در قلب سیاست‌های باراک اوباما هر روز با صراحت بیشتری خودنمائی می‌کند.   و ظاهراً نیازهای حیاتی آمریکا به حفظ ارتباطات‌اش با خاورمیانه،  که شمه‌ای شتابزده از آن را بالاتر مطرح کردیم،   کار را به آنجا کشانده که در واشنگتن به این خوش‌خیالی‌ها بیش از پیش دامن زده شود.   خلاصه کنیم،  آمریکا در حال حاضر نیازمند این «خوش‌خیالی‌ها» شده؛   راه دیگری در برابرش وجود ندارد. 

ولی تحلیل شرایط فعلی نهایت امر کار را به یک بررسی استراتژیک نیز خواهد کشاند.   هدف از این بررسی تبیین موضع ایالات متحد در ارتباط با قدرت‌های بزرگ جهانی است.   در دوران جنگ‌سرد،  آمریکا یک موضع «آزادیخواهانه» برای خود دست‌وپا کرده بود،   و با تکیه بر این موضع دو تحرک جداگانه را همزمان راهبری می‌کرد.   تحرک نخست واشنگتن را در ارتباط با یک «مخاطب» بین‌المللی ـ   قدرت جهانی ـ  قرار می‌داد،  و در تحرک بعدی،  در چارچوب همین ارتباط ایالات‌متحد امکان می‌یافت تا در مناطق مختلف جهان دست به جنگ‌سازی و کودتا بزند.  چرا که،  دستیابی به «صلح» منتج از این «جنگ‌سازی»،  و یا «ثبات» ناشی از کودتا پیشتر در همان ارتباطات استراتژیک با «مخاطب» و یا قدرت جهانی «جاسازی» شده بود.   به طور مثال،   اگر در ویتنام حمایت چین از ویت‌‌کنگ‌ها ارتش آمریکا را از هم فروپاشاند،   ساخت‌وساز با همان چین مائوئیست،  پس از شکست ویتنام کار آمریکا را در دیگر مناطق آسیای جنوب‌شرقی روبه‌راه کرد.   حال ببینیم این نوع «مخاطب» و «روابط» در دوران نوین دچار چه نوع دگردیسی‌ای شده. 

اگر درست بنگریم،‌  واشنگتن دقیقاً امروز نیز به دنبال نسخه‌ای نزدیک به همان نسخة سابق می‌دود.  ولی به دلیل تغییرات عمدة ژئوپولیتیک،  این نسخه نایاب است.  طی نخستین دهة «پساشوروی»،   تلاش آمریکا بر این متمرکز شده بود،  تا از چین و روسیه دو «متحد» حرف‌گوش‌کن،  یا بهتر بگوئیم دو «مخاطب» مطیع برای خود بسازد.   کاخ‌سفید طی اینمدت سعی کرد تا روسیه را با مافیا،   اولیگارک‌ها و تجارت قاچاق اداره کند،   و چین را نیز در اسارت «توهم قدرت بزرگ اقتصادی» به زنجیر بکشد.  ولی امروز به صراحت می‌بینیم که در هر دو این تلاش‌ها شکست خورده.   روسیه اسیر دست مافیا باقی نماند،   اولیگارک‌های وابسته به مراکز تصمیم‌گیری غرب نیز بر سرنوشت ملت روسیه حاکم نشدند.   از سوی دیگر،   «توهم» قدرت بزرگ اقتصادی اگر از چین یک اقتصاد قدرتمند ساخته،  حداقل از منظر حکام مائوئیست،  همدستی پکن با واشنگتن در تمامی موارد آنقدرها که نظریه‌پردازان کاخ‌سفید می‌پنداشتند «ضروری» و حیاتی به شمار نمی‌رود.   اگر روسیه اولیگارک‌ها را هر آنگاه که بخواهد «رها» می‌کند،‌   چین نیز آماده است تا هر لحظه صلاح بداند سیاست‌های آمریکا را به زیر سئوال برد.  در نتیجه،  رابطة اورگانیکی که واشنگتن در انتظار آن بود ایجاد نشده.   و برخلاف دوران جنگ‌سرد نگرشی «یکسان و واحد» از آنچه در آن روزها «امنیت بین‌المللی» می‌خواندند بر روابط «غرب و شرق» حاکم نیست.   به عبارت بهتر،  آمریکا در روابط بین‌المللی هیچ «مخاطبی» ندارد؛  و نمی‌تواند در صورت باخت در ماجراجوئی‌های‌اش تحت عنوان حمایت از «ثبات بین‌المللی» باج‌سبیلی به «مخاطب» داده،   برای خود پایگاهی محفوظ نگاه دارد.   چرا که،  پایگاهای امروزین موجود صرفاً در ید اختیار یک «مخاطب» مشخص قرار نگرفته،  «صاحبان‌» متعدد و متغیر دارد.   این رابطة ویژه،  یکی از بن‌بست‌های استراتژیکی است که آمریکا در حال حاضر با آن روبروست.   و این است دلیل تزلزل واشنگتن که همچون مرغ سر کنده،  هر لحظه اینسوی و آنسوی می‌پرد.   چرا که،  در جهان امروز آمریکا در عمل بدون «مخاطب» باقی مانده،  و امنیت‌اش دیگر تضمین نیست.

در چنین جهانی،   روسیه،  چین،  هند و خصوصاً برزیل،  پای در روابطی متنافر با واشنگتن گذارده‌اند،   و به هیچ عنوان تحلیلی مشترک از «امنیت بین‌المللی» روی میز هیئت‌های حاکمة اینکشورها با واشنگتن نمی‌بینیم.   آمریکا که طی 80 سال گذشته،  از طریق گسترش پی‌درپی بازارها،  صادرات سرمایه،   و چپاول منابع کانی،  انسانی و مالی یک امپراتوری جهانی ساخته بود،   امروز جهت تأمین امنیت این امپراتوری نمی‌تواند بر قدرت‌های تعیین‌کنندة جهان تکیه داشته باشد.  و این است شرایطی که آتلانتیسم را در نخستین دهة هزارة سوم در وضعیتی اسف‌بار قرار داده.    

آمریکا از آغاز بحران 11 سپتامبر سعی داشت تا با پریدن از این شاخ به آن شاخ،  برای خود متحدان «مقطعی» تأمین کند.   به این امید که نهایت امر از اروپای غربی و شمالی و خصوصاً‌ روسیه،   جبهه‌ای تحت نظارت واشنگتن تشکیل خواهد شد،   و اینان خواهند توانست جهت برقراری چپاول «شمال ـ جنوب» پای در جنگ بگذارند.   ولی این برنامه نیز با طرح اوراسیای ولادیمیر پوتین در تقابل مستقیم قرار گرفت و بحران اوکراین که به استنباط ما،   تا آنجا که به فروپاشانی «سیطرة» اتحادیة اروپا مربوط می‌شود،  هنوز در مرحلة آغازین خود قرار گرفته،   به صراحت نشان داد که پروژة «شمال ـ جنوب» واشنگتن نقش خشت‌خام بر آب بوده.   

به همین دلیل است که فضای موهوم و بی‌معنائی به نام «جهان اسلام» در استراتژی بین‌المللی آمریکا اینهمه از اهمیت برخوردار شده.   واشنگتن سعی دارد،  حداقل در مناطق مسلمان‌نشین با دامن زدن به آرمان‌ها،  الهامات،  و خصوصاً توهمات و اوهام،‌  از توده‌های تحریک‌شده در این مناطق مجموعه‌ای به خیال خود «منسجم»،  و در چارچوب نیازهای‌اش بسازد.  باشد که از این طریق نوعی «مخاطب»،  حتی اگر صرفاً منطقه‌ای هم شده،   تأمین گردد.   در همین چارچوب است که کوتوله‌های «نظامی ـ سیاسی» از قماش حکومت اسلامی جمکران،  عربستان سعودی،  کویت و خصوصاً قطر،   امارات و ترکیه که هیئت‌‌هائی دست‌نشانده،‌  بی‌اعتبار،  بی‌آینده و از منظر اداری فاسد و فروهشته‌اند،   به سرعت تبدیل به «مخاطبان» ممتاز آمریکا شده‌اند.   

ظاهراً این «کوتوله‌ها» که در گذشته در قلب سیاست‌های اقتصادی و امنیتی «ابرقدرت» آمریکا،  وظیفه‌شان به سرکوب داخلی و هدایت سیل دلار به سوی بانک‌های آمریکا خلاصه می‌شد،   و ارتش‌های‌شان به صورت زیرجلکی گوش به فرمان واشنگتن عمل می‌کردند،  امروز می‌باید در کنار ارتش آمریکا نقش علنی جهانی ایفا نمایند!      

ولی این الگو نیز همچون «اولیگارک بازی» در اروپای شرقی،   و امپراتورسازی در چین محدودیت‌های فراوانی دارد.   محدودیت‌هائی که امروز در خاورمیانه به صراحت با آنان روبرو هستیم.  لشکر کوتوله‌ها در زیرساخت‌های داخلی خود فروریخته و بینواست؛  دولت‌های‌‌اش بین «وحشت» از فروپاشی،   و امید به چپاول مقطعی دست‌وپا می‌زنند.  و حتی نمونه‌های سنتی و ظاهراً مستحکم‌تر آنان از قماش عربستان سعودی فاقد ساختارهای زیربنائی‌اند.   اینان صرفاً از طریق دامن زدن به اوهام توده‌ها،   سرکوب داخلی و بازی با دین‌خوئی عوام‌الناس سر پا مانده‌اند.   سئوال این است:   لشکر کوتوله‌ها چگونه خواهد توانست با چنین ساختار فروریخته‌ای به یانکی‌جماعت و اهداف منطقه‌ای‌اش «خدمت» کند؟

این همان سئوالی است که گویا واشنگتن با حملة رسانه‌ای به داعش قصد دارد به آن «پاسخ» دهد.   به همین دلیل نیز در نشست امروز نیویورک،   واشنگتن حکومت جمکران و شیخ عربستان را دست به دست داد!   ولی جالب اینجاست که این «ازدواج‌های سیاسی» خارج از هر گونه ساختارسازی‌ مالی و اقتصادی به راه می‌افتد.  و پرواضح است که آمریکا حاضر نیست همگام با این حکومت‌ها ساختار آیندة اقتصادی خود را نیز در منطقه منوط به دوام و بقاء «زوج» خوشبخت کند.   در نتیجه،  لشکر کوتوله‌ها یک نمای یک‌لاقبا و فروپاشیده است.   و تحولات آینده به سرعت می‌تواند لشکر کذا را در برابر سیاست‌های اوباما و حتی کل هیئت‌حاکمة ایالات متحد قرار دهد.   و به استنباط ما،   این همان گزینة «شکست» است که آمریکا در نظر نگرفته.  به عبارت ساده‌تر،  اضطرار واشنگتن تا به آنجا رسیده که حاضر نیست از تجربیات ناکام خود در روسیه،  چین و برزیل درسی بگیرد.  

در صورت عدم تجدیدنظر ایالات‌متحد در روابط ساختاری‌اش با حاکمیت‌های دست‌نشانده در منطقه‌ای که آن را «جهان اسلام» می‌خواند،   و در صورت عدم رعایت منافع عمدة ملت‌های منطقه،   لشکر کوتوله‌ها همچون اولیگارک‌های روس،  و یا امپراتوران چین،   ماری در آستین واشنگتن خواهد شد.   ماری که نیش جانگذازش دیر یا زود نصیب کاخ‌سفید می‌شود.  ولی به استنباط ما،   همانطور که بالاتر نیز گفتیم،  آمریکا از این گزینه نیک آگاه است؛   چه کند که چاره‌ای جز پای گذاردن در این باتلاق ندارد.    


 ئ 




 

  




۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

چادر و موتور!




درگیری و شاخ‌توشاخ اخیر دولت با موتورسوارهای «ناهی منکر»،   هر چند بارها در حکومت اسلامی تکرار شده و پدیدة جدیدی به شمار نمی‌آید،  اینبار ظاهراً در مسیری متفاوت با روال معمول در جریان اوفتاده.   دولت به دلائلی بالاجبار در برابر این گروه‌ها جبهه گرفته،  و اظهارات تند فردی که خود را «دبیرکل انصار حزب‌الله» می‌خواند،   مبنی بر اشغال خیابان‌ها با بیش از 4 هزار موتورسوار جهت ادای «فریضة واجب نهی از منکر»،   ظاهراً ـ  در رسانه‌ها ـ  عکس‌العمل شدید دولت روحانی را برانگیخته. 

«دولت حسن روحانی می‌گوید،  با گشت نهی از منکر انصار حزب‌الله به صورت قانونی برخورد می‌کند.»
منبع:  رادیوفردا،  16 سپتامبر 2014 

اینکه «برخورد قانونی» در حکومت اسلامی که عملاً‌ فاقد قوانین حقوقی است چه می‌تواند باشد،  جای بحث و گفتگو دارد.   ولی زمانیکه در یک حکومت استبدادی که هر گونه فعالیت غیردولتی به شدیدترین صورت ممکن سرکوب می‌شود،   گروهی نیمه‌مسلح ـ  اینان معمولاً حداقل به سلاح سرد مجهز هستند ـ   رسماً‌ به نیروهای انتظامی و نظامی اعلان جنگ داده،  سیاست‌های دولت را در سطح خیابان‌ها به چالش می‌کشانند،   و وزارت کشور نیز به «اولتیماتوم» بسنده می‌کند،   نشان می‌دهد که این گروه از «خودی‌ها» تشکیل شده.   خلاصه بگوئیم،  اگر چاقو دستة خود را نمی‌برد؛   دولت هم به موتورسوارهای «عزیز دردانه‌اش» جفا نخواهد کرد.  عقد و ازدواج حکومت اسلامی با لشکر لشوش در آسمان‌ کودتای 22 بهمن 57 منعقد شده،  و این حکومت با لشوش پیرامون مسائل کشوری هیچ اختلافی ندارد.   اظهارات اخیر حسن روحانی شاهدی است بر این مدعا:

«[...] مردم اين سرزمين برای حجاب و عفاف جنگیدند  [...] و خون دادند،  پيکرهای بی‌جان بر روی سنگ‌های مسجد گوهرشاد به زمين افتاد اما از حجاب و عفاف دفاع کردند.  امروز نيز دفاع می‌کنند و نمی‌گذارند آن ميراث شوم خاندان پهلوی دوباره خودنمائی کند[...]»
منبع: تابناک،   مورخ 16 شهريورماه سالجاری

در واقع عربده‌جوئی‌ موتور سواران انصار حزب‌الله،  ‌ تداوم منطقی نفس‌کش‌طلبی‌های حسن فوتبال در هفتة‌ گذشته است.    روحانی ظاهراً،   به دلائلی که مسلماً تغییرات استراتژیک منطقه‌ای در آن بی‌نقش نیست،  به طور ناگهانی در حمایت‌ از اوباش دچار تردید شده!   ولی فراموش نکنیم که،  بحران‌های اجتماعی‌ای که از آغاز قدرت گرفتن ملاجماعت در کشور به وجود آمده،   به هیچ عنوان به بی‌تصمیمی‌های اخیر دولت حسن روحانی،  و یا عربده‌کشی‌های انصار حزب‌الله محدود نمی‌شود.   در عمل،  «بحران‌آفرینی» اجتماعی در حکومت اسلامی،  آنهم به بهانه‌های واهی،  از نخستین روزهای کودتای 22 بهمن 57 ابزاری بود جهت تأمین مرکزیت برای «محفل کودتا.»    این محفل،  حتی روز 22 بهمن 57 نیز بخوبی می‌دانست که حداقل در شهرهای عمدة کشور از پایگاه گسترده‌ای برخوردار نیست.   و در همین راستا،   برنامة «من از تو گردن‌کلفت‌ترم» توسط اوباش وابسته به سازمان سیا در کشور به صحنه آمد.   جالب اینکه،  برخلاف فحاشی‌های اخیر روحانی بر علیه «میراث شوم خاندان پهلوی»،   بحران‌آفرینی‌های اجتماعی جهت تحکیم استقرار حکومت ملائی عموماً توسط شبکه‌های سابقاً «شاهنشاهی» اداره می‌شد،   و این شبکه،   چه شاخک‌های‌اش در شهربانی و چه ساواک،   خدمات «سیاسی ـ اجتماعی» ارزنده‌ای به این حکومت ارائه داده.   خدماتی که در اینجا امکان بررسی تک‌تک‌شان نیست،   و سربسته بگوئیم،   بر دو ستون کلی تکیه داشت:   دامن زدن به احساس عدم امنیت اجتماعی نزد قشرهای مخالف فاشیسم اسلامی،  و نهایت امر معرفی «الگوی زندگی استاندارد» ملائی در مقام «پناهگاه امن اجتماعی!»  و در جامعه‌ای که به استبداد،   دیکتاتوری و حکومت‌های فراقانونی عادت کرده،   همین «پروسه» که تحت نظارت سازمان سیا در کشور به اجرا در می‌آمد،   به صراحت می‌توانست «راهنمای» بسیاری شهروندان جهت جذب به «پناهگاه ایمن» حکومت اسلامی شود،   و این مهم نیز همچنان که شاهد بودیم بخوبی صورت پذیرفت.

زمانیکه رابطة ارگانیک حکومت اسلامی با مراکز تصمیم‌گیری سرمایه‌داری از این طریق به بهترین وجه شکل گرفت،    «تقاضای» عاجزانة حکومت اسلامی در راه کسب هم‌یاری و همراهی محافل سرمایه‌داری جهانی به یک شرط کلی منوط شد:  «سرکوب قاطعانة چپ!»  بله،   آن روزها چپ خطرناک بود،   و می‌توانست با چرخش به سوی مسکو،  در اوج «جنگ‌سرد» ایران را به طور کلی از سیطرة ایالات‌متحد خارج کند.   سرمایه‌داری غرب که به صراحت می‌دانست ملایان بدون حمایت شبکة «جاوید شاه» قادر به کنترل کشور نیستند،   حمایت خود از گروه ملایان کودتاچی 22 بهمن 57 را در گرو سرکوب فراگیر چپ و در عمل قتل‌عام مخالفان چپ‌گرا قرار داد.  و شاهد بودیم که این «مهم» نیز با رضایت کامل ملایان عملی شد،   و اوج این فجایع هولناک در دهة 1360 در تاریخ معاصر کشور به ثبت رسیده.  

نتیجة این عملیات مشعشعانه امروز در برابر ما قرار دارد.   نه تنها حکومت پیزوری ملا با حمایت سازمان سیا هنوز در ایران سر پا مانده،   و به نبرد با آمریکا مشغول است،  که هر روز مأموریت جدیدی از سوی واشنگتن بر عهده‌‌اش محول ‌شده.   روزی در عراق و کردستان دست به ماجراجوئی می‌زنند،  روزی دیگر در سوریه و افغانستان؛   روزی در آفریقا معامله‌گران قاچاق سلاح و موادمخدر هستند و روزگاری حق‌وحساب از شرکت‌های توتال و استات‌اویل دریافت می‌کنند.   به هر تقدیر،   حکومتی که قاعدتاً نمی‌بایست عمرش از چند روز هم تجاوز می‌کرد،   و موجودیت‌اش را همچون دیگر کودتاچیان آمریکائی با قتل‌عام چپ‌گرایان آغاز نموده بود،  رفته رفته جان گرفت،  و «اهداف‌اش» به اوجی مالیخولیائی در میادین چشم‌اندازهای دینی و شرعی راه یافت!    

طی سه دهة اخیر،  مضحکه‌ای به نام «جمهوری اسلامی» که توسط سازمان سیا جهت حفظ موجودیت ملا در برابر تحرکات چپ علم شده بود،    نهایت امر در قلب ساختار استعماری‌ای که در اطراف‌اش ساختند ‌و پرداختند،   کارش به ارایة نوعی «شبه‌ ایدئولوژی‌» نیز رسید!   این ایدئولوژی خردرچمن،  هر چند عمدتاً بر پایة پوچ‌بافی و شروورگوئی شکل گرفته،  شاخ‌وبرگ کم ندارد.   و حکومت ملائی با پیش انداختن اوباش و گاه با سوءاستفاده از نیازهای برخی بینوایان شهری،   در گشت‌های خیابانی از اینان شاهدان زندة عظمت و عروج جهان اسلام ‌ساخته.   

ادعاهای حکومت اسلامی روشن است.   محور اصلی این ادعاها بر این ستون موهوم استوار شده که گویا،   ملا برای تمامی مسائل اجتماعی،  اقتصادی،  مالی،  خانوادگی،  جنسی،  زن و شوهر و مرد و پیر و جوان و خلاصه علوم و فنون و صنایع و معادن و ... در قرآن و زیارت‌نامه و قصص و حکایات صحرای کربلا و خصوصاً در «نامة علی به مالک اشتر» راه‌حل‌هائی معجزه‌آسا در اختیار دارد!   خلاصه بگوئیم،   این بساط نوعی شامورتی‌بازی است،  که حتی خود ملایان را هم به خنده می‌اندازد.   ولی از آنجا که دنیای سیاست جای خنده و شوخی نیست،   رفسنجانی و خامنه‌ای و دیگر آخوندهای کودتاچی 22 بهمن 57 زمانیکه از «اسلام» سخن می‌گویند،  سعی می‌کنند خنده‌شان را زیر همان پشمی که از پوزه‌‌شان آویزان شده پنهان نگاه دارند ـ  البته بجز رفسنجانی ـ   ایشان خنده‌شان را زیر پشم بغل‌دستی قائم می‌کنند!   در ایدئولوژی اینان با صراحت عنوان می‌شود که فقط باید ملا آزادی داشته باشد تا راه دستیابی به بهشت و یوتوپیای اسلامی را از طریق استفتاء و استخاره،  و رمل و معجزه و مالش و غسل و جماع،  و خصوصاً بهره‌گیری از فواید بی‌شمار گلاب‌پاش و دیگر «عِطرهای» اسلامی برای ملت ایران «استخراج» نماید!  در نتیجه،‌  همه باید تلاش کنند تا ملا سر کار باقی بماند، ‌ در غیراینصورت «بهشت ‌بی‌‌بهشت!» 

ولی تلاش جهت «استخراج» این به اصطلاح معجزات طی سه دهة اخیر فجایعی به بار آورده که حتی طی دوران فترت مغول و تاتار هم در تاریخ‌مان به ثبت نرسیده بود.   فرار مغزها،   فروپاشانی طبقات اجتماعی و انزوای هنرمندان و صاحبان فن و سخن و کلام در این حکومت سکة رایج شد.  و در کنار این‌ها،  شاهد سرکوب سرمایه‌داری غیروابسته به یانکی و فرار دادن‌شان به مراکز تصمیم‌گیری غرب،   و فروپاشانی بافت اجتماعی،  گسترش اوباش‌گری،   عمومیت بخشیدن به فقر،  اعتیاد،   نزول‌خواری،  فساد اداری،   خودفروشی و ... هستیم.    این‌هاست نتایجی که طی گذار ملا از جهنم «شاهنشاهی» به بهشت «اسلامی» فعلاً نصیب ملت ایران شده.  باشد که نتایج والاتر آن نیز طی سال‌های آینده خود را علنی کند!  

ولی زن‌ستیزی در جامعة ایران،   که تحرکات موتورسوارهای «ناهی منکر» بر آن تکیه زده،   ما را به ریشه‌هائی به مراتب گسترده‌تر از ملابازی وکودتای 22 بهمن 57 هدایت خواهد کرد.   بدون رودربایستی بگوئیم،   ایران یکی از زن‌ستیزترین جوامع بشری است،   و در این زمینه تمامی قشرها،  خصوصاً آن‌ها که ادعای مستفرنگی و مدرنیسم‌شان از دیگران بیشتر است از عقب‌ماندگی‌‌هائی به مراتب بیش از قشرهای سنتی برخوردارند.   اصولاً گروه عظیمی از اهالی مرز پرگهر،  چه زن و چه مرد،   زن‌ستیزی را مسئله‌ای بسیار «طبیعی» و منطقی تلقی می‌کنند!   ناآگاهی اینان از مفاهیم نوین اجتماعی،   دستیابی‌شان به پایه‌های عملی،  علمی و فلسفی پیرامون «آزادی زن» در جامعه را عملاً غیرممکن کرده،   و جالب اینکه،  اکثریت‌ اینان خود نیز نمی‌دانند که زن‌ستیز و نهایت امر مردپرست‌اند:  

«مشاور وزیرکشور در امور خانواده و بانوان:  در کشور 95 درصد زنان در شغل‌‌های مردانه ایفای نقش می‌کنند که این موجب می‌شود بسیاری از خانواده‌ها در جامعه با مشکلات زیادی مواجه شوند.»
منبع: فارس‌نیوز،  17 سپتامبر 2014

بله،  این ترهات از حلقوم یک «زن‌نما» بیرون آمده که از قضای روزگار به دلیل حضور در دولت روحانی مسلماً ادعا خواهد داشت که با عملیات «ناهیان منکر» نیز مخالف است!  هر چند به صراحت می‌بینیم که زن‌ستیزی،   و «تفکیک جنسیتی» در کلام وی به هیچ عنوان پوشیده و پنهان نمانده.   این قماش رجاله بخوبی می‌داند که پشم یک جامعة عقب‌مانده را از کدام جهت می‌‌باید قشو کشید؛   قشو را دقیقاً همانجا گذارده:  «مشکلات خانواده‌ها!»  باید از این لات مونث بپرسیم کدام جامعة بشری را می‌شناسد که «خانواده‌ها در آن مشکلاتی» نداشته باشند؟!    دقیقاً در مسیر طراحی همین «یوتوپیای» نیست در جهان است که حجاب،  تفکیک جنسیتی،  سرکوب زنانگی،   و بی‌ارزش انگاشتن آزادی بیان انسان‌ها در محراب «مشکلات خانواده‌ها»،  شیوه‌های رشد دین مبین،  احترام به ادیان و ...  قربانی می‌شود.   

به همین دلیل است که حکومت اسلامی،  هر از گاه سعی دارد پروندة «شیرین» مبارزه با بدحجابی را از بایگانی بیرون کشیده،   با علم کردن آن پای در تحکیم شالوده‌های متزلزل حاکمیت‌اش بگذارد.   این حکومت از طریق گسترش بساط ضدانسانی مبارزه با بدحجابی،   که در واقع سرکوب سازماندهی شدة زن ایرانی است،  تلاش می‌کند تا در لحظات سرنوشت‌ساز،  خود را در کنار بسیاری از «مخالفان»‌ قرار داده،   از این طریق در سطح جامعه اجماعی فاشیستی ـ  بسیج یک گروه بر علیه گروهی دیگر ـ   ایجاد کند.   اشتباه نکنیم،   این برنامه به هیچ عنوان «اختراع» حکومت اسلامی نیست؛   این بساط دقیقاً همان است که در ایالات جنوبی آمریکا طی دهة 1950 تا 60 به عنوان «مبارزه با سیاه برزنگی» به راه می‌افتاد.   به طور خلاصه بگوئیم،   هر گاه این خطر احساس می‌شد که ممکن است محافل حاکم در این ایالات به دلائل مختلف منافع‌شان به خطر اوفتد،   بساط «شکار سیاه‌پوستان» را به راه می‌انداختند.   و از این طریق،   حتی با تکیه بر حضور فعال خود سیاهان،   شرایطی فراهم می‌آوردند تا حاکمیت‌شان مخدوش نگردد.  چرا که،  پدیده‌ای به نام «برتری نژادسفید» در جامعة آمریکا،   حتی در میان سیاه‌پوستان نیز پذیرفته شده بود.   خلاصه بگوئیم،  جامعه در کل و مجموع قبول کرده بود که سفید برتر است،   و سیاهان نیز سعی می‌کردند با نشان دادن تقبل عملی و نظری این «برتری»،   خود را قسمتی از بدنة «قابل احترام» جامعه معرفی کنند!   این دقیقاً همان نقصانی است که در ایران در قشرهای مختلف و گاه «مخالف» حکومت اسلامی بر سر حجاب،  عفاف،  روابط جنسی،  و حدود آزادی‌های فردی و اجتماعی به وجود می‌آید.  اینان نیز همانند همان سیاهان ایالات جنوب سعی می‌کنند با خزیدن به درون ایده‌های «قابل احترام»،  از جمله «محترمین» جامعه شوند!  ولی اگر ملا نادان‌تر از آن است که بداند چه غلطی می‌کند،  اوباشی که در واشنگتن و لندن راه را به اینان نشان می‌دهند بخوبی می‌دانند چه دیگی برای ملت «سر بار» می‌گذارند.

باید توجه داشت که در میدان «مبارزه با بدحجابی»،  پیش‌فرض‌های فراوانی وجود دارد که حکومت از آن‌ها در تبلیغات‌اش به هیچ عنوان سخن به میان نمی‌آورد.   نخست اینکه،   حجاب فی‌نفسه به هیچ عنوان به زیر سئوال نمی‌رود.   به عبارت دیگر،  در این عملیات،   فلسفة حجاب و الزام آن از پیش گویا «به اثبات» رسیده!   دوماً،   مسئلة دخالت در زندگی دیگران نیز مطرح نمی‌شود.  به عبارت دیگر کسی نمی‌گوید،   به چه دلیل گروهی به خود حق می‌دهد در حریم خصوصی افراد  وارد شده،   زندگی و روابط فردی اینان را به محک «قضاوت‌های ارزشی خود» بگذارد؟    چرا که،   در این «عملیات» دولتی،   گویا فلسفة «قضاوت ارزشی و اخلاقی» در مورد دیگران نیز پیشتر «به اثبات» رسیده.    ثالثاً،   دولت برای خود رسالتی «الهی» قائل شده،   که تهاجم به حریم خصوصی انسان‌ها را توجیه می‌کند؛   برای این دولت اگر شیوة دعوت به چادرسیا «درست» نیست؛  حمله به حریم خصوصی افراد عملی است کاملاً «درست!»  و این رشته متأسفانه سر دراز دارد.    

این مسائل برخلاف توهم بعضی‌ها به هیچ عنوان پیش‌پاافتاده نیست.  چرا که،   امروز دیگر مطرح نمی‌شود،   حجاب اجباری است یا خیر؟   عملیات دولت به این مرحله رسیده که چگونه می‌باید حجاب اجباری،    به «حجاب اختیاری» تبدیل شود؟   و این مجموعه از اضداد،‌  در کنار عامل زن‌ستیزی تبدیل به گشتاوری جهت جذب شرکائی می‌شود که جملگی دست در دست یکدیگر به استقبال علنی و یا زیرجلکی «زن‌ستیزی» می‌شتابند،   و هر کدام سعی دارد از آن ابزاری جهت «اجماع سیاسی» و ادامة سرکوب‌های گسترده‌تر در کشور بسازد.   خلاصه بگوئیم،   «برنامة» مبارزه با «بدحجابی» به نحوی از انحاء تلاشی است از جانب حکومت جهت دستیابی به همان اجماعی که طی غائلة 22 بهمن 57،    امواج رادیوئی بی‌بی‌سی برای ملایان تأمین کرده بود.   

در همینجا باید گفت،  حجاب اسلامی،  بر خلاف جفنگایات چپ‌نمایان ملازده،   به هیچ عنوان یک تکه پارچه نیست.   نمادی است از زن‌ستیزی که همچون دیگر نمادهای اسطوره‌ای،  گنگ و بی‌معنا،  در قفای خود مجموعه‌ای بس گسترده از رفتارها،  کردارها،   شیوه‌های استدلالی،  فلسفه‌بافی‌های پوچ،   و خلاصه ارزش‌های پدرسالاری را نهفته دارد.  و امروز حجاب اسلامی نماد زورگوئی اوباش یک حکومت دست‌نشانده و ضدملی بر کل جامعه‌ است.   به صراحت بگوئیم،  مبارزه با «بدحجابی» مبارزه با ملت ایران است،    ارتباط آن با «زن» ساختگی و ظاهری است.   اینان اگر سخن از «زن» می‌گویند فقط به این دلیل است که ساختار اجتماعی زن‌ستیزی در ایران دیوار «زن» را کوتاه‌تر از دیگران می‌نمایاند.

اشتباه نکنیم،  حکومت اسلامی،  چه دولت حسن روحانی و چه خاتمی خودفروخته و موسوی آدمکش،   از آنچه بر ایران روا داشته‌اند به هیچ عنوان «ناراضی» نیستند.   برای ملاجماعت و نوکران کلاهی‌ اینان،   اینکه مشتی زن‌چادری و مردنمای ریشو اینور و آنور بروند؛  جفنگ بگویند و روضه و دعا بخوانند؛   فضولی در کار همسایه‌ها بکنند؛   دختر 9 ساله به عقد این و آن نره‌خر زیردم‌دریده در آورند،   چیزی نیست جز همان مدینه فاضلة پیامبرشان.  آمریکا و انگلیس هم از این فاضلاب خیلی راضی‌اند.   رفتار رضامندانة اینان را با شیخ‌های وحشی عربستان،  کویت و امارات دیده‌ایم؛   لندن و واشنگتن جهت حفظ منافع‌شان چنان به این جانوران کثیف قرون‌وسطائی دل‌بسته‌اند که هیچ سگی به استخوان چنین دل نبسته.   آندسته ایرانی‌نماهای ساده‌لوحی هم که برای آمریکائی جان می‌دهند،   بدانند که،   برای آمریکائی هیچ فرقی نمی‌کند،  در ایران چه می‌گذرد.    اینان اگر کارشان با ملا به راه افتد،  چه بهتر،  در غیراینصورت قوادان دیگری پیدا خواهند کرد تا جیب ملت ایران را از طریق آن‌‌ها بزنند.
   
در این میانه فقط می‌ماند ملت ایران.   که اگر جماعت پرشمار زن‌ستیزباوران را از آن‌ حذف کنیم،   شاید تعدادشان آنقدرها هم زیاد نباشد.   این است دلیل بقاء این حکومت،   که نه ریشه‌ای در دنیای معاصر دارد،   و نه فلسفة وجودی‌ای از آن خود.  تا زمانیکه ایرانیان تضمین «آزادی بیان» انسان‌ را در چارچوب حقوقی مورد تأئید و تأکید قرار ندهند،  و دولت را موظف به تأمین آن ندانند،   مسئلة مبارزه با «بدحجابی» همانطور که دیدیم،   با موتورسوار،  و بی‌موتورسوار هر از گاه تکرار خواهد شد.   اگر روحانی امروز به دلیل تحولات منطقه‌ای ناچار شده چند گام در رسانه‌ها از موتورسواران فاصله بگیرد،    به هیچ عنوان به دلیل اعتقاد وی به «آزادی بیان» نیست.   چرا که،  آزادی بیان مقوله‌ای است فراتر از مخیلة آخوند و دین‌خو،  آخوندها و دین‌خویان قادر به درک مقولة «آزادی بیان» نیستند.    این‌ها مفاهیمی است معاصر،  و اگر خواهان زندگی در هزارة سوم هستیم چاره‌ای جز دست شستن از دامن آخوند و حامیان‌اش در واشنگتن و لندن نداریم.